چپتر 378: او مرده است (فصل دوگانه)
0طولی نکشیددستورالعملِ که فانگبهم یوان آرام گرفت.
گوی روزنهٔ دوم تنها یک فرصتپالایشِ بود؛ برای بدل کردن آن بهصدای واقعیت، به برنامهریزی و تلاش نیاز بود.
«چه پالایش گوی روزنهٔ دوم موفقیتآمیز باشد و چه با شکست مواجه شود، مقدار عظیمی جوهر جاودان مصرفیشم خواهد شد. بدون جوهر جاودان، سرزمین متبرک نمیتواند در برابر بلای زمینی و مصیبت آسمانیِ پیش رو مقاومت کند.اکسیر به عبارت دیگر، حتی اگر مالک سرزمین متبرک شوم، دیگر امیدی به نجات آن نیست و باید رهایش کنم.»
«بنابراین، گوی روزنهٔ دومداد بزرگترین دستاورد من ازطنینانداز این سفر خواهد بود.»
با وجود این، کل ماجرا به اینتکان سادگیها نبود. وضعیتی که اکنون فانگ یوانمحتوای با آن روبهرو بود، پیچیدگیِ شدیدی داشت.
با آغاز پالایش گوی روزنهٔ دوم، جوهر جاودانِ باقیمانده بهتکان شدت کاهش مییافت؛ سرزمین متبرک به شدت ضعیف میشد وپودر کمکی که جانِ سرزمین میتوانست ارائه دهد، رفتهرفته کمتر میگشت.
همزمان، او باید استادان گویِ درون سرزمین متبرک را نیز درخاکِ نظر میگرفت. اگر آنها این تالار اصلی را کشف میکردند، بیشک مانندیادگارِ زندگی قبلیاش دستهجمعی حمله میکردند و روند پالایش گو را مختل میساختند.
برقی تیز در چشمان فانگ یوان درخشید و پسخوب از اندکی تأمل، پیشقدم شد و درخواست کرد: «جانِگنجینه سرزمین، دستورالعملِ پالایشِ گوی روزنهٔ دوم رو بهم بگو.»
با گوی، جانِ سرزمین، بهآرامی سر تکان دادداد و صدای بمِ او در گوش فانگ یوان طنیناندازپودر شد: «پس خوب گوش کن، این محتوای کامل دستورالعمله.»
پودر خونِ خاکِ پوسیده، گلِ گنجینه در دلِ زمین. استخوانِ یشم به گلبرگ بدل شود، عضلاتِ یخی به ساقه و یادگارِ طلایی به قلبِ گل. آتشِ درخشانِ ستارهای، یخ و برف را به هیبتِ دشتی گرد آورد. ابرِ یانگ در فرود با آتشِ اکسیر بسوزد و ابرهایِ یین در فراز، شن را چون طلا بپراکنند، اشباحِ جانور در میانه افزوده شوند تا آنگاه که آذرخش بغرد، جفتِ قدرتِ جانور را پدید آورد و جمعآوریِ روزنهها آغاز گردد... علفِ وحشی دیوانهوار بروید، چیِ خون همچون دریا خروشان شود. سیصد سال به جایِ بهار، پانصد سال به جایِ پاییز. با فرصتِ الهیِ نامحدود، در دلِ طبیعت شنا و پرسه زن، پاسِ سوم را بیفزا، و پاسِ سومِ دیگر را، تا نُه به دست آید. نُه به نشانهٔ غایت، پالایش به سرانجام میرسد!
محتوای دستورالعمل عظیمتکان بود و نزدیک بهگوش ده هزار کلمه داشت.
با شنیدن آن،پالایشِ چهرهٔ فانگ یوانبهآرامی در هم رفت.
پالایش این گوی روزنهٔ دوم تا هزار مرحله داشت. مرحلهٔ آغازین شامل صدها نوع ماده میشد، مرحلهٔمحتوای میانی تعداد زیادی گوی رتبه ۴ و رتبه ۵ را مصرف میکرد، و هرچه به گام نهایی نزدیکترطلایی میشد، دشوارتر میگشت، تا اینکه در نهایت، به استفاده از یک گویِ جاودانِ رتبه ۶ دیگر نیاز داشت!
