---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 386: او نیز مرد • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 386: او نیز مرد

0

وو شن تونگ‌کنم​ در دلش شمرد: «این‌دوونده​ دورِ چهل و هشتمه.»

او از خاندان وو می‌آمد، برترین ابرخاندانِ مرز جنوبی که بنیانی ژرف داشتند و حاکمِ بلامنازعِ‌آسمان​ جناح حق به شمار می‌رفتند. او استاد گویِ مسیر بردگی بود که خاندان وو بهای گزافی‌حالی​ برای پرورشِ وی پرداخته بود و تبحرش در مسیر بردگی چیزی نبود که بتوان دست‌کم گرفت.

نامِ وو شن تونگ شاید پرابهت به نظر می‌رسید، اما‌باریک​ در حقیقت، او همچون چوبی خشکیده لاغر بود؛ پوستی زرد‌لونگ​ و رنگ‌پریده داشت و به ادیبی بیمار و رنجور می‌مانست.

در گذشته، او شانه‌هایی ستبر و کمری باریک داشت و‌یشم​ از اندامی بی‌نقص برخوردار بود. اما در یکی از نبردها،‌می‌زد​ به زهرِ گوی آسمان یشمِ لونگ چینگ تیان گرفتار شد.

برای درمان،‌حفظ​ نزد طبیب الهی‌بدجوری​ شنگ شو رفت.

طبیب الهی شنگ شو قفسهٔ سینه‌اش را لمس کرد و در حالی که برقی در چشمانش بود، آهی کشید و گفت: «خیلی دیر اومدی.‌طبیب​ زهر گو تا مغز استخونت نفوذ کرده. می‌تونم جونت و تزکیه‌ت رو حفظ کنم، اما چون این زهر بدجوری ریشه دوونده، نمیشه از بین‌تزکیه‌ت​ بردش. از این به بعد، باید هر چند وقت یک‌بار برای درمان بیای اینجا تا تو فاصله‌های منظم کمکت کنم زهر رو دفع کنی.»

دقیقاً به خاطر زهرِ گوی آسمان یشم بود‌ستبر​ که وو شن تونگ روزبه‌روز لاغرتر و تکیده‌تر‌زهرِ​ شد و در نهایت به این روز افتاد.

وو شن تونگ با نگاهی جدی در‌کنی​ مه قدم می‌زد و در دل اندیشید:‌نهایت​ «خدا می‌دونه حریف بعدی‌ام کدوم استاد گوئه؟»

کمی پیش‌تر، از‌کنم​ میان سه گزینه، مسیرِ‌دوونده​ روبه‌رو را برگزیده بود.

در میراث شاه چوان، با نزدیک شدن به مراحلِ پایانی، گزینه‌های بیشتری پدیدار می‌گشت.‌زهرِ​ بیشترِ استادان گو برای حفظ جانِ خود، نبرد با گروه‌های سگ را انتخاب می‌کردند‌قفسهٔ​ و در حقیقت، تنها از سر ناچاری به رویارویی با دیگر استادان گو تن می‌دادند.

گروه سگ‌ها هرچقدر هم که بزرگ می‌بود، باز هم‌کمری​ جانور بودند. اما با هدایتِ یک استاد گو، حتی‌آسمان​ یک گروه سگِ ضعیف نیز تهدیدی هولناک به شمار می‌رفت.

با وجود این، وو شن تونگ رویکردی کاملاً وارونه‌خاطر​ در پیش گرفته بود؛ هرگاه فرصتی برای نبرد با‌جدی​ استاد گویی دیگر دست می‌داد، هیچ مسیر دیگری را برنمی‌گزید.

