---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 119: این پسر لجباز است، باید بیشتر صیقل داده شود • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 119: این پسر لجباز است، باید بیشتر صیقل داده شود

0

بزرگان با شنیدن این نام‌قبلاً​ نگاهی به یکدیگر انداختند و‌خالی​ پرسیدند: «گو یوئه فانگ یوان؟»

آن‌ها به‌خوبی این نام را می‌شناختند.‌چهرهٔ​ در واقع از همان ابتدا، نام گو‌می‌گرفتند​ یوئه فانگ یوان گهگاه به گوششان می‌رسید.

به‌ویژه پس از آیین بیداری و آغاز تزکیه‌اش به عنوان‌بود​ استاد گو، این پسر آرام و قرار نداشت؛ او مدام‌جناحِ​ دردسرهایی درست می‌کرد که توجهات را به خود جلب می‌نمود.

یکی از بزرگان ناگهان به یاد آورد و گفت:‌مشتِ​ «آهان، یادم اومد. این همون بچه‌ای نیست که اموال‌بشه​ خانواده‌ش رو فروخت و یه گوی یادگار فولاد سرخ خرید؟»

چهرهٔ گو یوئه چی‌داره​ لیان و گو یوئه‌مبارزه​ مو چن در هم رفت.

اگر چی شان یا مو یان گوی یادگار فولاد‌اگر​ سرخ را به کار می‌گرفتند، می‌توانستند به مرحلهٔ اوج رتبه‌چینگ​ ۲ برسند و با گو یوئه چینگ شو برابری کنند.

این امر بازتابی در میان مقامات عالی‌رتبه می‌داشت؛ چه جناح مو و چه‌شخصاً​ جناح چی به آن گو دست می‌یافتند، برایشان پیروزیِ سیاسیِ بزرگی محسوب می‌شد.‌قدرت​ اما چه کسی فکرش را می‌کرد که آن پسرِ ولخرج همه‌چیز را نابود کند!

بزرگِ دیگری یادآور شد: «اگه بخوایم به بحث اصلی برگردیم، این بچه واقعاً‌یشمی​ زورِ بازوی زیادی داره. قبلاً توی میدان مبارزه، با مشتِ خالی دفاع گوی پوست‌برای​ یشمی رو در هم شکست و فانگ ژنگ رو له کرد تا قهرمان بشه.»

این بار نوبت رئیس‌داره​ خاندان، گو یوئه بو‌مبارزه​ بود که شرمسار شود.

او شخصاً برای پرورش گو یوئه فانگ ژنگ‌رفت​ وقت گذاشته بود، از این رو شکست فانگ ژنگ،‌رتبه​ به نوعی شکستِ جناحِ رئیس خاندان به شمار می‌رفت.

به محض ورود به سلسله‌مراتبِ قدرت، هر فردی‌رئیس​ به جناحی خاص منتسب می‌شد. جناح‌های سیاسیِ بی‌طرف‌وقت​ وجود داشتند، اما هیچ‌کس نمی‌توانست کاملاً بدون جناح باشد.

چی لیان با تردید از چی شان‌میدان​ پرسید: «اما از لحاظ زورِ بازو، قدرت‌شکست​ اون نباید به پای تو برسه، مگه نه؟»

چی شان با احترام پاسخ داد: «بزرگان، شاید مطلع نباشید، اما فانگ یوان نه‌تنها گوی یادگار فولاد سرخ، بلکه یه گوی گراز سیاه هم خریده. تو‌شخصاً​ این چند ماه، مدام گوشت خوک می‌خرید تا گوی گراز سیاه رو تغذیه کنه و قدرتش رو بالا ببره. حتی یه بار خودم دیدم که داشت صخرهٔ‌تردید​ عظیمی رو تو کوهستان جابه‌جا می‌کرد تا زورش رو بسنجه. دقیقاً نمی‌دونم چقدر قدرت داره، اما از چیزی که من دیدم، زورش اصلاً از من کمتر نیست.»

گو یوئه بو سر تکان داد: «پس قضیه از این قراره. کی‌کار​ فکرش رو می‌کرد این بچه، فانگ یوان، تا این حد پیشرفت کنه.‌میان​ پس بیاید گروه فانگ یوان رو بفرستیم تا شانسشون رو امتحان کنن.»

