چپتر 374: بلا و مصیبت سرزمین متبرک
0نیم ماه بعد.
بر فرازکشیدن یکی از قلههایآرام کوه سان چا.
گروهی از میمونهای کوهیِ خاکستریرنگ که شمارشانزیادی به هزار میرسید، با جیغ و فریادهای کرکنندهنفسهایشان تیه روئو نان را در محاصرهای تنگاتنگ گرفتند.
تیه روئو نان نفس عمیقی کشید. ناگهانروی دستش را تاب داد و تودهٔ عظیمینفسهایشان از گوی سوزن طلایی را شلیک کرد.
گوی سوزن طلایی گویی طبیعی نبود، بلکه استادان گوی خاندان تیه آن رازمین خلق کرده بودند. هر گوی سوزن طلایی، گویی در رتبه ۲ بود کهاما درازایش به اندازهٔ انگشت اشاره میرسید و به سوزنِ زرینِ باریکی شباهت داشت.
گوهای سوزن طلایی از میان میمونها گذشتند؛ برخی از جانوران در جای خود میخکوبشفابخشی شدند و توان حرکت را از دست دادند، برخی بر اثر زهر جان باختندشگفتیِ و برخی دیگر که به جنون کشیده شده بودند، به همرزمانِ نزدیک خود حملهور شدند.
تیه روئو نان پیدرپی سوزنهای طلایی را پرتاب میکرد؛ آشوب در میان میمونهایکشیدن کوهی افتاد و تلفات سنگینی متحمل شدند. جانوران با وضعیتی فلاکتبار و جیغهای ترحمانگیزآنها پا به فرار گذاشتند. دیری نپایید که میدان نبردِ پرهیاهو، غرق در سکوت گشت.
شمار زیادی از میمونهای کوهی روی زمینروی افتاده بودند؛ برخی جان باخته و برخینفسهایشان دیگر در حال کشیدن آخرین نفسهایشان بودند.
تیه روئو نان آرام ازنبردِ میانشان گذشت و بار دیگر گویزیادی سوزن طلایی را به پرواز درآورد.
اما این بار، این گوهای سوزن طلایی خاصیت شفابخشی داشتند. آنها به بدنخاصیت میمونهای کوهی نفوذ کرده، به گلولههایی از نور طلایی تبدیل شدند و رویبازیافتند جراحاتشان به حرکت درآمدند. بسیاری از میمونهای کوهی توانایی حرکت خود را بازیافتند.
گوی سوزن طلایی بهتنهایی شگفتیِ خاصی نداشت. اما با ترکیب شدن با گوی مایع زهرآگین، به سوزنی زهرآلود بدل میگشت. با ترکیباما با گوی صلابت، میتوانست دشمنان را از برداشتن حتی یک قدم عاجز کند. ترکیب آن با گوی ذهن آشفته، آشوبی در میانمایع دشمنان میانداخت تا نتوانند دوست را از دشمن تشخیص دهند. و هنگامی که با گوی حیات همراه میشد، خاصیت شفابخشی پیدا میکرد.
تیه روئو نان حدود هفت تا هشت روز زمان صرف کرده بودکشیدن تا در ترکیب این چهار نوع تاکتیک نبرد تبحر یابد. از اینشفابخشی رو، توانست بهتنهایی نزدیک به هزار میمون کوهی را از پای درآورد.
«روئو نان... این بچه استعداد فوقالعاده و درک بالایی داره. مهمتر از همه، ذاتشافتاده سرسخت و استواره. اون واقعاً کسیه که قراره ستون خاندان تیه بشه.» تیه مو بایشفابخشی از فاصلهای نزدیک با چهرهای بیحالت نظارهگر ماجرا بود، اما قلبش آکنده از تحسین بود.
این رئیس پیر خاندان تیه درمیانشان طول زندگیاش ظهور استعدادهای بیشماری را دیدهخاصیت و شاهد سقوط نوابغ بیشماری نیز بود.
