چپتر 1128: چهار گنجینهٔ هی فان
0فانگ یواننوری جسد فنگخالص جون را برداشت.
همراه با اجساد جاودانههایی که پیشتر گرد آورده بود، شمارلحظهای آنها برای فانگ یوان به نُه جسد رسید! همچنین نُهطنینانداز روحِ جاودانهٔ مربوط به آنها را نیز در اختیار داشت.
«اینجور دستاوردها واقعاً کمیابن. جاودانههای دنیای بیرون، حتی وقتِ مرگ هم ممکنه خودشون رو منفجر کنن. بین جاودانههای غار-بهشت هی فان، فقط فنگملایم جون یه کم عقل تو کلهش بود. این آدم میدونست کِی باید کوتاه بیاد، اما حیف، وقتی دستِ بالا رو گرفتم، اوضاع کاملاًنامبهمِ تو مشتم بود و کاری از دستش برنمیاومد. تسلیم شدنِ آخرش هم از روی ناچاری بود، اما به بدشانسیِ خودش، دشمنش من بودم.»
فانگ یوان باکاملاً کنار گذاشتن ایندستش افکار، آهی کشید.
او پیروز شده بود.
اکنون زمانِ دریافتِ پاداشها بود!
به عقب چرخید و وارد عمارت سنگی شد. سرش را بالا گرفت، به جانِسپید آسمانِ ناقوسبرنجی روی ستون نگاه کرد و گفت: «الان، من تنها جاودانهٔ داخلِ غار-بهشت هیدیواری فانم، پس به خودم رأی میدم تا میراث حقیقی هی فان رو به ارث ببرم.»
جانِ آسمانِ ناقوسبرنجی لحظهای در سکوتدستش فرو رفت و سپس با لرزشی، صدایبدشانسیِ بلندِ ناقوسی را در فضا طنینانداز کرد.
پس از آن، ستونهایخالص سنگیِ عمارت نوری سپید وچشم خالص از خود ساطع کردند.
این نورِ سپیدخودم چشم را نمیزدمیراث و بسیار ملایم بود.
با تابش این نورِ درخشان،لرزشی لوحِ سنگی شفافتر گشت وطنینانداز به دیواری از نور بدل شد.
درونِ دیوارِ نوری،کاملاً چندین پیکرِ سایهواردستش به چشم میخورد.
بر سطح دیوارسپید نیز، چند خطساطع نوشته پدیدار گشت.
فانگ یوان نگاه کرد. نوشتهها چنین بود: پیکرهای نامبهمِببرم درونِ لوح سنگی، محتویات میراث حقیقی هستند. وارث تنها کافیفضا است دستانش را به درون ببرد و آنها را بردارد.
خط پایانی، توصیهای از سوی هی فان بود: «ای از نوادگانستونهای قبیلهٔ هی، ای وارثِ میراث، باشد که در زندگی به دستاوردهایبسیار عظیمی دست یابی؛ نگذار نام و آوازهٔ قبیلهٔ هی خدشهدار شود!»
فانگ یواناوضاع با خواندنمشتم آن آهی کشید.
نیای کهن هی فان برای برپاییساطع این میراث حقیقی زحمت فراوانی کشیدهملایم و همهچیز را در نظر گرفته بود.
اما انسانِ مرده همچون شمعی خاموش است؛حقیقی حتی چهرهٔ افسانهای و نامداری چون اوسپس نیز نمیتوانست همهچیز را در آینده پیشبینی کند.
قبیلهٔ هی با آن قدرتِ شگرف نابودبلندِ شده بود و اکنون غریبهای چون فانگ یوان،خالص میراث حقیقی هی فان را به چنگ میآورد.
دنیا تغییر کرده و زمانه دگرگون شدهبرنمیاومد بود. نیروهای جدید شکوفا میشدند و نیروهای کهندشمنش از میان میرفتند؛ این همان گردشِ دوران بود.
فانگ یوان بر احساساتشخالص مسلط شد و طبقنورِ توضیحاتِ روی دیوار عمل کرد.
دست چپش راخودم دراز کرد تا بهحقیقی درونِ دیوارِ نوری ببرد.
نور سپید درخشانتر شد ولرزشی با تابیدن بر دست چپش، بازویستونهای چپ فانگ یوان نیز شفاف گشت.
فانگ یوان میتوانست پوست،مشتم استخوانها، گوشت و حتی جریانشدنِ خون را در رگهایش ببیند.
مانعِ کوچکینوری در پیشخالص رو احساس میشد.
با برخورد دستِ چپِ فانگمیدم یوان به دیوارِ نوری، گوییلحظهای دیواری یخی را لمس میکرد.
