---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 237: گوشمالی • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 237: گوشمالی

0

بسیاری از غرفه‌داران‌دیگ​ با حسادت به‌همگی​ فانگ یوان چشم دوختند.

فانگ یوان دو سنگ ازلیِ دریافتی را در‌گوش​ جیبش گذاشت و با رها کردنِ گاری دستی، همراه‌تازه‌وارد​ با بای نینگ بینگ یکراست از بازارچه خارج شد.

بای نینگ بینگ آرام زمزمه کرد: «به‌بی‌شک​ نظر من که باید یکراست بگیریمش. اگه می‌خوای‌موضوع​ بهش نزدیک بشی، هویتِ الانمون رو یادت نره.»

فانگ یوان و بای نینگ بینگ در حال حاضر کارگرانِ خاندان چن به شمار‌چاره‌ای​ می‌رفتند. آن‌ها برای نفوذ به کاروان از این هویت بهره برده بودند، اما اکنون‌صافِ​ همین مسئله، بی‌شک سد راهی برای نزدیک شدنِ فانگ یوان به شانگ شین تسی بود.

اما فانگ یوان از پیش برای این موضوع چاره‌ای اندیشیده‌ملایمِ​ بود. او به بای نینگ بینگ نگاه کرد و لبخند زد:‌گوش​ «حق با توئه. برای همین الان می‌رم چند نفرو گوشمالی بدم.»

بای نینگ‌گهگاه​ بینگ جا خورد‌دادنِ​ و پرسید: «گوشمالی؟»

آسمانِ صافِ‌بودند​ شب، غرق در‌همین​ ستارگانِ درخشان بود.

درونِ چادری پهناور، چند خدمتکار حلقه‌وار‌راهی​ دورِ یک اجاق زغالی که دیگی‌پیش​ روی آن قرار داشت، نشسته بودند.

بخش بالایی چادر باز‌می‌جوشید​ بود تا دودِ زغال‌های‌مانده​ گداخته به بیرون راه یابد.

گوشتی درون دیگ می‌جوشید و خدمتکاران همگی خیره به‌می‌رسید​ آن مانده بودند. عطرِ ملایمِ گوشتِ پخته در هوا می‌پیچید‌خدمتکارِ​ و گهگاه صدای قورت دادنِ آبِ دهان به گوش می‌رسید.

میمون لاغر گفت: «داداش‌اکنون​ چیانگ، یه پرس‌وجوهایی دربارهٔ‌راهی​ این دو تا تازه‌وارد کردم.»

خدمتکارِ عضلانی که داداش‌مسئله​ چیانگ نامیده می‌شد، ابرویی بالا‌شین​ انداخت و گفت: «خب، بگو.»

میمون لاغر پاسخ داد: «این‌خدمتکاران​ دو تا رو کدخدای همون دهاتِ‌گوشتِ​ نزدیکِ کوه زی یو معرفی کرده.»

«پس قضیه اینه.»

«یادمه اون کدخدا اولش یه‌همین​ فانی بود، معاون رئیس یه موقعیتِ‌شین​ مهم می‌خواست و همین‌طوری بیدارش کرد.»

«پس پشتوانه‌شون اینه...»

گویی تازه‌درون​ متوجهِ ماجرا‌می‌جوشید​ شده بودند.

یکی فریاد زد: «حالا گیرم که‌آبِ​ یه استاد گو هم پشتشونه، که چی؟‌داداش​ خواهرِ داداش چیانگ صیغهٔ سرورمون چن شینه!»

«این دو تا تازه‌وارد‌اکنون​ خیلی پرروئن، اگه بهشون درسی‌شدنِ​ ندیم، فردا روز سوارمون نمی‌شن؟»

دیگری فریاد زد:‌همین​ «خفه شید، ببینیم‌راهی​ داداش چیانگ چی می‌گه!»

با خیره شدنِ همگان‌می‌جوشید​ به برادر چیانگ، سکوت‌مانده​ بر چادر حاکم شد.

به نظر می‌رسید برادر چیانگ مردد است. فانگ و بای یک استاد گو را پشتوانهٔ‌پرس‌وجوهایی​ خود داشتند. حتی اگر این استاد گو عضو خاندان چن نبود، حتی اگر پیرمردی بود که‌دهاتِ​ یک پایش در گور قرار داشت، در نهایت باز هم یک استاد گو به شمار می‌رفت...