او بهخوبی میدانست: در محیطی پرخطر و دشوار، نوابغ برجستهٔافتاده بسیاری ظهور میکنند. اما استعداد تنها یک جنبه از ماجراپرواز بود؛ آنچه اهمیت داشت، ذات و سرشت این نوابغ بود.
اگر نابغهای میتوانست در برابر سختیهازیادی تاب بیاورد و تنهایی را تحمل کند،آخرین در آینده قطعاً به دستاوردهای عظیمی میرسید.
نابغهای با سرشتِ سست، تنهانبردِ به ستارهای دنبالهدار میمانست کهشمار فقط برای لحظهای کوتاه میدرخشید.
چرا تیه مو بای به تیه روئو نان آموزش میداد؟ از یک سو، تیه روئو نان با تیه شوئه لنگ همخونتبدیل بود؛ کسی که پیوند خاصی با این پیرمرد داشت. از سوی دیگر، تیه روئو نان پس از پشت سر گذاشتن آزمونهای پیاپی،حتی همچون سنگی صیقلخورده تراش یافته بود؛ تمام ردپاهای بیقراری از وجودش پاک شده و تنها ثبات و پشتکار بر جای مانده بود.
تیه روئو نان به یشمِ تراشنخوردهایشمار میمانست که تنها با اندکی صیقل،حال نوری خیرهکننده از خود ساطع میکرد.
تیه روئو نان از قله به سوی تیهزمین مو بای بالا رفت، دستانش را به هم گرهگذشت زد و با ادای احترام گفت: «رئیس پیر خاندان.»
وجود دخترک آکنده ازمیدان تحسین و احترام نسبتسکوت به این پیرمرد بود.
نیم ماه پیش، این پیرمرد، تیهمیانشان مو بای، بهتنهایی با دو قدرتمند رتبهخاصیت ۵ از جناح اهریمنی مبارزه کرده بود.
او ابتدا گوی تبدیل به طلای رتبه ۵ را به کار گرفت تا بهراحتی با آن دو اهریمن مقابلهبار کند. سپس، گوی فلز مایع رتبه ۵ را به کار بست تا آن دو قدرتمند را وادار به عقبنشینیبهتنهایی کرده و روحیهٔ جنگندگیشان را در هم بشکند؛ نبرد در نهایت با کوتاه آمدنِ هر دو طرف پایان یافت.
قدرت تیه مو بای همچون سطل آب سردی بودافتاده که بر قلب استادان گوی اهریمنی ریخته شد وبار شعلههای فزایندهٔ خشمشان را در یک لحظه فرو نشاند.
نتیجهٔ نبرد این شد که هر دو جناح حق و اهریمنی میتوانستند برایزمین تصاحب میراث سه شاه رقابت کنند. اما همه بهوضوح دیدند که تیه مواما بای چقدر قدرتمند است و حتی از تمام توان خود نیز استفاده نکرده بود.
تیه مو بای با خونسردی دستش را تاب داد ودرآورد او را تحسین کرد: «خوبه. اینکه تونستی تو این مدتنور کوتاه این تاکتیک جنگیِ انعطافپذیر رو یاد بگیری، جای تحسین داره.»
ویژژژ!
تودهٔ عظیمی ازسکوت گوهای سوزن طلاییزیادی به پرواز درآمدند.
با این حال، برخلاف گوهای سوزن طلاییِغرق تیه روئو نان، گوهایی که تیه مو بایباخته فرماندهی میکرد، همچون قطرات باران بینهایت ریز بودند.
هنگامی که در آسماننفسهایشان به حرکت درمیآمدند، بهبار تودهای از مِه طلاییرنگ میمانستند.
مه طلایی با وزش باد به حرکت درآمد و از رویباخته منطقهای پوشیده از تختهسنگها عبور کرد. صداهای خشخشی، گویی هزاران کرم ابریشماین در حال جویدن برگ توت باشند، از تختهسنگهای غولپیکر به گوش رسید.
