چپتر 1739: فداکاری دربار آسمانی
0میدان نبرد دربار آسمانی.
نبرد جاودانههای رتبهبیدرنگ هشت به وضعیتی بینهایتپیوسته اسفبار کشیده شده بود.
«آسمانِ عمرِ دراز!نشان با این طرزدرگیر جنگیدنتون واقعاً ناامیدمون کردید!»
«همف! سگهای دربار آسمانی بدجوری به لافزدنِ بیشرمانهعقاید عادت کردن. زیادی به ریاست خو گرفتید، حالاجانِ تماشا کنید چطور همهتون رو با خاک یکسان میکنم!»
«ما و شما هر دو از نژاد انسانیم، اماهیچکس درگیریِ داخلیمان به چنین روزی افتاده. جاودانههای دشتهای شمالی،مستحکمی شما جسارت دارید، اما بویی از عقیده و ایمان نبردهاید.»
«شما هرگزمطلق عقاید ماواکنش رو نمیفهمید!»
جاودانههای دشتهای شمالی پیدرپی جان میباختند،درگیر اما مرگِ هر قدرتمندِ دشتهای شمالی، بهایبجنبید جانِ چند جاودانهٔ دربار آسمانی تمام میشد.
دوک لونگ که به شدت خشمگین بود، غرید: «دشتهاینمیفهمید شمالی! آسمانِ عمرِ دراز! با وجود اینکه قدرتِ دو طرفتمام برابره، دربار آسمانیِ باعظمت به چنین وضعِ اسفباری افتاده... غیرقابلبخشه!»
گرومب!
دوک لونگ ناگهان دستانش را بالا بردپیوسته و سرانجام کُرهای را که او راباشید به دام انداخته بود، در هم شکست.
اما محرابِ بخت و بلا و هفت ویرانیوضعیت مطلق بیدرنگ واکنش نشان دادند. آن سه پیوستهمسیر با هم درگیر شدند و وضعیت به بنبست رسید.
«زود باشید، بجنبید!»
«بسیار خب،بستگی آرایهٔ مسیر پالایشمحافظت بالاخره تعمیر شد.»
«یوان چونگ دو، حالا همهچیز به تو بستگیدرگیر داره. ما ازت محافظت میکنیم و تا وقتیبسیار که نمردیم، هیچکس مزاحمِ این آرایهٔ مسیر پالایش نمیشه!»
چند جاودانهٔ دربار آسمانی در حالی که ازوضعیت چهار جهت دفاع میکردند و خط دفاعیِ مستحکمیمسیر شکل داده بودند، این جملات را فریاد زدند.
از آنجا که جاودانههای دربار آسمانینبردهاید فداکارانه دفاع میکردند، آرایهٔ مسیر پالایش تعمیرمرگِ شد و خط دفاعی دوباره شکل گرفت.
با دیدن این صحنه، بینگ سایمیکنیم چوان بیدرنگ از دوک لونگ فاصلهحالی گرفت تا دربار آسمانی را نابود کند.
دوک لونگ بیتوجه به جراحاتش، تمام قدرت خود را به کاربنبست گرفت تا محرابِ بخت و بلا و هفت ویرانی مطلق رایوان عقب نگه دارد و با صدای بلندی غرید: «حتی فکرشم نکن!»
بینگ سای چوان که نمیتوانستپیوسته خود را رها کند، بیدرنگرسید نیروهایش را به حرکت درآورد.
جاودانههای دشتهای شمالی بار دیگر یورش بردند و جاودانههای دربار آسمانی تلفاتمیباختند سنگینی متحمل شدند، اما با بیداریِ مداومِ جاودانهها از گورستان جاودان وخشمگین پر کردنِ جای خالیِ کشتگان، خط دفاعی حتی از پیش نیز مستحکمتر گشت.
لیو لیو لیو که میخواست بیسروصدا به داخل نفوذ کند، بانمیشه خود گفت: «خوبه، الان وقتشه! ها؟!» اما دیری نپایید که با ازفریاد بین رفتنِ پنهانسازی و نمایان شدنِ بدنِ اصلیاش، رنگ از رخسارش پرید.
