---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 229: استراحت و تجدید قوا در آبادی • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 229: استراحت و تجدید قوا در آبادی

0

با دیدن اینکه فانگ یوان به‌پرداخت​ سوی اجساد پلنگ‌های تاریک می‌رود، بای‌ثروت​ نینگ بینگ نتوانست کنجکاوی‌اش را پنهان کند.

او را دید که چمباتمه‌حرکت​ زد و با دستانش اطراف‌جانور​ گوش‌های پلنگ‌های تاریک را جستجو می‌کند.

پس از مدتی، فانگ یوان دو برگ‌گوش‌هایشان​ بنفشِ ظریف را از گوش چپ پلنگ‌می‌کردند​ نر و گوش راست پلنگ ماده بیرون کشید.

این گوی پنهان‌سازی نفس بود.

یک گوی علفیِ رتبه ۳؛ استادان گو می‌توانستند با‌آورد​ استفاده از آن، هاله و سطح تزکیه‌شان را پنهان‌بدین​ کنند. تا حدودی، این قابلیتی برای استتار به شمار می‌رفت.

تقریباً تمام پلنگ‌های تاریک، یک گوی پنهان‌سازی نفس در گوش‌هایشان داشتند. با وجود این، پلنگ‌های تاریک‌به‌شدت​ همواره به صورت جفتی حرکت می‌کردند و دست‌کم در سطح شاه هزار جانور بودند. آن‌ها در‌چندان​ حملات غافلگیرانه خبره و به‌شدت چابک بودند؛ از این رو، شکارشان کاری بسیار پردردسر و خطرناک بود.

افزون بر این، پلنگ‌های تاریک مختصِ کوه زی یو‌وجود​ بودند. به همین دلیل، این حقیقت که گوی پنهان‌سازی‌جانور​ نفس در گوش آن‌ها یافت می‌شود، هنوز چندان شناخته‌شده نبود.

در صد و پنجاهمین سال از زندگی پیشینِ فانگ یوان، شخصیتی از جناح حق با لقب «شاه‌شکار»،‌غافلگیرانه​ سون گان، ظهور کرد. او نخستین کسی بود که بی‌رویه به شکار پلنگ‌های تاریک پرداخت تا گوی‌هنوز​ پنهان‌سازی نفسِ آن‌ها را به دست آورد و با فروششان در بازار، ثروت هنگفتی به هم زد.

پس از او، استادان گوی بی‌شماری برای کسب ثروت‌آورد​ به کوه زی یو هجوم آوردند. بدین ترتیب، تنها‌بدین​ در عرض چند سال، نسل پلنگ‌های تاریک به‌کلی منقرض شد.

با این حال در مقطع‌حرکت​ کنونی، کوه زی یو همچنان منطقه‌ای‌بودند​ دورافتاده و منزوی به شمار می‌رفت.

در این مکان، روزها امن و شب‌ها به‌شدت خطرناک‌وجود​ بود. هیچ خاندانی در اینجا سکونت نداشت، اما شکلِ‌جانور​ اولیه‌ای از یک خاندان به چشم می‌خورد؛ یک آبادی.

فانگ یوان علف گوش ارتباط با زمین‌جفتی​ را برای شناسایی در اختیار نداشت، اما‌بودند​ خوشبختانه دو گوی پنهان‌سازی نفس نصیبشان شده بود.

فانگ و بای با تکیه‌شکار​ بر این گو توانستند از خطرات‌بازار​ بسیاری جان سالم به در ببرند.

آن‌ها قصد نداشتند از کوه زی یو بالا بروند؛ قدرت کنونی‌شان برای عبور از جنگل‌های معمولی کفایت‌چابک​ می‌کرد، اما برای نفوذ به اعماق کوهستان‌های نامدار و رودهای عظیم کافی نبود. حتی خاندان بای نیز‌نبود​ برای کاوش در چنین مناطقی باید بهای گزافی می‌پرداخت، چه رسد به فانگ و بای در وضعیت فعلی‌شان.

آن‌ها کوه زی یو را دور‌تمام​ زدند و به مسیر خود ادامه دادند.‌حرکت​ پس از دو روز، راهی کوهستانی یافتند.

این راهی دست‌ساز بود و بسیار امن‌تر از جنگل‌ها‌می‌کردند​ به نظر می‌رسید. البته، اگر بخت با کسی یار‌خبره​ نبود، همچنان ممکن بود با موقعیت‌های خطرناکی روبه‌رو شود.