مردمک چشمان تیه روئو نانشمار تنگ شد و بیدرنگ بهباخته جنبهٔ شگفتانگیز این حرکت پی برد.
مه طلایی در تختهسنگها نفوذ و رسوخ کرد و سوراخهای ریززیادی بیشماری در آنها به وجود آورد. درختانِ نزدیکِ تختهسنگها نیز سوراخسوراخگذشت شدند و تمام نشانههای حیات در درونشان در دم خاموش گشت.
اگر این گوها به کسی برخورد میکردند،گذشت تمام بدن و اندامهای درونیاش سوراخسوراخ و متلاشیداشتند میشد؛ این واقعاً یک حرکت کشندهٔ رعبآور بود!
تیه مو بای با خونسردیگشت دستش را تاب داد و سهباخته گوی سوزن طلایی دیگر پرتاب کرد.
اما این سه سوزن طلایی متفاوت بودند؛ ضخیم و بلندباخته بودند. گوی سوزن طلاییِ معمولی به اندازهٔ یک انگشت درازا داشت،اما اما طولِ این سه سوزنِ طلایی به اندازهٔ کف دست میرسید.
آن سه گوی سوزن طلایینبردِ به پرواز درآمده و درشمار سرِ یک میمون کوهی فرو رفتند.
یکی از آنها همچون آذرخشی عمودی، مستقیم از فرق سر وارد جمجمهٔ میمون کوهی شد، درآنها حالی که دو سوزن دیگر از شقیقههای چپ و راست به درون نفوذ کردند؛ سوزنها تقریباًشدن بهطور کامل در سر میمون فرو رفته و تنها بخش کوچکی از آنها بیرون مانده بود.
این میمون کوهی همان جانوری بود که تیهروی روئو نان شفایش داده بود و درست زمانی کهمیانشان قصد فرار داشت، سوزنهای طلایی به او اصابت کردند.
میمون کوهی فریاد دردناکی کشید، چندزیادی بار بالا و پایین پرید و درآخرین نهایت مقابل تیه مو بای زانو زد.
چشمان جانور ازنپایید وحشت، ترس و خشمیغرق بیمانند، گشاد شده بود.
شگفت آنکه، جانور نمیتوانست بدنش را کنترلگذشت کند و خاضعانه و بیهیچ حرکتی زانوشفابخشی زد. حتی قادر نبود فریادی سر دهد.
تیه روئو نان هرگز انتظارگشت دیدن صحنهای چنین عجیب راافتاده نداشت و مدتی مبهوت ماند.
تیه مو بای خندید و همانطور که به میمون کوهستان در زیر پایش نگاه میکرد، با بیتفاوتی گفت: «ترکیب گوی سوزن طلایی با گوی ایجادداشتند مه، مه طلایی میسازه. این مه طلایی شاید کمرنگ و ضعیف به نظر بیاد، ولی در واقع بینهایت قدرتمنده و تخصصش درهمشکستن دفاع استادِ گوئه.میتوانست وقتی بیستوهشت سالم بود و داشتم توی مرز جنوبی پرسه میزدم، از این حرکت استفاده کردم تا منطقهٔ رود لوچوان رو زیر سلطهٔ خودم دربیارم.»
تیه مو بای مکثی کرد و ادامه داد: «ترکیب گوی سوزن طلایی با گوی کنترل عروسک، میتونه بدنهای زنده رو تحت کنترل دربیاره. وقتی چهلودو سالم بود و تزکیهم به مرحلهٔ اوجِ رتبه چهارگلولههایی رسید، به تزکیه در انزوای خودم پایان دادم و شروع کردم به پرسه زدن تو دنیا تا مهارتهام رو بسنجم. وقتی به کوه تیه مو رسیدم، یه گروهِ بیش از پنجاه نفره از راهزنهایدشمن کوهستانِ جناح اهریمنی بهم حمله کردن. از همین حرکت استفاده کردم تا سیوهشت نفرشون رو وادار به تسلیم کنم و در نهایت همهشون رو دستگیر کردم و شر این موجودات خبیث رو کم کردم.»