جاودانهای از دربار آسمانی که مرواریدهای یشمیِ فراوانی دورش شناور بود، با نیتِ کشتارباشید به سوی او پرواز کرد و غرید: «پس تو همونی؟ همون مقصری که دستشمحافظت به خونِ خیلی از دوستانم در دربار آسمانی آلودهست! جنایاتِ تو همینجا به پایان میرسه.»
یوان چونگ دو که تازه میخواست وارد آرایهوضعیت شود، تصادفاً این صحنه را دید و غرق درپالایش شادی زمزمه کرد: «اون ارشد یو ژو زی نیست...؟»
در طول تاریخ، یو ژو زیِ جاودانهٔ رتبه هشت، در افشای پنهانسازیها ماهرترینمرگِ بود. از تعداد مرواریدهای یشمی که دورش شناور بود، بیشک بیشترِ گوهای جاودانش رااینکه به همراه داشت. از این رو، او توانست لیو لیو لیو را مهار کند.
«ما میتونیم پیروز بشیم!ازت با حضور اینهمه از ارشدهایهیچکس دربار آسمانی، قطعاً برنده میشیم!»
«نه، دقیقتر بگم، پیروزیواکنش به طور طبیعی و اجتنابناپذیرشدند متعلق به دربار آسمانیِ ماست!!»
چشمان یوان چونگنشان دو از عزمدرگیر و اراده درخشید.
او بار دیگر وارد آرایهٔ گو شد و به محضپیدرپی اینکه کنترل آن را به دست گرفت، با خرسندی دریافتمیشد که این آرایهٔ مسیر پالایش بسیار برتر از قبلی است.
«پس قضیه اینه.»
«برای ترمیم گویِ تقدیر،واکنش ارشدهای ما گوهای جاودانِدرگیر بسیار زیادی رو اضافه کردن...»
اشک درواکنش چشمان یوان چونگپیوسته دو حلقه زد.
هرچه گوهای جاودانِ بیشتری در این آرایهٔ مسیرعقاید پالایش استفاده میشد، گوهای جاودانِ کمتری برای جاودانهها باقیچند میماند و احتمال مرگشان در میدان نبرد بیشتر میگشت.
این فداکاریِ آنها بود!
فداکاریای ازمطلق روی میلواکنش و رغبت.
یوان چونگ دو چهارزانو نشست، چهرهاش آرام بودوضعیت اما آتشی در قلبش زبانه میکشید. او بامسیر خود گفت: «باید به ترمیم گویِ تقدیر ادامه بدم!»
آتشی شعلهور!
خاطرهای ژرفبستگی در میان آنمحافظت آتش پدیدار گشت.
استادش پیش روی او ایستاده بود: «دویِپیوسته کوچک، باز هم که پشت کوه خوابیدی.باشید اصلاً خوب نیست که همیشه اینقدر تنبل باشی!»
یوان چونگ دوینشان جوان با چهرهای ناراضیشدند از خواب پرید: «استاد!»
او زیر لب غرولند کرد و با عصبانیت گفت:نمیفهمید «استاد، چرا منو برنمیگردونید؟ من مسیر آتش رو دوستجاودانهٔ دارم، یه مرد واقعی باید مسیر آتش رو انتخاب کنه!»
«اما دویِ کوچک، استعداد تو توی مسیر پالایش بینهایت حیرتانگیزه،مزاحمِ برای همین استاد مجبورت کرد مسیر پالایش رو تزکیه کنی.داده در مقایسه با اون، استعدادت توی مسیر آتش خیلی معمولیه.»
«ولی من مسیر آتش رو دوست دارم، توی مبارزات خیلی باابهت و خیرهکنندهست... اما در مورد مسیر پالایش، باید مدام توی یه اتاق مخفی بمونم وداره بیوقفه گو پالایش کنم. بماند که هزینهش بالاست، پالایش گو مرتب شکست میخوره و تمام زحمات به باد میره. از همه مهمتر، پالایش گو درست مثل نبرددیدن خطرات عظیمی داره. ترجیح میدم به جای اینکه از افسردگیِ پالایش گو بمیرم، از مسیر آتش استفاده کنم و با شکوهِ تمام توی میدان نبرد کشته بشم!»
