---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 176: عزم فداکاری • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 176: عزم فداکاری

0

گو یوئه بو از روی جایگاه اصلی با‌بگم​ صدایی سنگین پرسید: «بزرگ فانگ یوان، حقیقت داره‌دل‌رحمی​ که تمام خانوادهٔ وانگِ پیر رو قتل‌عام کردی؟»

تمام نگاه‌ها به فانگ یوان‌برادرش​ دوخته شد؛ بزرگ جوان با‌نیز​ سردی لبخند زد: «کاملاً حقیقت داره.»

گو یوئه فانگ‌استاد​ ژنگ از شدت‌میشه​ اندوه چشمانش را بست.

او شاید گرگ‌های آذرخش بسیاری را کشته بود، اما هرگز جان‌نیز​ انسانی را نگرفته بود. و اکنون با شنیدن اعترافِ خودِ فانگ‌آدم‌های​ یوان، ناگهان احساس کرد برادر بزرگش چقدر غریبه و ناآشنا شده است.

در کنار این احساس بیگانگی، ترسی از‌می‌خوای​ روش‌های بی‌رحمانهٔ برادرش و خشمی از کشته‌کوچولو​ شدن انسان‌های بی‌گناه نیز در وجودش ریشه دواند.

تیه روئو نان اخم کرد و گفت: «فانگ‌انسان‌های​ یوان، از سلاخی کردن آدم‌های بی‌گناه هیچ عذاب‌نان​ وجدانی نداری؟ اگه مشکلی داری، می‌تونی به زبون بیاری.»

او شخصیتی به‌شدت حق‌طلب داشت‌اهریمنیه​ و بیش از هر چیزی از‌باز​ افرادی مانند فانگ یوان متنفر بود.

فانگ یوان با لحنی صادقانه گفت: «کشتم که کشتم، لزومی نمی‌بینم داستانم رو‌ریشه​ برای تو تعریف کنم. با این حال، اون موقع نمی‌دونستم وانگ ارِ گمشده یه‌اگه​ استاد گوی اهریمنیه. میشه گفت فانگ ژنگ ناخواسته پاش به این ماجرا کشیده شد.»

فانگ ژنگ چشمانش را باز کرد؛‌پوزخند​ گوشهٔ چشمانش سرخ شده بود: «برادر‌عذرخواهی​ بزرگ، نمی‌خوای چیزی به من بگی؟»

فانگ یوان پوزخند زد: «می‌خوای چی‌خشمی​ بگم؟ بهت دلداری بدم یا عذرخواهی‌ریشه​ کنم؟ ...همف، برادر کوچولو، تو خیلی دل‌رحمی.»

فانگ ژنگ دندان‌هایش را روی هم سایید و در حالی که رگ‌های مشت‌های گره‌کرده‌اش بیرون زده‌پوزخند​ بود، گفت: «لعنتی، برادر بزرگ... فکر نکن فقط چون بزرگِ خاندان شدی خیلی آدم خاصی هستی.‌گره‌کرده‌اش​ بهت می‌گم که همین الانش هم صلاحیت شکستن مرز و رسیدن به رتبه ۳ رو دارم...»

گو یوئه بو دیگر نتوانست این صحنه را تحمل‌انسان‌های​ کند و فریاد زد: «کافیه! فانگ ژنگ، برگرد سر‌اخم​ جات، این چه وضعشه که اینجا قشقرق به پا کردی؟»

کلمات او معنای دیگری در خود داشت و نشان از نارضایتی بود. تیه روئو نان متوجه این موضوع نشد، اما کارآگاه الهی تیه‌بیرون​ شوئه لنگ بی‌درنگ واکنش نشان داد؛ او قدمی به جلو برداشت و دستانش را به هم گره زد: «رئیس خاندان گو یوئه و‌نتوانست​ تمامی بزرگان، واقعاً ناشایست است که دخترم این‌گونه به تالار گفتگوی سروران هجوم آورد. این حقیر بابت این جسارت از همگی عذرخواهی می‌کنم!»

بزرگان بی‌درنگ از جا برخاستند‌برادرش​ و با تعارفات پی‌درپی گفتند‌نیز​ که تیه شوئه لنگ شکسته‌نفسی می‌کند.

حالت چهرهٔ‌گمشده​ گو یوئه بو‌اهریمنیه​ نیز آرام شد.