با شنیدن این حرف، بزرگِ تالار امور داخلی با‌خاندان​ معذب بودن از جایش برخاست: «سرورم، رئیس خاندان، این‌نوعی​ فانگ یوان آدم گوشه‌گیریه و به هیچ گروهی ملحق نشده.»

گو یوئه‌بازوی​ بو اخم‌داره​ کرد: «منظورت چیه؟»

بزرگِ تالار امور داخلی پاسخ داد:‌توی​ «راستش... بعد از اولین موج جانوران، گروهش‌یشمی​ کاملاً تارومار شد و تنها بازمانده‌شون خودشه.»

یکی از بزرگان با کنجکاوی پرسید:‌چهرهٔ​ «حتی اگه این‌طور باشه، چرا موقع‌کار​ سازماندهی مجددِ گروه‌ها در نظر گرفته نشد؟»

بزرگِ تالار امور داخلی آه سنگینی کشید: «آه! منم در این مورد بهش اصرار کردم، اما خودش هیچ تمایلی برای‌جناحِ​ پیوستن به گروه‌ها نداشت. راستش رو بخواید، من اصلاً این بچه رو تأیید نمی‌کنم. خیلی خوب بلده وقت تلف کنه‌تردید​ و از زیر کار در بره. شاید بعد از به دست آوردن اون میراث، اراده‌ش رو برای جنگیدن از دست داده.»

یکی از بزرگان با شک پرسید: «از زیر‌مبارزه​ کار در بره؟ چطور ممکنه؟ وقتی تو هیچ‌کرد​ گروهی نیست، چطور مأموریت‌های ماهانهٔ خاندان رو تموم می‌کنه؟»

چهرهٔ بزرگِ تالار امور داخلی در هم رفت: «هر ماه مأموریت اجباری رو می‌گیره، اما نتیجه‌ش همیشه شکسته. تا حالا سوابقی بدتر از مال اون‌شود​ ندیدم؛ تقریباً همهٔ مأموریت‌هاش با شکست ثبت شدن. چند بار سعی کردم باهاش حرف بزنم، اما همچنان می‌خواد به راه خودش ادامه بده و اصلاً‌کاملاً​ هم پشیمون نیست. با این حال، چون قوانین خاندان رو زیر پا نذاشته، فقط می‌تونم مجازات‌های سبکی برای این بچهٔ سرکش و حقه‌باز در نظر بگیرم!»

بزرگان به یکدیگر نگاه کردند؛ آن‌ها‌چهرهٔ​ هرگز چنین جوانِ بی‌انگیزه‌ای را ندیده بودند‌می‌گرفتند​ که هیچ تمایلی برای پیشرفت نداشته باشد.

شکست در مأموریت‌ها به‌قهرمان​ معنای محدود شدنِ مسیرِ‌رئیس​ پیشرفت در خاندان بود.

«این بچه‌بازوی​ پاک عقلش رو‌قبلاً​ از دست داده...»

«همف، خیلی سرکشه!»

«داره آیندهٔ‌یادگار​ خودش رو‌سرخ​ نابود می‌کنه!»

«اگه من همچین بچهٔ‌قهرمان​ تنبلی داشتم، با یه‌رئیس​ کشیده در جا می‌کشتمش!»

گو یوئه بو دستش را بالا برد‌میدان​ و به پچ‌پچ‌های بزرگان پایان داد: «کافیه.» نمی‌شد‌ژنگ​ تشخیص داد که او خوشحال است یا خشمگین.

نگاه گو یوئه بو در جمع چرخید و در نهایت روی بزرگِ تالار امور داخلی ثابت ماند: «یه فرمان‌بار​ اجباری بفرست، بذار گو یوئه فانگ یوان زورش رو روی وزغ بلعنده رود امتحان کنه. این بچه لجباز، سرکش‌سلسله‌مراتبِ​ و نافرمانه؛ باید حسابی صیقل داده بشه. اگه شکست بخوره، می‌تونیم از همین بهانه استفاده کنیم و مجازاتش کنیم.»

بزرگِ تالار امور داخلی بی‌درنگ‌خرید​ موافقت کرد: «همون‌طور که سرورم‌شان​ رئیس خاندان می‌فرمایند انجام می‌شه.»

هیاهویی در میخانه برپا بود.

«خبر دارین؟ خاندان گروه چی‌قبلاً​ شان رو فرستاد پایین کوه،‌خالی​ اما آخرش با شکست برگشتن.»

