---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 315: گوی چی سخت • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 315: گوی چی سخت

0

«اون نبرد‌شین​ رو دیدی؟‌نگرانی​ واقعاً محشر بود!»

«بای نینگ بینگ اولین شکستش‌براش​ رو خورد و پیروزی یان‌نباش​ تو هم اصلاً راحت نبود.»

«وقتی بیست تا سنگ ازلی دادم تا‌میده​ نبرد رو ببینم، دلم سوخت، اما بعد‌شاید​ از مسابقه حس می‌کنم واقعاً ارزشش رو داشت.»

نبرد بای نینگ بینگ و یان تو‌میده​ همچون تخته‌سنگی بود که در دریاچه‌ای بیفتد؛ امواج‌گوی​ آن در سراسر شهر خاندان شانگ پخش شد.

در تمام خیابان‌ها،‌تسی​ مردم دربارهٔ این‌اتفاقی​ مسابقه گفتگو می‌کردند.

«دود از کنده‌پرسید​ بلند میشه، آخرش‌افتاده​ سرور یان تو برد.»

«اما بای نینگ بینگ هم با افتخار‌میده​ باخت. اینکه تا اون سطح جنگید، نشون‌شاید​ میده آینده‌ش هیچ حد و مرزی نداره.»

«حیف شد‌باخت​ که نتونستم اون‌جنگید​ مسابقه رو ببینم.»

«شاید بای نینگ بینگ گوی حیاتی‌اش رو از دست‌دلداری​ داده و دچار پس‌زنی شده باشه، اما پیدا کردن گوی‌شکستی​ بلور یخ راحته، این موضوع تأثیر خیلی زیادی روش نمی‌ذاره.»

«الان واقعاً منتظر مسابقهٔ‌اتفاقی​ بین فانگ ژنگ و‌داد​ جو کای بی هستم.»

«آره، اون مسابقه‌اینکه​ قطعاً نبرد بین‌نشون​ اژدها و ببره!»

مسابقهٔ میان فانگ یوان و جو کای بی برای هفت‌مرزی​ روز بعد مقرر شده بود. به لطف عملکرد چشمگیر بای‌پس‌زنی​ نینگ بینگ، نبرد آن‌ها توجه بی‌شماری را به خود جلب کرد.

با این‌شین​ وجود، بای نینگ‌پرسید​ بینگ ناپدید شد.

پس از آن‌پرسید​ مسابقه، او به‌افتاده​ باغ نان چیو بازنگشت.

شانگ شین تسی‌اینکه​ با نگرانی پرسید:‌نشون​ «اتفاقی براش افتاده؟»

فانگ یوان به شانگ شین تسی دلداری داد: «نگران‌هیچ​ نباش، درکش می‌کنم. اون ذات خیلی مغروری داره، بعد‌داده​ از تحمل چنین شکستی، نیاز داره مدتی تنها باشه.»

بای نینگ بینگ شاید‌نگرانی​ کالبدی زنانه داشت، اما قلبش‌دلداری​ متعلق به یک مرد بود.

تمام مردان همچون شیرها و گرگ‌ها بودند؛‌دلداری​ هنگامی که جراحتی برمی‌داشتند، به دنبال مکانی‌داره​ خلوت می‌گشتند تا در سکوت زخم‌هایشان را بلیسند.

زنان متفاوت بودند؛ وقتی احساس می‌کردند در‌میده​ حقشان ظلم شده، می‌خواستند غصه‌هایشان را بیرون‌شاید​ بریزند. آن‌ها تشنهٔ محافظت و دلداری بودند.

شانگ شین تسی سر تکان داد، چشمان زیبا و مهربانش با نگرانی به فانگ یوان دوخته شد: «میشه نجنگی؟ اون‌پس‌زنی​ جو کای بی به اندازهٔ یان تو شهرت داره. خواهر بزرگ بای یون باخت و مجبور شد گوی بلور یخش‌هستم​ رو واگذار کنه. جو کای بی یه استاد گوی مسیر قدرته، اگه برادر بزرگ هی تو، گوی تلاش تمام‌عیار رو ببازه...»

بای نینگ بینگ گوی بلور یخ را از دست داده بود اما‌نباش​ می‌توانست آن را جایگزین کند. با وجود این، اگر فانگ یوان گوی‌زنانه​ تلاش تمام‌عیار را می‌باخت، هیچ راهی برای به دست آوردن یکی دیگر نداشت.

