چپتر 1398: نیای هزار دگرگونی
0خورشید بیرحمانه میتابید ودگرگونی پرتوهایش چون پیکانهایی بیشمار برپیروزیِ این صحرای باشکوه فرود میآمد.
در این صحرا،بود تندیسهای شنیِ بیشماریبیکران به چشم میخورد.
این تندیسهای شنی به شکل انسانها یا جانوران بودند؛تلخ برخی در حال نبرد به نظر میرسیدند و برخی دیگرجاودانِ روی زمین افتاده بودند، گویی آخرین نفسهای خود را میکشیدند.
تندیسها ابعاد کوچک و بزرگیعظیم داشتند، اما ارتفاع کوچکترینِ آنهاجای نیز به دهها پا میرسید.
تندیسهای بیشمار، جنگلی ازدگرگونی مجسمههای شنی پدید آورده بودند؛پیروزیِ منظرهای شگرف و عظیم بود.
آنجا صحرای تندیسهای بیشمار بود!
وسعت این صحرا بیکران بود و تندیسهای شنیِپیروزیِ بیشماری را در خود جای میداد. همه درجان دنیای جاودانههای صحرای غربی از وجود آن آگاه بودند.
قدمتی دراز داشت؛ در عصر باستانِبود کهن شکل گرفته بود و بیش ازدنیای یک میلیون سال از پیدایش آن میگذشت.
این صحرا در پیِدگرگونی رویدادی بس مهم درتزکیه تاریخ بشریت پدید آمده بود.
در دورانِ والامقامِ اهریمنِ وحشیِ بیپروا، نبرد عظیمی میان انسانها وجاودانههای انسانهای دگرگونه در این مکان درگرفت. پس از صد شبانهروز نبرد، رودهایمیلیون خون جاری گشت که چیزی نمانده بود به دریایی پهناور بدل شود.
در آن عصر،دگرگونی مسیر دگرگونی، مسیرِ اصلیتزکیه و رایجِ تزکیه بود.
در این نبرد، انسانها پیروزیِ تلخ و پرهزینهای به دستجای آوردند. چه از میان انسانها و چه از میان انسانهایداشت دگرگونه، شمار زیادی از جاودانهها در این مکان جان باختند.
جنینهای جاودانِ آنها به سرزمینهای متبرک بدلرایجِ گشت و نشانهای دائویِ آنان در محیطشمار پراکنده شد و طبیعت آنجا را دگرگون ساخت.
رفتهرفته، این مکان به صحرای تندیسهای بیشمار تبدیل شد. شنهادنیای خودبهخود حرکت میکردند و هر سال چون درختان با سرعتیکهن اندک رشد مییافتند تا در نهایت به تندیسهایی غولپیکر بدل میشدند.
اینجا آوردگاهِ پیشینِ آن نبردِ بزرگ بود که نژادهای گوناگون شبانهروز در آن جنگیده وجاودانهها جانوران و موجوداتِ بیشماری در آن هلاک شده بودند. اما بخت و بلا همواره دررفتهرفته کنار یکدیگرند؛ این مکان که اکنون آکنده از منابع بود، به پناهگاهی برای تزکیه بدل گشت.
اگر تندیسی شنی دستکم شصت پابود ارتفاع داشت، مادهای جاودان و سرشار ازدنیای نشانهای دائویِ مسیر دگرگونی به شمار میرفت.
دیگر هیچ سرزمین متبرکی در اینجا یافت نمیشد. پس ازتلخ گذشت یک میلیون سال، آن سرزمینهای متبرک یا بر اثرجاودانِ مصیبتها نابود شده یا به دست جاودانهها تصاحب شده بودند.
با این وجود، کرمهای گوی وحشیِبیکران بیشمار و حتی گوی جاودانِ وحشیغربی در این مکان به چشم میخورد.
هیچکس بیگدارمسیر به اینمسیرِ مکان پا نمیگذاشت.