«این اصلاً خوب نیست، دشواریِ پالایشِ گوی روزنهٔ دوم چندین برابر بیشترپوسیده از تخمین من است. اطلاعاتِ زندگی قبلیام تنها به مرحلهٔ آغازینِ دستورالعملطلایی اشاره داشت که آن هم با برداشتهای اشتباهِ فراوانِ افرادِ درگیر آمیخته بود.»
دل فانگ یوان فرو ریخت؛ پسبمِ از شنیدن دستورالعمل، اطمینان پنجاه درصدیاشدستورالعمله به حدود سی درصد کاهش یافت.
جانِ سرزمین گفت: «لازم نیست خیلی نگران باشی، مقادیرصدای زیادی از مواد و کرمهای گو برای پالایش گویخونِ روزنهٔ دوم از قبل توی این تالار اصلی ذخیره شده.»
با سخنان جانِ سرزمین،کرد سراسر تالار اصلی غرق دربهآرامی نوری آبی و تیره شد.
درخشش خیرهکننده بر تالار اصلی تابید؛محتوای نقشبرجستههای روی دیوارهای تالار ناگهان بیرونپوسیده زدند و به اجسامی جامد بدل گشتند.
فانگ یوان از این تغییر شگفتزده شد: «این مشخصاً نوعیمحتوای روش ذخیرهسازی است، اولین بار است که چنین چیزی میبینم. افسوس،استخوانِ بسیاری از روشهای عصر باستان در امتداد رود زمان محو شدهاند.»
انواع و اقسام مواد یکی پس از دیگری چشمانش را خیره میکرد. دستکم پنجمحتوای هزار کرم گو از رتبه ۱ تا رتبه ۵ وجود داشت؛ در میان آنها،عضلاتِ بیش از ششصد گوی رتبه ۴ و دستکم هشتاد گوی رتبه ۵ به چشم میخورد!
گوهای رتبه ۵ که در دنیای بیرون بسیار کمیاب بودند، درداد این تالار اصلی به طور غیرمنتظرهای به نزدیک صد عدد میرسیدند. وپوسیده گوهای گرانقیمت رتبه ۴ ظاهراً در اینجا به اندازهٔ کلم فراوان بودند.
«اینهمه مواد درجه یک! گوهای زیادی اینجا هستند که هرگز ندیدهام... این گوهای مسیر قدرت، اگر به دستشان بیاورم، قدرت نبردمیخی قطعاً بیش از ده برابر افزایش مییابد! و بیش از ده گوی یادگار طلای زرد در کنار هشت گوی یادگار بلور بنفشطلا هم وجود دارد! اگر از آنها استفاده کنم، در یک چشم به هم زدن میتوانم به مرحلهٔ اوج رتبه ۵ صعود کنم!»
فانگ یوان به این گوهای رتبه ۴ و رتبه ۵ نگاهکامل کرد و این فکر از ذهنش گذشت که از پالایش گوییشم روزنهٔ دوم دست بکشد و مستقیماً تمام این کرمهای گو را بردارد.
با وجود این،پالایشِ بیدرنگ این وسوسه راتکان در درونش خاموش کرد.
با حضور جانِ سرزمین که در کنارش نگهبانی میداد، این کرمهایداد گو تنها میتوانستند برای پالایش گوی روزنهٔ دوم استفاده شوند وخاکِ او قادر نبود آنها را برای مصارف شخصی به کار گیرد.
ثانیاً، در صورت پالایش، گوی روزنهٔ دوم دردستورالعمله آینده کمک عظیمی به او میکرد و حتیزمین در قلمرو رتبه ۶ نیز یاریرسانِ بزرگی میبود.
گوی روزنهٔ دوم یک سرمایهگذاری بلندمدت بودگوش و مزایای آن، بهویژه پس از رسیدنخونِ به رتبه ۶، سر به فلک میکشید.
با گوی چشمانش را گشود و درحالیکه تمام توانشصدای را برای کنترل این تالار اصلی به کار میگرفت،خونِ گفت: «هنوز یه کرم گوی فوقالعاده حیاتی باقی مونده.»
درخشش آبی بهدرخواست شدت افزایش یافت وبهم به شدتی غیرقابلتحمل رسید.