تیه شوئه لنگ ادامه داد: «از آنجا که برادر کوچک فانگ‌نیز​ یوان در پروندهٔ جیا جین شنگ درگیر است و یکی از مظنونین‌هیچ​ به شمار می‌رود، امیدوارم در دهکده بماند و به دهکدهٔ دیگری نرود.»

گو یوئه بو شقیقه‌هایش را مالید و آهی کشید: «خاندان گو یوئهٔ ما واقعاً امیدوار است که‌دندان‌هایش​ بتواند توضیح مناسبی به سرور جیا فو ارائه دهد. حالا که کارآگاه الهی نیز چنین درخواستی دارد، مجبورم‌هستی​ از بزرگ فانگ یوان تقاضا کنم تا پیش از رفع سوءظن‌ها دهکده را ترک نکند. امیدوارم درک کنید.»

گو یوئه بو با چهره‌ای صادقانه به‌شدن​ فانگ یوان نگاه کرد. با این حال،‌تیه​ نگاهش معانی عمیقی در خود نهفته داشت.

فانگ یوان شاید تمام خانوادهٔ وانگ پیر را کشته بود، اما آن‌ها تنها فانی‌نمی‌خوای​ بودند. چگونه ممکن بود کشتن این فانی‌ها برای یک استاد گو جرم محسوب شود؟ به‌ویژه‌حالی​ اگر این استاد گو، بزرگِ خاندان باشد. از این رو، هیچ مجازاتی در کار نبود.

فانگ یوان نگاهی به‌روش‌های​ گو یوئه بو انداخت‌شدن​ و بی‌تفاوت پاسخ داد: «بله.»

...

تیه روئو نان مشتی به درختی‌خشمی​ کوبید که باعث شد برگ‌هایش فرو‌ریشه​ بریزد و گفت: «لعنتی، بازم همین بساطه!»

او به‌شدت خشمگین بود و با دندان‌های کلیدشده گفت: «کاملاً مشخصه که یه قتله،‌نمی‌خوای​ اما اونا خودشون رو به اون راه می‌زنن و اصلاً براشون مهم نیست. پدر،‌سایید​ مگه فانی‌ها آدم نیستن؟ چرا استادان گو فکر می‌کنن حق دارن فانی‌ها رو بکشن؟»

تیه شوئه‌بیگانگی​ لنگ مانند یک‌بی‌رحمانهٔ​ مجسمه ساکت بود.

هوا تا حدودی دلگیر‌نمی‌خوای​ بود؛ باد می‌وزید و‌بگم​ برگ درختان خش‌خش می‌کرد.

تیه روئو نان ناگهان سرش‌برادرش​ را پایین انداخت و با‌نیز​ چهره‌ای درهم‌رفته گفت: «متأسفم پدر.»

او عذرخواهی کرد: «به‌گوی​ نصیحتت گوش ندادم و‌پاش​ از گوی شهود استفاده کردم.»

کارآگاه الهی آه بلندی کشید و با نگاهی ژرف به دخترش خیره‌وجودش​ شد: «آه... فرزندم، تو هم مثل جوونیای من، کینهٔ عمیقی نسبت به پلیدی‌وجدانی​ داری و سرشار از حس حق‌طلبی هستی. خوشحالم، اما در عین حال نگرانم.»

«چرا نگرانی؟»

کلمات تیه شوئه لنگ سرشار از تجربه بود: «آرمان‌های تو خیلی بزرگ‌تر از آرمان‌های اون زمانِ منه. وقتی هم‌سن تو بودم، بزرگ‌ترین آرزوم این بود‌نداری​ که تمام مجرما رو دستگیر کنم و برج سرکوب اهریمن رو ازشون پر کنم. اما تو، تو می‌خوای همه با هم برابر باشن، می‌خوای با‌حال​ استادان گو و فانی‌ها یکسان رفتار بشه تا قانون و نظم تو کل دنیا برقرار بشه. چنین آرمان‌ها و اهدافی بیش از حد بزرگ و سنگینن.»

تیه روئو نان با هیجان گفت، در حالی که چشمانش غرق در امید به آینده بود: «اما پدر، این چیزایی که بهش می‌گن‌همف​ قانون، انصاف و عدالت... اگه با همه یکسان رفتار نکنیم، دیگه چه معنایی دارن؟ اگه جوونا رؤیاهای بزرگ نداشته باشن، پس چطور میشه‌می‌گم​ بهشون گفت جوون؟ من باور دارم که همه‌چیز به تلاش خودمون بستگی داره. تا وقتی که تمام تلاشم رو بکنم، رسیدن بهش غیرممکن نیست!»

