---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1276: پشتکارِ ریزمرد • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 1276: پشتکارِ ریزمرد

0

قطب سیل به ستون نور نگاه کرد و‌محتوای​ صادقانه زبان به تحسین گشود: «واقعاً شگفت‌انگیزه، این‌اگر​ آرایهٔ گو واقعاً می‌تونه رود واژگون‌جریان رو کنترل کنه.»

اما قطب سیاه سرش را تکان داد: «این کنترل نیست، من فقط آرایهٔ پالایشِ قربانیِ‌اون​ واژگون‌سازِ تقدیر رو ساختم، این کار مثل کندنِ بسترِ رودخونه و هدایتِ رود واژگون‌جریان به‌نظر​ داخلشه. ما بستر رو کندیم، در نتیجه می‌تونیم روی مسیر حرکتِ رود واژگون‌جریان تأثیر بذاریم.»

قطب سیل با اشتیاق پیش‌بینی کرد: «وقتی رود واژگون‌جریان‌می‌دونی​ رو به دست بیاریم، آسمانِ عمرِ دراز یک قلمروِ‌داشت​ نهانِ آسمان و زمینِ دیگه هم به دست میاره.»

قطب سیاه دوباره دستور داد: «وقتی رود واژگون‌جریان رو جمع‌آوری کنیم، آرایهٔ فرعی نابود می‌شه.‌می‌تونست​ باید حواست به زمان و جهت باشه، روزنهٔ جاودانت رو باز کنی و بذاری رود‌می‌گه​ به داخلش جریان پیدا کنه. تو جاودانهٔ مسیر آب هستی، برای این کار برتریِ بزرگی داری.»

قطب سیل نگران شد: «اگه رود واژگون‌جریان تغییر جهت‌"افسانه‌های​ داد چی؟ یعنی واقعاً هیچ کرم گویی تو این‌گوی​ دنیا نیست که بتونه رود واژگون‌جریان رو کنترل کنه؟»

قطب سیاه کمی اخم کرد: «خب نه،‌"افسانه‌های​ وجود نداره، اما شاید هم این‌طور نباشه...‌اگر​ ممکنه احتمالِ دیگه‌ای هم وجود داشته باشه.»

«منظورت چیه؟»

«تو محتوای "افسانه‌های رن زو" رو می‌دونی. اونجا نوشته‌کشید​ شده: رن زو آه کشید، اگر فقط اون گوی‌جاودانِ​ جاودان رو داشت، می‌تونست رود واژگون‌جریان رو فتح کنه.»

«منظورت گویِ جاودانِ پشتکاره؟ امکان نداره، گوی جاودان پشتکار تا حالا‌می‌دونی​ هرگز پدیدار نشده. به نظر من، اون داستان فقط داره بهمون می‌گه‌گویِ​ که تو تزکیه پشتکار داشته باشیم و به این راحتی‌ها تسلیم نشیم.»

مکتوب در "افسانه‌های رن زو"، فصل چهارم، بخش بیست‌وششم...

دخترِ رن زو، سمسارای جنگل بی‌کران، در مغاکِ عادی گرفتار شده بود.

او با یکی از ریزمردمان دوست شد و ریزمرد، سمسارای جنگل بی‌کران را برد تا خانه‌اش را ببیند؛ چاهِ شهر.

پس از آنکه سمسارای جنگل بی‌کران چاهِ شهر را دید، سرش را رو به آسمان بلند کرد.

سمسارای جنگل بی‌کران به بالای سرش نگریست و گفت: «اکنون می‌فهمم.»

او در مغاکِ عادی گرفتار بود، درست مانند ریزمردمانی که در قعرِ چاه گرفتار بودند. ریزمردمان سر برمی‌آوردند و آسمان را از درونِ چاه می‌دیدند، درست به همان شکلی که سمسارای جنگل بی‌کران هنگام نگاه کردن از درون مغاکِ عادی، آسمان را می‌دید.