جوهر جاودانِ درونگوش دیگ برنزی ذرهذرهمحتوای رو به کاهش گذاشت.
فانگ یوان چشمانش را ریز کردبمِ و در میان این نور آبی،دستورالعمله یک گویِ جاودانِ محبوس را دید.
شبیه جواهری گرد بود؛ تمام بدنهٔ جواهرتکان زردرنگ و درونش توخالی بود که گلولهایمحتوای از دود بنفش در آن قرار داشت.
این دود پیوسته تغییر شکل میداد؛ لحظهای به یکبهآرامی اسب بالدار یا درنای جاودان بدل میشد، و لحظهایکامل دیگر به ابری در حرکت یا آذرخشی خالص تغییر مییافت.
در پیِ پیدایش آن،طنینانداز عطر تندِ شراب دردستورالعمله سراسر تالار اصلی پیچید.
فانگ یوان چند نفس کشید و بیدرنگ احساس مستیخوب کرد؛ چشمانش تار شد و سرش به دوران افتاد،گنجینه از این رو در دم نفس خود را حبس کرد.
جانِ سرزمین معرفی کرد:بهم «این گویِ جاودانِ رتبهداد ۶ عه... گوی سفر الهی.»
گوی سفر الهی!
فانگ یوان چشمانش را گشادخوب کرد و بدون اینکه حتی پلکخاکِ بزند، به این گو خیره شد.
گوی سفر الهی بسیار مرموز و درگوش عین حال افسانهای بود. نخستین حضور آنخونِ در «افسانههای رن زو» ثبت شده بود.
«افسانههای رن زو» نخستین اثر کلاسیک دربارهٔ گو بود. در نگاه اول و در نخستین خوانش تنها یک داستان به نظر میرسید، اما در حقیقت حاوییشم پیامهای ژرفی بود و رازهای دوران باستان و انواع و اقسام گوها را در خود ثبت کرده بود. برخی گوها مانند گوی خرد، گوی قدرت وبپراکنند غیره مستقیماً توصیف شده بودند. و برخی گوها پنهان بودند، توصیفاتشان بسیار مبهم بود و ایجاب میکرد خوانندگان در آن کاوش کرده و با دقت مطالعهاش کنند.
در افسانههای رن زو، نخستیندستورالعملِ حضور گوی سفر الهی درتکان کنار خورشید بزرگ سرسبز بود.
خورشید بزرگ سرسبز چهار شرابِ درجه یکِ متفاوتدستورالعمله در جهان را نوشید؛ هالهٔ غلیظِ مشروب در بدنشاستخوانِ متراکم شد و به گوی سفر الهی بدل گشت.
گوی سفر الهی این قدرت را داشت که استاد گو را بهدستورالعمله هر نقطهای از جهان بفرستد. اما فعالسازی آن نیازمند این بود کهعضلاتِ استاد گو در حالت مستی باشد و مقصد آن نیز قابل کنترل نبود.
خورشید بزرگ سرسبز به مکانهای خطرناک بسیاری منتقل شدصدای و به خاطر گوی سفر الهی رنج فراوانی کشید،خونِ تا جایی که جانش چندین بار به خطر افتاد.
«گوی سفر الهی شاید یکی از چهار گوی حرکتی بزرگ باشد و در نوع خود بسیار قدرتمند است، اما نقص آن بهشدت بزرگ است،گلِ چه کسی جرئت میکند از آن استفاده کند؟ حتی خورشید بزرگ سرسبز نیز در نهایت چارهای نداشت جز اینکه گوی سفر الهی را به گویبسوزد سفر جاودان ثابت پالایش کند. جای تعجب نیست که استاد اصلیِ این سرزمین متبرک، این گو را برای پالایش به گوی روزنهٔ دوم انتخاب کرد.»
گوی سفر جاودان ثابت نیز یکی از چهار گوی حرکتی بزرگ بود و میتوانست استاد گو را به هر مکانی کهیخی میخواست بفرستد، حتی اگر مقصد در لبهٔ جهان بود. اما پیششرط آن این بود که استاد گو باید تصویر ذهنی روشنیچون از مقصد خود میداشت. اگر تغییرات عظیمی در مقصدشان رخ داده بود، استفاده از گوی سفر جاودان ثابت با شکست مواجه میشد.
