---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1721: آخرین ایستادگی اژدهای آسمانی • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 1721: آخرین ایستادگی اژدهای آسمانی

0

بی‌درنگ، دوک لونگ‌پیکر​ دریافت که این میراثِ‌شطرنج​ حقیقیِ نیلوفر آغازین است!

او به روشنی حس می‌کرد که سطح تبحرِ مسیر چوبش تا‌دور​ حدِ شگرفی بالا می‌رود؛ هم‌زمان، خاطراتِ مربوط به حرکت کشندهٔ مسیر‌درست​ چوب، «از میان شاخ و برگ‌ها»، تماماً در ذهنش حک می‌شد.

آن جنگل بامبو، بیش از‌پس‌زد​ آنکه وهم و خیال باشد،‌چرخیدند​ به یک حالت ذهنی می‌مانست.

قدرتِ حرکت کشندهٔ «از میان شاخ و‌چرخیدند​ برگ‌ها» در این بود که جاودانه را‌قرار​ از بندِ تمام محدودیت‌های زیان‌بار رها سازد.

دوک لونگ با‌پیکر​ پوزخندی به خود‌مهره‌های​ گفت: «واقعاً رقت‌انگیزم.»

او بار دیگر‌مردمک‌های​ قدرتِ والامقام را با‌بخت​ تمام وجود حس کرد.

حقیقت این بود که او از بازی شطرنجِ دو والامقام در «عمارتِ حسرتِ کاستی» درکِ مختصری داشت. این‌خیره​ بازی قدرتی بی‌بدیل داشت، با دربار آسمانی یکپارچه بود و می‌توانست پیوسته از آن نیرو بیرون بکشد. این‌ایستاده​ همان پیمانِ پنهانی بود که در روزگارانِ گذشته میان ارادهٔ صورت فلکی و والامقامِ اهریمنِ بی‌کران بسته شد.

از آنجا که این بازی قدرتِ‌اژدهایی‌اش​ دو والامقام را در خود داشت، یک‌دور​ والامقامِ تنها نمی‌توانست بر آن چیره شود.

اما زنجیرهای نقره‌ای که بر پیکر دوک لونگ پیچیده بود، تنها از یکی از مهره‌های این‌زحمت​ بازی شطرنج نشئت می‌گرفت. حرکت کشندهٔ «از میان شاخ و برگ‌ها» که والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین‌فاصله‌ای​ از خود به یادگار گذاشته بود، توانست دوک لونگ را از چنگالِ این اثر رها سازد.

«والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین واقعاً زحمت‌محرابِ​ زیادی برای این کشیده. حیف که این‌خیره​ میراثِ حقیقیِ مسیر چوب نصیبِ من شد.»

دوک لونگ‌حیف​ احساساتش را پس‌زد‌پس‌زد​ و آهی کشید.

مردمک‌های اژدهایی‌اش چرخیدند و به محرابِ‌اژدهایی‌اش​ بخت و بلا که در فاصله‌ای‌نه‌چندان​ نه‌چندان دور قرار داشت، خیره ماندند.

محرابِ بخت و بلا چنان‌یکی​ عظیم بود که نیمی از میدانِ‌یادگار​ دیدِ دوک لونگ را پر می‌کرد.

هنگامی که دوک لونگ در بند بود، درست در نزدیکی محرابِ‌دور​ بخت و بلا زمین‌گیر شده بود؛ اکنون که آزادی‌اش را بازیافته‌درست​ و روی پای خود ایستاده بود، فاصلهٔ چندانی با آن نداشت.

نفسِ عمیقی کشید.

با بستنِ حواسش به روی محیط،‌اژدهایی‌اش​ هیاهوی نبردِ پیرامون، از صدای انفجارها گرفته‌دور​ تا فریادها، رفته‌رفته در گوشش محو گشت.

در دورانی که اسیرِ بندها بود، خشم، احساس گناه و نفرت تمامِ‌گذاشته​ قلب دوک لونگ را آکنده بود؛ اکنون که آزادی‌اش را بازمی‌یافت، این‌آهی​ احساساتِ خروشان همچون آتشفشانی خفته که دوباره بیدار شده باشد، فوران کرد.

