چپتر 229: استراحت و تجدید قوا در آبادی
0با دیدن اینکه فانگ یوان بهثروت سوی اجساد پلنگهای تاریک میرود، بایبدین نینگ بینگ نتوانست کنجکاویاش را پنهان کند.
او را دید که چمباتمهبیرویه زد و با دستانش اطرافآورد گوشهای پلنگهای تاریک را جستجو میکند.
پس از مدتی، فانگ یوان دو برگنفسِ بنفشِ ظریف را از گوش چپ پلنگبیشماری نر و گوش راست پلنگ ماده بیرون کشید.
این گوی پنهانسازی نفس بود.
یک گوی علفیِ رتبه ۳؛ استادان گو میتوانستند باکسب استفاده از آن، هاله و سطح تزکیهشان را پنهانبهکلی کنند. تا حدودی، این قابلیتی برای استتار به شمار میرفت.
تقریباً تمام پلنگهای تاریک، یک گوی پنهانسازی نفس در گوشهایشان داشتند. با وجود این، پلنگهای تاریککسب همواره به صورت جفتی حرکت میکردند و دستکم در سطح شاه هزار جانور بودند. آنها دردورافتاده حملات غافلگیرانه خبره و بهشدت چابک بودند؛ از این رو، شکارشان کاری بسیار پردردسر و خطرناک بود.
افزون بر این، پلنگهای تاریک مختصِ کوه زی یوآورد بودند. به همین دلیل، این حقیقت که گوی پنهانسازیبدین نفس در گوش آنها یافت میشود، هنوز چندان شناختهشده نبود.
در صد و پنجاهمین سال از زندگی پیشینِ فانگ یوان، شخصیتی از جناح حق با لقب «شاهشکار»،بهکلی سون گان، ظهور کرد. او نخستین کسی بود که بیرویه به شکار پلنگهای تاریک پرداخت تا گوینداشت پنهانسازی نفسِ آنها را به دست آورد و با فروششان در بازار، ثروت هنگفتی به هم زد.
پس از او، استادان گوی بیشماری برای کسب ثروتکسب به کوه زی یو هجوم آوردند. بدین ترتیب، تنهابهکلی در عرض چند سال، نسل پلنگهای تاریک بهکلی منقرض شد.
با این حال در مقطعبیرویه کنونی، کوه زی یو همچنان منطقهایفروششان دورافتاده و منزوی به شمار میرفت.
در این مکان، روزها امن و شبها بهشدت خطرناکآورد بود. هیچ خاندانی در اینجا سکونت نداشت، اما شکلِبدین اولیهای از یک خاندان به چشم میخورد؛ یک آبادی.
فانگ یوان علف گوش ارتباط با زمینبیشماری را برای شناسایی در اختیار نداشت، اماعرض خوشبختانه دو گوی پنهانسازی نفس نصیبشان شده بود.
فانگ و بای با تکیهبازار بر این گو توانستند از خطراتآوردند بسیاری جان سالم به در ببرند.
آنها قصد نداشتند از کوه زی یو بالا بروند؛ قدرت کنونیشان برای عبور از جنگلهای معمولی کفایتهجوم میکرد، اما برای نفوذ به اعماق کوهستانهای نامدار و رودهای عظیم کافی نبود. حتی خاندان بای نیزمکان برای کاوش در چنین مناطقی باید بهای گزافی میپرداخت، چه رسد به فانگ و بای در وضعیت فعلیشان.
آنها کوه زی یو را دورپرداخت زدند و به مسیر خود ادامه دادند.هنگفتی پس از دو روز، راهی کوهستانی یافتند.
این راهی دستساز بود و بسیار امنتر از جنگلهاهجوم به نظر میرسید. البته، اگر بخت با کسی یارمنقرض نبود، همچنان ممکن بود با موقعیتهای خطرناکی روبهرو شود.
فانگ و بای در امتداد راه کوهستانیهنگفتی پیش رفتند، تا اینکه در هنگام غروب،تنها ستون باریکی از دود را به چشم دیدند.
آن دو نگاهی به یکدیگر انداختند وپرداخت قدمهایشان را تندتر کردند. طولی نکشید که آبادیِبیشماری کوچکی را در دلِ گودالی کوهستانی مشاهده کردند.
آبادی با دیوارهای سنگیِ کوتاهی احاطه شده بود و نگهبانانی در چند نقطهٔهنگفتی آن ایستاده بودند. اکنون غروب فرا رسیده بود و کشاورزان در حالی کهحال کجبیلها و دیگر ابزارهای زراعی را بر دوش داشتند، دستهدسته به آبادی بازمیگشتند.
با این وجود، تمامیبازار آنها افراد فانی بودندکسب و جای هیچگونه نگرانی نبود.