فانگ یوان با دقت تأملصدای کرد و به نیات اینمحتوای جاودانهٔ مسیر قدرتِ باستانی پی برد.
گوی سفر الهی شاید در رتبهٔ والای ۶ قرار داشت، اما هر بار استفاده از آن خطر بسیار بالایی به همراهگلِ داشت و ارزش کاربردیاش پایین بود. از این رو، خورشید بزرگ سرسبز آن را به گوی سفر جاودان ثابت پالایش کرد، دریانگ حالی که این استاد گوی مسیر قدرتِ باستانی به این فکر افتاد که از آن برای پالایش گوی روزنهٔ دوم استفاده کند.
با گوی، جانِ سرزمین، با احتیاط گویبهم سفر الهی را دوباره مهروموم کرد وگوش پرسید: «کِی قصد داری پالایش رو شروع کنی؟»
فانگ یوان همانجا چهارزانو نشست، چشمانش را بستدستورالعمله تا به تفکر بپردازد و پاسخ داد: «عجلهایزمین نیست، بذار اول این دستورالعمل رو درست بررسی کنم.»
انسان روحِ همهٔتکان موجودات است و گو،گوش جوهرِ آسمان و زمین.
پس از آنکه تزکیهٔ یک استاد گو به سطحی ژرف میرسید، اصلیطنینانداز را درک میکرد؛ استفادهٔ استاد گو از گو، صرفاً به کارگیری کرمهای گواستخوانِ به عنوان یک ابزار نبود. بلکه، راهی برای درک آسمان و زمین بود.
کرمهای گو حاملانِ قطعاتِ قانونِ دائوی اعظم بودند.بگو پالایش گو صرفاً پیرویِ کورکورانه از مراحلی تصادفیخوب نبود، بلکه بر درکِ قطعات قانون استوار بود.
دستورالعملِ گو نه تنها روند پالایش را دردستورالعمله بر میگرفت، بلکه مهمتر از آن، درکِ خالقش ازاستخوانِ آسمان و زمین را در خود جای داده بود.
از طریق این دستورالعمل، فانگ یوان میتوانست آزمایشها و بینشهای مالکِ اصلیِ این سرزمین متبرک،خاکِ یعنی آن جاودانهٔ باستانیِ مسیر قدرت را بررسی کند. با تطبیق دادنِ این بینشها باآتشِ تجربیاتِ خودش، درکِ عمیقتری از دائوی اعظم به دست میآورد؛ این امر برایش سراسر منفعت بود.
فانگ یوان در ذهن خود اندیشید: «استاد گو از بدو تولد تنها میتواندخوب یک روزنه داشته باشد، اگر روزنهٔ دومی در کار باشد، این حقیقتاً عملییشم در تقابل با آسمان است. حالا میفهمم چرا گوی سفر الهی انتخاب شده است.»
پس از گذشتِ مدتی طولانی، فانگ یوانبهم چشمانش را گشود؛ اکنون درکِ عمیقتری ازگوش کلِ روندِ پالایش به دست آورده بود.
فانگ یوان گفت:گوش «جانِ سرزمین، پالایشمحتوای رو شروع میکنیم!»
جانِ سرزمین بیدرنگ پاسخ داد و دوگوش نوع ماده به همراه یک کرمِ گوخونِ را در اختیار فانگ یوان گذاشت: «باشه.»
مادهٔ اول، خاکِ پوسیدهٔ برکهٔ سبز بود که از عمق دههزار فوتیِطنینانداز مردابی فاسد و زهرآگین استخراج میشد و بهشدت سمی بود. اگر فانگ یواناستخوانِ آن را لمس میکرد، حتی بازوی خودش نیز در عرض چند نفس میپوسید.
مادهٔ دوم، پودری خونرنگ با پیشینهای بس عظیم بود. خونِ هشتداد نوع از هیولاهای برهوتِ ازلی با هم ترکیب و جامد شده،خاکِ و سپس آسیاب شده بود تا این پودر به دست آید.
کرمِ گو اما چیز رایجی بودمحتوای و فانگ یوان پیشتر در کوهپوسیده چینگ مائو با آن سروکار داشت.
