---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 200: واژگونیِ کلک در امتداد رود اژدهای زرد • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 200: واژگونیِ کلک در امتداد رود اژدهای زرد

0

کتاب دوم:‌آشکارا​ اهریمن کوهستان‌نیاز​ را ترک می‌کند

رود اژدهای زرد سومین رودِ بزرگ در مرز جنوبی است و بیش از هشت هزار کیلومتر درازا دارد. این‌گره‌های​ رود از کوه هوانگ گو سرچشمه می‌گیرد و پیش از آنکه در نهایت به اقیانوس بریزد، از میان کوه‌ها‌نبود​ و تپه‌هایی چون کوه شوان مینگ، کوه گوی بِی، کوه چینگ مائو، کوه بای گو و کوه لی تسی می‌گذرد.

اگر کسی مرز جنوبی را از آسمان تماشا می‌کرد،‌شاخه‌های​ می‌دید که رود اژدهای زرد با مسیری پرپیچ‌وخم، از‌چشم​ میان بیش از نیمی از این سرزمین عبور می‌کند.

امواج خروشان با غرشی مهیب در هم می‌شکستند و آب‌های سرکش با‌تپه‌ای​ هیبتی شکوهمند در امتداد رود به پیش می‌غلتیدند. رودخانه از میان صخره‌ها و‌بسته​ کرانه‌ها راه می‌گشود و غباری از مه را به پهنهٔ آسمانِ آبی می‌فرستاد.

رود اژدهای زرد، پرشتاب و بی‌وقفه در جریان بود. جانداران بی‌شماری در‌سفید​ دل این آب‌ها می‌زیستند؛ ماهی‌ها، لاک‌پشت‌ها، مارها، صدف‌ها و دیگر گونه‌های حیات.‌استوار​ در این لحظه، کلکی از جنس بامبو روی امواج بالا و پایین می‌رفت.

این کلکِ سبز کاملاً رنگ‌ورورفته و آسیب‌دیده به نظر می‌رسید و آشکارا به تعمیر نیاز داشت. دکلی ساده و زمخت در میانه‌اش برپا بود که بادبانی سفید و مندرس‌همگام​ از آن آویزان شده بود. تپه‌ای از بار و بنه گردِ دکل چیده شده بود تا مرکز کلک را استوار نگه دارد. شاخه‌های بامبو با طناب‌های کنفی به هم‌جاودان​ بسته شده بودند و در برخی نقاط، گره‌های تودرتو و بی‌شماری به چشم می‌خورد؛ مشخص بود که پیش از به آب انداختنِ کلک، این گره‌ها را با شتاب‌زدگیِ تمام زده‌اند.

کلک بامبو همگام با جریان رود به پیش‌نگه​ می‌راند و با هر برخوردِ امواج، صدای غژغژی‌گره‌های​ از آن برمی‌خاست که به‌هیچ‌وجه مایهٔ دلگرمی نبود.

این کلکِ بامبو که گویی هر لحظه در آستانهٔ فروپاشی بود، دو جوان را بر عرشهٔ خود‌چیده​ داشت؛ یکی پسری با چهره‌ای معمولی، چشمان و موهایی سیاه که ردایی تیره بر تن داشت، و‌انداختنِ​ دیگری زنی با چهره‌ای همچون پریانِ جاودان، چشمانی آبی و موهایی نقره‌ای که ردایی سپید پوشیده بود.

آن دو، فانگ‌تعمیر​ یوان و بای‌دکلی​ نینگ بینگ بودند.

پس از نبردِ کوه چینگ مائو — همان نبردی که در آن بای نینگ بینگ «کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمالِ»‌تودرتو​ خود را منفجر ساخت تا سرورْ دُرنای آسمان را موقتاً مهروموم کند — آن دو با تمام قوا یخ‌ها را‌آستانهٔ​ در هم شکستند، چند شاخه بامبوی چینگ مائو بریدند و این کلک را ساختند تا بی‌درنگ پا به فرار بگذارند.

