---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 392: حملهٔ هم‌زمانِ جناح حق و اهریمنی • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 392: حملهٔ هم‌زمانِ جناح حق و اهریمنی

0

بای نینگ‌میومد​ بینگ زمزمه‌حملهٔ​ کرد: «داره میاد.»

با چهره‌ای مضطرب، نگاهش‌خودم​ درخشید و بی‌درنگ گروه‌فریادی​ سگ‌ها را به حرکت درآورد.

ارتش بی‌حرکت سگ‌ها، همچون سنگ آسیابی غول‌پیکر به حرکت درآمد. استادان گو در حکم دانه‌های‌رفته​ سبز و زردِ ماش و نخود بودند که در مدتی کوتاه، کاملاً له و خمیر‌گله‌های​ شدند. بیش از نیمی از آن‌ها جان باختند؛ عده‌ای با دیدن خطر، بی‌درنگ عقب‌نشینی کردند.

ارتش جناح اهریمنی تلفات سنگینی متحمل‌حملهٔ​ شد؛ با وجود اعزام بیش از‌مِی​ هزار نفر، تنها چند صد نفر بازگشتند.

لی چیانگ پرسید: «ارباب جوان وو تیان، واقعاً درست دیدید؟ من طبق دستور شما حمله کردم. توی موج اول با‌فولادی​ سگ زره فولادی روبه‌رو شدیم و به سمت چپ عقب کشیدیم، اما اونجا سگ‌های نماد آذرخش و سگ‌های آکیتای داوودی‌برنمیومدیم​ با هم بهمون حمله کردن. تعدادشون خیلی زیاد بود، از پسشون برنمیومدیم. بعد از یه کشتار بی‌فایده، چاره‌ای جز برگشتن نداشتیم!»

بائو تونگ که خلق‌وخوی تندتری داشت، غرید: «من هشتصد نفر رو با خودم بردم، اما هیچ‌میومد​ صدای فریادی از سمت شمال غربی نشنیدم. عوضش از سمت جنوب شرقی صدای درگیری میومد. نیروهام‌آمادهٔ​ رو بردم اونجا و با حملهٔ مشترک سگ‌های نماد آذرخش، سگ‌های خاردار و سگ‌های جسد مواجه شدیم.»

چهرهٔ هو مِی اِر نیز درهم رفته بود: «ارباب جوان وو تیان، من به حرفتون گوش دادم و آمادهٔ حمله‌شدم​ شدم. اما هشتصد قدم که جلو رفتیم، هیچ گروه سگی ندیدم. درست وقتی گیج شده بودم، گله‌های سگ محاصره‌مون کردن.‌باز​ شانس آوردیم که تونستیم دور بزنیم و با جنگیدن راه برگشت رو باز کنیم، وگرنه جونم رو همونجا از دست می‌دادم.»

لی شیان بی‌تفاوت در گوشه‌ای ایستاده بود. گروه‌خاردار​ او وظیفه داشت از استادان گویِ در حال‌رفته​ عقب‌نشینی محافظت کند و با سگ‌های مهاجم بجنگد.

با وجود کثرت نیروهای در حال عقب‌نشینی، حتی‌واقعاً​ یک سگ هم به آن سمت نیامد و باعث‌موج​ شد او وقتش را بیهوده در انتظار تلف کند.

چهرهٔ مو وو تیان جدی بود. پس از مدتی گفت: «من خیلی بهتر‌جنوب​ از همه‌تون وضعیت واقعی رو می‌بینم. یه نفر داره این سگ‌ها رو کنترل می‌کنه؛‌درهم​ این یه آرایش ثابت نیست، مدام تغییر می‌کنه. واسه همینه که همه‌تون گند زدید.»

همه جا‌درگیری​ خوردند: «کسی داره‌حملهٔ​ کنترلشون می‌کنه؟ کیه؟»

مو وو تیان سر تکان داد: «مه خیلی غلیظه، فقط یه شبح تار می‌بینم، نمی‌تونم هویت طرف رو تشخیص بدم. اما قطعاً‌قدم​ یه مغز متفکر پشتشه، فقط هوش یه انسان می‌تونه این‌قدر بی‌نقص واکنش نشون بده. ولی مهم نیست، من تا حدی از مسیر‌جونم​ بردگی سر در میارم. از الان به بعد، باید این‌طوری حمله کنید تا محاصره‌شون رو بشکنید و گنجینهٔ جاودانه رو به چنگ بیارید!»