«فهمیدی این دو‌اما​ تا چه ربطی به‌بی‌شک​ اون کدخدای پیر دارن؟»

چهرهٔ میمون لاغر در هم رفت و گفت:‌شانگ​ «راستش... داداش چیانگ، خودت که می‌دونی با موقعیتی که‌لبخند​ ما داریم، درآوردنِ همین چیزا هم کارِ راحتی نیست.»

برادر چیانگ مردد ماند.

«رئیس، این دو تا تازه‌وارد خیلی زبون‌نفهم هستن،‌گوش​ رفتار امروزشون با میمون لاغر رو دیدی؟ قشنگ دارن‌تازه‌وارد​ ما رو آدم حساب نمی‌کنن! باید بهشون درسی بدیم.»

«آره. اون کدخدای پیرم اولش‌همین​ یکی بود مثل ما، فقط شانسِ‌شین​ خری آورد و شد استاد گو.»

«اصلاً مگه کیه؟ مگه فقط به خاطر این‌شانگ​ استاد گو نشد که معاون رئیسمون می‌خواست ازش‌نگاه​ کار بکشه؟ اونم تهش یه خدمتکارِ رده‌بالاست، همین.»

«تازه‌ش، تاجرای کاروان همیشه با خطر روبه‌رو هستن.‌مانده​ حتی اگه این دو تا بمیرن، اون کدخدا‌صدای​ جرئت نمی‌کنه بیاد با خاندان چنِ ما دربیفته!»

این همهمه‌ها و‌صدای​ بحث‌ها، گرهِ اخمِ برادر‌دهان​ چیانگ را کورتر کرد.

میمون لاغر مدتی طولانی اوضاع را زیر نظر گرفت. او می‌خواست برای فانگ‌بود​ و بای دردسر درست کند، اما صبحِ همان روز از فانگ یوان تودهنی‌بدم​ خورده بود و همین امر باعث شد کینه‌ای عمیق از او به دل بگیرد.

با وجود این، می‌دانست که هیچ‌راهی​ پشتوانه‌ای ندارد و برای انتقام تنها‌پیش​ می‌تواند به برادر چیانگ متوسل شود.

وقتی دید زمانش فرا رسیده، به حرف آمد: «به جونِ خودم، هنوزم‌پخته​ نمی‌تونم چیزی رو که شنیدم باور کنم. یه گاری پر از برگِ‌لاغر​ افرای بنفش توی اون بازارچه به قیمت دو تا سنگ ازلی فروش رفت!»

چشمان برادر‌گهگاه​ چیانگ بی‌درنگ‌قورت​ برقی زد.

«چی؟ دو تا سنگ ازلی؟»

«مگه می‌شه؟‌اکنون​ مگه قیمتا‌مسئله​ پایین نیومده بود؟»

«عجب شانسی! کدوم احمقی خریدتش؟»

میمون لاغر پوزخندی زد و با لحنی آمیخته به تحقیر‌میمون​ و حسادت گفت: «کی می‌تونه باشه؟ همون بانوی جوانِ خاندان ژانگ.‌نامیده​ یه فانیِ معمولیه، ولی شانسش رو ببین... چه زندگیِ خوبی داره.»

چشمان برادر چیانگ از شدت خشم سرخ شد: «لعنتی! یادم‌شانگ​ میاد خودم یه سری جنس قاچاقی آوردم و مجبور شدم‌توئه​ مفت بفروشمشون. چرا من شانسِ این دو تا رو نداشتم!»

او با خشم غرید: «فردا حالشونو می‌گیریم. تازه‌وارد‌شانگ​ باید به ارشدش احترام بذاره. اگه رسم و‌نگاه​ رسوم رو نمی‌فهمن، خودمون باید درست‌وحسابی بهشون یاد بدیم.»

«چشم، داداش چیانگ.»

«هر چی داداش چیانگ بگه!»

میمون لاغر با چاپلوسی گفت: «داداش چیانگ خیلی باهوشه!»‌شدنِ​ سپس با ملاقه‌ای مقداری از خورش را بیرون کشید‌نگاه​ و ادامه داد: «خورش گوشت حاضره. داداش چیانگ، بفرما بچش.»

عطرِ دلپذیرِ گوشت مشام را پر کرد؛‌شدنِ​ با قورت دادنِ آبِ دهان، سیبِ گلویِ‌چاره‌ای​ بسیاری از خدمتکاران بالا و پایین رفت.

برادر چیانگ لب‌هایش را لیسید و ملاقه‌خیره​ را گرفت. پیش از آنکه آن را‌می‌پیچید​ به دهانش نزدیک کند، در آن فوت کرد.