عنکبوتِ گرگِ خاکیِ هزار لیِ فانگ یوان پیش‌تر مرده بود؛ و‌کنفی​ از زمانی که مارِ جاودانِ فرمِ سفیدِ بای نینگ بینگ خودسرانه پرواز‌شتاب‌زدگیِ​ کرده و رفته بود، دیگر هیچ خبری از آن در دست نبود.

از آنجا که هیچ کرمِ گویِ جابه‌جایی نداشتند، اگر می‌خواستند از راه خشکی سفر‌بنه​ کنند، سرعتشان بسیار کند می‌شد و سرورْ دُرنای آسمان قطعاً آن‌ها را به چنگ‌نقاط​ می‌آورد. از این رو، این تنها چاره‌ای بود که به ذهن فانگ یوان رسید.

شاخه‌های فرعیِ متعددی از رود اژدهای زرد، از دل کوه چینگ مائو می‌گذشتند. پیش‌آویزان​ از این نیز، «وزغ بلعنده رودِ» رتبه ۵ همگام با جریان اصلیِ رود اژدهای‌کنفی​ زرد شناور شده و دست بر قضا سر از کوه‌پایهٔ چینگ مائو درآورده بود.

کلک بامبو از طریق یکی از همین شاخه‌های فرعی به‌استوار​ جریان اصلی رود راه یافت و از آنجا که هم‌مسیر‌تودرتو​ با جریان آب پیش می‌رفت، طبیعتاً سرعتِ فوق‌العاده بالایی داشت.

فانگ یوان در حالی که روی کلک ایستاده‌نگه​ بود و نگاهی به پشت سر می‌انداخت، زمزمه‌گره‌های​ کرد: «پنج روز گذشته، بعیده اون پیرمرد پیداش بشه.»

سرعت کلک بامبو به هیچ‌وجه به پای شاه‌دُرنای پروازیِ منقارآهنین نمی‌رسید. اما پرنده‌بار​ بی‌شک به استراحت نیاز داشت و از این نظر نمی‌توانست با کلکی که بی‌وقفه‌برخی​ بر امواج رود می‌راند، رقابت کند. با گذشت زمان، اطمینان فانگ یوان بیشتر می‌شد.

افزون بر این، فانگ یوان به خاطر داشت که سرورْ‌برپا​ دُرنای آسمان پس از کشتن گو یوئهٔ نسل اول، تک‌وتنها‌دکل​ بازگشته بود؛ بنابراین شاه‌دُرنای پروازیِ منقارآهنین احتمالاً تا الان مرده بود.

صدای خروش امواجِ رود گوش‌هایشان را پر کرده بود.‌کلک​ بای نینگ بینگ نگاهی به فانگ یوان انداخت؛ شاید جزئیات‌گره‌های​ حرف‌هایش را درک نکرده بود، اما مقصودش را به‌خوبی می‌فهمید.

او با صدای بلند خندید: «دیگه این‌قدر نگرانی نداره! اگه اون پیرمردِ خرفت بیفته دنبالمون،‌نقاط​ تا پای جان می‌جنگیم. مبارزه روی این رودِ اژدهای زرد باید حسابی تماشایی باشه. البته‌غژغژی​ اگه اینجا بمیریم، آخرش سر از شکم ماهی‌ها درمیاریم. هاها، اینم در نوع خودش جالبه.»

فانگ یوان بی‌اعتنا‌ساده​ به او، نگاهش‌برپا​ را به دوردست‌ها دوخت.

پس از پنج روز پیش‌روی‌داشت​ روی آب، حالا دیگر تقریباً‌برپا​ به کوه بای گو رسیده بودند.

طبق خاطراتش، میراثی پنهان در کوه بای گو نهفته بود. یک‌نگه​ استاد گوی رتبه ۴ از جناح حق، این میراث را برای‌می‌خورد​ فردی که تقدیرش با آن گره خورده باشد، بر جای گذاشته بود.

«من شخصاً این میراث رو توی کوه بای گو ندیدم‌طناب‌های​ و فقط وصفش رو شنیدم. اما شایعه بود که موانعِ این‌انداختنِ​ میراث طوری طراحی شده که گذشتن ازشون نیازمندِ هماهنگیِ دو نفره.»