فانگ و بای در امتداد راه کوهستانی‌نفسِ​ پیش رفتند، تا اینکه در هنگام غروب،‌بی‌شماری​ ستون باریکی از دود را به چشم دیدند.

آن دو نگاهی به یکدیگر انداختند و‌دست‌کم​ قدم‌هایشان را تندتر کردند. طولی نکشید که آبادیِ‌خبره​ کوچکی را در دلِ گودالی کوهستانی مشاهده کردند.

آبادی با دیوارهای سنگیِ کوتاهی احاطه شده بود و نگهبانانی در چند نقطهٔ‌حرکت​ آن ایستاده بودند. اکنون غروب فرا رسیده بود و کشاورزان در حالی که‌شکارشان​ کج‌بیل‌ها و دیگر ابزارهای زراعی را بر دوش داشتند، دسته‌دسته به آبادی بازمی‌گشتند.

با این وجود، تمامی‌وجود​ آن‌ها افراد فانی بودند‌حرکت​ و جای هیچ‌گونه نگرانی نبود.

فانگ یوان به‌کسی​ سوی آبادی به راه‌نفسِ​ افتاد و گفت: «بریم.»

بای نینگ بینگ‌صورت​ که کمی جا‌می‌کردند​ خورده بود پرسید: «همین‌طوری؟»

حضور آن‌ها به‌سرعت کنجکاوی‌می‌رفت​ و نگاه‌های بدگمانِ روستاییان‌داشتند​ را به خود جلب کرد.

بیشتر روستاهای این دنیا روی خوشی به غریبه‌ها نشان نمی‌دادند. دهکده‌های متعلق‌هزار​ به خاندان‌ها در این زمینه حتی سخت‌گیرتر بودند؛ آن‌ها از ترس نفوذ جاسوسان‌خطرناک​ و راهزنان، تدابیر دفاعی سفت و سختی در اطراف دهکدهٔ خود برپا می‌کردند.

پیش از آنکه فانگ و بای به ورودی برسند، دو نگهبان که‌ثروت​ ظاهری شبیه به هم داشتند به آن‌ها نزدیک شدند و پرسیدند: «می‌تونیم‌به‌کلی​ بپرسیم که آیا شما دو مهمانِ عالی‌قدر، از سرورانِ محترمِ استاد گو هستید؟»

بای نینگ بینگ سخنی نگفت؛ طبق‌می‌کردند​ توافق پیشینِ آن‌ها، فانگ یوان مسئولیت‌آن‌ها​ تمام گفتگوها را بر عهده داشت.

فانگ یوان سرش را‌می‌رفت​ تکان داد: «سلام برادرا، ما‌وجود​ هر دو آدمای فانی هستیم.»

با شنیدن این حرف، دو‌همواره​ نگهبان آهِ آسودگی کشیدند و تنش‌شاه​ به وضوح از چهره‌هایشان رخت بربست.

نگهبانِ جوان‌تر با نگاهی تحقیرآمیز سرتاپای فانگ یوان را برانداز کرد و‌ثروت​ با لحنی آمیخته به انزجار گفت: «منم می‌گم آخه چطور ممکنه یه آدم‌منقرض​ به این زشتی، از اون سرورانِ استاد گو باشه که قدرت‌های الهی دارن؟»

تمام بدن فانگ یوان دچار سوختگی شده‌دست‌کم​ بود و یک گوش هم نداشت؛ چنین‌غافلگیرانه​ ظاهرِ کریهی، در هر بیننده‌ای حس انزجار برمی‌انگیخت.

بای نینگ بینگ نیز پوشش همیشگیِ خود را تغییر داده بود؛ او گیسوان بلند و نقره‌ای‌اش را کوتاه کرده و به‌حملات​ رنگ سیاه درآورده بود. بدنش که به واسطهٔ عضلات یخی همچون برف سپید بود، اکنون تیره و کثیف به نظر می‌رسید.‌نبود​ از آنجا که تنها رنگ چشمانش قابل پنهان کردن نبود، کلاهی حصیری بر سر گذاشته بود که نیمی از صورتش را می‌پوشاند.

وقتی این دو کنار‌وجود​ هم می‌ایستادند، شباهتِ بی‌نظیری‌حرکت​ به روستاییانِ فانی پیدا می‌کردند.