بی‌آنکه بدانند، تمامِ جاودانه‌های‌اژدهایی‌اش​ حاضر حسی مشترک یافتند؛ این‌فاصله‌ای​ آرامشِ پیش از طوفان بود.

بازدم...

دم...

دوک لونگ مسیر چی را به عنوان مسیر اصلی و مسیر دگرگونی را در کنار آن‌زحمت​ تزکیه می‌کرد؛ با هر نفس، حجمِ عظیمی از هوا را به درون می‌کشید که خود غوغایی‌فاصله‌ای​ به پا می‌کرد. در حقیقت، این تلاطم حتی ثباتِ دیوارِ چیِ پیرامون را نیز اندکی متزلزل می‌ساخت.

در پشتِ دوک لونگ، دمِ اژدهایی‌اش تاب می‌خورد و شاخ‌ها و چنگال‌هایش با‌خیره​ نوری ارغوانی-طلایی می‌درخشید؛ شکوه و جلالی شاهانه از او می‌بارید. امواجی در هوای‌اکنون​ پیرامون شکل گرفت و گویی ذراتِ هوا نیز با همان نورِ ارغوانی-طلایی سوسو می‌زدند.

هاله‌ای رعب‌آور در وجودش پدیدار می‌گشت؛ او به جانورِ‌اژدهایی‌اش​ فاجعه‌باری می‌مانست که آسمان و زمین را شکل داده و‌ماندند​ اکنون پس از اعصارِ متمادی خفتن، سرانجام بیدار شده بود.

در این لحظه،‌آهی​ نگاه‌های بی‌شماری بر‌اژدهایی‌اش​ دوک لونگ دوخته شد!

بینگ سای چوان‌پیکر​ دندان‌هایش را به هم‌شطرنج​ فشرد و غرید: «لعنتی!»

بانو گل بی‌هوش افتاده بود و دوک لونگ بندها‌فاصله‌ای​ را پاره کرده بود؛ آسمانِ دیرزیستی از زمانِ آغازِ‌میدانِ​ این یورش، با بزرگ‌ترین مانعِ خود روبه‌رو شده بود.

درون آرایهٔ مسیر پالایش، اهریمن گاو و استاد بزرگِ پنج عنصر که متوجهِ وخامت اوضاع‌نه‌چندان​ شده بودند، با تمام قوا به نبرد پرداختند. اما چه وِی و تسونگ یان با‌شده​ چنگ و دندان مقاومت می‌کردند و هیچ فرصتی برای درهم‌شکستنِ خطوطِ دفاعی به دشمن نمی‌دادند.

در اعماقِ آرایهٔ مسیر پالایش، یوان چیونگ دو خون بالا می‌آورد؛ او‌نه‌چندان​ تمام توانش را به کار گرفته بود تا عملکردِ آرایهٔ مسیر پالایش را‌نزدیکی​ حفظ کند و از پیش، عزمِ خود را برای مرگ جزم کرده بود.

بینگ سای چوان‌پیکر​ به آب و آتش‌شطرنج​ می‌زد تا چاره‌ای بیندیشد.

اوضاع رو به وخامت‌اژدهایی‌اش​ می‌رفت و قطرات عرق‌بلا​ بر پیشانی‌اش نشسته بود.

او پیش از این تمام برگ‌های برنده‌اش را رو کرده بود و‌بخت​ دیگر نمی‌توانست از والامقامِ اهریمنِ بی‌کران یاری بجوید. حقیقت این بود که‌دیدِ​ والامقامِ اهریمنِ بی‌کران پیش‌تر حتی روی برنگردانده بود؛ موضعِ او کاملاً روشن بود.

هالهٔ دوک لونگ تا‌کشید​ نقطهٔ اوجِ خود خروشید؛‌محرابِ​ عظمتی نفس‌گیر و کوبنده!

با وجود اینکه هنوز از جای‌مهره‌های​ خود تکان نخورده بود، تمام توجهات‌گذاشته​ را به سوی خود کشانده بود.