«از نظر تبحر تو مسیر بردگی، من تو مرز جنوبی تراز اولم. تو این کوه سان چا هم تقریباً بهترینم. فقط دو نفر می‌تونن برام تهدید‌روزبه‌روز​ باشن؛ یکیش وو گویه، چون یه استاد گوی رتبه پنجه که زمانی تو مسیر بردگی قدم برمی‌داشته. اما حیف که مسیر بردگی منابعِ خیلی زیادی می‌طلبید و‌نزدیک​ اون مجبور شد وسط کار مسیرش رو عوض کنه. اون یکی هم ژانگ سان سانه؛ اون یه استاد گویِ اصیلِ مسیر بردگیه، اما تزکیه‌اش از من پایین‌تره.»

در مسیر بردگی، وو شن تونگ برتریِ عظیمی داشت. از نظرِ کسوت، ژانگ‌نبردها​ سان سان کوچک‌تر از او محسوب می‌شد. در این میراث شاه چوان، حتی‌شنگ​ اگر مجبور می‌شد رودررو با وو گوی بجنگد، هیچ هراسی به دل راه نمی‌داد.

با برخورداری از چنین قدرتِ شگرفی، بدیهی بود که‌کمری​ باید دشمنانش را هدف قرار می‌داد و تا جای‌آسمان​ ممکن، رقیبانِ بیشتری را از میدان به در می‌کرد.

تا در نهایت، خودش‌منظم​ تنها بماند و تمامِ این‌خاطر​ میراث شاه چوان را ببلعد.

این نشان‌حفظ​ از ذکاوتِ وو‌بدجوری​ شن تونگ داشت.

«اگه درست شمرده باشم، حریف بعدی‌ام باید‌کمری​ بیست و سومین نفر باشه. ههه، شانسِ‌زهرِ​ بدِ خودته که سر راهم سبز شدی.»

وو شن تونگ‌بیمار​ در دل پوزخندی زد‌شانه‌هایی​ و از حرکت ایستاد.

در کنارش، گروهِ‌فاصله‌های​ سگ‌هایش با دقت‌دفع​ از او محافظت می‌کردند.

به آن سوی مه نگریست؛ از‌ریشه​ میانِ مه، گروهی از سگ‌های سبز‌باید​ و بنفش با پوستِ پوسیده پدیدار شدند.

وو شن تونگ‌می‌مانست​ خندهٔ سبکی کرد و‌کمری​ گفت: «اوه، سگ‌های جسد.»

او به‌خوبی می‌دانست که این سگ‌ها در مراحلِ آغازینِ‌کمری​ میراث بسیار کارآمد بودند. دلیلش این بود که آن‌ها‌آسمان​ می‌توانستند با بلعیدنِ اجساد، جراحاتِ خود را ترمیم کنند.

اما با پیشروی به سوی مراحلِ پایانی، این سگ‌های جسد رفته‌رفته ضعیف‌تر‌لاغرتر​ می‌شدند. چرا که سرعتشان به پای سگ‌های نماد آذرخش نمی‌رسید، دفاعشان از‌حریف​ سگ‌های زره فولادی کمتر بود و اتحادِ سگ‌های آکیتای داوودی را نیز نداشتند.

«فقط اون استادان گویِ نصفه‌نیمهٔ مسیر بردگی عاشق این سگ‌های جسدِ بی‌خاصیت میشن. مسیرهای‌وقت​ مختلف از زمین تا آسمون با هم فرق دارن؛ اونایی که استاد گوی مسیر‌تکیده‌تر​ بردگی نیستن، چطور می‌تونن بدون ده‌ها سال تجربه، معنای حقیقیِ مسیر بردگی رو بفهمن؟»

وو شن تونگ با‌گذشته​ اندیشیدن به آن استادان‌باریک​ گو، از سرِ تحقیر خندید.

اما لحظه‌ای‌ادیبی​ بعد، گرهِ کوچکی‌می‌مانست​ بر ابروانش افتاد.

از میانِ مهِ‌فاصله‌های​ پیشِ رو، سگ‌های‌دفع​ جسدِ بیشتری پدیدار می‌شدند.