سمسارای جنگل بی‌کران مشت‌هایش را گره کرد، عزمش را جزم نمود و گفت: «تصمیمم را گرفتم، سخت تلاش خواهم کرد تا از این مغاک بیرون بروم و پدرم را دوباره ببینم!»

ریزمرد غرق در شادمانی شد: «البته. من نیز می‌خواهم مغاکِ عادی را ترک کنم و دنیای بیرون را ببینم. می‌بینم که در این مغاکِ عادی درختانِ بسیاری هست؛ می‌توانیم آن‌ها را قطع کنیم و نردبانی برای بالا رفتن بسازیم.»

سمسارای جنگل بی‌کران نفس در سینه حبس کرد، به ریزمرد نگریست و پرسید: «ای ریزمرد، مگر تو بال نداری؟ چرا پرواز نمی‌کنی و بیرون نمی‌روی؟»

ریزمرد تلخ‌خند زد: «ای انسان، شاید من جفت‌بالی داشته باشم، اما ضعیف و شکننده‌اند. تنها می‌توانند مرا مسافتی کوتاه حمل کنند. وقتی چاهِ شهر را نیز ترک کردم، از نردبان بهره جستم.»

سمسارای جنگل بی‌کران دریافت: «پس که این‌طور.»

در روزهای پس از آن، او با ریزمرد ماند، درختان را قطع کرد و به ساختنِ نردبان مشغول شد.

درختان یکی پس از دیگری فرو می‌افتادند که گویِ خرد از میانشان به پرواز درآمد.

سمسارای جنگل بی‌کران شگفت‌زده پرسید: «گویِ خرد، تو چرا اینجایی؟»

گویِ خرد پاسخ داد: «خرد در دلِ عادی‌بودن نهفته است، البته که می‌توانم اینجا باشم.»

سپس، گویِ خرد ادامه داد: «شما بسیار باهوشید، می‌دانید چگونه از دستاوردهای پیشینیان بهره ببرید تا از عادی‌بودن بگریزید. اما اگر شما دو نفر می‌خواهید مغاکِ عادی را ترک کنید، باید نردبان‌های خودتان را بسازید و به‌تنهایی کاملشان کنید. در غیر این صورت، توانِ رفتن نخواهید داشت.»

سمسارای جنگل بی‌کران به‌سرعت سر تکان داد: «ای گویِ خرد، سپاس که یادآور شدی، حواسمان خواهد بود.»

او و ریزمرد نردبان‌های خود را ساختند.

نردبان‌ها بلند و بلندتر می‌شدند؛ دیری نپایید که نردبانِ سمسارای جنگل بی‌کران از نردبانِ ریزمرد پیشی گرفت.

نردبانِ ریزمرد کوتاه و کوچک بود و فاصلهٔ میانِ هر پله نیز اندک بود.

در مقایسه با او، نردبانِ سمسارای جنگل بی‌کران طویل و مرتفع بود.

سمسارای جنگل بی‌کران ریزمرد را دست انداخت: «ریزمرد، ای ریزمرد، نردبانی که من در نیم‌روز می‌سازم به بلندیِ نردبانی است که تو در نیم‌ماه می‌سازی. با این سرعت، کِی می‌توانی نردبانی مناسب بسازی تا بر آن گام نهی و از مغاکِ عادی بگریزی؟»

ریزمرد درمانده پاسخ داد: «کاری از دستم برنمی‌آید، من تمامِ تلاشم را می‌کنم، اما این تمامِ چوبی است که می‌توانم پس از نیم‌روز تلاش حمل کنم، در حالی که تو برای جابه‌جایی‌اش تنها به یک دست نیاز داری. من باید زمانِ درازی را صرفِ قطعِ درختی کوچک کنم، اما تو تنها با سه ضربه آن را می‌اندازی. من نهایتِ توانم را به کار گرفته‌ام تا به همین نقطه برسم.»