برخی از جاودانه‌های دربار آسمانی با تحسین به‌بلا​ او نگریستند و گفتند: «ایشان سرور دوک لونگ هستند؟»‌نیمی​ مقام و قدمتِ دوک لونگ همچنان بسیار بالا بود.

اما در آن میان، جاودانه‌ای پیر که‌کشید​ حتی از دوک لونگ نیز کهن‌سال‌تر بود، او‌نه‌چندان​ را نشناخت و پرسید: «او از نیروهای ماست؟»

پری زی وِی که با هیجانِ بسیار اوضاع را زیر نظر‌فاصله‌ای​ داشت، با خود گفت: «دوک لونگ سرانجام رها شد.» او به‌خوبی می‌دانست‌بند​ که اکنون در میانِ جاودانه‌های دربار آسمانی، دوک لونگ قدرتمندترین فرد است.

او زنجیرها را درهم‌شکسته و‌یکی​ آزادی‌اش را بازیافته بود؛ او‌جاودانِ​ درست در به‌موقع‌ترین لحظه به‌پاخاسته بود!

یا اگر دقیق‌تر بگوییم،‌اژدهایی‌اش​ تمهیداتِ والامقامِ جاودانِ نیلوفر‌بلا​ آغازین بی‌نهایت به‌هنگام بود.

با اندیشیدن به والامقامِ جاودانِ نیلوفر‌آهی​ آغازین، حسِ تحسینی ژرف تمامِ وجودِ‌بخت​ پری زی وِی را فرا گرفت.

«چه روش‌های باورنکردنی‌ای! پس از دورانِ والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین، برجِ ناظرِ آسمان بارها و بارها دستخوشِ تغییر گشته و بسیاری از‌هنگامی​ کرم‌های گو جایگزین شده‌اند. به‌ویژه در طولِ نبردهای دههٔ اخیر، این برج پیوسته آسیب دیده و سپس مرمت شده است. با وجودِ تمامِ‌صدای​ این‌ها، روشِ والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین کاملاً دست‌نخورده باقی مانده بود؛ چنان در اعماق نهان شده بود که هیچ‌کس بویی از آن نبرد.»

«حرکت کشندهٔ جاودانِ او توانسته بود درون برجِ ناظرِ آسمان، که برترین خانهٔ گویِ جاودانِ اکتشافی‌زحمت​ در این دنیاست، نهان بماند و هرگز کشف نشود. و شگفت‌انگیزتر از همه اینکه، حرکت کشندهٔ‌فاصله‌ای​ جاودانِ والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین، هرگز کوچک‌ترین اختلالی در عملکردِ برجِ ناظرِ آسمان ایجاد نکرده بود.»

با این فکر، جرقه‌ای در ذهنِ پری زی وِی زده شد: «نکند آن شایعه حقیقت داشته باشد؟ آیا والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین‌درست​ واقعاً مسیر نقاشی را خلق کرده است؟ بزرگ‌ترین مزیت و ویژگیِ مسیر نقاشی که در شایعات آمده، این است که می‌تواند به‌طور‌انفجارها​ بی‌نقصی با عملکردِ دیگر گوهای جاودان و حرکات کشنده سازگار شود... این ویژگی، ژرفایی هم‌تراز با نشان‌های دائویِ بدون‌تضادِ کالبدِ جاودانِ فرمانروا دارد!»

پری زی وِی‌نصیبِ​ تنها می‌توانست به حدس‌کشید​ و گمان بسنده کند.

ده والامقام، در نقطهٔ اوجِ تزکیهٔ گو قرار داشتند؛ آنان درخشان‌ترین ستارگانی بودند که جلایی‌خیره​ بی‌بدیل داشتند. هرچند والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین مسیر خرد را تزکیه نکرده بود، اما می‌توانست ژرفایِ‌روی​ آسمان و زمین را درک کند و تمهیداتی بیندیشد که بر عصرهای آینده نیز تأثیر بگذارد.