نگهبان ارشد برادر کوچکش را سرزنش کرد و گفت: «پسرجون، حواست‌بازار​ به حرف زدنت باشه.» سپس با نگاهی هوشیارانه به فانگ و‌چند​ بای خیره شد و پرسید: «از کجا می‌آید و اینجا چی‌کار دارید؟»

فانگ یوان فی‌البداهه شروع به داستان‌سرایی کرد: «ما از یه آبادی اون‌ورِ کوه می‌آیم. یه گاریِ دستی پر از گیاهای دارویی و گوشتِ نمک‌سود همراهمون بود‌همین​ تا ببریمشون واسه فروش، اما ای دل غافل... تو راه به یه ببر خوردیم. وای که زهره‌ترک شدیم! تمومِ راه رو مثل دیوونه‌ها دویدیم تا جونمون‌نفسِ​ رو نجات بدیم. هعی... فعلاً جرئت نداریم برگردیم، واسه همین اومدیم آبادیِ شما تا اگه بشه امشب رو اینجا سر کنیم. فردا اولِ وقت از اینجا می‌ریم.»

بدگمانی در‌استتار​ نگاهِ نگهبان‌می‌رفت​ فروکش کرد.

فانگ یوان ادامه داد: «برادر، نیازی نیست داداشِ کوچیکت رو دعوا‌شاه​ کنی. این زخم‌ها مالِ یه آتش‌سوزیه؛ اون روز خونه‌مون آتیش گرفت و‌بسیار​ منم موقعی که داشتم سعی می‌کردم برنجا رو نجات بدم، این‌طوری سوختم.»

نگهبان ارشد آهی کشید و گفت: «هعی، این روزا همه گرفتارن و‌ثروت​ زجر می‌کشن. می‌تونید برید تو آبادی. اگه کسی رو پیدا نکردید که بهتون‌منقرض​ پناه بده، باید شب رو یه گوشه کنارِ دیوارا سر کنید و بسازید.»

پس از پایانِ‌صورت​ این توضیحات، نگهبانان‌می‌کردند​ راه را باز کردند.

پس از آنکه فانگ و بای وارد آبادی شدند، نگهبان ارشد به‌جفتی​ برادرش سپرد: «برو به کدخدای روستا خبر بده که دو تا غریبه اومدن.‌چابک​ اون به عنوانِ یه ریش‌سفید، تجربهٔ زیادی داره، ازش بخواه حواسش بهشون باشه.»

«داداش، تو دیگه خیلی احتیاط می‌کنی. آخه این دو تا‌دست‌کم​ چطور ممکنه استاد گو باشن؟ تازه، استادان گو واسه چی‌چابک​ باید ما آدمای فانی رو گول بزنن؟ واسه خنده و تفریح؟»

نگهبان جوان غرولند کرد:‌بی‌رویه​ «بازم منو فرستاد پادویی...»‌دست​ اما در نهایت رفت.

فضای داخل دهکده آرام بود.

عطر غذا فضا را پر کرده بود.‌گوش‌هایشان​ پس از یک روز کار سخت، خانواده‌ها گرد‌دست‌کم​ هم می‌آمدند و با خوشحالی گرمِ گفتگو می‌شدند.

در چنین محیطی،‌داشتند​ بای نینگ بینگ‌صورت​ ناخودآگاه احساس آرامش می‌کرد.

دلیل تغییر چهره‌اش این بود که نمی‌خواستند ردی از خود بر جای بگذارند تا‌بی‌شماری​ خاندان بای به‌راحتی آن‌ها را ردیابی کند. دلیل دیگر، ذات محتاط فانگ یوان بود؛‌کنونی​ با پنهان شدن در محیطی ناآشنا، می‌توانستند به هر اتفاق غیرعادی واکنش نشان دهند.

یافتن خانه‌ای برای پناه گرفتن کار آسانی بود؛‌شاه​ تنها کافی بود یک تکه سنگ ازلی به روستاییان‌چابک​ بدهند تا با کمال میل خانه‌شان را خالی کنند.

اما این‌استتار​ کار با هویت‌تقریباً​ فعلی‌شان همخوانی نداشت.

فانگ یوان روش بهتری داشت.

او در دهکده‌کسی​ چرخی زد و سپس‌نفسِ​ مقابل خانه‌ای فرسوده ایستاد.

تنها پیرزنی در آن خانه زندگی می‌کرد.‌دست‌کم​ او نوه‌ای داشت، اما گرگی هنگام بازی‌غافلگیرانه​ در بیرون از خانه، جانش را گرفته بود.