با یادآوری این موضوع،‌زمخت​ فانگ یوان نگاهی گذرا‌سفید​ به بای نینگ بینگ انداخت.

اگرچه آن‌ها همسفرِ یکدیگر بودند، اما این همراهی صرفاً از سرِ ناچاری و فشارِ یک دشمن قدرتمند شکل گرفته بود. خودِ او تنها در مرحلهٔ آغازینِ‌شاخه‌های​ رتبه ۱ قرار داشت و برای پرسه زدن در دنیای بیرون، شدیداً به کمک نیاز داشت. اما از آنجا که بای نینگ بینگ به یک زن‌نبود​ تبدیل شده بود، فانگ یوان با در اختیار داشتنِ «گویِ یانگ»، بزرگ‌ترین نقطه ضعفِ او را در دست داشت و چاره‌ای جز سازش برایش باقی نمی‌گذاشت.

اما آیا پس از ورود به کوه بای گو،‌کلک​ واقعاً می‌توانستند با دلی یک‌رنگ با هم هماهنگ شوند؟‌نقاط​ این پرسش، ابهام بزرگی در ذهن فانگ یوان بود.

تَرَق!

ناگهان، صدای‌دکلی​ خفه‌ای به‌زمخت​ گوش رسید.

این صدا برای بای نینگ بینگ‌دکلی​ بسیار آشنا بود؛ او بی‌درنگ فریاد‌سفید​ زد: «گندش بزنن، طناب باز شد!»

فشار جریان رود بسیار سهمگین بود و در این پنج روز، خدا‌شاخه‌های​ می‌دانست طناب‌های کنفیِ کلک چند بار بر اثر این فشار ساییده و پاره‌گره‌ها​ شده بودند. خوشبختانه، فانگ یوان پیش از آغاز سفر، تدارکات کافی اندیشیده بود.

فانگ یوان بی‌درنگ چمباتمه زد و با دستانش قسمت‌هایی از طناب را که‌بودند​ شل شده بود محکم چسبید تا اوضاع از کنترل خارج نشود؛ سپس فریاد‌همگام​ زد: «زود طناب کنفی رو بیار، تا اون موقع من اینو نگه می‌دارم.»

رودخانه با شتاب و خشونت در جریان بود و مهار کردن کلکِ بامبو به‌بنه​ قدرت فیزیکی بالایی نیاز داشت؛ کاری که از توانِ بای نینگ بینگ خارج بود و‌گره‌های​ تنها فانگ یوان که «قدرت دو گراز» را در بازوانش داشت، از پس آن برمی‌آمد.

از بختِ نیک، این اتفاق پیش‌تر نیز بارها رخ داده بود و بای‌مندرس​ نینگ بینگ در مدیریت آن تجربهٔ کافی کسب کرده بود؛ او به‌سرعت به‌شاخه‌های​ سمت دکلِ زمختِ وسط کلک رفت تا طناب کنفیِ پیچیده‌شده دور آن را بیاورد.

او با شتاب به سوی‌گردِ​ فانگ یوان دوید و طناب‌استوار​ را به دستش داد: «بیا، بگیرش!»

فانگ یوان طناب را با چابکی گرفت و در حالی که از شدت تمرکز،‌برخی​ قطرات عرق از پیشانی‌اش می‌چکید، آن را به‌سرعت دور قسمت‌های شل‌شده پیچید. پس از آنکه‌صدای​ طناب کنفی را چندین بار دور بخش‌های آسیب‌دیده گره زد، کلک سرانجام به ثبات رسید.

فانگ یوان آهی کشید و گفت: «این کلک تا همین‌جاش‌آویزان​ هم خیلی آسیب دیده. از ظاهرش پیداست که نهایتاً یک روزِ‌نگه​ دیگه دوام بیاره. باید تو این مدت خودمونو به ساحل برسونیم.»

رود اژدهای زرد به‌هیچ‌وجه امن نبود و خدا می‌دانست چه خطراتی در دل این آب‌های خروشان کمین کرده‌بنه​ است. اگر کلکِ بامبو در میانهٔ رود از هم می‌پاشید، فانگ یوان و بای نینگ بینگ چاره‌ای نداشتند‌می‌خورد​ جز اینکه خود را به جریان آب بسپارند؛ و در آن صورت، هیچ تضمینی برای زنده ماندنشان وجود نداشت.