استادان گو با چهره‌هایی آغشته به خون به یکدیگر‌درست​ نگریستند و به دلیل قدرت رتبه ۵ مو وو تیان‌زره​ و همچنین وسوسهٔ گنجینهٔ جاودانه، با بی‌میلی سر تکان دادند.

اما این بار نیز با‌بردم​ شکست بازگشتند و تلفاتی به‌غربی​ مراتب سنگین‌تر از قبل متحمل شدند.

مو وو تیان با خود اندیشید:‌مشترک​ «کسی که پشت این ماجراست، تبحر‌اِر​ بالایی تو مسیر بردگی داره. دست‌کمش گرفتم.»

او اخم کرد. نقشهٔ بی‌نقصی کشیده بود تا هر چهار مسیر با هم همکاری کنند،‌طبق​ اما طرف مقابل به‌سرعت واکنش نشان داد و به نیت او پی برد. کنترلِ عمدیِ نیروها‌اونجا​ برای رهگیریِ چهار مسیر پیش از پیوستن به یکدیگر؛ چنین حرکاتی در سطح یک استاد بود.

بائو تونگ در حالی که جراحتش را گرفته بود، با خشم فریاد زد: «مو وو تیان، باید جواب پس بدی!‌حمله​ ما داریم جونمون رو کف دستمون می‌ذاریم و این‌همه آدم از دست دادیم، ولی هنوز حتی سایهٔ گنجینه رو هم‌کردن​ ندیدیم. نکنه واسه تفریح اینجا وایسادی؟ تو یه استاد گوی رتبه پنجی، تو هم باید یه تکونی به خودت بدی!»

چشمان بنفش مو وو تیان درخشید و‌جسد​ با خنده‌ای شوم گفت: «اوه؟ جواب می‌خوای؟‌رفته​ ههه، پس یه جواب قانع‌کننده بهت می‌دم.»

بائو تونگ غافلگیر شد و در‌خودم​ حالی که قادر به حرکت نبود،‌غربی​ به مو وو تیان خیره ماند: «تو!»

لحظه‌ای بعد، روی زمین افتاد.

جان داده بود.

همهمه‌ای در‌میومد​ میان استادان گو‌مشترک​ به پا شد.

ستارهٔ آتشین بائو تونگ، استاد گوی مشهور رتبه‌هیچ​ ۴ در مسیر آتش بود. مو وو تیان حتی‌درگیری​ حمله‌ای نکرد، او را تنها با یک نگاه کشت!

مو وو تیان نگاهی به جسد او انداخت‌پرسید​ و در انتظار پاسخ گفت: «جواب می‌خواستی، منم بهت‌شما​ دادم. راضی شدی؟ اگه ناراضی هستی، می‌تونی بهم بگی.»

مو وو تیان خندید و به اطراف نگاه کرد:‌چیانگ​ «حرف نمی‌زنی، پس معلومه راضی شدی. هِهِهِ، بائو تونگ که‌شما​ راضی شد، شماها چطور؟ شما هم از من جواب می‌خواین؟»

سکوتی مطلق‌میومد​ همه‌جا را‌حملهٔ​ فرا گرفته بود.

مو وو تیان در یک چشم‌برهم‌زدن آدم می‌کشت. بائو تونگ‌فریادی​ در مرحلهٔ بالایی رتبه ۴ قرار داشت، اما نتوانست حتی‌حملهٔ​ یک ضربه را تحمل کند و در دم جان باخت.

استادان گوی اهریمنی وحشت‌زده و بهت‌زده‌بازگشتند​ بودند. از طمع خود پشیمان شدند؛‌واقعاً​ چرا از مو وو تیان پیروی کردند؟

حالا که در این مخمصه‌نفر​ افتاده بودند، می‌خواستند فرار کنند؟‌پرسید​ هوم، دیگر خیلی دیر بود!

هو مِی اِر و دیگران سرهایشان را پایین انداختند‌چهرهٔ​ تا با چشمان مو وو تیان گره نخورد. تکنیک کشتارِ‌شدم​ مو وو تیان، بذر وحشت را در دلشان کاشته بود.

آن‌ها گمان می‌کردند او تازه به رتبه ۵ رسیده و شاید‌شمال​ مهارت واقعی یک رتبه پنجی را نداشته باشد، اما چه کسی فکرش‌جسد​ را می‌کرد قدرت نبرد او با وو گوی و دیگران برابری کند!