پیرزن داشت از چاهِ مقابل‌تقریباً​ خانه‌اش آب می‌کشید؛ به نظر می‌رسید‌صورت​ این کار رمق او را می‌کشد.

فانگ یوان لبخندی احمقانه بر‌همواره​ لب نشاند و مشتاقانه به سمت‌شاه​ پیرزن دوید: «خاله، بذار کمکت کنم.»

پیرزن با‌نخستین​ دیدن ظاهر فانگ‌شکار​ یوان جا خورد.

اما فانگ یوان با همان لبخند احمقانه، پرشور و‌هزار​ حرارت رفتار کرد و پس از آنکه به‌سرعت چند‌شکارشان​ سطل آب بالا کشید، احتیاط پیرزن از بین رفت.

پیرزن لبخندی زد و دهانش‌تقریباً​ را که چند دندان افتاده‌همواره​ داشت باز کرد: «جوون، تو غریبه‌ای؟»

فانگ یوان با لحنی ابلهانه گفت: «آره،‌جفتی​ می‌خواستیم اگه بشه امشب رو تو خونه‌ت بمونیم.‌آن‌ها​ خاله، من می‌تونم کاراتو انجام بدم، اجازه می‌دی؟»

پیرزن با خوشحالی پذیرفت: «باشه.» هرچند روستاییان‌نفسِ​ در روزهای عادی به هم کمک می‌کردند، اما‌کسب​ او همچنان به چنین نیروی کاری نیاز داشت.

بای نینگ بینگ در‌جفتی​ سکوت و مات‌ومبهوت این‌شاه​ صحنه را تماشا می‌کرد.

این فانگ‌استتار​ یوان عجب خوب‌تقریباً​ نقش بازی می‌کرد!

پس از کشیدن آب، نوبت خرد کردن هیزم‌ها بود.‌می‌کردند​ فانگ یوان پخت‌وپز را هم انجام داد و پیرزن بارها‌به‌شدت​ او را به خاطر حرکات سریع و ماهرانه‌اش تحسین کرد.

پس از شام، فانگ یوان دوباره خودجوش برای‌دست​ کشیدن آب رفت: «خاله، بذار بازم برات آب‌هجوم​ بیارم. خمره رو که پر کردم می‌شینیم حرف می‌زنیم.»

پیرزن مدام می‌گفت‌صورت​ نیازی نیست، اما‌می‌کردند​ فانگ یوان پافشاری می‌کرد.

پس از پر شدن خمرهٔ آب، پیرزن‌گوش‌هایشان​ با چشمانی اشک‌بار گفت: «جوون، تو واقعاً...‌می‌کردند​ هعی، چه زندگی تلخی داره این پیرزن...»

مشخص بود که فانگ یوان هنگام‌صورت​ شام داستان غم‌انگیزی از خود بافته و‌جانور​ تأثیر عمیقی بر پیرزنِ ساده‌دل گذاشته است.

فانوس برای مردم عادی کالایی‌شکار​ تجملی محسوب می‌شد، از این‌فروششان​ رو خانه در شب تاریک بود.

تنها نور، مهتابی‌صورت​ بود که از‌می‌کردند​ پنجره به داخل می‌تابید.

خانه دو تخت ساده و زمخت داشت. بای نینگ‌وجود​ بینگ روی زمین دراز کشیده بود اما رضایت کامل‌جانور​ داشت. خستگیِ انباشته‌شده از روزها پیاده‌روی، اکنون رفته‌رفته رنگ می‌باخت.

فانگ یوان چهارزانو روی تخت نشسته‌صورت​ بود و ذهنش درون روزنه‌اش، گویِ‌هزار​ اتحاد گوشت و استخوان را بررسی می‌کرد.

از زمانی که این جفت گو‌پرداخت​ را به دست آورده بود، حتی یک‌هنگفتی​ بار هم از آن استفاده نکرده بود.

هرچه باشد، او آن را پس از دستکاری دستورالعمل،‌هزار​ پالایش کرده بود و با ذات محتاطی که داشت،‌شکارشان​ طبیعتاً پیش از استفاده باید آن را به‌دقت بررسی می‌کرد.

ناگهان فانگ یوان چشمانش‌می‌رفت​ را باز کرد و‌داشتند​ برقی از درونشان گذشت.