تیه شوئه لنگ مدتی طولانی سکوت کرد و سپس گفت: «روزی می‌رسه که خودت متوجه‌تیه​ می‌شی. اما همین هم خوبه، جوونا باید مسیرشون رو خودشون طی کنن. شکست‌ها باعث می‌شن‌می‌تونی​ پخته‌تر بشی. پدرت دیگه دخالت نمی‌کنه. فقط امیدوارم بتونی همون‌طوری که دوست داری زندگی کنی!»

سپس نامه‌ای بیرون‌سرخ​ آورد و به‌پوزخند​ تیه روئو نان داد.

تیه روئو نان نامه‌بی‌رحمانهٔ​ را باز کرد و بی‌درنگ‌بی‌گناه​ غرق در شادی شد: «این...؟!»

این نامه از طرف جیا فو بود و تمام اطلاعات مربوط به پروندهٔ جیا جین شنگ در آن ثبت شده بود؛ از جمله اینکه چگونه‌خیلی​ فانگ یوان با قمار سنگ، کرم شراب را به دست آورد، چگونه از گوی نجیب‌زادهٔ بامبو برای بازجویی از فانگ یوان استفاده شد، و حتی‌شکستن​ قیمت‌های پیشنهادی فانگ یوان در دومین بازدید کاروان که در آن استعداد تجاری خود را نشان داد و پیشنهاد استخدام جیا فو را دریافت کرد.

تیه روئو نان محتوای مربوط به‌برادرش​ «قیمت‌های پیشنهادی فانگ یوان» را چندین‌وجودش​ بار خواند؛ نگاهش لحظه‌به‌لحظه درخشان‌تر می‌شد.

تیه روئو نان با خود زمزمه کرد: «این فانگ یوان نه تنها روش‌های بی‌رحمانه‌ای داره، بلکه ذاتش هم‌سایید​ سنگدله و حتی می‌تونه نقشه‌های عمیقی بکشه. شهودم بهم می‌گه که اون خیلی مشکوکه. اگه واقعاً قاتل باشه، باید‌همین​ حداقل یه کم می‌ترسید. اما گوی نجیب‌زادهٔ بامبو هیچ واکنشی به دروغ‌هاش نشون نداد، چطور این کار رو کرده؟»

تیه شوئه‌ترسی​ لنگ پرسید:‌بی‌رحمانهٔ​ «برنامهٔ بعدی‌ت چیه؟»

تیه روئو نان با اشتیاق پاسخ داد: «پدر، زمان زیادی از مرگ جیا جین شنگ می‌گذره. همه‌چیز مشکوک و پر از معماست. تا الان نه جسدش پیدا شده و نه حتی‌مشت‌های​ تونستیم محل مرگش رو حدس بزنیم. این پرونده بیش از حد تمیزه و هیچ سرنخی به دست نمیده، جز اینکه فانگ یوان بزرگ‌ترین مظنون ماست. با اینکه ردِ وانگ اِر قطع‌برگرد​ شده، هیچ مدرکی هم برای اثبات قاتل بودنِ فانگ یوان وجود نداره. اما چون سرنخ دیگه‌ای نداریم، فقط می‌تونم به شهودم تکیه کنم و همین فانگ یوان رو زیر نظر بگیرم!»

تیه شوئه لنگ‌ترسی​ پرسید: «حس می‌کنی‌برادرش​ فانگ یوان مشکوکه؟»

تیه روئو نان بی‌درنگ گفت: «بی‌نهایت مشکوکه! فانگ یوان آشکارا فقط استعداد درجه C داره، اما چرا سرعت تزکیه‌اش از فانگ ژنگ بیشتره؟ شاید بشه گفت کرم شراب و گوی یادگار بهش کمک کردن، ولی این سرعت باز هم خیلی بالاست. خاندان گو یوئه شاید متوجه هیچ‌چیزِ غیرعادی‌ای نشده باشن، اما این مصداق بارزِ همون ضرب‌المثله که می‌گه "ناظرِ بیرونِ گود، بهتر از افرادِ درونِ گود می‌بینه". این اولین موردِ مشکوکه.»