تیه روئو نانآخرین هر چه بیشترمیانشان میشنید، بیشتر مجذوب میشد.
او از سالهای کودکی به دنبال پدرشزیادی همهجا سفر کرده بود و وصف دلاوریهایآخرین این رئیسِ پیرِ خاندان را شنیده بود.
رئیسِ پیرِ خاندان استعداد درجهٔ A داشت و از همان لحظهای که تزکیه را آغاز کرد، نبوغ خود را نشان داد و به ستارهٔ جوان شماره یک خاندان تیه در آن زمان بدل گشت. او همچنین انتظارات دیگران را برآورده ساخت و پیش از پنجاه سالگی به مرحلهٔ اوجِ رتبه چهار دست یافت.
او به تزکیه در انزوای خود پایان داد وگشت در مرز جنوبی پرسه زد، از کوهها و رودها گذشتنفسهایشان تا مهارتهایش را بیازماید و نامی برای خود دستوپا کرد.
پس از بازگشت به خاندان تیه، رئیس خاندان شد و خاندان تیه راخاصیت به اوج تازهای رساند. برای مدتی، خاندان تیه چنان در کانون توجه قراربازیافتند گرفت که خاندان وو، خاندان شانگ و دیگران شکوه خود را از دست دادند.
سراسر زندگیاش آکنده از شکوه و درخشش بود. او دستاوردهای جنگی بیشماری درکشیدن کارنامه داشت، چه موفقیتهای فردیاش هنگام پرسه زدن در مرز جنوبی و چهداشتند رهبری گروهی از قهرمانان برای نابودی پلیدیها؛ او کمتر طعم شکست را چشیده بود.
شیوهٔ کارش سرسختانه و سلطهجویانه بود و جرئت داشت مستقیماً در برابر دشمنان بایستد؛نفسهایشان بسیاری از دشمنانش در دوران اقتدار او، تنها با شنیدن نامش دچار وحشت میشدند. حتیگلولههایی چهرههای جناح حق نیز با شنیدن نام تیه مو بای فشار روانی سنگینی احساس میکردند.
اکنون، همانطور که تیه روئو نان به رئیسِسکوت پیرِ خاندان گوش میداد که با بیتفاوتی آن روزهایکشیدن گذشته را به یاد میآورد، غرق در احساسات شد.
ناخودآگاه صحنهایکشیدن را درنفسهایشان ذهن مجسم کرد.
قهرمانی در اوج جوانی، خوشسیما و باوقار، با ردایی آبیرنگ که آزادانهحال در جهان پرسه میزد. او بهتنهایی دشمنان قدرتمند را شکست میداد، هیچکسخاصیت یارای ایستادگی در برابرش را نداشت و نگاههای بیشماری او را میپاییدند.
با وجود این، زمان بیرحمشمار بود و آن مرد جوانباخته را به پیرمردی بدل کرده بود.
اما تیه مونپایید بای همچنان تیهپرهیاهو مو بای بود.
حتی اگر پیرتر شدهنفسهایشان بود، این امر نمیتوانستبار دلاوریهای شکوهمندش را پنهان کند.
این دستاوردهای جنگی، هالهای خیرهکننده بود کهزیادی پیکرش را در بر میگرفت و حتی لایههاینفسهایشان غبار تاریخ نیز نمیتوانست مانع درخشش آن شود.
تیه روئو نان با قاطعیت گفت: «سرورم، رئیسِزمین پیرِ خاندان، شما رو ناامید نمیکنم. گوی سوزنمیانشان طلایی توی دستای من، نام شما رو لکهدار نمیکنه!»
پیرمرد با رضایت سر تکاننبردِ داد و دستش را رویشمار شانهٔ تیه روئو نان زد.