از آنجا که محیط به شدت متراکم ازوسعت نشانهای دائو بود، فانیها نمیتوانستند از این صحرا عبورآگاه کنند؛ این کار برایشان بیش از حد خطرناک بود.
جاودانههای صحرای غربی نیزدگرگونی هرگاه به این ناحیه میرسیدند،پیروزیِ مسیر خود را کج میکردند.
آن همعظیم تنها بهآنجا خاطر یک نفر.
نیایِ هزار دگرگونی!
این جاودانهٔ رتبه هشت که دربود مسیر دگرگونی تخصص داشت، هزار سال بوددنیای که در این مکان اقامت گزیده بود.
اقتدارِ رتبه هشت،مسیر همه را ازاصلی دشمنی با او بازمیداشت.
صحرای تندیسهای بیشمار، قلمروِ نیایِ هزار دگرگونی بود. هرهمه جاودانهای که بدون اجازهٔ او وارد میشد، باید خودعصر را برای رویارویی با خشمِ یک رتبه هشت آماده میکرد.
در اعماقِمسیر زیرِ صحرا، درونِاصلی کاخِ تندیسهای بیشمار.
در ژرفای کاخ، درشگرف گوشهای تاریک و وهمانگیز،وسعت فریادی دردآلود به گوش میرسید.
«آآآآآه—!»
نیایِ هزار دگرگونی سرش را بالا گرفتجای و فریاد کشید. به نظر میرسید درد عظیمیقدمتی را متحمل میشود و حالت چهرهاش رعبآور بود.
هر بار که فریاد میزد،اصلی امواج صوتی دیده میشدند کهپرهزینهای به سمت بیرون پراکنده میگشتند.
اما با برخورد این امواج به دیوارهایآنجا کاخ، پردهای از نور پدیدار میگشت کهجاودانههای به سرعت تمام امواج صوتی را جذب میکرد.
به لطفِ این دیوارهای عایق،مسیرِ هیچیک از هیاهوی نیایِ هزارتلخ دگرگونی در بیرون احساس نمیشد.
درد!
دردی جانکاه!
دردی غیرقابلتحمل، جسم وشگرف ذهنِ نیایِ هزار دگرگونیوسعت را در هم میکوبید.
رگهای پیشانیاش بیرون زده بود؛مسیرِ دیگر تاب نیاورد و ازتلخ شدت درد روی زمین غلتید.
اگر جاودانهٔ دیگری این صحنه را میدید، در بهت و حیرتی عمیقغربی فرو میرفت. چه دلیلی باعث شده بود نیایِ هزار دگرگونی چنین شکنجهٔ شدیدیپیدایش را متحمل شود و تمامِ وقارِ رتبه هشتِ خود را از دست بدهد؟
جرینگ، جرینگ!
بیش از ده زنجیر ستبر به دور بدنِ نیایِبیکران هزار دگرگونی پیچیده شده بود. چهار اندام او به زنجیرهاییدراز متصل بود که عمیقاً در دیوارهای اطراف فرو رفته بودند.
با دیدن این صحنه،دگرگونی آیا نیایِ هزار دگرگونیتزکیه در واقع زندانی شده بود؟!
«نه، نمیتونه اینطوری ادامه پیدا کنه. کاملاً دیوونه میشم. این دردِ شدید تماموجود عقلم رو میبلعه و از من یه مجنون میسازه! مصیبت بیشمارِ رتبه هشت...میگذشت حتی اولیش هم اینقدر وحشتناکه، چطور میتونم با دو تای بعدی مقابله کنم؟»
لعنتی!
آخرین ذرهٔ شفافیت وشگرف هوشیاری در چشمانِ نیایِوسعت هزار دگرگونی تقلا میکرد.
با بهرهگیری از همیندگرگونی آخرین ذرهٔ عقلانیت، نیایِ هزارپیروزیِ دگرگونی انتخاب خود را کرد!