سمسارای جنگل بی‌کران سر تکان داد: «مایهٔ افسوس است که تنها می‌توانیم نردبان‌های خودمان را بسازیم.»

ریزمرد پاسخ داد: «درست است، برای ترکِ مغاکِ عادی، می‌توانیم از دستاوردهای پیشینیان بهره ببریم، اما در حقیقت باید به خودمان تکیه کنیم. بیا به سخت‌کوشی ادامه دهیم.»

سمسارای جنگل بی‌کران و ریزمرد به قطعِ درختان برای ساختِ نردبان‌هایشان ادامه دادند.

درختان یکی پس از دیگری فرو می‌افتادند که از میانشان، گویِ قدرت به پرواز درآمد.

سمسارای جنگل بی‌کران شگفت‌زده پرسید: «ای گویِ قدرت، تو چرا اینجایی؟»

گویِ قدرت پاسخ داد: «قدرت در دلِ عادی‌بودن نهفته است، البته که می‌توانم اینجا باشم.»

سمسارای جنگل بی‌کران اندیشید و پرسید: «ای گویِ قدرت، آیا می‌توانی پندی به ما بدهی؟ همانندِ گویِ خرد.»

گویِ قدرت گفت: «من پندی برایتان ندارم، اما می‌توانم قدرتی عظیم ارزانی‌تان دارم، به شرط آنکه جوانی‌ات را به من بدهی.»

سمسارای جنگل بی‌کران در تردید فرو رفت.

گویِ قدرت گفت: «با توجه به قدرتِ کنونی‌ات، کِی می‌توانی نردبانی به بلندیِ کافی بسازی تا از مغاکِ عادی بگریزی؟»

سمسارای جنگل بی‌کران اندیشید: «بسیار طول می‌کشد، به بیست تا سی سال زمان نیاز خواهم داشت.»

گویِ قدرت گفت: «آری، تا آن زمان دیگر جوان نخواهی بود، جوانی‌ات را از دست می‌دهی و به میان‌سالی می‌رسی؛ به جای آن، بهتر است جوانی‌ات را به من بدهی، هرچند میان‌سال می‌شوی، اما برای ساختنِ نردبان تنها به چند سال زمان نیاز خواهی داشت.»

سمسارای جنگل بی‌کران اندیشید و سر تکان داد: «حق کاملاً با توست ای گوی قدرت، من بر تو تکیه می‌کنم.»

بدین‌سان، سمسارای جنگل بی‌کران گوی قدرت را به دست آورد و سرعتش در ساخت نردبان بسیار فزونی یافت؛ چنان‌که می‌توانست درختان بیشتری را به‌یک‌باره قطع کند. یک سال بعد، نردبانش فوق‌العاده بلند شده بود.

او بر فراز نردبان ایستاد و به پایین نگریست.

دید که درختان بسیار کوچک به نظر می‌رسند و علفزار چون پهنه‌ای سبز است. بسیار شادمان گشت و گفت: «پس هنگامی که در نقطه‌ای بلند می‌ایستم، چیزهای بزرگ معمولاً کوچک می‌شوند. درست مانند چاه شهر است.»

به پایین و به نردبانِ ریزمرد نگاه کرد؛ بسیار کوتاه بود، کمتر از یک‌صدمِ نردبان خودش. چهره در هم کشید.

سمسارای جنگل بی‌کران پایین رفت و به ریزمرد گفت: «چرا هنوز این‌قدر کندی؟ نردبان من از همین حالا این‌همه بلند شده است!»

ریزمرد با تحسین به نردبان او نگریست و با درماندگی گفت: «واقعاً تو را تحسین می‌کنم. قدرت تو از همان ابتدا از من بیشتر بود، اما اکنون گوی قدرت را نیز داری. حیف که من هیچ یاوری ندارم و تنها می‌توانم به خودم تکیه کنم. من تمام تلاشم را کرده‌ام؛ هر روز، جز زمانِ خوردن و استراحت، تمام وقتم را صرف ساخت این نردبان می‌کنم، اما باز هم به پای نردبان تو نمی‌رسد.»