ناگهان، پردهٔ‌گهگاه​ ورودیِ چادر‌قورت​ کنار رفت.

فانگ یوان‌بودند​ قدم به‌اکنون​ درون گذاشت.

«تویی!» جمعِ خدمتکاران مبهوت ماندند؛ کسی‌راهی​ که مدت‌ها داشتند برایش نقشه می‌کشیدند، حالا‌موضوع​ بی‌مقدمه درست در برابرشان ظاهر شده بود!

این اتفاق‌درون​ باعث شد دست‌پاچه‌خدمتکاران​ و هراسان شوند.

میمون لاغر از جا پرید و‌آبِ​ با پوزخندی شوم گفت: «تازه‌وارد، حالا‌گفت​ دیگه ترسیدی؟ برای معذرت‌خواهی خیلی دیر...!»

هنوز جمله‌اش به پایان نرسیده‌همین​ بود که فانگ یوان با‌شانگ​ خونسردی پایش را بالا آورد.

گرومب!

میمون لاغر با ضربهٔ لگد به عقب پرتاب شد و کمرش‌گوشتِ​ محکم به اجاق زغالی کوبیده شد. خورشِ گوشتِ داغ روی تمام‌می‌رسید​ بدنش پاشید و او را سوزاند، چنان که فریادِ دلخراشی سر داد.

«خورش گوشت!»

«همه‌ش ریخت! گوشتی که پولامونو روی‌مسئله​ هم گذاشتیم تا بخریمش. مگه چند وقت‌بود​ یه بار می‌تونیم گوشت بخوریم، این حروم‌زاده!»

«حرومزاده، انگار‌اکنون​ از جونت‌مسئله​ سیر شدی!»

بی‌درنگ، تمام خدمتکاران با خشم و‌همگی​ کینه از جا برخاستند و با‌پخته​ غرش به سمت فانگ یوان هجوم بردند.

فانگ یوان دو سنگ ازلی‌دادنِ​ را که در دست داشت،‌میمون​ به سوی آن‌ها پرتاب کرد.

«آخ!»

سنگ‌های ازلی به دو نفر اصابت کرد؛‌شدنِ​ یکی چشمانش را گرفت و دیگری شکمش را،‌اندیشیده​ و هر دو از شدت درد فریاد کشیدند.

«پست‌فطرت، نامردی‌درون​ می‌کنی و‌می‌جوشید​ سلاح مخفی می‌زنی!»

«یه لحظه‌گهگاه​ صبر کن،‌قورت​ اینا... سنگ ازلیه؟!»

با شنیدن این حرف، جمعیتی‌همین​ که در حال هجوم بود،‌شانگ​ بی‌درنگ از شتاب خود کاست.

دو سنگ ازلیِ افتاده‌مسئله​ بر زمین، نگاه خدمتکاران‌شانگ​ را به خود خیره کرد.

فریاد دلخراش میمون لاغر نیز‌خدمتکاران​ با خیره شدن چشمانش به‌ملایمِ​ سنگ‌های ازلی، ناگهان قطع شد.

پرندگان جان بر سرِ‌قورت​ خوراک می‌گذارند و آدمیان‌گوش​ جان بر سرِ ثروت.

«این یارو دیوونه شده؟»

«واقعاً داره سنگ ازلی پرت‌بی‌شک​ می‌کنه طرف مردم؟ هه، حتماً‌تسی​ از ترس خودش رو باخته.»

«اینا سنگ ازلیه، من حتی‌خدمتکاران​ با دو ماه جون کندن‌ملایمِ​ هم شاید نتونم یکیش رو دربیارم!»

افکارِ گروهِ خدمتکاران‌صدای​ چون امواجِ خروشانِ‌آبِ​ دریا به تلاطم افتاد.

برخی با بارقه‌ای از امید به فانگ‌بی‌شک​ یوان چشم دوختند، گویی می‌پرسیدند: سنگ ازلیِ دیگه‌ای‌موضوع​ هم داری؟ بیا پرت کن تو سرِ من!

خدمتکاری که چشمش را گرفته بود، دستش‌شدنِ​ را برداشت و فریاد زد: «جرئت می‌کنی بزنی‌اندیشیده​ تو چشم من؟ انگار از جونت سیر شدی!»

چشم راستش چنان متورم و‌خدمتکاران​ کبود شده بود که حتی‌ملایمِ​ نمی‌توانست آن را باز کند.