استادش با درماندگی آهی کشید و با لحنی جدی گفت: «دویِ کوچک، تو باید مسیر پالایش رو انتخاب کنی، نه بهچونگ این خاطر که دوستش داری، بلکه به این خاطر که وظیفهٔ توست. جناحِ مسیر پالایشِ ما برای جان گرفتن، واقعاً به نابغهایجملات مثل تو نیاز داره! نذار احساساتت بهت غلبه کنه، دویِ کوچک. تو دیگه برای خودت مردی شدی، باید مسئولیتت رو بپذیری، فهمیدی؟»
یوان چونگ دوی جوان با دلخورینبردهاید سرش را به عقب انداخت: «تچ،میباختند فهمیدم. اگه این دستور استاده، اطاعت میکنم.»
استادش دوباره آهی کشید: «این یه دستور نیست، مسئولیتِ توست. علاوه بر این،چهار تزکیهٔ مسیر پالایش هم کاملاً لذتبخش و شیرینه، یه روز این لذت روفداکارانه حس میکنی. پس، مسئولیتت رو به دوش بکش و با خوشحالی گو پالایش کن.»
«آخه چطورمطلق ممکنه همچینواکنش اتفاقی بیفته؟!»
...
«منِ تنبل هرگز لحظهای روایمان تجربه نکرده بودم که چنینپیدرپی مسئولیت سنگینی روی شونههام سنگینی کنه.»
«درسته.»
«یه احساسمطلق دیگه همواکنش وجود داره... لذت.»
یوان چونگ دو لبخندی زدپیوسته و در ذهنش خندید: «ههرسید هه هه، ها ها ها.»
اشک پهنایدارید صورتش راعقیده پوشانده بود.
«استاد، بالاخره حرفاتون رو فهمیدم!»
«شاگردتون در نهایت ناامیدتون نکرد!»
«با حضور این رفقا در اینجا، اصلاًشدند نیازی نیست که حواسم رو برای محافظت ازآرایهٔ خودم پرت کنم، نیازی نیست نگران چیزی باشم.»
«باید تمام توانم را به کار بگیرم! وقتی گوی تقدیر کاملاً ترمیممیباختند شود، من به مسئولیتم عمل کردهام و انتظارات همه را برآورده ساختهام.خشمگین پس از آن... با کمال میل مرگ را در آغوش خواهم کشید.»
یوان چیونگ دو لبخندی زد و حرکت ممنوعهای را فعالمزاحمِ کرد. با استفاده از این حرکت، چه پالایش گو موفقیتآمیزداده میبود و چه با شکست مواجه میشد، مرگ او قطعی بود.
اما مگر اهمیتی داشت؟
برخی چیزها بسیارنشان مهمتر از جانِدرگیر یک فرد بود!
میدان نبردِ غارِ اژدهای پنهان.
چهار جاودانهٔ دریای شرقی،ازت کاخ اژدها را محاصرهنمردیم کرده و دیوانهوار حمله میکردند.
چهار سردارِ اژدها سرکوب شده بودنددادند و برای دفاع از خود، تنهارسید میتوانستند به کاخ اژدها تکیه کنند.
«انگار تبدیل شدننشان به یه اژدهامردمدرگیر بیهزینه هم نیست!»
«بیاید بیرون، مگه نمیخواستید ما رونبردهاید به دام بندازید؟ حالا رفتید توی خانهٔمرگِ گوی جاودان قایم شدید؟ یه مشت بزدل!»
«واقعاً ما رو دستکم گرفتید.»
سونگ چی یوان، چینگ یوئه آن و بقیه خشمگینشدند بودند و یکی پس از دیگری حرکتهای کشندهٔ قدرتمندی راپالایش به کار میگرفتند و جناح مقابل را قاطعانه سرکوب میکردند.
حتی یک انسان مهربان نیز گاهی خشمگین میشود، چه رسد به این چهاربجنبید جاودانهٔ رتبه هشتِ دریای شرقی. نقشهٔ دوک لونگ و خیانت گروه ژانگ یینمحافظت آنها را بهشدت خشمگین ساخته بود؛ آنها با قدرت نبردِ فوقالعادهای فوران کردند!
در مقایسهٔ خلقوخوی مردمانِعقیده پنج منطقه، اهالی دریایعقاید شرقی ملایمترین و سازگارترین بودند.
اما چنین دریای آرام ومحافظت بیحرکتی، رویِ دیگرِ امواجِ خروشانمزاحمِ و سونامیها را نیز داشت.