او جفت گویِ دستبندمانندِ یشمی را احضار‌جفتی​ کرد و گفت: «هیچ مشکلی نیست، می‌شه‌بودند​ از گویِ اتحاد گوشت و استخوان استفاده کرد.»

از این دو دستبند یشمی، یکی چون علف سبز‌آورد​ و دیگری چون خون، سرخ بود. هر دو به‌بدین​ هم گره خورده بودند و از هم جدا نمی‌شدند.

فانگ یوان پیش از این آن‌ها را پالایش کرده بود.‌جانور​ اما برای بهره‌گیری از اثرات جادویی‌شان، باید از یکی دست‌بسیار​ می‌کشید و اجازه می‌داد بای نینگ بینگ آن را پالایش کند.

بای نینگ بینگ که چهارزانو نشسته بود گو را‌وجود​ گرفت، اما عجله‌ای برای پالایش آن نداشت و در‌جانور​ عوض به فانگ یوان نگاه کرد: «برنامه‌ت برای بعد چیه؟»

فانگ یوان‌گوش‌هایشان​ خندید: «فکر می‌کردم‌همواره​ اصلاً نمی‌خوای بپرسی.»

با وجود تاریکی، بای نینگ‌شکار​ بینگ می‌توانست لبخند فانگ یوان‌فروششان​ را در آن لحظه حس کند.

او تنها‌همواره​ خُرناسی کشید‌جفتی​ و چیزی نگفت.

فانگ یوان قصدی برای پنهان‌تقریباً​ کردن نقشه‌هایش از او نداشت:‌همواره​ «مقصد بعدی ما کوه شانگ لیانگه.»

گرهی جزئی میان ابروهای‌وجود​ بای نینگ بینگ افتاد:‌حرکت​ «کوه شانگ لیانگ، خاندان شانگ؟»

خاندان شانگ یکی از برترین نیروهای مرز جنوبی‌دست​ بود و دست‌کمی از خاندان تیه و خاندان فی‌آوردند​ نداشت. تنها خاندان وو بالاتر از آن قرار می‌گرفت.

خاندان شانگ به تجارت در مرز جنوبی شهرت داشت و حتی افراد خارج از مرز جنوبی نیز‌چابک​ — به شرط داشتن اندکی تجربه — می‌دانستند که خاندان شانگِ مرز جنوبی، قطب تجارت و دادوستد‌نبود​ است. شهر خاندان شانگ چنان پررونق بود که در هر گوشه‌اش فرصتی برای کسب سنگ‌های ازلی یافت می‌شد.

زمانی که بای نینگ بینگ هنوز کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمال را داشت، مشتاقِ دیدنِ شهر خاندان‌هزار​ شانگ بود. اما اکنون مردد بود: «با جنایاتی که در حق خاندان بای مرتکب شدیم، احتمالاً تا الان‌دلیل​ تحت تعقیب تمام چهره‌های جناح حق قرار گرفتیم. رفتن به شهر خاندان شانگ، رفتن تو دلِ تله نیست؟»

فانگ یوان لبخند زد: «اگه تو کل مرز جنوبی فقط دو جا باشه که ما رو بپذیره، شهر خاندان شانگ قطعاً یکیشه. خاندان شانگ شاید‌خطرناک​ یکی از رهبران جناح حق باشه، اما شهر خاندان شانگ مکانیه با آزادی کامل و همچنین جایی که بیشتر چهره‌های جناح اهریمنی جنس‌هاشون رو اونجا‌نخستین​ آب می‌کنن. اگه این‌طور نبود، چطور خاندان شانگ می‌تونست ثروتمندترین خاندان تو مرز جنوبی بشه؟ حتی خاندان وو هم تو این زمینه خیلی ازشون پایین‌تره.»

بای نینگ بینگ با شنیدن این حرف کمی‌دست​ درنگ کرد و پرسید: «شایعات می‌گن تو شهر‌هجوم​ خاندان شانگ می‌شه هر چیزی خرید، واقعاً حقیقت داره؟»

فانگ یوان سرش را تکان داد: «چیزایی که تو شایعات می‌گن، همه‌ش‌آن‌ها​ مربوط به جنس‌های سطح پایینه. تو این دنیا چیزای خیلی زیادی هست که‌کوه​ تقاضای بالایی دارن اما عرضه‌ای براشون نیست. مثلاً... یه گویِ یانگِ خاص؟ هاهاها.»

ناولها | novelha.net