و مهم‌تر از همه،‌پیچیده​ تمهیدات او در حیاتی‌ترین لحظه‌می‌گرفت​ کارساز افتاد؛ زمان‌بندی‌اش بی‌نقص بود.

بینگ سای چوان به شدت‌چرخیدند​ نگران بود، او دستور داد:‌نه‌چندان​ «جلوی دوک لونگ رو بگیرید!»

حتی بدون یادآوری او، تمام‌پس‌زد​ جاودانه‌های دشت‌های شمالی می‌دانستند که‌چرخیدند​ دوک لونگ تهدیدی عظیم است.

پس از آنکه هالهٔ دوک لونگ به اوج خود رسید،‌بلا​ متراکم و فشرده گشت؛ او به کسی می‌مانست که مشتش‌میدانِ​ را عقب می‌کشد تا به محض حمله، صحنه‌ای هولناک رقم بزند.

این حرکت، فشار‌پیکر​ روانی شگرفی بر جاودانه‌های‌شطرنج​ دشت‌های شمالی وارد آورد.

جاودانهٔ مردی از دشت‌های‌اژدهایی‌اش​ شمالی با یورش به سوی‌فاصله‌ای​ دوک لونگ فریاد زد: «بکشید!»

دومین جاودانهٔ دشت‌های شمالی در‌پس‌زد​ سکوت به دنبال او رفت تا‌محرابِ​ ضمن یورش، از او دفاع کند.

سومین خبرهٔ دشت‌های شمالی ناگهان با سرعتی سرسام‌آور به‌بخت​ حرکت درآمد و در دم جلوی دوک لونگ رسید‌عظیم​ و فریاد زد: «نه، بذارید من باهاش طرف بشم!»

چهرهٔ دوک لونگ آرام بود؛‌یکی​ او همچون مجسمه‌ای، بی‌حرکت و‌جاودانِ​ در سکوت روی زمین ایستاده بود.

غرررش!

ناگهان غرش اژدهایی به گوش‌پس‌زد​ رسید و چیِ اژدهای بنفش-طلاییِ باشکوهی‌محرابِ​ برای لحظه‌ای در آسمان پدیدار گشت.

جاودانه می‌خواست آن را ببیند،‌مردمک‌های​ اما تنها چیزی که دید، ردپای‌فاصله‌ای​ باقی‌مانده از چیِ اژدهای بنفش-طلایی بود.

خبرهٔ دشت‌های شمالی‌پیکر​ که جلوی دوک لونگ‌شطرنج​ رسیده بود، بی‌حرکت ماند.

او سرش را پایین‌اژدهایی‌اش​ آورد و با ناباوری‌بلا​ به سوراخ روی سینه‌اش نگریست.

از میان این‌نصیبِ​ سوراخ، می‌توانست دنیای‌آهی​ پشت سرش را ببیند.

آخ.

در لحظهٔ بعد، در حالی که‌مهره‌های​ چی‌های اژدهاشکلِ کوچک بی‌شماری روی بدنش‌گذاشته​ پدیدار می‌شد، خون از دهانش فواره زد.

بنگ!

با صدای خفه‌ای، بدنش منفجر شد‌آهی​ و به تلی از گوشت و خون‌بلا​ بدل گشت و در دم جان باخت.

او خبره‌ای نامدار از دشت‌های شمالی‌اژدهایی‌اش​ بود، اما نتوانست حتی یک ضربه‌نه‌چندان​ از دوک لونگ را تاب بیاورد!

با دیدن این صحنه، رنگ از رخسار دو‌نشئت​ جاودانهٔ دشت‌های شمالی که قصد کشتن دوک لونگ‌زحمت​ را داشتند پرید و زبانشان بند آمد: «چطور ممکنه؟»

صدای آرام دوک لونگ‌اژدهایی‌اش​ از پشت سرشان طنین‌انداز‌بلا​ شد: «به چی نگاه می‌کنید؟»

دو خبرهٔ دشت‌های شمالی بی‌درنگ‌پس‌زد​ قوی‌ترین دفاع‌هایشان را فعال کردند‌چرخیدند​ و فریاد زدند: «وای نه!»

