---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1737: قدم‌زدنی در پارک • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1737: قدم‌زدنی در پارک

0

هنگامی که تاریکیِ هولناکِ دروازهٔ کابوس واقعیت را از هم درید، نور خورشید رنگ باخت و به شکلی غریب تیره و تار‌لبخندی​ گشت؛ چنان‌که گویی رنگ از رخسارِ جهان پریده باشد. تندبادی سرد پهنهٔ پوشیده از برفِ پارک را درنوردید؛ گویی خودِ آسمان به‌نگاهی​ درونِ آن شکافِ سیاه کشیده می‌شد. لحظه‌ای بعد، موجِ انفجاریِ وهم‌آور از روی سربازان عبور کرد و آنان را به تلوتلو خوردن واداشت.

شنل سفیدِ نِف در باد به‌پرمعنیه​ رقص درآمد، اما هیچ‌یک از آن‌کرده​ چهار قدیس از جای خود تکان نخوردند.

برای لحظه‌ای، سینت تنها موجودی بود که در کانونِ برخورد حرکت‌خجالت‌زده​ می‌کرد. او با قدم‌هایی استوار به سوی دروازه پیش می‌رفت و‌پشت​ قامتِ باوقارش، حسی از سرنوشتی محتوم، سرد و بی‌تفاوت را ساطع می‌کرد.

کای ثانیه‌ای به پشتِ‌اما​ سرِ او خیره ماند و‌خود​ سپس گلویش را صاف کرد.

کای به حرف آمد: «پژواکتون واقعاً معرکه‌ست، سرور سایه. خوش‌تیپ هم هست... چه طراحیِ زرهِ شیک و مینیمالی...‌وایسا​ تمِ تک‌رنگ داره، اما به جای اینکه خسته‌کننده باشه، غنی و پرمعنیه. چه استفادهٔ زیبایی از فرم و‌می‌ریم​ تنوعِ بافت کرده تا نبودِ یه پالتِ رنگیِ پویا رو جبران کنه... واقعاً بی‌نظیره! وایسا... داشتم چی می‌گفتم؟»

لحظه‌ای مکث کرد‌خسته‌کننده​ و سپس با‌پرمعنیه​ لبخندی خجالت‌زده افزود:

«آها درسته. منظورم این بود که... پژواکتون می‌تونه هیولاها رو‌لبخندی​ معطل کنه و شتابشونو بگیره. ما هم پشت سرش می‌ریم‌شتابشونو​ و وقتی ازش رد شدن، با موجوداتِ کابوس درگیر می‌شیم.»

سانی نگاهی به‌درآمد​ او انداخت و سرش‌قدیس​ را کمی کج کرد.

پرسید: «...ازش رد بشن؟»

کای که‌اینکه​ نمی‌دانست چه بگوید،‌غنی​ کمی تردید کرد.

«آره... هر چی باشه احتمال زیادی هست که این‌مکث​ دروازه به درجهٔ سه برسه. حتی اگه یه پژواکِ‌هیولاها​ متعالی هم باشه... بازم ممکنه براش یکم سخت بشه.»

سانی پشتِ نقاب لبخندی زد.

گفت: «فقط تماشا کن.»

روی برگرداند و به سینت خیره‌پرمعنیه​ شد. کای، نفیس و مورگان چاره‌ای نداشتند‌نبودِ​ جز اینکه کارِ او را تکرار کنند.

در حقیقت، سانی کمی احساس معذب‌بودن می‌کرد؛ اینکه‌می‌گفتم​ همان‌جا ایستاده بود و در حالی که سینت‌این​ تمام کارها را به دوش می‌کشید، هیچ کاری نمی‌کرد...

دوست داشت صندلیِ سایه را فرابخواند و بنشیند، اما متأسفانه آن صندلی‌برای​ معمولاً پشتِ پیشخوانِ پذیرشِ «فروشگاهِ درخشان» قرار داشت. هر کسی که پایش‌دروازه​ به سالن غذاخوری باز شده بود، می‌توانست در یک نگاه آن را بشناسد.

(پس ظاهراً‌باشه​ باید همین‌طور‌پرمعنیه​ معذب وایسم.)

آن بیرون و پیشِ رویِ آن‌ها، نخستین موجود از میانِ موجوداتِ کابوس از شکافِ تاریکِ دروازهٔ کابوس پدیدار گشت.‌بی‌نظیره​ جانوری غول‌پیکر با بدنی متورم بود؛ عضلاتی رعب‌آور به نرمی زیرِ پوستِ خاکستری و زمختش حرکت می‌کرد. پاهای عقبیِ‌می‌ریم​ این پلیدی، رشدنیافته به نظر می‌رسید، اما اندام‌های جلویی‌اش به طرزِ مضحکی غول‌آسا بود و به تنه‌های ناهموارِ درختان می‌مانست.