«روستایی‌هایی که پایین کوه زندگی‌قبلاً​ می‌کنن، همه‌شون جلوی ورودی خاندان‌خالی​ زانو زدن و دروازه رو بستن.»

«همف، این عوامِ پست یه ذره هم شعور‌رفت​ ندارن. وزغ بلعنده رود یه گوی رتبه ۵ـه،‌اوج​ واقعاً فکر می‌کنن تو دهکده در امان می‌مونن؟»

با وجود این حرف‌ها، وحشتِ سنگینی در‌نوبت​ فضا موج می‌زد. این استادان گو همگی‌برای​ به زور خودشان را آرام نگه می‌داشتند.

فانگ یوان لحظهٔ کوتاهی گوش داد و سپس توجهش را‌خالی​ از آن‌ها گرفت؛ این دیگر خبر تازه‌ای نبود. او برخاست و‌رئیس​ همین که می‌خواست آنجا را ترک کند، شخصی وارد میخانه شد.

این شخص قدی بلند و هیکلی تنومند داشت.‌مبارزه​ نیم‌تنهٔ بالایی‌اش برهنه بود و عضلاتش به رنگ سرخِ‌قهرمان​ روشن درآمده بودند، گویی هر لحظه آمادهٔ انفجار بودند.

او گو‌یادگار​ یوئه چی‌سرخ​ شان بود.

پچ‌پچ‌های درون میخانه بی‌درنگ‌قهرمان​ متوقف شد. نگاه‌های بی‌شماری‌رئیس​ روی چی شان قفل گشت.

چی شان بی‌اعتنا به این‌قبلاً​ نگاه‌ها، نگاهی به اطراف انداخت‌خالی​ و فانگ یوان را یافت.

او زیر نگاه‌های خیرهٔ جمعیت، به سمت فانگ یوان رفت‌خالی​ و گفت: «اینجا بودی. پاشو بریم، خاندان فرمان اجباری صادر‌نوبت​ کرده. باید بریم پایین کوه، تو راه جزئیات رو برات می‌گم.»

برقی در چشمان فانگ یوان زد؛ او نمی‌توانست از دستوری‌شان​ اجباری سرپیچی کند. افزون بر این، رویارویی با وزغ بلعنده‌برابری​ رود خطر چندانی به همراه نداشت، از این رو پذیرفت.

تنها پس از اینکه فانگ یوان‌بار​ و چی شان میخانه را ترک‌شود​ کردند، هیاهو دوباره در میخانه آغاز شد.

«رئیس، خدا جای حق نشسته. تماشا کن، چه زود تقاص پس داد!‌پوست​ اون یه گوی رتبه ۵ـه، حتی بقیه سرورای استاد گو هم جلوش عاجزن،‌شود​ در حالی که این یارو این‌قدر جوونه، این مگه مفت جون دادن نیست؟!»

«فکر می‌کردیم ارباب جوان فانگ یوان با بقیه استادای گو فرق داره و درد‌شکست​ و رنج ما فانی‌ها رو درک می‌کنه. هه، کی فکرشو می‌کرد اونم سر و‌پرورش​ ته یه کرباس باشه. گور پدرش، حتی اگه بمیره هم اصلاً دلمون براش نمی‌سوزه.»

«رئیس، این زخمو الکی نخوردی،‌خرید​ گرفتن جون یه استاد گو‌شان​ در ازاش حسابی سود داره.»

سرِ پیرمردِ صاحب‌میخانه با لایه‌هایی از بانداژ سفید‌رئیس​ بسته شده بود. در این لحظه، در حالی که‌گذاشته​ بی‌حال به گوشه‌ای تکیه داده بود، همچنان ناله می‌کرد.

چند خدمتکار کنارش‌زیادی​ بودند و به‌توی​ او دلداری می‌دادند.

با شنیدن این حرف‌ها، هرچند‌قبلاً​ چشمان پیرمرد از کینه می‌درخشید،‌خالی​ اما حالش کمی بهتر شد.

با وجود این، پس از مدتی گوش دادن، ریاکارانه با صدایی‌یان​ آرام سرزنششان کرد: «دهنتونو ببندین، این چیزیه که بتونیم در موردش‌امر​ حرف بزنیم؟ نمی‌ترسین اگه بقیه استادای گو بشنون جونتونو از دست بدین؟!»