این کرم،بهآرامی گویِ گلِداد خزانهٔ زمین بود.
گویِ گلِ خزانهٔ زمین، یک گوی ذخیرهسازی بود. راهبِ شرابِ گلگوش آن را در اعماقِ غار کاشته بود تا چندین کرمِ گو رادلِ درونش نگه دارد؛ کرمهایی که در نهایت به چنگِ فانگ یوان افتادند.
با یاریِ جانِ سرزمین، فانگ یوانپالایشِ خاکِ پوسیدهٔ برکهٔ سبز و پودرِصدای خونِ هشت برهوت را با هم درآمیخت.
پس از آنکه این ترکیبخوب به خاکی یکدست تبدیل شد، گویِخاکِ گلِ خزانهٔ زمین را درونش کاشت.
با ورود به این خاک، گویِ گلِ خزانهٔ زمین در دم پوسید وپودر از بین رفت. چه زهرآگینیِ خاکِ پوسیدهٔ برکهٔ سبز و چه ماهیتِ خشنِساقه پودرِ خونِ هشت برهوت، هر دو فراتر از تحملِ گویِ گلِ خزانهٔ زمین بودند.
با وجود این، فانگ یوانبگو از پیش چنین وضعیتی رابمِ پیشبینی کرده بود و دلسرد نشد.
جانِ سرزمین گویِ گلِ خزانهٔدستورالعملِ زمینِ دیگری بیرون آورد و فانگداد یوان با خونسردی آن را کاشت.
آن جاودانهٔ باستانیِ مسیر قدرت، پیشتر احتمالِ شکستدستورالعمله در هر مرحله را پیشبینی کرده و اززمین این رو، موادِ یدکیِ کافی تدارک دیده بود.
پس از چندین بار شکستِ پیاپی،بمِ فانگ یوان سرانجام موفق شد گویِدستورالعمله گلِ خزانهٔ زمین را درون خاک بکارد.
سمِ خاکِ پوسیدهٔ برکهٔ سبز و قدرتِ خونِداد پودرِ هشت برهوت، نوعی توازنِ ظریف شکل دادند وپودر دگرگونیِ شگرفی در گویِ گلِ خزانهٔ زمین پدید آوردند.
این گامِ نخستِ دستورالعمل بوددستورالعملِ — پودرِ خونِ خاکِ پوسیده،تکان گلِ خزانه در دلِ زمین.
گامِ بعدی «استخوانِ یشمی بدل به گلبرگ، عضلاتِ یخی بدل به ساقه و یادگارِگنجینه زرین بدل به قلبِ گل» بود؛ این مرحله نیازمندِ استفاده از گوی استخوان یشمی،ستارهای گوی عضلات یخی و گوی یادگار طلای زرد، به همراهِ مهارتهای سطحبالای پالایش گو بود.
گامِ سوم «آتشِ درخشانِ ستارهای، گردآوریِ یخ و برف در دشتها» بود؛ این عبارت بهسادگی میتوانست با گوی آتش ستارهای و گوی دشتگلبرگ برفی اشتباه گرفته شود. اما قدرتِ آتشِ حاصل از آنها ناکافی میبود. در حقیقت، برای درکِ درست، این دو عبارت باید با همچون ترکیب میشدند؛ پاسخِ حقیقی، استفاده از گوی چمنزار آتش ستارهای به همراه گوی دشت برفی بود، و تنها در این صورت توازن برقرار میگشت.
فانگ یوان گامهاپالایشِ را یکی پسبهآرامی از دیگری پیش برد.
در گامِ چهارم «ابر یانگ در پایین با آتشِ اکسیرتکان میسوزد و ابرِ یین در بالا شنهایی چون طلا میپراکند»؛پودر این مرحله، تواناییِ او در انجامِ همزمانِ چند کار را میآزمود.
فانگ یوان ابتدا گوی ابر یانگ را به همراه گویخونِ آتش اکسیر به کار گرفت، سپس گوی ابر یین راعضلاتِ فعال کرده و گوی شن طلایی را واردِ کار کرد.