تق.

صدای خفه‌گردِ​ و ضعیفی‌چیده​ به گوش رسید.

فانگ یوان بی‌درنگ‌ساده​ اخم کرد و پرسید:‌بادبانی​ «آن صدا چه بود؟»

بای نینگ بینگ با چهره‌ای مردد‌دکلی​ با دقت گوش سپرد و گفت:‌سفید​ «کدوم صدا؟ من که چیزی نشنیدم.»

ریشه‌هایی از گوش‌های فانگ یوان بیرون زد و او‌کلک​ تقریباً در دم، صدای پی‌درپیِ تق‌تق‌تق را شنید. همراه‌نقاط​ با این صداها، کلک بامبو نیز شروع به لرزیدن کرد.

بای نینگ بینگ با تعجب فریاد‌کلک​ زد: «اون چیه که داره از‌بسته​ توی رودخونه به کلک حمله می‌کنه؟!»

پرتوی سیاهی از کنار کلکِ‌میانه‌اش​ بامبو به بیرون جهید و مماس‌شده​ با بای نینگ بینگ عبور کرد.

این سایهٔ سیاه بیش از حد سریع بود و نمی‌شد آن را‌سفید​ به‌وضوح دید. بای نینگ بینگ تنها احساس کرد گوشش سرد شده است‌استوار​ و مایعی روی گونه‌هایش جاری شد. ناخودآگاه آن را پاک کرد؛ خون بود!

نگاهی به بالا انداخت و ناسزا گفت: «این‌مرکز​ دیگه چه کوفتیه!» و تنها توانست ماهی سیاهِ دوک‌مانندی‌برخی​ را ببیند که از هوا به داخل رودخانه می‌افتاد.

فانگ یوان پیش از کشیدن‌مرکز​ بادبان فریاد زد: «شمشیرماهیِ دوکیه، لعنتی،‌کنفی​ باید همین الان بریم سمت ساحل!»

شمشیرماهی دوکی سر و دمی تیز داشت، در حالی که شکمش بزرگ بود، درست شبیه به ماکوی بافندگی.‌مرکز​ آن‌ها تنها در رودخانه‌های بزرگ یا اقیانوس‌ها ظاهر می‌شدند و در گروه‌های صدتایی یا هزارتایی پرسه می‌زدند و شکار‌تمام​ می‌کردند. این ماهیان گوشت‌خوار بودند و اغلب شکارهایی ده‌ها یا حتی صدها برابرِ اندازهٔ خود را از پای درمی‌آوردند.

ویژژژ!

شمشیرماهی‌های دوکی همچون‌بار​ تیرهای سیاه از‌دکل​ رودخانه بیرون جهیدند.

با برخورد تعداد زیادی از شمشیرماهی‌های دوکی، کلک بامبو به‌شدت لرزید. خوشبختانه، بامبوی چینگ‌برخی​ مائو بامبویی درجه‌یک بود؛ بسیار محکم و بادوام. اما همان‌طور که شمشیرماهی‌های دوکی پی‌درپی از‌صدای​ پایین به کلک بامبو نفوذ می‌کردند، به نظر می‌رسید کلک هر لحظه از هم می‌پاشد.

بادبان برای وام گرفتن از نیروی باد تنظیم شد،‌مندرس​ از این رو کلک به یک سو کج شد‌مرکز​ و به‌سرعت به سمت کرانهٔ رودخانه به راه افتاد.

با وجود این، گروه شمشیرماهی‌های دوکی قصد‌ساده​ تسلیم شدن نداشتند. آن‌ها در زیر رودخانه‌آویزان​ حرکت کردند و وحشیانه به کلک یورش بردند.

تَرَق!

یک بامبوی چینگ مائو شکافته شد و یک شمشیرماهی دوکی‌طناب‌های​ روی کلک بامبو در هم کوبیده شد؛ شتابش پیش از‌مشخص​ فرود آمدن در کنار بای نینگ بینگ، کاملاً تخلیه شده بود.