وو شن تونگ در دل اندیشید:‌ریشه​ «تعدادشون یه کم زیاده، به نظر‌باید​ می‌رسه برای پیروزی باید بهای کوچیکی بپردازم.»

اما دیری نپایید که هم‌زمان با‌ستبر​ سگ‌های جسد، گونه‌های دیگری از سگ‌ها‌یکی​ نیز در میدانِ دیدش نمایان شدند.

وو شن تونگ سرش را به آرامی تکان داد و‌باریک​ با خود گفت: «سگ‌های آکیتای داوودی! تعدادشون هم کم نیست، هوم...‌چینگ​ به نظر می‌رسه این شخص یه تبحری تو مسیر بردگی داره.»

«ترکیبی از سگ‌های آکیتای داوودی و سگ‌های جسد... با اینکه تعدادشون یه کم زیاده، اما آرایششون‌افتاد​ به‌شدت شکننده‌ست. فقط کافیه بعداً از چند تا شاه‌سگ استفاده کنم تا به جلو یورش ببرن، اونوقت‌روبه‌رو​ به راحتی از هم می‌پاشن. تا وقتی که قاطعانه عمل کنم، می‌تونم شکستشون بدم و پیروز بشم.»

«اِ، طرف‌حفظ​ مقابل سگ‌های‌چون​ خاردار هم داره؟»

از میانِ مه، وو‌گذشته​ شن تونگ پدیدار شدنِ سگ‌های‌اندامی​ خاردار را به چشم دید.

سراسرِ بدنِ این سگ‌ها پوشیده از‌گذشته​ خار بود و حمله به آن‌ها،‌بی‌نقص​ موجبِ آسیب رسیدن به خودِ مهاجم می‌شد.

اگر سگ‌های زره فولادی با آن دفاعِ عظیمشان جان‌سخت به شمار‌روزبه‌روز​ می‌رفتند، این سگ‌های خاردار، جان‌سخت‌هایی تیغ‌دار بودند. برای از میان برداشتنِ‌خدا​ آن‌ها، مهاجم باید پیه سوراخ شدنِ گلوی خودش را به تن می‌مالید.

«این همه سگِ خاردار! انگار این یارو خیلی‌نمیشه​ خوش‌شانسه که تونسته همچین گروه بزرگی رو دور‌بیای​ هم جمع کنه. چرا من همچین شانسی نداشتم؟»

وو شن تونگ آهی‌گذشته​ کشید و بی‌درنگ راهبردِ‌باریک​ نبردش را تغییر داد.

«حریف سگ‌های خاردار داره، پس من از سگ‌های زره فولادی به عنوان پیش‌قراول استفاده‌یکی​ می‌کنم و با سگ‌های نماد آذرخش از جناحین بهشون می‌زنم. وقتی درگیرِ نبرد بشن،‌شنگ​ سگ‌های زره فولادی یورش می‌برن و سگ‌های نماد آذرخش محاصره‌شون می‌کنن؛ این‌طوری راحت پیروز میشم!»

اما پس از ورودِ سگ‌های خاردار،‌دفع​ شمارِ انبوهی از سگ‌های نماد آذرخش‌لاغرتر​ نیز از میانِ مه پدیدار گشتند.

چهرهٔ وو‌حفظ​ شن تونگ‌چون​ در هم رفت.

نمایان شدنِ این گروه از سگ‌ها بدین معنا بود که راهبردِ پیشینِ او‌نبردها​ دیگر کارساز نبود. چرا که حریف نیز سگ‌هایی با سرعتِ بالا همچون سگ‌های‌شنگ​ نماد آذرخش در اختیار داشت و می‌توانستند او را از جناحین دور بزنند.

همان‌طور که سگ‌های نماد آذرخشِ بیشتری در میدانِ دیدش نمایان می‌شدند،‌اندامی​ چهرهٔ وو شن تونگ زشت‌تر شد و با خود گفت: «فکرشم‌تیان​ نمی‌کردم اونا هم سگ‌های نماد آذرخش داشته باشن، اونم این همه!»