فانگ یوان بهآورد سوی آبادی به راههنگفتی افتاد و گفت: «بریم.»
بای نینگ بینگنخستین که کمی جاشکار خورده بود پرسید: «همینطوری؟»
حضور آنها بهسرعت کنجکاویبیرویه و نگاههای بدگمانِ روستاییاندست را به خود جلب کرد.
بیشتر روستاهای این دنیا روی خوشی به غریبهها نشان نمیدادند. دهکدههای متعلقترتیب به خاندانها در این زمینه حتی سختگیرتر بودند؛ آنها از ترس نفوذ جاسوسانمنزوی و راهزنان، تدابیر دفاعی سفت و سختی در اطراف دهکدهٔ خود برپا میکردند.
پیش از آنکه فانگ و بای به ورودی برسند، دو نگهبان کهبدین ظاهری شبیه به هم داشتند به آنها نزدیک شدند و پرسیدند: «میتونیممنطقهای بپرسیم که آیا شما دو مهمانِ عالیقدر، از سرورانِ محترمِ استاد گو هستید؟»
بای نینگ بینگ سخنی نگفت؛ طبقشکار توافق پیشینِ آنها، فانگ یوان مسئولیتبازار تمام گفتگوها را بر عهده داشت.
فانگ یوان سرش رابیرویه تکان داد: «سلام برادرا، ماآورد هر دو آدمای فانی هستیم.»
با شنیدن این حرف، دوثروت نگهبان آهِ آسودگی کشیدند و تنشبدین به وضوح از چهرههایشان رخت بربست.
نگهبانِ جوانتر با نگاهی تحقیرآمیز سرتاپای فانگ یوان را برانداز کرد وبدین با لحنی آمیخته به انزجار گفت: «منم میگم آخه چطور ممکنه یه آدمدورافتاده به این زشتی، از اون سرورانِ استاد گو باشه که قدرتهای الهی دارن؟»
تمام بدن فانگ یوان دچار سوختگی شدهپرداخت بود و یک گوش هم نداشت؛ چنینهنگفتی ظاهرِ کریهی، در هر بینندهای حس انزجار برمیانگیخت.
بای نینگ بینگ نیز پوشش همیشگیِ خود را تغییر داده بود؛ او گیسوان بلند و نقرهایاش را کوتاه کرده و بهعرض رنگ سیاه درآورده بود. بدنش که به واسطهٔ عضلات یخی همچون برف سپید بود، اکنون تیره و کثیف به نظر میرسید.اما از آنجا که تنها رنگ چشمانش قابل پنهان کردن نبود، کلاهی حصیری بر سر گذاشته بود که نیمی از صورتش را میپوشاند.
وقتی این دو کناربازار هم میایستادند، شباهتِ بینظیریکسب به روستاییانِ فانی پیدا میکردند.
نگهبان ارشد برادر کوچکش را سرزنش کرد و گفت: «پسرجون، حواستآوردند به حرف زدنت باشه.» سپس با نگاهی هوشیارانه به فانگ وکنونی بای خیره شد و پرسید: «از کجا میآید و اینجا چیکار دارید؟»
فانگ یوان فیالبداهه شروع به داستانسرایی کرد: «ما از یه آبادی اونورِ کوه میآیم. یه گاریِ دستی پر از گیاهای دارویی و گوشتِ نمکسود همراهمون بودمنقرض تا ببریمشون واسه فروش، اما ای دل غافل... تو راه به یه ببر خوردیم. وای که زهرهترک شدیم! تمومِ راه رو مثل دیوونهها دویدیم تا جونمونزمین رو نجات بدیم. هعی... فعلاً جرئت نداریم برگردیم، واسه همین اومدیم آبادیِ شما تا اگه بشه امشب رو اینجا سر کنیم. فردا اولِ وقت از اینجا میریم.»
بدگمانی درنخستین نگاهِ نگهبانبیرویه فروکش کرد.
فانگ یوان ادامه داد: «برادر، نیازی نیست داداشِ کوچیکت رو دعوابدین کنی. این زخمها مالِ یه آتشسوزیه؛ اون روز خونهمون آتیش گرفت ومنطقهای منم موقعی که داشتم سعی میکردم برنجا رو نجات بدم، اینطوری سوختم.»
نگهبان ارشد آهی کشید و گفت: «هعی، این روزا همه گرفتارن وبدین زجر میکشن. میتونید برید تو آبادی. اگه کسی رو پیدا نکردید که بهتوندورافتاده پناه بده، باید شب رو یه گوشه کنارِ دیوارا سر کنید و بسازید.»
پس از پایانِنخستین این توضیحات، نگهبانانشکار راه را باز کردند.