وقتی مردمان دریای شرقیواکنش واقعاً خشمگین میشدند، دشمنانشان درکشدند میکردند که وحشتِ واقعی چیست.
ناگهان، حملاتواکنش گروه سونگ چیپیوسته یوان کند شد.
«یکی اینجاست!»
«کیه؟»
«مشخصه کهمطلق نیروهای کمکیِواکنش دربار آسمانیه!»
گروه چهارنفرهٔ سونگ چی یوان بهسرعت تاکتیکهایشان را تغییر دادند؛رسید دو نفر به حمله به کاخ اژدها ادامه دادند، درحالیکه دوچونگ نفر دیگر برای مقابله با نیروهای کمکی دشمن به پرواز درآمدند.
یک جاودانهٔ پیرِ دربار آسمانی لبخندی زد وعقاید درحالیکه بدنش به ذرات نور تبدیل و محوجانِ میشد، گفت: «فقط تا اینجا میتونستم شما رو بفرستم.»
طول عمربستگی او بهازت پایان رسیده بود.
«چین سونگ، با خیال راحت برو. حالا نوبتدرگیر ماست!» اینها تعدادی از جاودانههای دربار آسمانی بودندبسیار که پری زی وی با دقت انتخابشان کرده بود.
هوا تسای یون و شن تسونگ شنگ بهوضعیت جلو یورش بردند و گفتند: «خندهداره، اینقدر با اشتیاقپالایش اومدید اینجا، شما پیرمردها میخواید ما تماشاگرِ مرگتون باشیم؟»
«اراذلِ دریای شرقی،بویی خوابِ رسیدن به کاخهرگز اژدها رو هم نبینید!»
«پیرمردی که یهداره پات لب گوره،میکنیم چرا بیدردسر نمیمیری؟!»
گرومب! گرومب! گرومب!
هر دوواکنش طرف بلافاصلهدادند درگیر شدند.
میدان نبردِ سرزمین متبرک خطاناپذیر.
«غرررش—!»
غرشِ بیشمار اژدهابیدرنگ در سراسر میداندادند نبرد طنینانداز شد.
حرکت کشندهٔواکنش جاودان — اژدهایپیوسته شمشیرِ اشباحِ بیشمار!
این حرکت کشندهٔ ترکیبی که شاملِ دگرگونی اژدهایعقاید شمشیر باستانی، خودِ بیشمار، فرزند یاما، امپراتور یاماجانِ و چهره آشنا بود، بار دیگر فعال شد.
«اون فانگ یوانه!!»
«زود باشید، ازبیدرنگ آرایه محافظت کنید،دادند نباید بذاریم موفق بشه.»
«فانگ یوان، عجب جرئتی داری!»
فانگ یوان پوزخندبویی زد: «حالا میخوایدنبردهاید جلومو بگیرید؟ خیلی دیره!»
به لطف حملهٔ والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم که توجههیچکس جاودانههای قاره مرکزی را به خود جلب کرده بود،مستحکمی فانگ یوان توانست حرکت کشندهاش را بهراحتی فعال کند.
اژدهای شمشیرِ اشباحِ بیشمار خارقالعاده بود؛ نهتنها قدرت عظیمی داشت، بلکه خلاص شدنزود از شر آن نیز دشوار بود. در نهایت، این حرکت نشانهای دائوِ مسیرداره روحِ فانگ یوان را مصرف میکرد و شبیه به باد نامحدودِ وو یونگ بود.
آرایهٔ پیدرپی و بیوقفهٔ نُه-نُه شاید قدرتمند بود، اما هستهٔ درونیاشزود همچنان ضعیف مینمود؛ پس از آنکه اژدهایانِ شبحِ بیشمارِ فانگ یوانهمهچیز ویرانی به بار آوردند، آرایه از قبل نشانههایی از فروپاشی بروز میداد.
فانگ یوان به امپراتور یاما تبدیل شد، اژدهایانِ بیشمار پیرامونش غریدند و چشمان سردقدرتمندِ او به جاودانههای قاره مرکزی دوخته شد که برای انجام هر کاری درمانده بودند.قدرتِ آرایهٔ پیدرپی و بیوقفهٔ نُه-نُه از هستهاش، از درون به بیرون، شروع به فروپاشی کرد.