او چند سال‌نفر​ داشت؟ بی‌شک نابغهٔ شماره‌چیانگ​ یک جناح اهریمنی بود!

پس از تثبیت سلطه‌اش، مو وو تیان بار دیگر‌چیانگ​ با شومی خندید: «گوهای بائو تونگ هنوز اینجان، می‌تونید‌دستور​ بین خودتون تقسیمشون کنید. اینم غرامت من به شما.»

با شنیدن این‌نیروهام​ حرف، چشمان استادان‌خاردار​ گو برقی زد.

لی شیان نخستین کسی بود که واکنش نشان‌هیچ​ داد. با صدای ویژژژ، همچون خرگوشی جهید، روی‌شرقی​ جسد بائو تونگ پرید و گوهایش را برداشت.

تقریباً در همان لحظه، هو مِی‌بازگشتند​ اِر و لی چیانگ نیز به خود‌درست​ آمدند و غارتِ سهمشان را آغاز کردند.

دیگران تنها‌وجود​ تماشا می‌کردند و‌نفر​ جرئت رقابت نداشتند.

آن سه نفر دارایی بائو تونگ را میان خود تقسیم کردند و‌نیز​ سود کلانی به دست آوردند. با این کار، کینهٔ درونشان رنگ باخت‌ندیدم​ و به احترام و ترسی عمیق نسبت به مو وو تیان بدل گشت.

مو وو تیان می‌توانست با نگاهش آدم‌بردم​ بکشد؛ این جای تعجب نداشت، چرا که‌عوضش​ یک حرکت کشندهٔ مبتنی بر بینایی بود.

این نوع حرکت کشنده، مستقیماً روح‌ها را به‌پرسید​ نبرد با یکدیگر وامی‌داشت؛ روحِ بازنده متلاشی می‌شد و‌شما​ حتی فرصت نمی‌یافت تا گوهای خود را منفجر کند.

مو وو تیان استاد گوی مسیر روح بود و قدرت‌پرسید​ روحش بسیار فراتر از همتایانش قرار داشت؛ از این رو،‌حمله​ از میان برداشتن بائو تونگ و دیگران برایش بی‌نهایت آسان بود.

لی شیان سرفه‌ای کرد و گفت: «چون گروه‌های جانوران دارن از اونجا‌نیز​ نگهبانی می‌دن، پس تالار کنترل مرکزی باید همون‌جا باشه. ثروت جاودانه هم به‌وقتی​ احتمال زیاد همون‌جاست. اما با وجود این همه سگ چطور می‌تونیم بریم داخل؟»

او همچون شبحی زیرک بود و به عنوان کسی‌صدای​ که بیشترین نفع را از جسد بائو تونگ برده‌میومد​ بود، بی‌درنگ حمایتش را از مو وو تیان اعلام کرد.

با به میان آمدن حرفِ گنجینهٔ جاودانه،‌چیانگ​ توجه هو مِی اِر و لی چیانگ‌دیدید​ نیز دوباره به این موضوع جلب شد.

مو وو تیان به این گروه از افراد نگاه کرد؛‌پرسید​ همگی مجروح و خسته بودند و با ترسی که هنوز‌حمله​ در وجودشان پرسه می‌زد، روحیه‌شان به پایین‌ترین حد ممکن رسیده بود.

مو وو تیان آهی کشید و گفت: «واقعاً یه مشت آدم بی‌عرضه‌اید. انگار برای اینکه امیدی به نفوذ داشته باشیم، چاره‌ای ندارم جز اینکه آدمای‌وقتی​ بیشتری رو جمع کنم. خبر رو پخش کنید، مهم نیست از جناح حق باشن یا اهریمنی... فقط بگید تیه مو بای و بقیه وارد تالار‌وظیفه​ شدن و میراث شاه چوان رو به دست آوردن. بگید اون استادای گو بیرون تالار راهمون رو بستن و می‌خوان گنجینه رو برای خودشون بالا بکشن.»

هو مِی‌تندتری​ اِر با‌غرید​ تردید گفت: «این...»

مو وو تیان خنده‌ای سرد سر داد و گفت: «وقت‌جوان​ داره تموم می‌شه، اگه سرزمین متبرک فرو بریزه، هیچی برامون‌توی​ نمی‌مونه. بدون آدمای بیشتر، مگه می‌تونیم از اونجا رد بشیم؟»

هو مِی اِر‌اعزام​ به‌سرعت پاسخ داد: «حق‌چند​ با شماست ارباب جوان.»