پس از آنکه فانگ و بای وارد آبادی شدند، نگهبان ارشد بهثروت برادرش سپرد: «برو به کدخدای روستا خبر بده که دو تا غریبه اومدن.منقرض اون به عنوانِ یه ریشسفید، تجربهٔ زیادی داره، ازش بخواه حواسش بهشون باشه.»
«داداش، تو دیگه خیلی احتیاط میکنی. آخه این دو تاآوردند چطور ممکنه استاد گو باشن؟ تازه، استادان گو واسه چیمقطع باید ما آدمای فانی رو گول بزنن؟ واسه خنده و تفریح؟»
نگهبان جوان غرولند کرد:فروششان «بازم منو فرستاد پادویی...»بیشماری اما در نهایت رفت.
فضای داخل دهکده آرام بود.
عطر غذا فضا را پر کرده بود.نفسِ پس از یک روز کار سخت، خانوادهها گردکسب هم میآمدند و با خوشحالی گرمِ گفتگو میشدند.
در چنین محیطی،فروششان بای نینگ بینگهنگفتی ناخودآگاه احساس آرامش میکرد.
دلیل تغییر چهرهاش این بود که نمیخواستند ردی از خود بر جای بگذارند تاتنها خاندان بای بهراحتی آنها را ردیابی کند. دلیل دیگر، ذات محتاط فانگ یوان بود؛روزها با پنهان شدن در محیطی ناآشنا، میتوانستند به هر اتفاق غیرعادی واکنش نشان دهند.
یافتن خانهای برای پناه گرفتن کار آسانی بود؛نفسِ تنها کافی بود یک تکه سنگ ازلی به روستاییانهجوم بدهند تا با کمال میل خانهشان را خالی کنند.
اما ایننخستین کار با هویتشکار فعلیشان همخوانی نداشت.
فانگ یوان روش بهتری داشت.
او در دهکدهآورد چرخی زد و سپسهنگفتی مقابل خانهای فرسوده ایستاد.
تنها پیرزنی در آن خانه زندگی میکرد.پرداخت او نوهای داشت، اما گرگی هنگام بازیهنگفتی در بیرون از خانه، جانش را گرفته بود.
پیرزن داشت از چاهِ مقابلشکار خانهاش آب میکشید؛ به نظر میرسیدبازار این کار رمق او را میکشد.
فانگ یوان لبخندی احمقانه برثروت لب نشاند و مشتاقانه به سمتبدین پیرزن دوید: «خاله، بذار کمکت کنم.»
پیرزن بادست دیدن ظاهر فانگبازار یوان جا خورد.
اما فانگ یوان با همان لبخند احمقانه، پرشور ودست حرارت رفتار کرد و پس از آنکه بهسرعت چندآوردند سطل آب بالا کشید، احتیاط پیرزن از بین رفت.
پیرزن لبخندی زد و دهانششکار را که چند دندان افتادهفروششان داشت باز کرد: «جوون، تو غریبهای؟»
فانگ یوان با لحنی ابلهانه گفت: «آره،بیشماری میخواستیم اگه بشه امشب رو تو خونهت بمونیم.چند خاله، من میتونم کاراتو انجام بدم، اجازه میدی؟»
پیرزن با خوشحالی پذیرفت: «باشه.» هرچند روستاییانهنگفتی در روزهای عادی به هم کمک میکردند، اماعرض او همچنان به چنین نیروی کاری نیاز داشت.
بای نینگ بینگ درکسی سکوت و ماتومبهوت ایننفسِ صحنه را تماشا میکرد.
این فانگنخستین یوان عجب خوبشکار نقش بازی میکرد!
پس از کشیدن آب، نوبت خرد کردن هیزمها بود.هجوم فانگ یوان پختوپز را هم انجام داد و پیرزن بارهاحال او را به خاطر حرکات سریع و ماهرانهاش تحسین کرد.
پس از شام، فانگ یوان دوباره خودجوش برایبیشماری کشیدن آب رفت: «خاله، بذار بازم برات آبچند بیارم. خمره رو که پر کردم میشینیم حرف میزنیم.»
پیرزن مدام میگفتنخستین نیازی نیست، اماشکار فانگ یوان پافشاری میکرد.
پس از پر شدن خمرهٔ آب، پیرزننفسِ با چشمانی اشکبار گفت: «جوون، تو واقعاً...بیشماری هعی، چه زندگی تلخی داره این پیرزن...»
مشخص بود که فانگ یوان هنگامهنگفتی شام داستان غمانگیزی از خود بافته وتنها تأثیر عمیقی بر پیرزنِ سادهدل گذاشته است.
فانوس برای مردم عادی کالاییبازار تجملی محسوب میشد، از اینهجوم رو خانه در شب تاریک بود.
تنها نور، مهتابینخستین بود که ازشکار پنجره به داخل میتابید.