سمسارای جنگل بی‌کران سر تکان داد: «طبیعی است.»

سالی دیگر گذشت.

سمسارای جنگل بی‌کران به ساخت نردبان ادامه داد تا آن را بلندتر کند.

بر اوج ایستاد و به پایین نگریست.

درختان همچون علف به نظر می‌رسیدند و هرچه کوچک‌تر از درخت بود، به‌وضوح دیده نمی‌شد.

به نردبان ریزمرد نگاه کرد؛ با وجود اینکه از بیشترِ درختان بلندتر بود، اما کمتر از یک‌هزارمِ نردبان خودش ارتفاع داشت.

سمسارای جنگل بی‌کران از نردبان پایین رفت و با خنده به ریزمرد گفت: «ریزمرد، ای ریزمرد، دست از تلاش بیهوده بردار. قدرت تو بسیار ناچیز است؛ حتی اگر تمام عمرت را صرف کنی، نخواهی توانست آن نردبان را بسازی. بهتر است از این زمان برای لذت بردن از زندگی‌ات استفاده کنی.»

«راستش را بخواهی، تو همین حالا هم بسیار شگفت‌انگیزی. در مقایسه با دیگر ریزمردمان، تو توانستی از چاه شهر بیرون بیایی؛ اکنون فقط باید از زندگی‌ات لذت ببری.»

ریزمرد اندیشید و سر تکان داد: «من از عادی بودن خشنود نیستم. وقتی از عادی بودن خشنود نباشم، عادی بودن برایم همچون یک مغاک خواهد بود؛ می‌خواهم از آن بیرون بروم. حتی اگر نتوانم پیروز شوم، می‌خواهم تلاش کنم؛ اگر به‌اندازهٔ کافی تلاش نکنم، شاد نخواهم بود.»

بدین‌سان، ریزمرد به ساخت نردبانش ادامه داد.

سال سوم سپری شد.

نردبانِ سمسارای جنگل بی‌کران بی‌نهایت بلند شده بود.

او بر اوج ایستاد و به پایین نگریست.

اما دید که ابرها دیدش را مسدود کرده‌اند.

می‌خواست به نردبان ریزمرد نگاه کند، اما به‌سختی می‌توانست آن را ببیند؛ نردبان او کمتر از یک‌ده‌هزارمِ نردبان خودش بود.

سمسارای جنگل بی‌کران آهی کشید؛ احساس تنهایی می‌کرد.

با وزش باد، لرزید و احساس سرما کرد.

«پس هنگامی که در چنین نقطهٔ بلندی می‌ایستم، نه‌تنها احساس تنهایی می‌کنم، بلکه سرما نیز وجودم را فرا می‌گیرد.» سمسارای جنگل بی‌کران از نردبان پایین رفت و این موضوع را با ریزمرد در میان گذاشت.

ریزمرد سر تکان داد: «نردبان من به‌اندازهٔ کافی بلند نیست، نمی‌دانم چه احساسی داری.»

سمسارای جنگل بی‌کران احساس ملالت کرد.

او به ساخت نردبان ادامه داد، اما زمانی که صرف آن می‌کرد رو به کاهش بود.

گوی قدرت از او پرسید: «ای انسان، چرا نردبانت را نمی‌سازی؟»

سمسارای جنگل بی‌کران پاسخ داد: «نردبان بسیار بلند و سرد است، باید استراحت کنم و گرمایم را بازیابم.»

سالی دیگر گذشت.

سمسارای جنگل بی‌کران به‌شدت احساس کسالت می‌کرد.

او همچنان در حال ساخت نردبانش بود، اما زمانِ کمتری را صرف آن می‌کرد.