دو عاجِ درنده، به‌کنه​ بلندیِ نیزه، از آرواره‌اش به‌مکث​ سمتِ بالا انحنا یافته بود.

جانور غرشِ کرکننده‌ای سر داد‌هیچ‌یک​ و به جلو یورش برد؛ زمین‌نخوردند​ از گام‌های سنگینش به لرزه درآمد.

سینت قدم‌هایش را کند نکرد. تنها سپرش‌فرم​ را پایین آورد و در میانهٔ راه،‌پویا​ سینه‌به‌سینه به پیشوازِ یورشِ آن پلیدی رفت.

در لحظهٔ بعد...

عاج‌های هولناک به سپرِ عقیقِ سیاه برخورد کردند و در هم شکستند. سپس نوبتِ سرِ جانور بود. جمجمه‌اش همچون کدویی گندیده متلاشی شد‌سرش​ و موجی سرخ‌رنگ را بر پهنهٔ برف پاشید. پلیدیِ غول‌پیکر با سپر برخورد کرد و رویِ سطحِ آن به توده‌ای گوشتی و له‌شده‌اگه​ بدل گشت. لحظه‌ای بعد، سینت با تکانِ نرمِ مچِ دستش، آن را به کناری افکند تا لاشهٔ بی‌جان و خونینش نقشِ زمین شود.

گویی آن جانور، سینت‌اما​ را ابزاری برای خودکشیِ‌جای​ خویش قرار داده بود.

کای که‌باشه​ کنارِ سانی ایستاده‌استفادهٔ​ بود، پلک زد.

نفیس که پیش از این نیز آن سایهٔ کم‌حرف را دیده‌بافت​ بود، هیچ نشانی از غافلگیری در چهره نداشت. مورگان زیرک‌تر از‌می‌گفتم​ آن بود که واکنشی نشان دهد، اما نگاهش کمی برنده‌تر شده بود.

سانی لبخندی زد.

جلوی دروازه، موجوداتِ کابوسِ بیشتری از دلِ آن تاریکیِ هولناک‌تکان​ زاده می‌شدند. سیلابی از هیولاها که به نظر می‌رسید هر‌می‌کرد​ کدامشان آن‌قدر قدرت دارند که یک خودروی زرهی را تکه‌تکه کنند.

سرانجام به نظر‌غنی​ رسید سینت به آن‌ها‌فرم​ توجه نشان داده است.

شمشیرش را محکم در دست فشرد، به جلو خیز برداشت و به‌کرده​ هاله‌ای تاریک و محو بدل گشت. از نقطه‌ای که پایش را بر‌لبخندی​ زمین کوبیده بود، ابری از برف، یخ و خاکِ شکافته‌، به هوا برخاست.

تا سربازان بخواهند این صحنه‌بی‌نظیره​ را درک کنند، او دیگر‌لبخندی​ به میانِ پلیدی‌ها رسیده بود.

در نگاهِ آنان، گویی طوفانی از تاریکی بر سیلِ موجوداتِ کابوس نازل شده بود؛ طوفانی که گوشت را از استخوان می‌درید و‌استوار​ به سرعت در میانِ غباری از خون، به رنگِ سرخ درمی‌آمد. همهمه‌ای از زوزه‌ها فضا را پر کرد و بارانی از اجسادِ‌آمد​ تکه‌تکه‌شده بر پهنهٔ برف بارید؛ برفی که به سرعت رنگِ خون به خود گرفت و زیرِ حرارتِ این خشونتِ دهشتناک ذوب شد.

البته، آن چهار متعالی‌پرمعنیه​ می‌توانستند جریانِ نبرد را‌تنوعِ​ به وضوح دنبال کنند.

در چشمانِ‌اینکه​ آنان، صحنه کاملاً‌غنی​ متفاوت جلوه می‌کرد.

آن‌ها به جای طوفانی از تاریکیِ محو، سینت را می‌دیدند که شمشیرش را با ظرافتی‌منظورم​ مورمورکننده تاب می‌داد و با هر حرکت، محصولی از جان‌ها را درو می‌کرد. شمشیرزنی‌اش استوار و‌سانی​ دقیق بود؛ هر قدمش حساب‌شده، و هر ضربه‌اش با کاراییِ بی‌نقص و مرگی گریزناپذیر همراه بود.

شمشیرِ سیاه بالا می‌رفت و فرود می‌آمد، و پلیدی‌ها را به دو نیم می‌شکافت. سپرِ‌موجودی​ عقیقِ سیاه تاب می‌خورد، جمجمه‌هایشان را در هم می‌کوبید و استخوان‌هایشان را در هم می‌شکست. شمشیر‌محتوم​ به تیغهٔ بی‌رحمِ یک گیوتین می‌مانست و سپر، همچون دیواری نفوذناپذیر از سنگِ صیقلیِ سیاه بود.