خانه دو تخت ساده و زمخت داشت. بای نینگآورد بینگ روی زمین دراز کشیده بود اما رضایت کاملبدین داشت. خستگیِ انباشتهشده از روزها پیادهروی، اکنون رفتهرفته رنگ میباخت.
فانگ یوان چهارزانو روی تخت نشستههنگفتی بود و ذهنش درون روزنهاش، گویِترتیب اتحاد گوشت و استخوان را بررسی میکرد.
از زمانی که این جفت گوثروت را به دست آورده بود، حتی یکترتیب بار هم از آن استفاده نکرده بود.
هرچه باشد، او آن را پس از دستکاری دستورالعمل،دست پالایش کرده بود و با ذات محتاطی که داشت،آوردند طبیعتاً پیش از استفاده باید آن را بهدقت بررسی میکرد.
ناگهان فانگ یوان چشمانشبیرویه را باز کرد ودست برقی از درونشان گذشت.
او جفت گویِ دستبندمانندِ یشمی را احضاربیشماری کرد و گفت: «هیچ مشکلی نیست، میشهعرض از گویِ اتحاد گوشت و استخوان استفاده کرد.»
از این دو دستبند یشمی، یکی چون علف سبزکسب و دیگری چون خون، سرخ بود. هر دو بهبهکلی هم گره خورده بودند و از هم جدا نمیشدند.
فانگ یوان پیش از این آنها را پالایش کرده بود.آورد اما برای بهرهگیری از اثرات جادوییشان، باید از یکی دستترتیب میکشید و اجازه میداد بای نینگ بینگ آن را پالایش کند.
بای نینگ بینگ که چهارزانو نشسته بود گو راآورد گرفت، اما عجلهای برای پالایش آن نداشت و دربدین عوض به فانگ یوان نگاه کرد: «برنامهت برای بعد چیه؟»
فانگ یوانآورد خندید: «فکر میکردمثروت اصلاً نمیخوای بپرسی.»
با وجود تاریکی، بای نینگبازار بینگ میتوانست لبخند فانگ یوانهجوم را در آن لحظه حس کند.
او تنهاکرد خُرناسی کشیدکسی و چیزی نگفت.
فانگ یوان قصدی برای پنهانشکار کردن نقشههایش از او نداشت:فروششان «مقصد بعدی ما کوه شانگ لیانگه.»
گرهی جزئی میان ابروهایبازار بای نینگ بینگ افتاد:کسب «کوه شانگ لیانگ، خاندان شانگ؟»
خاندان شانگ یکی از برترین نیروهای مرز جنوبیبیشماری بود و دستکمی از خاندان تیه و خاندان فینسل نداشت. تنها خاندان وو بالاتر از آن قرار میگرفت.
خاندان شانگ به تجارت در مرز جنوبی شهرت داشت و حتی افراد خارج از مرز جنوبی نیزهجوم — به شرط داشتن اندکی تجربه — میدانستند که خاندان شانگِ مرز جنوبی، قطب تجارت و دادوستدمکان است. شهر خاندان شانگ چنان پررونق بود که در هر گوشهاش فرصتی برای کسب سنگهای ازلی یافت میشد.
زمانی که بای نینگ بینگ هنوز کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمال را داشت، مشتاقِ دیدنِ شهر خاندانآوردند شانگ بود. اما اکنون مردد بود: «با جنایاتی که در حق خاندان بای مرتکب شدیم، احتمالاً تا الانامن تحت تعقیب تمام چهرههای جناح حق قرار گرفتیم. رفتن به شهر خاندان شانگ، رفتن تو دلِ تله نیست؟»
فانگ یوان لبخند زد: «اگه تو کل مرز جنوبی فقط دو جا باشه که ما رو بپذیره، شهر خاندان شانگ قطعاً یکیشه. خاندان شانگ شایدمنزوی یکی از رهبران جناح حق باشه، اما شهر خاندان شانگ مکانیه با آزادی کامل و همچنین جایی که بیشتر چهرههای جناح اهریمنی جنسهاشون رو اونجاتکیه آب میکنن. اگه اینطور نبود، چطور خاندان شانگ میتونست ثروتمندترین خاندان تو مرز جنوبی بشه؟ حتی خاندان وو هم تو این زمینه خیلی ازشون پایینتره.»
بای نینگ بینگ با شنیدن این حرف کمیبیشماری درنگ کرد و پرسید: «شایعات میگن تو شهرچند خاندان شانگ میشه هر چیزی خرید، واقعاً حقیقت داره؟»
فانگ یوان سرش را تکان داد: «چیزایی که تو شایعات میگن، همهشبازار مربوط به جنسهای سطح پایینه. تو این دنیا چیزای خیلی زیادی هست کهبهکلی تقاضای بالایی دارن اما عرضهای براشون نیست. مثلاً... یه گویِ یانگِ خاص؟ هاهاها.»