با وجود این، چنین دردی‌دادنِ​ مانع از آن نشد که‌میمون​ برای قاپیدن سنگ ازلی خیز بردارد.

بقیهٔ خدمتکاران به خود آمدند‌همین​ و بی‌درنگ نگاهشان به سنگ‌شانگ​ ازلیِ دیگرِ روی زمین افتاد.

بنگ!

همگی به سمت آن سنگ‌خدمتکاران​ ازلی هجوم بردند و فانگ‌ملایمِ​ یوان را به‌کلی از یاد بردند.

میمون لاغر در حالی که از شدت‌دهان​ درد دندان به هم می‌سایید، سریع‌تر از‌چیانگ​ دیگران برای قاپیدن سنگ ازلی دست دراز کرد.

خدمتکارِ دیگری که ضربه خورده بود،‌مسئله​ خشمگینانه غرید: «مال منه، این مال‌تسی​ منه، اون رو پرت کرد طرف من!»

شخصی در حالی که آب دهانش به‌شدنِ​ اطراف می‌پاشید، فریاد زد: «گمشو میمون، مگه‌چاره‌ای​ تو زخمی نبودی؟ چرا این‌قدر تند می‌ری!»

برادر چیانگ که صورتش خاک‌آلود و سراپا‌خیره​ خشم بود، فریاد زد: «خفه شید. کی‌می‌پیچید​ الان جفت‌پا انداخت برام؟ خودشو نشون بده!»

ناگهان دستی‌گهگاه​ پیش آمد و‌دادنِ​ او را کشید.

چه کسی چنین جرئتی داشت؟!

با تعجب و خشم سر‌بی‌شک​ برگرداند و مستقیماً با چهرهٔ زشتِ‌بود​ فانگ یوان چشم در چشم شد.

فریاد زد: «چطور جرئت‌می‌جوشید​ می‌کنی منو بگیری؟ اون‌مانده​ پنجه‌های سگت رو بکش!»

بنگ!

فانگ یوان مشت‌اما​ گره کرد و محکم‌بی‌شک​ به صورت او کوبید.

استخوان بینی برادر چیانگ در دم خرد شد‌شانگ​ و خون به شدت فواره زد. سرگیجهٔ شدیدی‌نگاه​ به او دست داد و چشمانش سیاهی رفت.

فانگ یوان او را‌می‌جوشید​ رها کرد و برادر چیانگ‌عطرِ​ بی‌رمق نقش بر زمین شد.

«یا خدا!»

«زد تو صورت برادر چیانگ!»

«برادر چیانگ زخمی شده،‌مسئله​ بیاید همه با هم‌شانگ​ بریزیم سر این حرومزاده!!»

خدمتکاران لحظه‌ای مبهوت ماندند، اما خیلی زود‌خیره​ به خود آمدند؛ بی‌درنگ مشت‌هایشان را گره‌می‌پیچید​ کردند و به سوی فانگ یوان حمله‌ور شدند.

فانگ یوان با خونسردی مشتش را به صورت‌گوش​ افقی تاب داد و نزدیک‌ترین خدمتکار را به‌دربارهٔ​ کناری پرتاب کرد. دندان‌های مرد در دم خرد شد.

بلافاصله خدمتکارِ‌بودند​ دیگری به‌اکنون​ او یورش برد.

فانگ یوان میان‌پای او‌مسئله​ را هدف گرفت و‌شانگ​ ضربهٔ لگدِ سریعی حواله‌اش کرد.

«آآآخ...!!!» خدمتکار میان‌پایش را گرفت،‌خدمتکاران​ چشمانش به سفیدی رفت و‌ملایمِ​ در دم از هوش رفت.

با چند مشت و لگدِ فانگ یوان، تمام‌گوش​ خدمتکاران نقش بر زمین شدند و تنها میمون‌دربارهٔ​ لاغر باقی ماند که در گوشه‌ای پناه گرفته بود.

با گره خوردن نگاه فانگ یوان‌مسئله​ به او، میمون لاغر به لرزه افتاد‌بود​ و بی‌درنگ خود را روی زمین انداخت.

در حالی که پی‌درپی سر به خاک می‌سایید،‌شانگ​ با صدای بلند التماس کرد: «تسلیمم، تسلیمم. ای‌نگاه​ قهرمان بزرگ، بزرگواری کن و از جونم بگذر!»

سرش به زمین‌دیگ​ کوبیده می‌شد و‌همگی​ صداهای خفه‌ای ایجاد می‌کرد.