ابرهای یین و یانگ با دودِ حاصل از مراحلِ پیشین درآمیختند. گویهاییدستورالعمله از آتشِ اکسیرِ نارنجی و سوزان از ابرِ یانگ به بالا برخاست.عضلاتِ شنهای طلایی نیز همچون بارانی نمنم از ابرِ یین به پایین فرو ریخت.
فانگ یوان فریاد زد: «یین در بالاتکان و یانگ در پایین یعنی توازنِ معکوس... اینکامل همون نقطهٔ حساسه! برو، شبحِ جانورِ فیل سفید.»
با فعال کردنِ گوی تلاش تمامعیارپالایشِ و احضارِ شبحِ فیل سفید، برقیصدای الهی در چشمانِ فانگ یوان درخشید.
شبحِ فیل سفید به مرکزِ ابرهای یینکامل و یانگ کوبیده شد و زیرِ فشارِگنجینه آتشِ اکسیر و شنِ طلایی خرد گشت.
با انفجاری خفیف، شبحِ فیل سفیدبمِ به گلولهای از نورِ سفید بدلدستورالعمله شد و در هوا به چرخش درآمد.
فانگ یوان اشارهای کرد و بابهآرامی قربانی کردنِ شبحِ قدرتِ جانوریِ دیگرطنینانداز گفت: «حالا، شبحِ جانورِ پیتون سیاه.»
پیتون سیاه واردِ مرکزِ ابرها شد و بهسرعت بهبهآرامی پرتویی سیاه بدل گشت که به دورِ نورِ سفیدکامل میچرخید؛ آن دو در کشمکشی بیپایان در هم تنیده شدند.
دو شبحِ جانورِ دیگر ازخوب بدنِ فانگ یوان بیرون پریدند: «شبحِخاکِ جانورِ لاکپشت سنگی، شبحِ جانورِ اسب.»
چهار شبحِ جانور در هم پیچیدندبمِ و گردابی از نورهای رنگارنگ پدیددستورالعمله آوردند، اما هنوز چیزی کم بود.
فانگ یوان که گیج شده بود، با خودداد گفت: «عجیبه! چرا با هم ترکیب نشدن؟» ایندستورالعمله نخستین مانعی بود که بر سرِ راهش سبز میشد.
آتشِ اکسیر و شنِ طلایی داشتند گردابِ رنگارنگبگو را میساییدند و آن را رفتهرفته کوچکتر میکردند؛خوب هالههای چندگانه قادر به ترکیب شدن با یکدیگر نبودند.
همانطور که فانگ یوان به روندی کهکامل در آستانهٔ شکست قرار داشت مینگریست، ناگهانگنجینه فکری به ذهنش خطور کرد: «صبر کن، ممکنه...»
او کنترلِ آنتکان چهار شبحِ جانوربمِ را به دست گرفت.
شبحِ جانورِ فیل سفید، استوار و بیریا بود. شبحِ پیتونبمِ سیاه، پیچان و سرد بود. شبحِ لاکپشت سنگی، همچون کوهپوسیده بیحرکت بود. و شبحِ جانورِ اسب، همگام با باد میتاخت.
پیش از این، آن چهار شبحِ جانور صرفاً کورکورانه با یکدیگرداد درگیر بودند، اما اکنون تحتِ کنترلِ فانگ یوان، هر یک ازخاکِ آنها شروع به نمایان ساختنِ ذات و طبیعتِ حقیقیِ خود کردند.
گرومب!
صدای رعد طنیناندازتکان شد و دگرگونیِبمِ شگرفی آغاز گشت.
ابرهای یین و یانگ به حرکت درآمدند؛ ابرِ یینصدای به پایین نشست و ابرِ یانگ به بالا برخاستخونِ و آن دو با هم موجودیتی واحد را شکل دادند.
مه به خروش آمد و بیوقفهپالایشِ در هم آمیخت، در حالی کهصدای آذرخش و تندر پیوسته در درونش میخروشیدند.
فانگ یوان با خود اندیشید: «پس ماجرا از این قرار بود. جای تعجب نیست که به استاد گویِ مسیر قدرتعضلاتِ نیاز داشت، هرچند اونایی که صرفاً شبحِ جانور دارن هم نمیتونن موفق بشن. استاد گو باید طبیعتِ حقیقیِ هر شبحِ جانورفراز رو درک کنه تا بتونه ترکیبشون کنه.» فانگ یوان آهِ آسودگی کشید و به درکِ کاملی از این روند دست یافت.