با خود اندیشید: «طرف مقابل این‌همه سگ دارد، این را‌یشم​ نمی‌توان به پای بخت گذاشت. مشخصاً او نیز استاد گوی‌می‌زد​ باتجربه‌ای در مسیر بردگی است که می‌تواند برایم تهدیدی جدی باشد.»

«کیه؟ وو گوی یا ژانگ سان سان؟ هر کی که هست،‌بعد​ مبارزهٔ سختی در پیشه. فقط می‌تونم تاکتیک نبردم رو در لحظه بسازم‌دقیقاً​ و بر اساس اون تغییرش بدم. باز خوبه که یه نشان دارم!»

با این اندیشه،‌می‌مانست​ قلب وو شن‌ستبر​ تونگ آرام گرفت.

او نگاهی به لشکر سگ‌هایش انداخت؛‌گذشته​ گروهی از سگ‌ها، حدود صد و‌بی‌نقص​ بیست قلاده، روی زمین دراز کشیده بودند.

این سگ‌ها جثه‌ای بزرگ داشتند، دو برابرِ سگ‌های‌دقیقاً​ معمولی. پنجه‌هایشان تیز و پشتشان پهن و ستبر بود،‌نگاهی​ در حالی که پوزه و دهانشان به شیر می‌مانست.

این سگِ تایِ سنگین بود.

دفاعِ سگ تای سنگین با سگ‌های‌ستبر​ زره فولادی برابر بود. از نظر اتحاد‌نبردها​ نیز، با سگ‌های آکیتای داوودی برابری می‌کردند.

«توی این میراث شاه چوان، از بین صد نوع سگ، فقط چند تا می‌تونن جزو لشکر اصلی باشن. سگ تای سنگین‌چینگ​ یکیشونه. سگ نماد آذرخش، سگ آکیتای داوودی و سگ زره فولادی، این سگ‌ها خیلی افراطی‌ان، نقطه‌ضعف‌هاشون کاملاً آشکاره و نمی‌شه بهشون‌اومدی​ تکیه کرد. فقط به سگی مثل سگ تای سنگین می‌شه اعتماد کرد. هر چی تعدادشون بیشتر باشه، قدرت نبردشون هم بیشتر می‌شه.»

وو شن تونگ‌فاصله‌های​ با رضایت به سگ‌های‌کنی​ تای سنگینِ خود نگریست.

او این سگ‌ها را با مشقت فراوان اندوخته‌نمیشه​ بود. در نبردهای معمول، آن‌ها را به کار‌بیای​ نمی‌گرفت و تا این لحظه حفظشان کرده بود.

«به نظر می‌رسه نبرد سختی باشه، مجبورم‌کمری​ از سگ‌های تای سنگین استفاده کنم. مطمئنم وقتی‌گوی​ حمله کنم، طرف مقابل حسابی غافلگیر می‌شه. هاهاها...»

با این فکر،‌بیمار​ لبخندی بر لبان وو‌شانه‌هایی​ شن تونگ نقش بست.

اما لحظه‌ای‌اینجا​ بعد، لبخند روی‌کمکت​ صورتش خشک شد.

از آن سوی‌کنم​ مه، سگ‌های تای سنگینِ‌دوونده​ دیگری نیز پدیدار شدند.

«طرف مقابل هم سگ تای سنگین داره؟ در واقع،‌اندامی​ اون یه خبره توی مسیر بردگیه، طبیعتاً برتری سگ‌های تای‌چینگ​ سنگین رو درک می‌کنه، برای همین چند تایی نگه داشته.»

همان‌طور که سگ‌های تای سنگینِ بیشتری از درون‌ستبر​ مه بیرون می‌آمدند، وو شن تونگ چشمانش را‌زهرِ​ ریز کرد و اخم‌هایش در هم گره خورد.