فانگ یوان لبخند زد: «دقیقاً به همین خاطر، نمی‌تونم‌نگران​ ببازم. خیلی خب، من چند روزی رو برای پالایش‌نیاز​ یه گو تو تزکیهٔ انفرادی می‌گذرونم. تو فعلاً برگرد.»

فانگ یوان پیش از این دربارهٔ قدرت جو کای‌هیچ​ بی پرس‌وجو کرده بود. پس از مسابقهٔ بای نینگ‌داده​ بینگ و یان تو، او توانست حدس‌های بیشتری نیز بزند.

جو کای بی یک استاد گوی رتبه چهار مرحلهٔ آغازین بود و‌حیف​ با یان تو برابری می‌کرد. فانگ یوان تخمین زد که با قدرت‌کردن​ کنونی‌اش، تنها سی درصد شانس پیروزی در برابر جو کای بی دارد.

سی درصد شانس پیروزی بالا به نظر نمی‌رسید. اما‌دلداری​ در حقیقت، اگر شکاف میان دو قلمرو بزرگ در‌چنین​ نظر گرفته می‌شد، همین سی درصد نیز کاملاً چشمگیر بود.

«اگه تو پالایش اون گو موفق بشم، با‌داد​ کمکش شصت درصد شانس خواهم داشت! فقط می‌تونم‌چنین​ امیدوار باشم که پالایش با موفقیت انجام بشه.»

فانگ یوان وارد‌اینکه​ اتاق مخفی شد و‌میده​ پالایش را آغاز کرد.

...

شهر درونی اول.

در یک اتاق‌پرسید​ مطالعه، چراغ‌هایی روشن‌افتاده​ و ملایم می‌تابیدند.

شانگ یان فی در سکوت به گلوله‌ای از دود رنگارنگ که در‌حیف​ هوا شناور بود، نگاه می‌کرد. دود رنگارنگ به هم می‌پیچید و صحنهٔ‌کردن​ مسابقهٔ میان بای نینگ بینگ و یان تو را به نمایش می‌گذاشت.

شانگ یان فی این نبرد را‌نشون​ از آغاز تا پایان تماشا کرد‌حیف​ و سپس دود رنگارنگ را کنار گذاشت.

بای نینگ‌شین​ بینگ شکست‌نگرانی​ خورده بود.

او گوی حیاتی‌اش را‌اتفاقی​ از دست داده و‌داد​ همچنین متحمل پس‌زنی شده بود.

بر اساس اطلاعاتِ عمارت فنگ یو،‌نشون​ بای نینگ بینگ در مکانِ طبیب‌حیف​ سو شو در حال بهبودی بود.

با این اتفاق، او به‌جنگید​ سزای توطئه علیه پسر دومش‌مرزی​ رسیده و درس عبرتی گرفته بود.

شانگ یان فی چشمانش‌نگرانی​ را بست و به‌افتاده​ پشتی صندلی تکیه داد.

بای نینگ بینگ باخت و در آزمون موفق نشد، اما موهبت‌های ذاتی و‌مغروری​ استعدادش از پیش توسط عموم به رسمیت شناخته شده بود. با گذشت کمی‌مردان​ زمان، او قطعاً از یان تو پیشی می‌گرفت و به دستاوردهای بزرگی می‌رسید.

این یک نابغهٔ حقیقی بود.

شانگ یان فی قدردان‌سطح​ افراد بااستعداد بود و‌آینده‌ش​ به آن‌ها علاقه داشت.

با دیدن عملکرد بای نینگ بینگ،‌اتفاقی​ اشتیاق او برای به خدمت گرفتن او‌درکش​ برای شانگ شین تسی حتی بیشتر شد.

«نفر بعدی، نوبت فانگ ژنگه. برام جالبه‌دلداری​ که چه غافلگیری‌ای برام داره. هوم، شنیدم‌داره​ ممکنه یه نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی داشته باشه...»

نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی؛ دو تا از این گوها‌هیچ​ در درِ گنجینهٔ زندهٔ شهر خاندان شانگ وجود داشت. همچنین‌دچار​ یک نیلوفر امپراتوری گنجینه جوهر آسمانی نیز در آنجا بود.

با وجود این، برای بیرون‌جنگید​ آوردن این نیلوفرهای گنجینه، باید‌مرزی​ بهای به مراتب سنگین‌تری می‌پرداختند.