«فرزندم، تو ذهن قدرتمندی داری و خون خاندان تیه توی رگهات جریان داره. تو باید مسئولیت فرزندان خاندان تیه رو بهتبدیل دوش بکشی. تمام چیزایی که میدونم رو بهت یاد میدم و امیدوارم یه روز بتونی اونقدر توانمند بشی که پرچم خاندانبرداشتن تیه رو بالا ببری. اون شاهجانورِ کوچک، فانگ ژنگ رو به عنوان آزمونِ تو، به خودت میسپارم. به خودت اطمینان داری؟»
چشمان تیه روئو نان با نوری قاطع درخشید: «اطمینان دارم و براشحال نقشه هم کشیدم. رئیسِ پیرِ خاندان، میتونید خیالتون رو راحت کنید، فانگ ژنگشفابخشی دیگه کاملاً توی جناح اهریمنی غرق شده، من حتماً سرش رو براتون میارم!»
«خوبه، توی پیروزی مغرور نشو و توی شکست هم ناامید نشو. اینکه تونستی از اون شوک بیرون بیای و از مصیبتت قدرت بگیری، چیزیهشفابخشی که برای خیلی از جوونها غیرممکنه. تا وقتی این روحیه رو حفظ کنی، قطعاً به مایهٔ افتخار خاندان تیه تبدیل میشی! حالا، اصولِ پشتِمیگشت این دو تاکتیک رو همراه با بینش و تجربهم توی اونا بهت یاد میدم، و همینطور تمام ترکیبهای دیگهای که میشه ازشون استخراج کرد.»
بدین ترتیب، یکی با دقتنبردِ آموزش میداد و دیگری تمام تلاششزیادی را برای یادگیری به کار میگرفت.
پس از گذشت بیش از یک ساعت،گذشت آموزشِ تیه مو بای تمام شد: «خوبه، هرداشتند چیزی که برات نامفهومه رو میتونی ازم بپرسی.»
تیه روئو نان توانایی درک فوقالعادهایشمار داشت و از پیش تمام آموزشهاحال را در ذهن خود حک کرده بود.
با وجود این، مدتی فکر کرد و پرسید: «این روزها متوجه شدم که زمانِ باز شدنِ میراث سه شاه داره کوتاهتراما میشه و تعداد استادان گویی که میتونن واردش بشن هم داره کمتر میشه. اون سه ستون نور دیگه مثل قبل ضخیمشدن و درخشان نیستن. الان شایعات زیادی هست که میگن سرزمین متبرک دیگه داره به پایان عمرش نزدیک میشه. این حقیقت داره؟»
تیه مودیری بای سر تکاننبردِ داد: «دقیقاً همینطوره.»
«هنوز برای یادگیری بعضی چیزا آماده نیستی. تمام موجودات زنده در تعادل وجود دارن؛ با تاریکی، نور هست؛ با آب، آتش هست؛ و با موهبت، بلا وجود داره.» نگاهشخاصی به سوی قلهٔ کوه سان چا چرخید و آهی کشید: «هر سرزمین متبرک هر ده سال با بلای زمینی و هر صد سال با مصیبت آسمانی روبهرو میشه. اینهمراه سرزمین متبرک در اصل متعلق به یه جاودانهٔ مرموز از دوران باستان بوده و بعداً به سه شاه به ارث رسیده و به این مکان میراث تغییر شکل داده.»
«این سرزمین متبرک دیگه پیر شده و طول عمرشزمین تقریباً به سر رسیده. یه جانِ سرزمین میتونست این زمانبار رو طولانیتر کنه، اما متأسفانه هیچ جانِ سرزمینی اینجا نیست.»
«سرزمین متبرکی که جانِ سرزمین نداشته باشه، مثل یه قایق غولپیکره که داره غرق میشه. هر کسی میتونه واردش بشه و گنجینههایاین درونش رو غارت کنه. هر چی بیشتر غارت کنن، سوراخهای این قایق عظیم بزرگتر میشه و سریعتر غرق میشه. این سرزمین متبرکِزهرآگین جاودانه دیگه داره به پایانش میرسه و قبل از اینکه به خاطر اتمام جوهر جاودان نابود بشه، کمتر از ده سال دوام میاره.»