او ادامه داد: «علاوه بر این، یه نکتهٔ مشکوکِ دیگه هم هست؛ بختِ او. اون برای اولین‌اخم​ بار تو عمرش سنگ قمار خرید؛ شش تا سنگ طلای بنفش خرید و تونست دو تا گوی‌حق‌طلب​ زنده از توشون دربیاره؛ یه وزغ پوست‌گِلی و یه کرم شراب. این بختِ خوب زیادی غیرطبیعی نیست؟»

تیه شوئه لنگ‌استاد​ سر تکان داد:‌میشه​ «درسته، ادامه بده.»

«این فانگ یوان در ظاهر آدمِ عادی‌ایه، اما اگه دقیق‌تر بررسیش کنیم، می‌بینیم که معماهای اطرافش مثل مهِ غلیظی هستن که کوه رو‌هیچ​ پوشونده. خیلی از چیزهایی که ناخواسته ازش سر زده، آدم رو به فکر وامی‌داره. مثلاً تکنیکِ شکافتنِ سنگش؛ اون واقعاً از گوی مهتاب برای‌داستانم​ شکافتن سنگ‌ها استفاده کرد و این کار رو بدون آسیب رسوندن به هسته انجام داد. چنین کنترل ظریفی برای یه دانش‌آموز واقعاً غیرقابل‌تَصوره... وایسا!»

با کشفِ موضوعی جدید، برقی تیز‌پوزخند​ و درخشان در چشمانِ تیه روئو‌عذرخواهی​ نان درخشید و او مکث کرد!

نگاهش روی سطری از کلماتِ‌برادرش​ نامه قفل شد و هرچه‌نیز​ بیشتر نگاه می‌کرد، چشمانش درخشان‌تر می‌شد.

پس از مدتی طولانی، ناگهان سرش را‌ناخواسته​ بالا آورد و با هیجان گفت: «پیداش‌نمی‌خوای​ کردم. این فانگ یوان یه مشکلِ بزرگ داره!»

...

عطر چایِ درون فنجان همراه‌بگی​ با بخار به هوا برخاست‌دلداری​ و در فضای اتاقِ مطالعه پیچید.

فانگ یوان فنجان چای را در دست گرفت، برگ‌های شناورِ چای‌وجودش​ را با فوت کنار زد و چای داغ را نوشید. پس‌هیچ​ از آن، با آسودگی هوای کدرِ درونِ سینه‌اش را بیرون داد.

با دیدنِ رفتارِ آسوده‌خاطرِ فانگ یوان، گو یوئه مو‌ماجرا​ چن تمام تلاشش را کرد تا خشمش را مهار‌بگم​ کند، اما برجسته شدنِ رگ‌های پیشانی‌اش را حس می‌کرد.

پیش از این، فانگ یوان بهای گزافی طلب کرده بود‌بی‌گناه​ و او با خشم، مرد جوان را از خانه‌اش بیرون‌سلاخی​ انداخته بود. اما امروز، چاره‌ای جز دعوتِ دوبارهٔ فانگ یوان نداشت.

تمامِ این‌ها صرفاً به این دلیل بود که شرایط، قدرتمندتر از انسان‌هاست. جناح یائو از هر طرف او را‌حالی​ تحت فشار قرار داده بود و مسئلهٔ سقوطش به رتبه دو، دیر یا زود برملا می‌شد. جناح مو در خطری‌صلاحیت​ قریب‌الوقوع قرار داشت؛ آن‌ها فوراً به بزرگی نیاز داشتند تا به‌عنوان داماد وارد خانواده شود و اوضاع را تثبیت کند.

گو یوئه مو چن در دل لعنت فرستاد: «این حروم‌زاده خیلی پسته، چه خواسته‌های نجومی‌ای داره. واقعاً فکر کرده جناح مویِ‌آدم‌های​ من تو طلا غلت می‌زنه؟» اما در ظاهر لبخند گرمی بر لب نشاند و با لحنی مذاکره‌جویانه گفت: «بزرگ فانگ یوان،‌صادقانه​ قیمتی که دادی خیلی بالاست، خیلی بیشتر از چیزیه که جناح موی من بتونه از پسش بربیاد. می‌تونی یکم کمش کنی؟»

فانگ یوان نگاهی گذرا به گو یوئه مو‌پاش​ چن انداخت. این پیرمرد که می‌دانست کِی باید‌پوزخند​ کوتاه بیاید و کِی امتیاز بگیرد، شایستهٔ احترام بود.