سرش همچون مته بود و فلس‌ها محکم تمام بدنش را پوشانده بودند و با نوری شوم می‌درخشیدند. بای نینگ بینگ به تقلا کردنِ‌طناب‌های​ درماندهٔ آن چشم دوخت؛ پس از اینکه او خود را منفجر کرده بود، تمام کرم‌های گویی که در اختیار داشت تا سرحد مرگ‌مایهٔ​ یخ زده بودند، و در حالی که گوی چرخش یین یانگ جانش را نجات داده بود، اما توانایی احیای کرم‌های گویش را نداشت.

تَرَق، تَرَق، تَرَق.

بلافاصله پس از آن،‌بنه​ بامبوهای دیگرِ روی کلک‌مرکز​ شروع به شکستن کردند.

همین که کلک بامبو توانسته بود موج‌استوار​ اول حملات را تاب بیاورد، به‌اندازهٔ کافی خارق‌العاده‌نقاط​ بود. اما نمی‌توانست موج دوم را تحمل کند.

کلک بامبو آسیب‌ساده​ دیده بود و داشت‌بادبانی​ در رودخانه غرق می‌شد.

فانگ یوان در حالی که‌داشت​ از بادبان محافظت می‌کرد، ناسزا‌برپا​ گفت: «زود باش، بجنب، بجنب!»

اگر بادبان از دست می‌رفت، کلک نیروی پیشران خود‌کلک​ را از دست می‌داد؛ فانگ یوان و بای نینگ‌نقاط​ بینگ به داخل رودخانه می‌افتادند و مرگشان حتمی بود!

شمشیرماهی‌های دوکی برای یورش در موج سوم حملات آماده شدند. شمار زیادی‌بسته​ از شمشیرماهی‌های دوکی همچون تیر به بیرون جهیدند، بامبوها را در هم‌تمام​ شکستند و طناب‌های کنفی را پاره کردند؛ کلک بامبو داشت از هم می‌پاشید.

گوی سایبان آسمان!

فانگ یوان با زور این گوی رتبه ۳‌زمخت​ را فعال کرد و بی‌درنگ باعث شد جوهر‌تپه‌ای​ ازلیِ درون روزنه‌اش با سرعتی هولناک کاهش یابد.

این هنوز در شرایطی بود که او استعداد درجه A نود درصدی به همراه نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی داشت.

جوهر ازلیِ مسِ سبزِ مرحلهٔ‌مرکز​ آغازینِ رتبه ۱، به‌سختی می‌توانست الزامات‌کنفی​ گوی سایبان آسمان را برآورده کند.

حتی اگر زرهی از نور سفید شکل می‌گرفت،‌سفید​ بی‌نهایت ضعیف به نظر می‌رسید و هالهٔ یک‌دکل​ گوی رتبه ۳ را از خود ساطع نمی‌کرد.

بنگ، بنگ، بنگ.

با برخورد شمشیرماهی‌های دوکی به زره سفید، مجموعه‌ای از صداهای خفه به گوش رسید؛ آن‌ها قادر به آسیب رساندن به فانگ‌چشم​ یوان نبودند. با وجود این، بای نینگ بینگ از پیش مجروح شده بود و دیوانه‌وار از شمشیرماهی‌های دوکی که به سمت کلک‌عرشهٔ​ بامبو پرتاب می‌شدند، جاخالی می‌داد. در همان زمان، او پشت فانگ یوان ایستاد و برای دفع بیشترِ حملات به او تکیه کرد.

وضعیت بسیار بحرانی بود؛ بادبان از پیش سوراخ‌سوراخ شده بود و سرعت کلک بامبو پیوسته‌نقاط​ کاهش می‌یافت. کمتر از یک‌سومِ کلک بامبو باقی مانده بود و در حالی که سطح‌غژغژی​ آب به مچ پای فانگ یوان و بای نینگ بینگ می‌رسید، کلک داشت غرق می‌شد.