در همان حال متوجه شد: تابش نور سپید بر خونش، واکنشیستونهای به همراه داشت. جریان خونش سرعت گرفت و رنگ آن پیشبسیار از بازگشت به حالت عادی، از سرخِ روشن به سرخِ تیره گرایید.
سپس، دیوارِ پیشِ روی دست چپش همچون آب نرمشدنِ شد. دست چپ فانگ یوان به همان آسودگی کهگذاشتن در آب فرو میرود، از لوح سنگی عبور کرد.
با این حال، سرمایی در قلب فانگ یوان نشست و با خود اندیشید: «خطر از بیخ گوشم گذشت! این دیوارِ نوری، آزمایشیدیوارِ برای خونِ منه. خداروشکر که تدارکاتِ لازم رو دیده بودم؛ گویِ جاودانِ داراییِ خون رو با چهرهٔ آشنا ادغام کردم و حرکتببرد کشنده رو جوری تغییر دادم که خونم رو هم استتار کنه. وگرنه تمام زحماتم به باد میرفت! این هی فان واقعاً حریفِ سرسختیه.»
فانگ یوان خونسردیاش رارأی بازیافت و به بررسیِارث این دیوارِ نوری پرداخت.
از بیرون میتوانست ببیندسپس که چهار سایه با چیدمانیفضا نامنظم درون دیوار قرار دارند.
بزرگترین سایه شبیه به یک توپ بود؛برنمیاومد اندازهای برابر با یک تشت داشت وخودش در مرکزیترین بخشِ دیوار قرار گرفته بود.
در گوشهٔ بالا و سمتخود راست، سایهای تیز به چشمنمیزد میخورد که به صخره میمانست.
در سمت چپخودم نیز سایهای شبیه بهحقیقی رشتهنخهای درهمتنیده وجود داشت.
در بخش پایینی هم نقطهای دیدهصدای میشد؛ این سایه از همه کوچکترسنگیِ و به اندازهٔ یک انگشت بود.
فانگ یوان برای به دست آوردنِ میراث حقیقیتسلیم و نامدارِ هی فان زحمات زیادی کشیده بود،بودم اما به نظر میرسید محتویاتِ آن بسیار ناچیز باشد.
به دلیلِ زاویهٔ ایستادنش، دست چپساطع فانگ یوان به سمتِ چپِ دیوارِ نوریتابش رفت و نزدیکترین سایه را چنگ زد.
او اینفانم سایهٔ رشتهمانند رامیدم در دست گرفت.
سایه بافتی زبر داشت؛ فانگلرزشی یوان حس کرد در حالطنینانداز لمسِ شاخهٔ یک درختِ کهنسال است.
سپس، دستش راکاملاً عقب کشید و سایهٔبرنمیاومد مرموز را بیرون آورد.
به محض خروجسپید از دیوار، هالهٔساطع آن آشکار شد.
بیشک، اینها کرمهای گو بودند.
این کرمهای گو در هم پیچیدهصدای بودند و ظاهری مشابه داشتند؛ چیزیسنگیِ شبیه به ریشههای جینسینگ یا ریشههای درخت.
آنها گویِ جاودان نبودند.
بلکه تنهانوری گویِ فانیخالص به حساب میآمدند.
با وجود این، برقی درمیدم چشمان فانگ یوان درخشید ولحظهای نفسهایش در دم به شماره افتاد!
گویِ فانیفرو و جاودانسپس تفاوتهای فاحشی داشتند.
گویِ جاودان بیهمتا بود. گویِ فانی هرگزبرنمیاومد با گویِ جاودان قابلقیاس نبود، اما یکخودش استثنای بزرگ در این قانون وجود داشت.
آن استثنا،نوری گویِ طولخالص عمر بود!
درست است، فانگ یوانرأی دستهای از گویِ طولارث عمر را بیرون کشیده بود.
این اتفاق همرفت قابلپیشبینی بود وصدای هم دور از انتظار.
پیشتر که جاودانهٔ پیر چن چی از فانگ یوان درخواستِ پاداش کرده بود،بدشانسیِ نامِ گویِ طول عمر را به میان آورد. از این رو، فانگ یوان آمادگیپاداشها ذهنیِ لازم را داشت. اما هرگز تصور نمیکرد تعدادشان تا این حد زیاد باشد.
«این واقعاًنوری حجمِ عظیمی ازخود گویِ طول عمره!»
فانگ یوان پالایشِخودم گویِ طول عمرمیراث را آغاز کرد.
گویِ فانی رارفت میشد با استفاده ازبلندِ جوهر ازلی پالایش کرد.
با وجود اینکه گویِ طول عمر متعلق به اوشدنِ نبود، اما از آنجا که فانگ یوان آزمایش را پشتافکار سر گذاشته بود، اکنون وارثِ برحقِ آن به شمار میرفت.