این غریزه در وجودشان‌کشید​ ریشه دوانده بود و‌محرابِ​ جانشان را نجات داد.

در لحظهٔ بعد،‌پیکر​ دو پنجهٔ اژدهای درندهٔ‌شطرنج​ دوک لونگ فرود آمد.

دفاعِ دو خبرهٔ دشت‌های شمالی در دم در‌بلا​ هم شکست و آن‌ها همچون دو شهاب‌سنگ سقوط کردند‌نیمی​ و با برخورد به زمین، گودال عظیمی پدید آوردند.

با غرش مهیبی، سنگ‌ها به‌پس‌زد​ اطراف پرتاب شدند و ابرهای‌چرخیدند​ گرد و غبار به هوا برخاست.

دو خبرهٔ دشت‌های‌آهی​ شمالی در گودال‌اژدهایی‌اش​ از هوش رفتند.

حملهٔ دوک لونگ واقعاً تکان‌دهنده بود! او در دم یکی را‌یادگار​ کشت و دو نفر را از هوش برد؛ آسمانِ دیرزیستی به‌احساساتش​ همین سادگی قدرت نبرد سه رتبه هشت را از دست داد!

«هولناکه!»

قدرت نبردی که دوک لونگ‌پس‌زد​ آزاد کرد، در دم اعضای‌چرخیدند​ دربار آسمانی را مبهوت ساخت.

پیرمردی که دوک لونگ را نمی‌شناخت،‌اژدهایی‌اش​ با شگفتی فراوان گفت: «بعد از دوران‌دور​ من، واقعاً همچین کوچک‌تر بااستعدادی ظهور کرده؟»

جاودانهٔ دربار آسمانی در کنارش توضیح‌مهره‌های​ داد: «او استادِ والامقامِ اهریمنِ نیلوفر‌گذاشته​ سرخه، و همین‌طور یه نگهبان دائو.»

پیرمرد متوجه شد‌مردمک‌های​ و گفت: «آه،‌محرابِ​ پس جای تعجب نداره.»

نگهبانان دائوی والامقام‌ها در صورتی که‌آهی​ به بلوغ کامل می‌رسیدند، معمولاً پس از‌بلا​ خودِ والامقام، قوی‌ترین اشخاص به شمار می‌رفتند.

البته استثنائاتی‌پس‌زد​ هم در‌کشید​ کار بود.

مانند والامقامِ اهریمنِ‌پیکر​ وحشیِ بی‌پروا و‌مهره‌های​ والامقامِ اهریمنِ آسمان‌دزد.

اما در هر صورت، این‌چرخیدند​ نگهبانان دائو در روند رشد‌نه‌چندان​ والامقام‌ها نقشی حیاتی ایفا می‌کردند.

بینگ سای چوان نفس‌احساساتش​ عمیقی کشید و با‌مردمک‌های​ تمرکز ذهن گفت: «داره میاد!»

پس از آنکه دوک لونگ آن سه نفر را شکست داد،‌فاصله‌ای​ مستقیم به سوی محرابِ بخت و بلا حرکت کرد؛ پیشروی او فشار‌بند​ عظیمی به همراه داشت و همه با ترسی شگرف به او می‌نگریستند.

در این لحظه، بینگ سای چوان احساس‌شطرنج​ کرد که حتی محرابِ بخت و بلای‌چنگالِ​ قدرتمند نیز نشانه‌هایی از آسیب‌پذیری نشان می‌دهد.

بینگ سای چوان‌مردمک‌های​ فریاد زد: «از‌محرابِ​ من محافظت کنید!»

جاودانه‌های آسمانِ دیرزیستی‌نصیبِ​ به سرعت بازگشتند تا‌کشید​ او را یاری کنند.

حرکت دوک لونگ به حمله به کندوی زنبور عسل می‌مانست؛ شمار‌فاصله‌ای​ زیادی از جاودانه‌های آسمانِ دیرزیستی گرد هم آمدند و او را‌هنگامی​ از پس و پیش محاصره کرده و شبکهٔ عظیمی تشکیل دادند.