در واقع، وضعیتِ‌ترسی​ کنونیِ خودش هم‌برادرش​ داشت به هم می‌ریخت.

پدر و دخترِ خانوادهٔ تیه داشتند او را به گوشه‌ای می‌راندند. اگر مشخص می‌شد‌کوچولو​ که او جیا جین شنگ را کشته است، خاندان گو یوئه قطعاً برای فرونشاندنِ‌فقط​ خشمِ خانوادهٔ جیا و همچنین حفظِ تجارتِ سالانه با کاروانِ آن‌ها، او را تحویل می‌داد.

اکنون تقریباً لحظهٔ حساس فرا رسیده بود، بنابراین فانگ یوان لحنش را نرم‌تر کرد: «پس سی درصد‌اخم​ کمش می‌کنیم. اما یه شرط داره، باید حسن‌نیتت رو نشون بدی و چهل هزار سنگ ازلی رو‌حق‌طلب​ پیشاپیش پرداخت کنی. همچنین باید یه گوی چدن و یه گوی علفِ پس از مرگ هم بهم بدی.»

با شنیدنِ این حرف، گو یوئه مو چن نتوانست جلوی خودش را بگیرد و میانِ ابروانش را ماساژ‌بگم​ داد. او با صدایی گرفته پاسخ داد: «گوی چدن رو بهت می‌دیم، اما انبارِ جناح مو هیچ گوی‌فکر​ علفِ پس از مرگی نداره. چهل هزار سنگ ازلی رو هم نمی‌تونیم یک‌جا پرداخت کنیم، قسطی بهت می‌دیم.»

فانگ یوان می‌دانست که این روباهِ پیر‌خشمی​ حقیقت را نمی‌گوید، اما به‌خوبی آگاه بود که‌تیه​ زیاده‌روی در سخت‌گیری ممکن است نتیجهٔ عکس بدهد.

فانگ یوان پیش از آنکه راهش را بکشد و برود، این کلمات را‌همف​ بر جای گذاشت: «مشکلی نیست. اول صبر می‌کنم تا اونا رو بفرستی، بعد‌فکر​ می‌تونیم دربارهٔ ازدواج حرف بزنیم. قبل از اون، هیچ تضمینی برای وفاداریم نمی‌دم.»

اتاق مطالعه‌ترسی​ بار دیگر در‌برادرش​ سکوت فرو رفت.

پس از مدتی طولانی،‌گوی​ گو یوئه مو چن‌پاش​ ناگهان گفت: «می‌تونی بیای بیرون.»

دری مخفی باز شد و دختر جوانی‌خشمی​ بیرون آمد. ردِ اشک بر گونه‌هایش نشسته‌دواند​ بود و چشمانش از گریه سرخ شده بود.

او که گو‌سرخ​ یوئه مو یان بود،‌می‌خوای​ ادای احترام کرد: «پدربزرگ.»

گو یوئه مو چن آهی کشید: «خودت‌شدن​ هم از وضعیتِ خانواده باخبری. مو یان، خانوادهٔ‌روئو​ ما به فداکاریِ تو نیاز داره، درک می‌کنی؟»

دختر جوان هق‌هقی‌استاد​ کرد و سرش‌میشه​ را پایین انداخت: «بله.»

در هیچ کجای دنیا، چیزی به نام ناهار مجانی وجود ندارد. حتی فانگ‌ریشه​ یوان نیز به‌عنوان بزرگ خاندان، قدرت زیادی را وقفِ خاندان کرده بود. تنها‌نداری​ تفاوت این بود که میزانِ پرداخت یا دریافتِ هر فرد، با دیگری تفاوت داشت.

حتی کودکانی که با قاشق طلایی در دهان متولد می‌شدند‌دلداری​ نیز نمی‌توانستند آزادانه از امتیازاتشان لذت ببرند. آن‌ها با دریافتِ پرورش‌مشت‌های​ و حمایتِ خانواده، باید عزمِ فداکاری را نیز در خود می‌پروراندند.

و این عزم، از‌بی‌رحمانهٔ​ پیش در وجودِ گو یوئه‌بی‌گناه​ مو یان شکل گرفته بود.

او کوچک‌ترین احساسی به فانگ یوان نداشت، بلکه حتی نسبت‌کشیده​ به او نفرت و انزجار نیز حس می‌کرد. اما می‌دانست که‌بدم​ به خاطرِ خانواده‌اش باید با او ازدواج کند و همسرش شود!

ناولها | novelha.net