با درخشش نور سفید، فانگخود یوان بهسرعت این گوهای طولنمیزد عمر را با موفقیت پالایش کرد.
متوجه شد: «این گوهای طولمیدم عمر در مجموع هفتصد و بیستسکوت سال به طول عمر اضافه میکنن!»
دستاوردی عظیم!
جاودانهٔ پیر چن چی فکر میکرد که حداقل به اندازهٔآخرش سیصد سال گوی طول عمر وجود داشته باشد، اما فانگآهی یوان اکنون میفهمید که او آن را دستکم گرفته بود.
غار-بهشت هی فان بیشخالص از دو برابرِ ایننورِ مقدار، گوی طول عمر داشت!
«این گوهایفانم طول عمررأی ارزش فوقالعادهای دارن.»
«میتونم برای خودم ازشون استفادهلرزشی کنم، کی تو این دنیاطنینانداز از داشتنِ عمرِ طولانیتر شکایت میکنه؟»
«اما هنوز حدود هشتاد سال برای زندگی وقت دارم، طولآخرش عمرم کافیه. حتی اگه از این گوهای طول عمر استفادهآهی نکنم هم میتونم اونا رو برای معامله به کار بگیرم.»
در معاملات میان جاودانهها، سنگهای جوهر جاودان تنها ارز پایهای به شمار میرفتند. گوی طول عمر بسیارگشت باارزشتر از سنگهای جوهر جاودان بود. هیچ جاودانهای نبود که گوی طول عمر را نخواهد! در بسیاریپیکرهای از معاملات سطح بالا، سنگهای جوهر جاودان غیرقابل استفاده بودند و جاودانهها فقط گوی طول عمر میخواستند.
گوی طول عمر دررأی آن بیرون، ارزی کاملاًارث معتبر و بیچونوچرا بود!
پس از مدتی طولانی تأمل،لرزشی تمام گوهای طول عمر پالایش شدندستونهای و به مالکیت فانگ یوان درآمدند.
فانگ یوان آن مشت گوی طول عمربرنمیاومد را در روزنهٔ جاودانِ فرمانروای خود قرارخودش داد و بهخوبی از آنها نگهداری کرد.
او هنوز قصدسپید نداشت از این گوهایکردند طول عمر استفاده کند.
«در واقع، زمان زیادی از پیدایشمیراث غار-بهشت هی فان میگذره. عجیب نیست کهرفت این همه گوی طول عمر انباشته شده.»
«کی روزنهٔ جاودانِ فرمانروایسپس من هم میتونه گویناقوسی طول عمر تولید کنه؟»
فانگ یوان تاکاملاً حدودی مجذوب ایندستش چشمانداز شده بود.
اما میدانست که درخالص این مقطع با ایننورِ هدف فاصلهٔ زیادی دارد.
با وجود این که هر ماه سود زیادی به دست میآورد، اما آنها اندوختههای پیشین او بهبلندِ عنوان یک زامبی جاودان بودند. توسعهٔ روزنهٔ جاودانش هنوز در مرحلهٔ ابتدایی قرار داشت. تنها زمانی که تولیددرخشان منابع کافی را برای تأمین خوراکِ تمام گوهای جاودانش فراهم میکرد، این توسعههای اولیه میتوانستند کامل تلقی شوند.
فانگ یوان ناگهانرفت به سرزمین متبرکصدای لانگ یا اندیشید.
«در مقایسه با سرزمین متبرک لانگ یا، عمر غار-بهشتشدنِ هی فان خیلی کوتاهه. نیای موبلند شخصی متعلق به سیصدافکار هزار سال پیش بود، شخصیتی افسانهای از عصر باستانِ میانه!»
«غار-بهشت هی فان به اندازهٔ حدودساطع هفتصد سال گوی طول عمر داره. پستابش سرزمین متبرک لانگ یا چند سال داره؟»
با فکر کردنخودم به این موضوع،میراث چشمان فانگ یوان درخشید.
«سرزمین متبرک لانگ یا قطعاً گوی طول عمر خیلی بیشتریطنینانداز داره. جای تعجب نیست که جانِ سرزمین لانگ یا میتونهچشم مقداری از اونا رو برای تغذیهٔ گوی خرد مصرف کنه!»
فانگ یوان بلافاصلهکاملاً توانست اقدامات درباردستش آسمانی را درک کند.
در پانصد سال زندگی پیشینش، دربار آسمانی به سرزمین متبرک لانگبسیار یا حمله کرد و با وجود این که فنگ جیو گهدیوارِ را قربانی کردند، بدون هیچ درنگی به کار خود ادامه دادند.
گوی طول عمرخودم احتمالاً یکی ازمیراث دلایل اصلی بود.