«این‌همه... چرا‌اینجا​ این‌قدر سگ‌منظم​ تای سنگین داره؟»

او همواره سگ‌های تای سنگین را برگ برندهٔ‌نمیشه​ خود می‌دانست. دیدنِ این سگ‌ها در دستانِ حریف،‌بیای​ فشار روانیِ سنگینی بر وو شن تونگ وارد کرد.

ناگهان، در حالی که به‌شانه‌هایی​ مه خیره شده بود، مردمکِ‌بی‌نقص​ چشمانِ وو شن تونگ منقبض شد.

او شاه‌سگی سلطه‌گر را دید.

با دیدن این صحنه، قلب وو شن تونگ‌دقیقاً​ فرو ریخت و گفت: «شاهِ سگ تای سنگین!‌افتاد​ اون واقعاً یه شاهِ سگ تای سنگین داره!»

با حضور شاه‌جانور، قدرت نبردِ گروه سگ‌ها چندین برابر افزایش می‌یافت. مهم‌تر از‌چند​ آن، وو شن تونگ شاهِ سگ تای سنگینی برای مقابله نداشت؛ برگ برنده‌اش زیر‌لاغرتر​ سایهٔ شاه‌سگِ حریف سرکوب می‌شد و قدرت رزمی‌اش از حالت عادی نیز کمتر می‌گشت.

تنها در‌رنجور​ یک چشم‌به‌هم‌زدن، برگ‌شانه‌هایی​ برنده‌اش نابود شد.

«نبرد سخت... این یه نبرد سخت و‌شانه‌هایی​ بی‌سابقه‌ست! کیه؟ وو گوی یا ژانگ سان‌یکی​ سان؟ حتماً یکیشونه! احتمال زیاد وو گویه!»

وو شن تونگ تمام‌منظم​ اعتمادبه‌نفس خود را برای این‌خاطر​ نبرد از دست داده بود.

«لشکر حریف از لشکر من بزرگ‌تره، احتمالاً این نبرد‌بین​ رو می‌بازم. حتی اگه ببرم هم پیروزیِ سختی می‌شه‌فاصله‌های​ و تلفاتِ سنگینی می‌دم، اون‌قدر که دیگه نمی‌تونم ادامه بدم.»

وو شن تونگ‌می‌مانست​ از همین حالا‌ستبر​ پشیمان شده بود.

اما دیری نپایید که‌رنجور​ احساسی فراتر از یک پشیمانیِ‌کمری​ ساده به او دست داد.

چشمانش بیش از‌فاصله‌های​ پیش گشاد شد و‌کنی​ دهانش ناخودآگاه باز ماند.

مردمک‌هایش چنان از حدقه بیرون زده بود که گویی ضربه‌ای‌بردش​ از پشت به سرش وارد شده است. حالت چهره‌اش از‌کمکت​ تردید به حیرت، و از حیرت به وحشت تغییر یافت.

از درون مه، نه تنها شمارِ فراوانی سگ تای‌اندامی​ سنگین بیرون آمدند، بلکه سگ‌های هوای سبز، سگ‌های سونگِ دود،‌چینگ​ سگ‌های هنگِ نور و سگ‌های هنگِ ستاره نیز پدیدار شدند!

سگ‌های هوای سبز، با‌رنجور​ بدنی پوشیده از فلس‌های‌ستبر​ سبز و خلق‌وخویی خارق‌العاده.

سگ‌های سونگِ دود، با دودی‌کمکت​ که از پوزه و دهانشان‌یشم​ بیرون می‌زد و به‌شدت سرکش بودند.

سگ‌های هنگِ نور،‌کنم​ با بدنی از خزِ‌دوونده​ سفید، درخشان و ملایم.

سگ‌های هنگِ ستاره، کشیده‌گذشته​ و باریک، که در‌باریک​ میان جمعیت خودنمایی می‌کردند.