درِ گنجینهٔ زنده از گنجینه‌ها محافظت می‌کرد‌براش​ و حتی شانگ یان فی، رئیس خاندان، نیز‌مغروری​ باید از قوانین وضع‌شده توسط نیاکانش پیروی می‌کرد.

«فانگ ژنگ یه استاد گوی مسیر قدرته، نیلوفر گنجینه‌نگران​ جوهر آسمانی نمی‌تونه ارزش واقعیش رو تو دستای اون‌نیاز​ نشون بده. بهتره که شین تسی اون رو داشته باشه.»

شانگ یان فی در حالی که صاف نشسته‌آینده‌ش​ بود، مدتی تأمل کرد. پس از سبک و سنگین‌دست​ کردن موضوع، یک نامهٔ مخفی با درنای کاغذی فرستاد.

درنای کاغذی مسیر تاریک را‌جنگید​ دنبال کرد و به داخل‌مرزی​ یک اتاق مخفی پرواز کرد.

جو کای بی و یان تو‌اتفاقی​ خیلی زود واکنشی احساس کردند و‌نباش​ در اتاق مخفی گرد هم آمدند.

یان تو نامهٔ مخفی را باز کرد و پس از‌نباش​ نگاهی گذرا به آن، نامه را به جو کای بی‌تنها​ داد: «ارباب دوباره یه نامهٔ مخفی فرستاده! این برای توئه.»

جو کای بی نگاهی به نامهٔ مخفی انداخت و زمزمه کرد: «ارباب فکر می‌کنه فانگ یوان ممکنه یه‌داده​ نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی داشته باشه. ازم خواسته اگه تو این نبرد پیروز شدم، سعی کنم این گوی علف‌فانگ​ رو درخواست کنم. تازه، حتی اگه اون رو هم نداشته باشه، اجازه ندارم گوی تلاش تمام‌عیار رو انتخاب کنم.»

پس از خواندن این‌سطح​ متن، گره بر ابروان‌آینده‌ش​ جو کای بی افتاد.

او نقشه کشیده بود تا گوی تلاش تمام‌عیار فانگ‌دلداری​ یوان را طلب کند. این گوی افسانه‌ای برای یک‌چنین​ استاد گوی مسیر قدرت مانند او، بی‌نهایت جذاب بود.

متأسفانه، شانگ‌نگرانی​ یان فی چنین‌براش​ فرمانی داده بود.

یان تو تحلیل کرد: «ارباب‌جنگید​ عاشق استعدادهاست و می‌خواد هوای رشد‌نداره​ این فانگ ژنگ رو داشته باشه.»

سر بلند کرد و با دیدن اخم جو کای بی، میانجی‌گری کرد: «برادر جو، حواست به‌حیاتی‌اش​ خودت باشه. ما بزرگانِ پنهانِ خاندان شانگ هستیم و باید مطیعِ فرمان‌های رئیس خاندان باشیم. دوره‌زمونه‌نمی‌ذاره​ با اون وقتایی که آزادانه تو دنیا می‌گشتیم و هر کاری دلمون می‌خواست می‌کردیم، فرق کرده.»

جو کای بی با وقار سر تکان داد‌افتاده​ و غرق در خاطرات گفت: «عجب روزگاری بود.‌داره​ پرسه زدنِ تنهایی تو دنیا، آزاد و بی‌قیدوبند.»

لحن یان تو جدی شد: «نکنه‌افتاده​ برادر جو دوباره به فکر تبدیل‌ذات​ شدن به یه استاد گوی اهریمنی افتاده؟»

جو کای بی پوزخند زد: «برادر یان تو، تو دیگه چرا؟ هنوز منو نشناختی؟ همین‌طوری‌گوی​ یه چیزی پروندم. استادان گوی اهریمنی شاید آزاد و بی‌قیدوبند باشن، اما فشار و خطراتشون خیلی‌روش​ سنگینه. ممکنه یه روز جنازه‌شون تو بیابون بیفته و حتی کسی نباشه که جسدشونو جمع کنه.»

با شنیدن این‌اینکه​ حرف، حالت چهرهٔ‌نشون​ یان تو آرام شد.

جو کای بی و‌نگرانی​ یان تو زمانی استادان‌افتاده​ گوی اهریمنیِ تنهایی بودند.