گوی قدرت از او پرسید: «ای انسان، چرا نردبانت را نمی‌سازی؟»

سمسارای جنگل بی‌کران پاسخ داد: «نردبان بیش‌ازحد بلند است؛ وقتی به پایین نگاه می‌کنم، می‌ترسم. باید استراحت کنم تا قلبم آرام گیرد.»

سالی دیگر گذشت.

سمسارای جنگل بی‌کران حتی تنبل‌تر از پیش شد.

گوی قدرت به او گفت: «به ریزمرد نگاه کن، او هرگز ساخت نردبانش را متوقف نکرده و تمام توانش را به کار گرفته است. اگر به تنبلی ادامه دهی، روزی از تو پیشی خواهد گرفت.»

سمسارای جنگل بی‌کران خندید: «چگونه چنین چیزی ممکن است؟ یک روز کارِ من برابر با یک ماه کارِ اوست. چگونه می‌تواند از من پیشی بگیرد؟»

بدین‌گونه، سال‌ها بی‌وقفه گذشتند.

سرانجام روزی، ریزمرد سمسارای جنگل بی‌کران را که زیر درختی در حال استراحت بود یافت و به او گفت: «ای دوست، نردبان من به لبهٔ مغاک عادی رسیده است؛ فردا گام به بیرون می‌نهم و مغاک عادی را ترک می‌کنم.»

سمسارای جنگل بی‌کران خندید: «ای ریزمرد، به من دروغ نگو، این خیلی خنده‌دار است.»

ریزمرد سر تکان داد و با جدیت گفت: «شکوه و خنده‌دار بودن تنها یک انگشت فاصله دارند. اما من دیگر خنده‌دار نیستم، من شکوهمندم و در نهایت می‌توانم این مغاک عادی را ترک کنم. اگر حرفم را باور نداری، رفتنم را تماشا کن.»

بدین‌سان، ریزمرد شروع به بالا رفتن از نردبانش کرد.

سمسارای جنگل بی‌کران از این صحنه شگفت‌زده شد؛ ریزمرد واقعاً در لبهٔ مغاک بود و اگر به همین منوال ادامه می‌داد، می‌توانست آنجا را ترک کند.

سمسارای جنگل بی‌کران فریاد زد: «ای ریزمرد، آیا احساس سرما نمی‌کنی؟»

ریزمرد گفت: «البته که می‌کنم، اما می‌خواهم نردبانم را بسازم و از اینجا بیرون بروم.»

سمسارای جنگل بی‌کران دوباره فریاد زد: «ای ریزمرد، آیا احساس تنهایی نمی‌کنی؟»

ریزمرد گفت: «البته که می‌کنم، اما می‌خواهم نردبانم را بسازم و از اینجا بیرون بروم.»

سمسارای جنگل بی‌کران بار دیگر فریاد زد: «ای ریزمرد، آیا نمی‌ترسی؟»

ریزمرد گفت: «البته که می‌ترسم، اما می‌خواهم نردبانم را بسازم و از اینجا بیرون بروم.»

پس از گفتن این سه جمله، نوری درخشان بر بدنش تابید و به‌سرعت شکلِ کرمِ گویی را به خود گرفت.

گوی پشتکار از ریزمرد تشکر کرد: «نام من پشتکار است، ای ریزمرد، سپاسگزارم که به من جان بخشیدی.»

ریزمرد خندید: «عالی است، هرچند قدرت ندارم، اما پشتکار دارم.»

ریزمرد این را گفت و در حالی که از مغاک عادی بیرون می‌آمد، قدم به دنیای بیرون گذاشت.

او در ابتدا شخصی را دید.

آن شخص رن زو بود.

سرعت گذر زمان درون مغاک عادی با دنیای بیرون متفاوت بود.

رن زو با دیدن ریزمرد آهی کشید: «این گوی پشتکار است؟ چه حیف، اگر آن را داشتم، می‌توانستم رود واژگون‌جریان را فتح کنم.»

ناولها | novelha.net