فروپاشیِ آرایه، پسزنیِ قدرتمندی به جاودانههای قاره مرکزی واردهیچکس کرد؛ بدون اینکه نیازی به حملهٔ فانگ یوان باشد،مستحکمی بسیاری بهشدت مجروح شدند و در آستانهٔ مرگ قرار گرفتند.
وو یونگ با حالتیواکنش پیچیده زمزمه کرد: «فانگدرگیر یوان واقعاً موفق شد.»
یائو هوانگ فریاد زد: «سریع، بهشون حملهشدند کنید!» حالت سالخورده و بیحالِ او از بینآرایهٔ رفته بود و قهرمانانه پیشروی را رهبری میکرد.
«بذارید من بابویی شاهزاده فنگ شیان مقابلههرگز کنم، همهتون برید عقب.»
کوه پای مویین،داره مکانِ سرزمین متبرکمیکنیم خطاناپذیر، نمایان شد.
فانگ یوان خندهای شرورانه سر داد و همچون یک امپراتور اشاره کرد، اژدهایانِ شمشیرِ بیشمار مانندبسیار سربازانِ نترسِ او به پایین یورش بردند: «میخواید گوی تقدیر رو ترمیم کنید، هه، خیالِ باطل!هیچکس هرچند نابود کردنِ سرزمین متبرک خطاناپذیر کمی مایهٔ تأسفه، اما بیایید همینجا کار رو تموم کنیم.»
«تا وقتی من اینجام، حتی بهش فکر هموضعیت نکن فانگ یوان!» در لحظهای حیاتی، پیکری پدیدارمسیر گشت و راه را بر اژدهایانِ شبحِ بیشمار بست.
قدرتمندِ رتبهدارید هشتِ مسیر آتشایمان — لی هوانگ!
حرکت کشندهٔبستگی جاودان — ردایمحافظت شعلهٔ خورشید سرسبز!
اژدهایانِ شبحِ بیشمار حتی پیش ازدادند نزدیک شدن، غرق در گیجی ورسید سستی شدند و خودبهخود آتش گرفتند.
لی هوانگ فریاد کشید: «تاپیوسته وقتی من، لی هوانگ، اینجام،رسید هیچکدومتون قدم از قدم برنمیدارید!»
چشمان فانگ یوان با نوری سردنبردهاید درخشید: «که اینطور... پس میذارم طعمِ حرکتِمرگِ پیدرپیِ اژدهای شمشیرِ اشباحِ بیشمار رو بچشی.»
حرکت کشندهٔ جاودانداره — شمشیر اژدهایمیکنیم شبحِ تلفیقِ بیشمار!
در عرضِ چند نفس زمان، اژدهایانِ شبحِپیوسته بیشمار در هم آمیختند و شمشیرِ روحِ غولپیکربجنبید و قیرگونی را با نشان اژدها شکل دادند!
شمشیر روح در هوا شناور بود؛درگیر نوک آن به سوی لی هوانگباشید نشانه رفته بود، اما حرکتی نمیکرد.
حرکت کشندهٔدارید جاودان —عقیده مهر لوئو پو!
فانگ یوان باداره مهر لوئو پو بهوقتی شمشیر روح ضربه زد.
در لحظهٔ بعد،بیدرنگ شمشیر روح بهسرعتدادند به جلو یورش برد.
لی هوانگ برای لحظهای درنگ کرد؛درگیر سرعتِ شمشیر روح حیرتانگیز بود، اما اوبجنبید با سرعت خود همچنان میتوانست جاخالی دهد.
اما در این لحظه،عقیده او نمیتوانست جاخالی دهد! بایدنمیفهمید رودررو با آن مقابله میکرد!
شمشیر روحبستگی بیصدا بدن لیمحافظت هوانگ را شکافت.
شعلهها فروکش کردند؛ چهرهٔ لی هوانگ رنگپریده و بیجانشدند شد. چشمانش از ناباوری کاملاً گشوده مانده بود ومسیر بدنش همچون بادبادکی که نخش بریده باشد، فرو ریخت.
فانگ یوان با بیتفاوتی نگاهی انداخت و گفت: «جرئتبنبست کردی با قدرت ترکیبیِ هر دو حرکت من روبهروبالاخره بشی؟ تلاش شجاعانهای بود، اما از این احمقانهتر نمیشد.»
لی هوانگ مرده بود.