خدمتکاران خندیدند: «رئیس، خیلی نگرانی.‌بشه​ تو میخونه به این شلوغی،‌بود​ کی می‌تونه پچ‌پچ ما رو بشنوه؟»

تازه این را گفته بودند که‌توی​ استاد گویی که در نزدیک‌ترین فاصله‌پوست​ به آن‌ها نشسته بود، گفت: «من شنیدم.»

رنگ از رخسار صاحب‌میخانه‌داره​ و خدمتکاران پرید؛ آن‌ها‌مبارزه​ به‌شدت وحشت کرده بودند.

پیرمرد صاحب‌میخانه سرگیجه‌اش را نادیده گرفت‌چهرهٔ​ و با عجله به سمت استاد‌کار​ گو رفت تا طلب بخشش کند: «سرورم...»

استاد گو دستش‌کرد​ را بالا آورد‌بار​ و مانعش شد.

استاد گو سنگ ازلی‌ای بیرون آورد و با صدای بنگی آن را روی میز کوبید:‌ژنگ​ «همه‌تون خیلی خوب حرف زدین، از حرفاتون خوشم اومد. فانگ یوانِ عوضی، حتی اگه بمیره‌گذاشته​ هم جای هیچ تأسفی نداره! بیشتر بگین، اگه از حرفاتون خوشم بیاد پاداش خوبی بهتون می‌دم!»

اگر فانگ یوان اینجا بود، این شخص را می‌شناخت. این مرد همان استاد گوی شفابخش در موج جانورانِ کوچکِ پیشین‌نوبت​ بود. فانگ یوان دختری را که این استاد گو خاطرخواهش بود، به‌عنوان سپری برای محافظت از بدن خود به کار‌فردی​ گرفته بود. از این رو، این استاد گو کینهٔ عمیقی نسبت به فانگ یوان در دل داشت که به‌هیچ‌وجه التیام نمی‌یافت.

خدمتکاران به یکدیگر نگاه کردند. یکی از‌لیان​ آن‌ها که دل‌وجرئت بیشتری داشت، با چشمانی‌می‌توانستند​ گشادشده به سنگ ازلی روی میز خیره شد.

سه همراهِ استاد گو اخم کردند، اما مانعش نشدند. آن‌ها‌بود​ چاره‌ای نداشتند جز اینکه به خدمتکارانی گوش بسپارند که گویی در‌شمار​ مسابقه‌ای با هم رقابت می‌کردند تا به فانگ یوان بدوبیراه بگویند.

اوایل پاییز بود‌زیادی​ و منظرهٔ زیبایی‌توی​ به چشم می‌خورد.

در جنگل‌ها، برخی برگ‌ها تیره‌رنگ و برخی دیگر روشن‌مشتِ​ بودند. برگ‌های سبز رفته‌رفته به زردی می‌گراییدند و برگ‌های‌بشه​ زرد هاله‌ای از رنگ سرخ را به نمایش می‌گذاشتند.

در شالیزارها، خوشه‌های برنجِ‌سرخ​ زرد و نارنجی همگام‌رفت​ با باد پاییزی موج می‌زدند.

در برخی مزارع سرسبزِ‌قهرمان​ سبزیجات، برگ‌های سبزی‌ها درشت،‌رئیس​ لطیف و چشم‌نواز بود.

فانگ یوان تمام مسیر را از میانهٔ کوه با سرعت طی‌دفاع​ کرد و در پیِ گروه چی شان به پایین کوه رفت،‌خاندان​ جایی که وزغ بلعنده رودِ رتبه ۵ را به چشم دید.

جثه‌ای عظیم داشت و به تپه‌ای کوچک می‌مانست. با شکمی رو به بالا در بستر رودخانه دراز کشیده و مسیر‌نوبت​ آب را مسدود کرده بود. بالادستِ رودخانه از پیش آن‌چنان پرآب شده بود که چیزی نمانده بود آب به کناره‌های رود‌جناحی​ سرریز کند. در پایین‌دست نیز تقریباً هیچ جریانی از آب وجود نداشت؛ تنها بستر کم‌عمق و مرطوبِ رودخانه به چشم می‌خورد.