آن‌ها در دوران پرسه‌زدن در مرز جنوبی، نامی برای خود دست‌وپا کرده و ده سال دوام آورده‌شکستی​ بودند. با وجود این، رفته‌رفته خسته شده بودند؛ استادان گوی اهریمنی زندگیِ بی‌نهایت آزادی داشتند، اما فشار‌مکانی​ عظیمی را تحمل می‌کردند. آن‌ها باید مدام نگرانِ خوراک گوهایشان، سنگ‌های ازلی، امنیتِ جانشان و مسائل دیگر می‌بودند.

آن دو کم‌کم از چنین‌جنگید​ زندگی‌ای به ستوه آمده بودند،‌مرزی​ اما شجاعت تغییر مسیرشان را نداشتند.

تا اینکه روزی‌اینکه​ در دل بیابان‌نشون​ با یکدیگر روبه‌رو شدند.

بی‌اعتمادیِ شدیدی میان استادان گوی اهریمنی حاکم بود. به‌دلداری​ محض اینکه این دو متوجه یکدیگر شدند، بی‌درنگ حمله‌چنین​ کردند تا مطمئن شوند ابتکار عمل را در دست دارند.

چه کسی تصور می‌کرد این دو هم‌تراز باشند و از‌نباش​ صبح تا شب با هم بجنگند. آن‌ها هوش، تله‌ها و‌تنها​ هر ترفندی را که می‌دانستند، با تمام توان به کار گرفتند.

با فرا رسیدن سپیده‌دم، آن دو توانی برای ادامهٔ نبرد نداشتند؛ جوهر ازلیِ‌نتونستم​ آن‌ها کاملاً ته کشیده و بدنشان پوشیده از زخم بود. هر دو در تیررس‌موضوع​ یکدیگر بودند، اما رمقی برای وارد کردن ضربهٔ نهایی و گرفتن جان دیگری نداشتند.

با تابش نور‌اینکه​ صبحگاهی بر چهره‌هایشان، هر‌میده​ دو تصمیمی یکسان گرفتند.

یان تو آرام زمزمه کرد: «من از این زندگی‌دلداری​ خسته‌م. هعی، اگه از این نبرد جون سالم به در‌شکستی​ ببرم، می‌رم شهر خاندان شانگ و به جناح حق می‌پیوندم.»

جو کای بی با خشم ناسزا گفت: «دیگه حالم‌نگران​ از این وضع به هم می‌خوره، بعد از این نبرد‌مدتی​ می‌رم شهر خاندان شانگ و برای مقام بزرگِ بیرونی می‌جنگم!»

دلیلش را نمی‌دانستند،‌اینکه​ اما هر دو هم‌زمان‌میده​ به حرف آمده بودند.

پس از‌باخت​ پایان حرف‌هایشان، به‌جنگید​ یکدیگر نگاه کردند.

پس از لحظه‌ای‌تسی​ سکوت، هر دو هم‌زمان‌براش​ از ته دل خندیدند.

این تقدیر بود، گویی ارادهٔ آسمان در کار بود.‌نگران​ در این روز، دو استاد گوی اهریمنیِ کهنه‌کار که ذره‌ای‌مدتی​ به هم اعتماد نداشتند، بهترین دوست تمام عمرشان را یافتند.

گویی می‌خواستند گذشتهٔ خود را به‌کلی‌نشون​ دور بیندازند، شروع به تغییر کردند‌حیف​ و تصمیم گرفتند به یکدیگر اعتماد کنند.

این اعتماد، اعتمادی بی‌قیدوشرط‌سطح​ بود. آن دو از یک‌هیچ​ افراط به افراطی دیگر رسیدند.

جو کای بی چشمک زد و با تمسخر گفت:‌دلداری​ «برگردیم سر بحث خودمون، برادر یان تو، این بار‌چنین​ خسارت سنگینی دادی، آخرش به چه روز فلاکت‌باری افتادی.»

هیچ غریبه‌ای تصور نمی‌کرد او بتواند چنین حالتی به چهره بگیرد. در حالت‌مغروری​ عادی، جو کای بی مانند آهن سخت‌گیر و بسیار دقیق بود. اما در حقیقت،‌شیرها​ این تنها نقابی بود که هنگام قدم برداشتن در جناح اهریمنی بر چهره می‌گذاشت.

او تنها در برابر‌سطح​ یان تو، بهترین دوستش، ذات‌هیچ​ واقعی خود را نشان می‌داد.