بای نینگ بینگ در دامنهٔ کوه،‌خاردار​ آهِ آسودگی کشید و گفت: «بالاخره متوقف‌درهم​ شدن.» اما اخم کمرنگی بر چهره داشت.

نیمی از ترفندهایی که فانگ یوان در‌بردم​ اختیارش گذاشته بود، تا همین‌جا مصرف شده بود.‌جنوب​ پس از چند حملهٔ دیگر، کاملاً مستأصل می‌شد.

...

شیائو مانگ با صدای بلندی خندید: «هاهاها، تاکتیک من برای پیدا‌ارباب​ کردن فرصت توی این هرج‌ومرج جواب داد. بعد از منفجر کردن‌توی​ این دیوار، میراث شاه بائو، وانگ با دان رو به دست میارم!»

در این لحظه،‌نیروهام​ او به تنهایی در‌جسد​ غاری پنهان حضور داشت.

پیش روی او، دری سنگی، بلند و مستحکم‌هیچ​ قرار داشت. به محض اینکه این در منفجر‌شرقی​ می‌شد، میراث نهایی شاه بائو به دست می‌آمد.

گرومب! گرومب! گرومب!

با وقوع‌وجود​ انفجارها، نوری‌هزار​ خیره‌کننده درخشید.

لحظه‌ای بعد، شیائو مانگ در حالی که‌جسد​ نفس‌نفس می‌زد، حملاتش را متوقف کرد و‌رفته​ با نفرتی عمیق به در سنگی خیره شد.

در کاملاً سالم بود‌غرید​ و هیچ اثری از ترک‌صدای​ روی آن به چشم نمی‌خورد.

شیائو مانگ در حالی که از خشم دندان به هم می‌سایید، گفت: «تمرکز مسیر نور روی سرعت‌شما​ و پاکسازی‌ئه، قدرت تخریبش به پای مسیر آتش نمی‌رسه. مشخصاً شاه بائو می‌خواد شخص مقدری رو پیدا‌آذرخش​ کنه که بتونه با استفاده از گوی نوع آتش از اینجا عبور کنه. اما من همچین گویی ندارم.»

در همین لحظه،‌اعزام​ استاد گویی برای دادن‌چند​ گزارش از راه رسید.

شیائو مانگ غرید: «برو بیرون، کی‌خاردار​ بهت اجازه داد بیای تو! میراث شاه‌درهم​ بائو فقط مال منه. هان؟ چی گفتی؟»

شیائو مانگ که در حال سرزنش او بود، با شنیدن گزارش زیردستش ناگهان‌نشنیدم​ یقهٔ او را گرفت و بالایش کشید: «می‌گی یه گنجینهٔ جاودانه توی اون‌مِی​ مه غلیظ پنهان شده و الان بقیه دارن سعی می‌کنن به دستش بیارن؟!»

زیردست به‌سرعت پاسخ داد: «بله، این خبر همه‌جا پخش‌ارباب​ شده و استادای گوی بی‌شماری دارن اونجا جمع می‌شن، من‌کردم​ چطور جرئت می‌کنم به شما دروغ بگم ارباب جوان دوم؟»

شیائو مانگ با عصبانیت غرید: «همف، به من نگو ارباب جوان‌ارباب​ دوم! از این لقب متنفرم!» او با اکراه به در سنگی‌توی​ نگاه کرد و نگاهش از تردید به عزمی راسخ بدل گشت.

وانگ با دان تنها یک استاد گوی رتبه ۵ بود.‌مِی​ اگرچه او را شاه بائو می‌نامیدند، اما هم‌رتبهٔ شیائو مانگ‌قدم​ بود. میراث او چطور می‌توانست با گنجینهٔ یک جاودانه رقابت کند؟

شیائو مانگ فریاد زد: «بریم، حرکت‌خودم​ کنید!» و در حالی که زیردستانش‌غربی​ را رهبری می‌کرد، به‌سرعت به راه افتاد.

...

بای نینگ بینگ در دامنهٔ کوه با دیدن جمعیتی نزدیک‌پرسید​ به ده هزار نفر که بیرون از مه گرد آمده‌حمله​ بودند، اخمش عمیق‌تر شد و گفت: «تعدادشون داره بیشتر می‌شه.»