با وجود این، هیچ‌قورت​ صدایی از حرکت فانگ‌گوش​ یوان به گوش نرسید.

میمون لاغر با ترس‌ولرز سرش را بالا آورد، اما فانگ یوان پیش‌تسی​ از آن چادر را ترک کرده بود. خدمتکارانِ درون چادر روی زمین‌نفرو​ افتاده بودند؛ برخی از هوش رفته و برخی از شدت درد ناله می‌کردند.

فانگ یوان‌اکنون​ از میان‌مسئله​ چادرها عبور کرد.

سروصدای لحظاتی پیش، بی‌شک توجه افراد‌همگی​ زیادی را جلب می‌کرد. این دقیقاً‌پخته​ همان چیزی بود که فانگ یوان می‌خواست.

بای نینگ بینگ از گوشه‌ای تاریک بیرون آمد‌گوش​ و گفت: «همین روز اولی زدیم خدمتکارای کاروان‌دربارهٔ​ رو لت‌وپار کردیم. این اصلاً عاقبت خوبی نداره.»

پوزخندی زد و از این آشوب لذت برد.‌راهی​ با این حال، بیشتر کنجکاو بود بداند چرا‌چاره‌ای​ فانگ یوان دست به چنین کاری زده است.

فانگ یوان بی آنکه پاسخی‌بی‌شک​ دهد، به سوی اعماق این‌تسی​ اردوگاه موقت به راه افتاد.

طولی نکشید که به مقصدش رسید؛ یک کالسکهٔ‌مانده​ اسب‌کِش. او پیش‌تر پرس‌وجو کرده و می‌دانست که‌صدای​ این مکان، محل خوابِ مباشرِ پیرِ خاندان چن است.

بی‌درنگ به سراغ کالسکه نرفت تا در بزند، بلکه به گوشه‌ای تاریک‌گفت​ و خلوت رفت که کسی در آن حوالی نبود. خنجری را که‌بالا​ به همراه داشت بیرون کشید و شروع به بریدن بدن خود کرد.

در آن سکوتِ وهم‌آور،‌اکنون​ صدای خفیفِ شکافته شدنِ گوشت‌شدنِ​ توسط خنجر به گوش می‌رسید.

با شنیدن این‌همین​ صدا، ابروهای بای‌راهی​ نینگ بینگ بالا پرید.

بار دیگر به عمقِ بی‌رحمی و قساوتِ فانگ یوان پی برد؛ هنگام بریدنِ بدنش‌می‌پیچید​ با خنجر، حتی کوچک‌ترین صدایی از او درنیامد و از نحوهٔ برش پیداست که‌پرس‌وجوهایی​ مهارت بالایی در این کار دارد. گویی نه بدن خود، که تکه‌ای چوب را می‌تراشید.

تق تق تق...

درِ کالسکه‌بودند​ پی‌درپی به‌اکنون​ صدا درآمد.

فضای تنگِ کالسکه پر از‌بی‌شک​ کالا بود و تنها یک‌تسی​ تخت کوچک در آن جای داشت.

از بختِ خوب، مباشر پیر جثهٔ کوچکی داشت‌مانده​ و با جمع کردن خود روی آن تخت‌صدای​ کوچک، فضا چندان خفه و دلگیر به نظر نمی‌رسید.

تق تق تق.

در دوباره به صدا درآمد.

مباشر پیر که در خوابی‌بی‌شک​ عمیق فرو رفته بود، با‌تسی​ اخمی بر چهره از تخت برخاست.

بنگ... بنگ... بنگ!

ضربه‌ها محکم‌تر می‌شد. مباشر پیر‌دادنِ​ چشمانِ سرخ و خواب‌آلودش را‌میمون​ باز کرد و پرسید: «کیه؟»

صدایی از پشت‌اما​ در به گوش‌مسئله​ رسید: «منم، مباشرِ پیر.»

صدا ناآشنا بود، اما رگه‌هایی از آشنایی در آن حس می‌شد. اخم‌های مباشر پیر‌چاره‌ای​ در هم گره خورد و پس از مکثی طولانی، به خاطر آورد که این‌صافِ​ صدا متعلق به همان تازه‌واردی است که صبحِ همان روز به کاروان پیوسته بود.

«یه تازه‌وارد که هنوز هیچی از‌همگی​ قوانین نمی‌دونه! نصفه‌شبی چه غلطی می‌کنی‌پخته​ که خواب مردم رو زهر مار می‌کنی؟!»

ناولها | novelha.net