غرمب...
آذرخش درخشید و تندر خروشید.
صدا همچون طبلهای جنگی بوددستورالعملِ که رفتهرفته متراکمتر میشد و درداد نهایت به صدایی واحد بدل گشت.
گرومب گرومب گرومب...
در میانِ غرشهای پیدرپی، مهصدای پیش از آنکه ناگهان منفجر شود،کامل تماماً به یک رنگِ واحد درآمد.
بادی جنونآمیز وزیدنپالایشِ گرفت و تمامیِ ابرهاتکان و مه را پراکند.
تنها یکپیشقدم گو در هوادستورالعملِ باقی مانده بود.
این گو، یک گوی رتبه ۵ بود و به دیسک میمانست. سطحِ آن زبرگنجینه و ناهموار بود، همچون جنینی ساختهشده از خاک و علف. در مرکزِ این دیسک،ستارهای جانوری درنده با سرِ اسب، عاجهای فیل، بدنِ لاکپشت و دمِ مار به چشم میخورد.
با دیدنِ این گو، ذهنِ فانگ یوان آرام گرفت: «اینمحتوای همون گوی جفت قدرت جانوره.» در همان لحظه که ذهنشزمین آسوده شد، روی زمین افتاد و به خواب فرو رفت.
او در مجموع پنج شبانهروز را صرفِ پالایشِ این گو کرده بود. درخوب این مدت حتی لحظهای نیاسوده و تمامِ وقت در حالِ انجامِ همزمانِ چندینیشم کار بود؛ انرژی ذهنیاش تا مرزِ فروپاشی مصرف شده و بهشدت فرسوده گشته بود.
این خواب یک شبانهروزکرد به درازا کشید تابگو آنکه فانگ یوان بیدار شد.
او گوی جفت قدرت جانور را لمس کرد و دستورالعمل را در ذهن مرور کرد: «ابر یانگاستخوانِ در پایین با آتشِ اکسیر میسوزد و ابرِ یین در بالا شنهایی چون طلا میپراکند، اشباحِ جانور رایانگ در میانشان بیفزا تا آذرخش بدرخشد، جفتِ قدرتِ جانور را خلق کن و گردآوریِ روزنهها را آغاز کن...»
با اندیشیدن به این موضوع، از جاگوش برخاست و به جانِ سرزمین گفت: «مرحلهٔخونِ بعدی گردآوریِ روزنههاست! با گوی، وقتش رسیده.»
با گوی نیز بدونِ حاشیه پاسخ داد:تکان «بسیار خب، میتونم تو رو به هرمحتوای نقطهای از سرزمین متبرک که بخوای بفرستم.»
نقشهٔ بزرگی به همراه انواعِ تصاویر دربهم برابرِ فانگ یوان پدیدار شد که همهچیزگوش را در سرزمین متبرک به نمایش میگذاشت.
همهچیز، از استادان گو گرفتهخوب تا مویینها و جانورانِ سگ وخاکِ غیره، بهوضوح در آن نمایان بود.
فانگ یوان نقشه را بررسی کردبمِ تا آنکه نگاهش روی نقطهای ثابت ماند؛پودر به آن اشاره کرد و گفت: «همینجا.»
لحظهای بعد، فانگ یوان ناپدیدبگو گشت و درست در برابرِبمِ تیه مو بای پدیدار شد.
تیه مو بای که در حالِپالایشِ کاوش در میراث بود، از حضورِ ناگهانیِبمِ فانگ یوان یکه خورد و گفت: «تو...»
اما بهسرعت خونسردیِ خود را بازیافت. تازه میخواست چیزی بگویدخونِ که فانگ یوان با حرکتی سریع دستش را تاب دادعضلاتِ و از بختِ خوش، شبحِ تمساحِ صخرهای را احضار کرد.
بنگ!
دمِ تمساحِ صخرهای محکم به سرِبهآرامی تیه مو بای کوبیده شد وطنینانداز سرش همچون هندوانهای متلاشی گشت —
او مرده بود.