یان تو خروش سردی سر داد و در حالی که گره از ابروهایش باز می‌شد،‌گوی​ آهی کشید: «این بای نینگ بینگ اصلاً ساده نیست، یه روزی از ما جلو می‌زنه. من‌روش​ فقط با یه اختلاف جزئی بردم، اگه رتبه ۴ بود، معلوم نبود نتیجهٔ نبرد چی می‌شه.»

جو کای بی سر تکان داد: «من با‌افتاده​ تغییر قیافه رفتم تا مبارزه‌ت رو تماشا کنم.‌داره​ واقعاً که نسل جوون دارن قد علم می‌کنن.»

یان تو به شانهٔ جو کای بی زد: «این فانگ ژنگ هم به اندازهٔ بای نینگ بینگ معروفه. اونا با هم به شهر خاندان شانگ اومدن‌مردان​ و با هم هم زندگی می‌کنن، رابطه‌شون اصلاً عادی نیست. بهشون می‌گن ستاره‌های دوقلوی صحنهٔ نبرد و بعضی‌ها حتی بهشون اهریمنان سیاه و سفید می‌گن. بای‌چشمان​ نینگ بینگ همین الانش همچین قدرتی داره، فانگ ژنگ قطعاً از اون ضعیف‌تر نیست. برادر جو، قوی‌ترین لحظه‌ت ضعیف‌ترین لحظه‌ت هم هست، باید خیلی مراقب باشی.»

جو کای بی با‌سطح​ غرور لبخند زد: «برادر،‌آینده‌ش​ حدس بزن این چیه.»

او گویی‌باخت​ را از‌سطح​ روزنه‌اش بیرون آورد.

این گو شبیه یک‌نگرانی​ سوسک، به سیاهی آهن و‌دلداری​ به درشتی یک مشت بود.

یان تو شگفت‌زده شد و سپس شادی در چهره‌اش نمایان گشت: «اوه، گوی چیِ سخت!‌تحمل​ این عالیه برادر جو. وقتی از حرکت کشنده‌ت استفاده می‌کنی، دفاعت افت می‌کنه. این گو‌هنگامی​ نقطه‌ضعفت رو جبران می‌کنه. این گو خیلی باارزش و کمیابه، باید با دقت بزرگش کنی.»

جو کای بی سر تکان داد و گوی چی سخت را سر جایش گذاشت، سپس‌گوی​ آهی کشید: «حیف که فقط گوی چی سخته و گوی چی قدرت نیست. اگه گوی‌زیادی​ چی قدرت بود، قدرت نبردم یه دگرگونی کیفی پیدا می‌کرد و دو سه برابر می‌شد...»

یان تو با صدای بلند خندید: «این فقط طمعِ توئه، مثل ماری که بخواد یه‌گوی​ فیل رو ببلعه! مسیر چیِ باستانی خیلی وقته که ناپدید شده، گوی چی قدرت منقرض‌زیادی​ شده. همین که تونستی یه گوی چی سخت به دست بیاری، بختِ بلندت بوده، طمع نکن.»

جو کای بی هم‌نگرانی​ خندید: «آره، اما طمعِ‌افتاده​ بی‌پایان هم ذاتِ انسانه، هاهاها...»

مسیر چیِ باستانی‌پرسید​ پیش از مسیر‌افتاده​ قدرت پدیدار شده بود.

کرم‌های گوی مسیر چی می‌توانستند بین حالت شکل‌دار و بی‌شکل تغییر کنند‌حیف​ و توانایی‌هایشان بی‌نهایت شگفت‌انگیز بود. در دوران باستان، زمانی که مسیر چی رونق‌بلور​ داشت، از هر ده استاد گو، هشت نفر در مسیر چی قدم می‌گذاشتند.

با وجود این، گل‌ها می‌شکفند و پژمرده می‌شوند،‌آینده‌ش​ قدرت‌ها اوج می‌گیرند و سقوط می‌کنند؛ این قانونِ طبیعت‌دست​ است و مسیر چی نیز از آن مستثنی نبود.

پس از دوران اوج خود،‌پرسید​ مسیر چی رفته‌رفته افول کرد‌داد​ و مسیر قدرت جایگزینِ آن شد.

گوی سرزندگیِ بای نینگ بینگ، گوی چی‌دلداری​ سختِ جو کای بی و گوی اتمسفرِ‌داره​ فانگ یوان، همگی به مسیر چی مرتبط بودند.

ناولها | novelha.net