قدیسه چنان بی‌رحم بود که حتی در محاصرهٔ هیولاها و اهریمنان، همچون زادهٔ حقیقیِ‌پویا​ جهنم به نظر می‌رسید. با وجود کشتار هولناکی که به راه انداخته بود، زره تاریکش‌می‌تونه​ کاملاً تمیز باقی ماند و حتی یک قطره خون متعفن بر سطح عقیق سیاهش ننشست.

هنر رزمیِ ترسناک و در عین حال زیبایش به رقصی‌تنوعِ​ برازنده می‌مانست که به او اجازه می‌داد بدون آلوده شدن‌وایسا​ به پلیدیِ آن‌ها، از میان اجسادِ در حال سقوط عبور کند.

موجِ پلیدان به او برخورد کرد و‌داشتم​ با لرزشی متوقف گشت، و درست پیش چشمانِ‌منظورم​ بهت‌زدهٔ سربازان، در غباری از خون حل شد.

مورگان نفس عمیقی کشید.

«سرور سایه،‌باشه​ این پژواکِ‌پرمعنیه​ شما... بدجوری ترسناکه.»

کای آرام سر تکان داد.

«آره، واقعاً.‌پویا​ حتماً خیلی‌کنه​ برات عزیزه.»

سانی نگاه کوتاهی به آن‌ها‌هیچ‌یک​ انداخت و سپس برگشت تا‌تکان​ رو به دروازهٔ کابوس بایستد.

«...راستش، اون‌باشه​ دومین خدمتکارِ‌پرمعنیه​ ضعیفِ منه.»

از نظر فنی این حرف حقیقت داشت؛ هر چه باشد، در میان سایه‌هایش، تنها‌پالتِ​ مقلد شگفت‌انگیز از نظر رتبه و رده پایین‌تر از قدیسه بود. البته سانی روی‌درسته​ زنده ماندن هیچ‌یک از سایه‌های دیگرش در نبرد با قدیسهٔ عقیق سیاه شرط نمی‌بست.

حتی مطمئن نبود که اگر کار‌وایسا​ به جاهای باریک بکشد، خودش بتواند از‌آها​ چنین نبردی جان سالم به در ببرد.

با خیره شدنِ کای‌اما​ با چشمانی گشاد، سانی‌جای​ پشت نقابش لبخند زد.

«دومین... ضعیف؟»

سانی سر تکان داد.

«هر چی باشه، من نسخهٔ‌بی‌نظیره​ اصلی‌ش رو وقتی خفته بودم‌لبخندی​ کشتم. خیلی وقت پیش بود.»

رنگ از‌رقص​ رخسار کماندار‌اما​ زیبارو پرید.

«خـ-خفته؟ تو‌باشه​ اونو... وقتی‌پرمعنیه​ خفته بودی کشتی؟»

سانی لحظه‌ای سکوت‌خسته‌کننده​ کرد و سپس‌پرمعنیه​ شانه بالا انداخت.

«آره. الان که فکرشو می‌کنم، بین‌وایسا​ موجودات کابوسی که تو دوران خفته‌افزود​ بودنم کشتم، اون یکی از ضعیف‌ترین‌ها بود.»

آن زمان، قدیسه تنها یک هیولای بیدارشده بود و سانی پلیدانِ بسیاری را با رتبه و ردهٔ‌کانونِ​ بالاتر در ساحل فراموش‌شده از پای درآورده بود... از جمله یک شیطان بزرگ. پس اگر تنها قدرتِ خالص‌ثانیه‌ای​ در نظر گرفته می‌شد، قدیسه واقعاً در رده‌های پایینِ موجوداتی قرار می‌گرفت که او در آنجا کشته بود.

کای دهانش را‌غنی​ باز کرد، سپس بست‌فرم​ و دوباره باز کرد.

سرانجام، در حالی که‌باشه​ نمی‌دانست چه بگوید، با‌زیبایی​ حالتی خشک رویش را برگرداند.

سانی در دل خندید.

«آه! دلم واسه‌درآمد​ سر کار گذاشتن این‌قدیس​ یارو تنگ شده بود!»

جلوی دروازهٔ کابوس، قدیسه‌پرمعنیه​ موج اول پلیدان را‌تنوعِ​ بی‌رحمانه محو کرده بود.

...همین سرنوشت در انتظار موج دوم و‌استفادهٔ​ سوم نیز بود. حتی یک موجود کابوس نتوانست‌رنگیِ​ از تیغِ او جان سالم به در ببرد.

با تماشای صحنهٔ این‌کنه​ کشتارِ مورمورکننده، سانی غرق‌می‌گفتم​ در اندکی دلتنگی شد.