حرکت کشندهٔعظیم جاودان —آنجا دگرگونیِ برشِ گوشت!
او حرکت کشندهاش را فعال کرد. با این حرکت بهپرهزینهای شدت آشنایی داشت؛ در این لحظهٔ حساس، با وجود اینکهسرزمینهای دردی عمیق را تحمل میکرد، فعالسازی با شکست مواجه نشد.
این حرکت کشندهٔمنظرهای جاودانِ رتبه هشت،بود هالهای باعظمت داشت.
بدنِ جاودانِ نیایِمسیر هزار دگرگونی شروعاصلی به متورم شدن کرد.
همچون یک بادکنک، بزرگ و بزرگتربیکران شد؛ از مردی میانسال و عضلانی،غربی به کوفتهگوشتی گرد و چاق بدل گشت.
همانطور که نیایِ هزار دگرگونیِاصلی چاق بدنش را میلرزاند، صداهایپرهزینهای خفیفی از درونش به گوش میرسید.
فسسس فسسس فسسس...
همراه با اینمسیر صدا، غدهای گوشتی دررایجِ کنار گردنش پدیدار شد.
غدهٔ گوشتی بزرگبود و بزرگتر گشت وجای همچون بادکنکی باد شد.
دردش شدت گرفت!
نیایِ هزار دگرگونی دندان برعظیم هم فشرد. صورتش چنان ورم کردهمیداد بود که چشمانش دیگر دیده نمیشد.
اوغ.
دیری نپایید که غدهٔ گوشتیِ روی گردنشجای پس از رسیدن به اندازهٔ یک صورت،آگاه به حد نهایی خود رسید و منفجر شد.
با انفجار غدهٔ گوشتی، چرک زرد رنگیتزکیه به اطراف پاشید و جانور سالی بهزیادی بیرون جهید و روی زمین فرود آمد.
واق واق واق!
پس از فرود آمدن، این جانوراصلی سال شروع به پارس کردن کرد؛دست این یک جانور سالِ سگ بود.
و هالهٔ آن ضعیفآنجا نبود؛ جانورِ سالی درمیداد سطح هیولای برهوت بود.
با افتادنِ جانورِ سالِ سگ بر زمین، نیای هزار دگرگونیپرهزینهای کمی احساس آسودگی کرد. گویی کوهی را بر دوش میکشیدسرزمینهای و اکنون، تنها سنگی از آن کوه برداشته شده بود.
ویژژژ ویژژژ ویژژژ...
سپس، بر بدنِمسیر نیای هزار دگرگونی، تودههایرایجِ گوشتیِ بیشتری پدیدار گشت.
پوف پوف پوف!
دیری نپایید که این تودههای گوشتیرایجِ متورم شدند و ترکیدند. چرکِ زرد بهشمار بیرون تراوید و جانوران سال پدیدار گشتند.
مرغ، میمون، گوسفند،منظرهای خرگوش؛ انواع و اقسامآنجا جانوران سال ظاهر شدند.
این جانوران سال تنها در سطحاصلی هیولای برهوت نبودند، بلکه در میانشاندست جانوران سال باستانی نیز به چشم میخورد.
پس از مدتی، جانوران سالوسعت گرد هم آمدند و بهدنیای نیای هزار دگرگونی یورش بردند!
نیای هزار دگرگونیدگرگونی غافلگیر نشد، بلکهرایجِ حالت چهرهاش آسودهتر گشت.
دردش بهشدت کاهش یافته بود؛ هرچندبود هنوز درد میکشید، اما اکنون در حدیدنیای بود که میتوانست آن را تاب بیاورد.
در برابر یورش دهها جانورمسیرِ سال، نیای هزار دگرگونی خرناسی کشیدپرهزینهای و ارادهاش را به کار گرفت.
جرینگ جرینگ!