وو شن تونگ فریاد زد: «چطور ممکنه! هوای سبز، سونگِ دود، هنگِ نور و هنگِ‌نبردها​ ستاره همه‌شون تخصص‌های متفاوتی دارن، توی یه سطح هستن و روی هم رفته به عنوان پنج‌سینه‌اش​ سگِ کوهستانِ بزرگ شناخته می‌شن که می‌تونن یه آرایهٔ عظیم بسازن! چطور این‌همه سگ گیر آورده؟»

آنچه باورش برای وو شن تونگ از همه‌چیز دشوارتر بود، این بود‌لاغرتر​ که طرف مقابل نه تنها شمارِ عظیمی از پنج سگِ کوهستانِ بزرگ را‌بعدی‌ام​ در اختیار داشت، بلکه شاه‌سگ‌های هر یک از آن‌ها را نیز دارا بود!

در حالی که سگ‌ها همچنان یکی پس از دیگری از درون مه بیرون می‌آمدند‌وقت​ و ضربهٔ روانیِ سنگینی بر وو شن تونگ وارد می‌کردند، او با خود گفت:‌تکیده‌تر​ «اون دیگه کیه؟ چطور می‌تونه این‌همه شاه‌سگ داشته باشه؟ باورنکردنیه! نکنه این یه توهمه؟»

در مقایسه با او،‌گذشته​ طرف مقابل همچون غولی بود‌اندامی​ که با یک نوزاد می‌جنگید.

آن‌ها به‌هیچ‌وجه قابل قیاس نبودند!

هیچ اراده‌ای برای نبرد در وو‌دفع​ شن تونگ باقی نمانده بود. او هیچ‌تکیده‌تر​ راهی برای پیروزی در این نبرد نداشت.

طرف مقابل تنها کافی بود دستش را تکان دهد‌بین​ تا گروه‌های سگ او را در هم بکوبند؛ فارغ‌فاصله‌های​ از مهارت‌های کنترلیِ او، هیچ تفاوتی در نتیجه حاصل نمی‌شد.

این اختلاف در‌می‌مانست​ نیروی نظامی، با مهارت‌های‌کمری​ تکنیکی قابل جبران نبود.

«کیه؟ یعنی یه استاد گوی رتبه پنجِ مسیر بردگی اومده به کوه‌بی‌نقص​ سان چا؟ غیرممکنه! حتی اگه یه استاد گوی رتبه پنجِ مسیر بردگی هم‌نزد​ باشه، چطور می‌تونه همچین ارتش بزرگی داشته باشه؟ باید ببینم طرف مقابل کیه!»

وو شن تونگ در حالی‌کمکت​ که به مه خیره شده‌یشم​ بود، نشانِ خود را محکم فشرد.

از درون‌حفظ​ مه، پیکری‌چون​ نمایان شد.

وو شن تونگ در حالی که عرق‌کمری​ از پیشانی‌اش می‌چکید، آب دهانش را قورت داد‌گوی​ و گفت: «بالاخره هویتِ واقعیت رو نشون دادی؟»

ویژژژ!

در این لحظه، صدای خفیفی‌کمکت​ به گوش رسید و فانگ‌یشم​ یوان پشت سرش پدیدار گشت.

وو شن تونگ‌کنم​ چیزی حس کرد‌ریشه​ و گفت: «کیه؟»

اما پیش از آنکه بتواند به‌ستبر​ عقب برگردد، فانگ یوان کف دستش‌یکی​ را روی سر او گذاشت و فشرد.

تَرَق!

سر او همچون بادکنکی ترکید.

او نیز جان داد.

بای نینگ بینگ‌می‌مانست​ با خونسردی از‌ستبر​ درون مه بیرون آمد.

او در حالی که خمیازه می‌کشید و گویی‌ستبر​ هنوز از رختخواب بیرون نیامده بود، به فانگ‌زهرِ​ یوان نگاه کرد و پرسید: «چند راندِ دیگه مونده؟»

ناولها | novelha.net