بای نینگ بینگ آه عمیقی کشید: «لعنتی، یه‌سفید​ استاد گوی رتبه ۵ نتونست منو بکشه، اونوقت قراره‌چیده​ به دست این گروه ناچیز از شمشیرماهی‌های دوکی بمیرم؟»

با موج دیگری از حملات، کلک‌دکلی​ بامبو قطعاً غرق می‌شد و آن‌ها پس‌مندرس​ از افتادن در رودخانه حتماً جان می‌باختند.

با این حال...

شمشیرماهی‌های دوکی حملات خود را به تأخیر انداختند، که باعث شد‌کنفی​ بای نینگ بینگ نفسش را حبس کند و با دقت مراقب‌گره‌ها​ باشد، در حالی که به نظر می‌رسید در اوج تنش است.

فانگ یوان نفس کدرش را بیرون داد و گفت: «رسیدیم به‌شده​ ساحل، شمشیرماهی‌های دوکی توی آب کم‌عمق شنا نمی‌کنن. هوف! فعلاً در امانیم.»‌طناب‌های​ تمام بدنش درد می‌کرد و در آستانهٔ از پا در آمدن بود.

او در چند روز گذشته تقریباً هیچ استراحتی نداشت، چرا که باید بادبان‌مندرس​ را کنترل می‌کرد و هر از گاهی جهت کلک را تغییر می‌داد. این‌شاخه‌های​ کار از پیش بدنش را تا مرز توانایی‌اش تحت فشار قرار داده بود.

بای نینگ بینگ نیز در هوای سرد نفس‌نفس می‌زد، در حالی که ردای سفیدش به خون آغشته شده بود.‌گره‌های​ جراحات زیادی روی بدنش به چشم می‌خورد، اما خوشبختانه او استعداد مبارزه داشت و با تمام تلاش برای جاخالی‌نبود​ دادن، در کنارِ کلک بامبو که شتابِ هجومیِ شمشیرماهی‌های دوکی را کاهش می‌داد، تنها آسیب‌های سطحی متحمل شده بود.

فانگ یوان نگاهی به بای‌مرکز​ نینگ بینگ انداخت و اندکی‌طناب‌های​ بعد، درد شدیدی در بدنش پیچید.

او نیز مجروح شده‌زمخت​ بود و خونریزی‌اش حتی‌سفید​ در این لحظه ادامه داشت.

جوهر ازلیِ درون روزنه‌اش در عرض چند دقیقه پس از استفاده‌بادبانی​ از گوی سایبان آسمان کاملاً خشک شده بود. بدون محافظت آن،‌مرکز​ بدن گوشتی او طبیعتاً نمی‌توانست در برابر شمشیرماهی‌های دوکی مقاومت کند.

برنامهٔ اولیه‌اش این‌بار​ بود که یک روز‌چیده​ دیگر هم قایقرانی کنند.

با وجود این، رویدادهای غیرمنتظره ممکن بود هر لحظه رخ دهند. برنامه‌ریزی‌بسته​ هرگز نمی‌توانست بر تغییرات پیشی بگیرد و هنوز تا کوه بای گو فاصله‌ای‌زده‌اند​ باقی بود، اما فانگ یوان می‌دانست که اکنون باید به سمت ساحل بروند.

بادبان دیگر بی‌فایده شده بود. فانگ یوان تمام تلاشش را‌آویزان​ به کار گرفته بود تا کلک را از صخره‌های زیرآبی دور‌نگه​ نگه دارد و آن را به سمت ساحلی شنی هدایت کند.

آن دو با قدم گذاشتن در آب راه‌زمخت​ خود را باز کردند و روی ساحل شنیِ‌تپه‌ای​ نرم پا گذاشتند؛ آن‌ها به خشکی رسیده بودند.

بای نینگ بینگ زخم‌هایش را پوشاند و روی زمین‌کلک​ نشست. چهره‌اش رنگ‌پریده بود: «اگه همین‌طور پیش بره، ممکنه از‌گره‌های​ خونریزی زیاد بمیرم! زود باش، گوی شفابخشت رو بیار بیرون.»

فانگ یوان لبخند تلخی‌چیده​ زد، چطور می‌توانست از هیچ،‌شاخه‌های​ یک گوی شفابخش ظاهر کند؟

ناولها | novelha.net