حرکات کشندهٔ جاودانِ بی‌شماری بر دوک لونگ‌شطرنج​ فرود آمد؛ آن‌ها همچون آتش‌بازی‌هایی درخشان بودند که‌اثر​ خطری مرگبار در دل جرقه‌های زیبایشان نهفته بود.

چیِ اژدهاشکلِ بنفش-طلایی دوباره درخشید!

دوک لونگ در دوردست‌احساساتش​ پدیدار گشت و بسیاری‌مردمک‌های​ از حرکات کشنده خطا رفتند.

استفاده‌کنندگان، حرکات کشندهٔ باقی‌مانده‌کشید​ را هدایت کردند و‌محرابِ​ مسیر آن‌ها را تغییر دادند.

بدن دوک لونگ دوباره تار شد‌مهره‌های​ و او با تحقیر به حرکات‌گذاشته​ کشنده‌ای که هدفش گرفته بودند، نگریست.

او حرکت کشندهٔ مسیر چی‌چرخیدند​ را به کار گرفت و‌نه‌چندان​ فریاد زد: «در هم بشکن!»

موج خروشانی از چی در تمام جهات‌کشید​ فوران کرد، تمام حرکات کشنده را پس‌فاصله‌ای​ زد و محیط اطراف را کاملاً پاکسازی نمود.

جاودانه‌های آسمانِ دیرزیستی چاره‌ای‌کشید​ جز یورش بردن به‌محرابِ​ سوی دوک لونگ نداشتند.

دوک لونگ پوزخند زد: «شما‌یکی​ حمله‌تون رو کردید، حالا وقتشه طعم‌یادگار​ حرکت کشندهٔ من رو هم بچشید!»

آسمانِ دیرزیستی دو‌مردمک‌های​ جاودانهٔ دیگر را‌محرابِ​ نیز از دست داد.

دوک لونگ همچنان‌نصیبِ​ به محرابِ بخت‌آهی​ و بلا نزدیک می‌شد.

تحت هدایت بینگ سای‌کشید​ چوان، محرابِ بخت و بلا‌بخت​ چاره‌ای جز عقب‌نشینیِ سریع نداشت.

دوک لونگ به تعقیب آن ادامه داد و‌نشئت​ فارغ از اینکه کدام خبرهٔ دشت‌های شمالی سد‌زحمت​ راهش می‌شد، بی‌هیچ دشواری از خط دفاعی‌شان عبور می‌کرد.

البته، حرکات‌کشید​ کشندهٔ قدرتمند را‌چرخیدند​ نیز جاخالی می‌داد.

بهت در چشمان بینگ سای چوان نمایان شد: «غیرممکنه!‌اژدهایی‌اش​ چطور دوک لونگ تو این مدت کوتاه این‌قدر قدرتمند‌خیره​ شده؟ نکنه اینم بخشی از روشِ والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازینه؟»

او در‌پس‌زد​ این مورد‌کشید​ در اشتباه بود.

قدرت دوک‌نقره‌ای​ لونگ از‌پیچیده​ خودش نشأت می‌گرفت.

حرکت کشندهٔ‌کشید​ جاودان — آخرین‌چرخیدند​ ایستادگی اژدهای آسمانی!

هرچه طول عمرش کمتر‌احساساتش​ می‌شد، آخرین ایستادگی اژدهای آسمانی‌اژدهایی‌اش​ تقویت بیشتری به او می‌بخشید.

این تقویت همه‌جانبه بود و دوک‌اژدهایی‌اش​ لونگ را فراتر از حد وصف قدرتمند‌دور​ می‌ساخت؛ قدرت نبرد او ثانیه‌به‌ثانیه افزایش می‌یافت.

نیروی حیاتش تحلیل می‌رفت، اما هاله‌اش پیوسته عظیم‌تر‌نشئت​ می‌گشت. این نبرد نهایی او بود؛ در آخرین‌زحمت​ لحظات زندگی‌اش، دوک لونگ با درخششی بی‌سابقه می‌خروشید!

ناولها | novelha.net