با فکر کردن به آن، پیرمردهای دربار آسمانی با کمبود طول عمرسنگیِ مواجه بودند و تنها از طریق خوابیدن میتوانستند زندگی خود را حفظتابش کنند. بهراحتی میشد دید که گوی طول عمر چقدر برایشان جذابیت داشت!
نگاه فانگاوضاع یوان بهمشتم مرکز دیوار بازگشت.
این سایه، بزرگترین سایه بود.
«این در مرکزه، آیا این اشارهای بهحقیقی اینه که این گرانبهاترین گنجینه درون میراث حقیقیلرزشی هی فانه؟» قلب فانگ یوان به تپش افتاد.
او دست چپش را به سویصدای دیوار نور دراز کرد و طولیسنگیِ نکشید که آن سایه را لمس کرد.
حس یخزدگی داشت، اما سطح سایهدستش صاف نبود؛ برآمدگیها و سوراخهای زیادیناچاری داشت و مانند مشتی کنجد بود.
فانگ یواننوری سعی کرد آنخود را حرکت دهد.
بسیار سنگین بود!
قدرت یک انسانرفت معمولی نمیتوانست آنصدای را حمل کند.
فانگ یوان گوی فانی مسیر قدرت خود راتسلیم فعال کرد و پس از به دست آوردنبودم قدرت، آن را با یک دست بیرون کشید.
با دیدن این تودهٔخالص سایه، نگاهی غافلگیرانه برنورِ چهرهٔ فانگ یوان نقش بست.
این یک موجودیتخودم واحد نبود، بلکه ترکیبیحقیقی از بدنهای بیشمار بود.
گلولهای از مورچهها بود.
مورچههای سیاهی که همگی گرد هم آمده بودند تا فضایی به اندازهٔ یکبدشانسیِ لگن را پر کنند و بهشدت سنگین بودند. مورچههای سیاه بیشماری به شکلدریافتِ یک گلوله جمع شده بودند و بسیار فشرده و در هم تنیده بودند.
این مورچهها مورچههایسپید معمولی نبودند، آنهاساطع گوهای فانی بودند.
فانی بودن گوی قبلی مشکلی نداشت، زیرا گویارث طول عمر بود و از دیدگاه بسیاری ازصدای جاودانهها ارزش بیشتری نسبت به گوی جاودان داشت.
اما اینفرو هم گویسپس فانی بود؟
فانگ یواناوضاع احساس سردرگمی وکاری کمی گیجی کرد.
بر اساس دانشسپید خود، نمیتوانست تشخیص دهدکردند این کرم گو چیست.
اما بیخیالِ آن، فانگ یوان احساس کرد از آنجاببرم که این بخشی از میراث حقیقی هی فان است، حتیفضا به عنوان یک گوی فانی هم نمیتواند چیز بدی باشد.
از اینفرو رو، شروع بهلرزشی پالایش آن کرد.
گوی فانی میتوانست با استفاده ازدستش جوهر ازلی پالایش شود؛ فانگ یوان یکبدشانسیِ جاودانه بود و جوهر ازلی نامحدودی داشت.
او لایههایی از مورچههای سیاهخود را پالایش کرد و آنهانمیزد را به مالکیت خود درآورد.
تحت هدایت فانگ یوان، مورچههامیدم از هم جدا شدند ولحظهای مرکز گلوله را نمایان کردند.
«اوه؟» حالت چهرهٔ فانگ یوان تغییرصدای کرد و نگاهش تیز شد، زیراسنگیِ هالهٔ گوی جاودان را احساس کرد.
در واقع، در مرکزمشتم این گلولهٔ مورچهها چیز خوبیشدنِ وجود داشت! یک گوی جاودان!
گوهای فانی مورچهٔ معمولی سرانجام به طورکردند کامل پالایش شدند و روی زمین افتادند؛ تنهالوحِ یک گو در دستان فانگ یوان باقی ماند.
گوی جاودان!
در مقایسه با دیگر گوهای فانی مورچهٔ سیاه، چندین برابرطنینانداز بزرگتر بود. شکلی شبیه به مورچه داشت، دارای شاخک، پاهایچشم کوچک و شکمی بزرگ بود و بسیار تپل به نظر میرسید.
فانگ یوان سرسریکاملاً حدس زد: «ایندستش ملکهٔ گروه مورچههاست؟»
این گوی جاودان هالهٔ قدرتمندی داشت،ساطع در سطح بالایی قرار داشت وملایم یک گوی جاودان رتبه هفت بود.
در مورد اینخودم که چه بود،میراث فانگ یوان چیزی نمیدانست.
نمیتوانست آن را تشخیص دهد.
اما هر چه کهمشتم بود، قصد داشت ابتداتسلیم آن را پالایش کند.