شکمِ وزغ بلعنده رود به رنگ سفیدِ برفیِ بی‌نقصی بود و لایه‌ای درخشان‌می‌گرفتند​ آن را پوشانده بود. پشتش رنگِ آبیِ آسمانیِ شفافی داشت و جلایی براق به‌می‌داشت​ خود گرفته بود؛ بدون هیچ‌گونه زگیلی که در قورباغه‌ها و وزغ‌های معمولی یافت می‌شود.

در این لحظه در خواب عمیقی‌بار​ فرو رفته بود. اما هیچ صدای خروپفی‌شخصاً​ به گوش نمی‌رسید؛ بسیار آرام خوابیده بود.

با حس کردن هالهٔ آن، دو کرم شراب در روزنهٔ فانگ یوان به شکل گلوله‌ای جمع شدند.‌قهرمان​ به نظر می‌رسید حالت سرزندهٔ گوی گراز سیاه کاملاً محو شده است، چرا که به پایین پرواز کرد‌می‌رفت​ و بی‌حرکت ماند. گوی ماهتابان نیز که در کف دست راستش قرار داشت، درخشش خود را پنهان کرد.

تنها زنجرهٔ بهار‌زیادی​ و پاییز همچنان‌توی​ در آرامش خوابیده بود.

فانگ یوان گوی ماهتابان را به درون روزنه‌اش بازگرداند. تا زمانی که‌کار​ خودش برای استفاده از این گوها پیش‌قدم نمی‌شد، هالهٔ آن‌ها به بیرون‌میان​ نشت نمی‌کرد. قرار دادن آن‌ها در روزنه بسیار امن و مطمئن بود.

چی شان از‌کرد​ کناری گفت: «فانگ‌بار​ یوان، حالا نوبت توئه.»

او پیش‌تر در‌زیادی​ طول مسیر بیشتر جزئیات‌میدان​ را توضیح داده بود.

فانگ یوان نیز با این روش موافق بود. البته، ساده‌ترین راه استفاده از زنجرهٔ‌شکست​ بهار و پاییز بود؛ به‌محض اینکه هالهٔ یک کرم گوی رتبه ۶ به بیرون‌پرورش​ نشت می‌کرد، این وزغ بلعنده رود به وحشت می‌افتاد و بی‌درنگ پا به فرار می‌گذاشت.

این موضوع همچنین به این دلیل بود که وزغ بلعنده رود علاقه‌ای به‌می‌گرفتند​ مبارزه نداشت. اگر گوی درنده‌خویی مانند پیتون رود خون در میان بود، هالهٔ‌عالی‌رتبه​ زنجرهٔ بهار و پاییز در عوض باعث می‌شد دیوانه شود و جنون‌آمیز ضدحمله بزند.

فانگ یوان در کنار رودخانه ایستاد و در ابتدا سعی کرد‌شرمسار​ آن را هل دهد. پوستِ وزغ بلعنده رود لغزنده بود و‌می‌رفت​ باعث می‌شد شخص احساس کند تمام قدرت بدنی‌اش خنثی شده است.

افزون بر این، به‌شدت سنگین‌قبلاً​ بود و به‌هیچ‌وجه نمی‌شد آن‌خالی​ را از جای خود تکان داد.

چی چنگ از‌زیادی​ کناری پوزخند زد:‌توی​ «از پسش برمیای؟»

فانگ یوان او را نادیده گرفت و به چی شان گفت: «با اینکه قدرتِ‌می‌توانستند​ گوی گراز سیاه رو دارم، اما زورم احتمالاً فقط یه کم از تو بیشتره. در‌دست​ مورد هل دادن این وزغ بلعنده رود، کار غیرممکنی نیست، اما به کمکت نیاز دارم.»

چی شان‌ژنگ​ بی‌درنگ پرسید:‌قهرمان​ «چه کمکی؟»

فانگ یوان به‌آرامی نقشه را توضیح داد. چی شان با تردید گفت:‌پوست​ «اگه این کارو بکنیم، همدستی به حساب نمیاد؟ حتی اگه وزغ بلعنده رود‌شود​ بیدار بشه، بازم تو رو به رسمیت می‌شناسه و با پای خودش می‌ره؟»

فانگ یوان لبخند زد: «لازم نیست نگران این موضوع باشی.‌خالی​ تا زمانی که شما فاصله‌تونو حفظ کنین و نذارین متوجهتون بشه،‌رئیس​ امکان‌پذیره. هر چی باشه اون یه گوئه، فکر نکن خیلی باهوشه.»

ناولها | novelha.net