این افراد سطوح تزکیهٔ متفاوتی داشتند و حتی استادان گوی رتبه ۱ و ۲ نیز‌حرفتون​ در میانشان دیده می‌شد. اما آن‌ها همچنان استاد گو بودند و با گرد آمدن در‌محاصره‌مون​ کنار یکدیگر، موجی خروشان شکل داده بودند که می‌توانست هر چیزی را در مسیرش جارو کند.

اگرچه بای نینگ بینگ صد‌هشتصد​ هزار سگ را کنترل می‌کرد، اما‌شمال​ در نهایت تنها یک نفر بود.

در بیرون، نگاه‌های بی‌شماری با اشتیاقی‌بازگشتند​ سوزان به درون مه خیره شده‌واقعاً​ بودند. همگی مجذوب گنجینهٔ جاودانه شده بودند.

در حالی که مردم هیاهویی‌نفر​ به پا کرده بودند، مو وو‌ارباب​ تیان بدون گفتن کلمه‌ای لبخند زد.

هدف او محقق شده بود؛ پرندگان‌خاردار​ برای غذا می‌مردند و انسان‌ها برای ثروت‌درهم​ جان می‌دادند، این ذاتِ قلب انسان بود!

هو مِی اِر با نگرانی به دوردست نگاه کرد و گفت: «اون‌طرف توی جناح حق، دارن آدما‌درگیری​ رو سازماندهی می‌کنن تا به داخل مه یورش ببرن. ارباب جوان وو تیان، تمام استادای گوی اهریمنی‌آمادهٔ​ الان اینجان، نمی‌خواید بلند شید و برای تشکیل گروه‌ها هدایتشون کنید؟ نمی‌تونیم بذاریم جناح حق گنجینه رو بدزده.»

مو وو تیان خنده‌ای سرد سر داد و در حالی که از اقدام‌درست​ کردن امتناع می‌ورزید، گفت: «نگران نباش، نگران نباش. با وجود همچین مه غلیظی و‌سمت​ سگ‌های زره فولادی که مثل دیوارهای فولادی عمل می‌کنن، پیشگامانشون چه غلطی می‌تونن بکنن؟»

جناح حق بر جناح اهریمنی برتری داشت؛ آن‌ها متحدتر بودند و راحت‌تر با هم متحد می‌شدند، در حالی که اعضای جناح اهریمنی افرادی منزوی‌اول​ و تک‌رو بودند. اگرچه مو وو تیان تزکیهٔ رتبه ۵ داشت، اما هنوز جوان بود و این اولین باری بود که رهبری می‌کرد، بنابراین‌کشتار​ نمی‌توانست همه را مطیع خود سازد. خبرگان اهریمنیِ قدیمی مانند کونگ ری تیان و لی فِی له به این راحتی‌ها از او حرف‌شنوی نداشتند.

تنها زمانی که متوجه می‌شدند همکاری کردن مزایایی‌مواجه​ به همراه دارد، او می‌توانست از این فرصت استفاده‌دادم​ کند تا به‌راحتی کنترل اوضاع را به دست بگیرد!

اما در این لحظه،‌غرید​ درون تالار، پالایش گو به‌صدای​ حساس‌ترین مرحلهٔ خود رسیده بود.

پس از گذشت نیمی از‌چند​ روز، پوستهٔ بادام‌زمینی طلایی با‌جوان​ گوی سفر الهی برخورد کرد.

بنگ! بنگ! بنگ!

با غرش رعد در‌حملهٔ​ گوش‌هایشان، چشمان فانگ یوان و‌چهرهٔ​ فنگ وو یو سیاهی رفت.

فانگ یوان تمام انرژی‌اش را برای فعال کردن‌هیچ​ گوی سفر الهی به کار گرفت و فریاد زد:‌درگیری​ «فرصت الهی نامحدوده، در سرزمین‌ها سفر کن! فعال شووووووووو!»

گوی سفر الهی یک گوی جاودان‌بازگشتند​ بود، او که یک فانی بود‌واقعاً​ چطور می‌توانست به‌راحتی آن را فعال کند؟

اما خوشبختانه، جانِ سرزمین مخفیانه به او یاری رساند. با‌پرسید​ سرازیر شدن جوهر جاودان، گوی سفر الهی به ذرات نورانی‌حمله​ تبدیل شد و به درون پوستهٔ بادام‌زمینی طلایی نفوذ کرد.

تغییر کیفی آغاز شده بود!

ناولها | novelha.net