زنجیرهای ضخیمِ بیشماری بامسیرِ سرعت آذرخش از دیوارهایپیروزیِ اطراف به بیرون شلیک شدند.
در یک چشمبرهمزدن، تمامی جانوران سالبود اسیر و سرکوب گشتند، بیآنکه تقلاهایشانهمه در داخل کاخ سودی داشته باشد.
نیای هزار دگرگونی نفسیدگرگونی بیرون داد: «بالاخره میتونمتزکیه یه نفس راحت بکشم.»
او جانورِ سالِ ماری را کهبیکران از همه به او نزدیکتر بود گرفتوجود و با روشهایش به بررسیِ آن پرداخت.
جانورِ سالِ مار در حالی که زبانش را بیرونتلخ میآورد، مدام فسفس میکرد. میخواست نیای هزار دگرگونی راجنینهای گاز بگیرد، اما در بند بود و نمیتوانست تکان بخورد.
لحظهای بعد، حالت چهرهٔ نیای هزاربود دگرگونی تغییری نکرد، اما در درونهمه بهشدت در شوک فرو رفته بود.
«قبلاً از تمام روشهام استفاده کردم، ولیرایجِ این جانورِ سالِ مار هنوز هم کینهٔشمار عجیبی به من داره. تشنه به خونمه.»
«دگرگونیِ بریدنِ گوشتِ من، یکی از سبکهای حرکت کشندهٔ جاودان از میراث حقیقی وحشی بیپرواست؛ دگرگونیِ خودکشی. هر بارباستانِ که ازش استفاده میکنم، موجودات زندهای از بدنم تولید میشن. فارغ از اینکه چه شکلی باشن، مثل دست وعظیمی پام تحت کنترلم هستن و میتونم آزادانه ازشون استفاده کنم. چون از همون اول، بخشی از بدنِ خودم هستن.»
«اما این جانوران سال از بدنِ خودمتزکیه تولید شدن، با این حال نمیتونم کنترلشونزیادی کنم. حتی با تمام روشهام هم بیفایدهست.»
«عجب مصیبت بیشمارِ حیرتانگیزی!»
قطرهای عرقشود بر پیشانیِ نیایمسیرِ هزار دگرگونی نشست.
به مصیبتش در نیمماه پیشوسعت اندیشید؛ هنوز هم ترسِ بهجامانده ازجاودانههای آن را در وجودش حس میکرد.
جاودانههای رتبه ۸دگرگونی باید از سهرایجِ مصیبت بیشمار عبور میکردند.
نیای هزار دگرگونیمنظرهای تازه اولین مصیبت راآنجا پشت سر گذاشته بود.
«اگه به خاطر این خانهٔ گوی جاودان که از والامقام اهریمن وحشی بیپروا به جا مونده نبود،جان عمراً میتونستم از اولین مصیبت بیشمار جون سالم به در ببرم. با اینکه الان ازش رد شدم،خودبهخود ولی هنوز بهشدت مجروحم. مجبور شدم از دگرگونیِ بریدنِ گوشت استفاده کنم تا جلوی ضررِ بیشتر رو بگیرم.»
نیای هزار دگرگونی میخواست راه دیگری برای مقابلهمیداد با آن بیابد، اما پس از نیمماه، بهدراز مرز تواناییاش رسید و دیگر تاب تحمل نداشت.
از روی ناچاری، تنها میتوانست با استفاده از دگرگونیِ بریدنِپرهزینهای گوشت، بخشی از بدن جاودانش را دور بیندازد و ازسرزمینهای شر قسمتی از بدنش که بهشدت آسیب دیده بود، خلاص شود.
این بار، او با یک مصیبت بیشمار ازوسعت مسیر زمان روبهرو شده بود و جراحاتِ رویوجود بدنش همگی از نشانهای دائوی مسیر زمان بودند.