او اولین باری را که با یک دروازهٔ کابوس روبه‌رو شده بود، به‌سینت​ وضوح به یاد آورد. اینکه چقدر ناامیدانه جنگیده بود و مهارِ موجِ پلیدان چقدر‌قامتِ​ غیرممکن به نظر می‌رسید. در نهایت، اگر رسیدنِ به‌موقعِ جت نبود، او شکست می‌خورد.

اما این بار... دستهٔ دروازه یک رتبه بالاتر از دروازه‌ای بود که در نقش مانگرل از آن دفاع‌وایسا​ کرده بود. با وجود این، سانی حتی مجبور نشد انگشتی تکان دهد. تنها یکی از سایه‌هایش برای مهار‌می‌ریم​ این تهدید کافی بود و او حتی نیازی نداشت تا تقویتِ کاملِ تمامِ سایه‌هایش را به او ببخشد.

زمانِ زیادی گذشته و چیزهای زیادی‌پرمعنیه​ تغییر کرده بود. برخی به سوی‌کرده​ بهبودی و برخی به سوی تباهی.

همان‌طور که نگهبانِ دروازه سرانجام‌بی‌نظیره​ از شکاف بیرون آمد، سانی پنهانی‌خجالت‌زده​ نگاهی به نفیس و کای انداخت.

موجود به کوهی از گوشتِ خاکستری می‌مانست؛ پیکرِ غول‌پیکرش آکنده‌تکان​ از عضلاتِ برآمده، عاج‌های تیز، نیزه‌های خونین و زرهِ استخوانیِ هولناکی‌قدم‌هایی​ بود. هیولا خشمگینانه غرید و تمامِ پارک را به لرزه درآورد.

از ظاهرش پیدا‌غنی​ بود که یک‌زیبایی​ ستمگر فاسد است.

قدیسه که بر تپه‌ای از اجساد ایستاده بود، نگاهی به آن انداخت و‌نبودِ​ سرانجام لازم دید تا تاریکیِ عنصری را از قلبش فرا بخواند. هاله‌ای تاریک‌افزود​ شمشیرِ سیاهش را در بر گرفت و سرمایی گزنده بر تیرهٔ پشتِ سانی دوید.

چشمانِ یاقوتی‌اش‌پویا​ با نوری سرخ‌بی‌نظیره​ و خشمگین درخشید.

ستمگر به جلو یورش‌اما​ برد و هم‌زمان، تیغِ‌جای​ سیاه جهان را شکافت.

«...حالا کی داره خودنمایی می‌کنه؟»

خطی باریک به آرامی روی پیکرِ قدرتمندِ پلیدِ غول‌پیکر‌فرم​ پدیدار گشت و آن را تمیز به دو نیمهٔ عمودی‌بی‌نظیره​ تقسیم کرد. سپس، خون به آرامی از آن بیرون زد.

ستمگر تلوتلو خورد و سپس به‌وایسا​ آرامی روی زمین فرو ریخت؛ پیکرش‌افزود​ به دو تکهٔ خونین از هم پاشید.

دستبندِ دستیار‌رقص​ در گوشِ سانی‌هیچ‌یک​ به صدا درآمد:

[شما یک‌باشه​ ستمگر فاسد را‌استفادهٔ​ از پای درآورده‌اید.]

[سایهٔ شما قدرتمندتر می‌شود.]

این‌ها تنها قطعاتی بودند‌کنه​ که سانی از این‌می‌گفتم​ نبرد دریافت کرده بود.

با نگاه به لاشه‌های موجوداتِ کابوسِ‌چهار​ قتل‌عام‌شده که در پارکِ ناگهان ساکت‌شده‌برای​ روی هم تلنبار شده بودند، آهی کشید.

«چه اسرافی.»

قدیسه با بی‌تفاوتی به تکه‌های‌غنی​ خونینِ ستمگرِ مرده خیره شد، سپس‌بافت​ برگشت و نگاهی به سانی انداخت.

با دریافتِ تأییدِ او،‌کنه​ قدمی به عقب برداشت‌می‌گفتم​ و در سایه‌ها حل شد.

چند لحظه بعد، سایه‌های «ترسناک» و «دیوانه» در سکوت به سوی او‌برای​ بازگشتند و با «شیطون» ترکیب شدند؛ سایه‌ای که تمام این مدت تظاهر‌دروازه​ می‌کرد یک سایهٔ معمولی است و آسوده‌خاطر روی زمینِ زیر پایش آرمیده بود.

سانی به مورگان‌غنی​ نگاه کرد و‌زیبایی​ لحظه‌ای ساکت ماند.

«عذر می‌خوام. سعی می‌کنم‌باشه​ یه وقت دیگه بهت فرصت‌فرم​ بدم تا مهارت‌های منو ببینی.»

ناولها | novelha.net