نیای هزار دگرگونی با استفاده از دگرگونیِرایجِ بریدنِ گوشت، از تمام این نشانهای دائوی مسیرزیادی زمان خلاص شد و آنها را رها کرد.
به این ترتیب، دگرگونیِآنجا بریدنِ گوشت آنها رامیداد به جانوران سال تبدیل کرد.
و از آنجا که این جانوران سالتزکیه آکنده از ارادهٔ آسمان بودند، تحت کنترلزیادی او قرار نداشتند و دشمنش محسوب میشدند.
نیای هزارآورده دگرگونی احساسِشگرف خسرانِ عظیمی میکرد.
بهای پرداختی بسیار سنگین بود.
تنها آسیبِ تقریباً فاجعهبارآنجا به روزنهٔ جاودانش بر اثرهمه مصیبت بیشمار در میان نبود.
با نگاهی به نشانهای دائویی که به خاطر دگرگونیِ بریدنِ گوشت ازآوردند دست داده بود، مشخص شد که او نهتنها نشانهای دائوی مسیر زمان،آنان بلکه نشانهای دائوی مسیر دگرگونیِ خودش را نیز از دست داده است.
تلفاتِ نشانهایآورده دائو بسیارشگرف عظیم بود.
نیای هزار دگرگونی محاسبه کرد؛ پس از اینتزکیه مصیبت بیشمار، نهتنها هیچ رشدی در نشانهای دائوشجاودانهها نداشت، بلکه حتی متحملِ ضرری جزئی نیز شده بود!
«این یعنی اگه اصلاًآنجا از این مصیبت عبورمیداد نمیکردم، وضعیتم بهتر بود؟»
با اندیشیدن به اینمسیرِ موضوع، تلخکامیِ خاصی بر قلبِتلخ نیای هزار دگرگونیِ باتجربه نشست.
او آهی عمیق کشید.
چارهای نبود.
در گذشته، او جسورانه تزکیه کرده و بهسرعت پیشرفت کرده بود.جاودانههای در مواجهه با مصیبت بیشمارش، آن را تا همین اواخر به تعویقمیلیون انداخته بود، تا زمانی که دیگر نمیتوانست بیش از این طفره برود.
با وجود اینکه از مصیبت بیشمار عبور کرد،پیروزیِ اما بنیانِ نیای هزار دگرگونی رشدی نکرد وجان حتی از نظر نشانهای دائو ضعیفتر نیز گشت.
«اشتباه کردم.»
«هزار سال پیش، با تکیه براصلی این میراث حقیقی وحشی بیپروا، فکردست میکردم میتونم بدون هیچ مانعی پیشرفت کنم.»
«بلاهای زمینی، مصیبتهای آسمانی، مصیبتهای کبیر...بیکران از همهشون بهراحتی عبور کردم، ولیغربی مصیبت بیشمار کاملاً یه چیز دیگهست!»
«قدرتِ مصیبت بیشمار رو دستکم گرفتم. تو اینپیروزیِ سالهای اخیر، ناخواسته مغرورتر شده بودم. این جراحتجان برام هم یه نعمته و هم یه فاجعه.»
نیای هزار دگرگونی خبرهایشگرف رتبه ۸ بود؛ طبیعتاًوسعت شخصیتی شگرف محسوب میشد.
او پس از این خسرانِمسیرِ شدید، تجربیاتش را به یاد آوردپرهزینهای و به تأمل در خویشتن پرداخت.
درست در همین زمان، صدای جاودانهای زن از بیرون کاخ به گوش رسید: «سرورم، اتفاقی افتاده. گویِ لوحِعصر حیاتِ خواهر تسوی بو شکسته و گویِ فانوسِ روحش کمنور شده. اون به صحرای جابهجایی رفته بود، اماوحشیِ الان هیچکدوممون نمیتونیم باهاش تماس بگیریم. این موضوع خیلی مهمه، چارهای نداشتم جز اینکه به شما خبر بدم!»