---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1: قلب یک اهریمن حتی در مرگ نیز پشیمان نمی‌شود • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 1: قلب یک اهریمن حتی در مرگ نیز پشیمان نمی‌شود

0

«فانگ یوان، بی‌سروصدا زنجرهٔ بهار و‌پیش​ پاییز رو تحویل بده تا یه‌کشتی​ مرگ سریع و راحت بهت بدم!»

«فانگِ حروم‌زاده، دیگه دست از مقاومت بردار! امروز همهٔ نیروهای جناح حق‌جاری​ دست به دست هم دادن تا لونهٔ اهریمنی‌تو نابود کنن. اینجا دیگه‌محاصره​ محاصره‌ست و راه فراری نداری، این بار حتماً سرتو از تنت جدا می‌کنیم!»

«فانگ یوانِ اهریمنِ لعنتی! فقط به خاطر اینکه می‌خواستی‌گودال​ زنجرهٔ بهار و پاییز رو پالایش کنی، جون هزاران‌دیگر​ نفر رو گرفتی. تو گناه‌های وحشتناک و غیرقابل‌بخشی مرتکب شدی!»

«ای اهریمن، سیصد سال پیش به من بی‌حرمتی کردی، پاکی‌ام رو گرفتی، تمام‌مدت​ خانواده‌م رو کشتی و نُه نسلم رو از بین بردی. از همون لحظه‌دیگر​ به بعد، با تمام وجودم ازت کینه به دل گرفتم! امروز، می‌خوام مرگتو ببینم!»

...

فانگ یوان ردای سبز تیره‌ای بر تن داشت‌تازه​ که پاره‌پاره شده بود. با موهایی پریشان و‌آنجا​ بدنی غرق در خون، نگاهی به اطراف انداخت.

ردای خونینش در نسیم‌همان​ کوهستان، همچون پرچم جنگ‌ایستاده​ به آرامی تکان می‌خورد.

خون تازه از زخم‌های بی‌شمارِ بدنش جاری بود. در‌بی‌شمارِ​ همان مدت کوتاهی که آنجا ایستاده بود، گودال بزرگی‌بزرگی​ از خون زیر پاهای فانگ یوان جمع شده بود.

دشمنان از هر سو او‌سال​ را محاصره کرده بودند؛ دیگر‌تمام​ هیچ راه فراری وجود نداشت.

مرگ او‌همچون​ در این مکان،‌آرامی​ سرانجامی قطعی بود.

فانگ یوان وضعیتش را به روشنی درک‌آنجا​ می‌کرد، اما حتی در رویارویی با مرگ‌دشمنان​ نیز حالت چهره‌اش تغییری نکرد و آرام ماند.

نگاهش خاموش بود و چشمانش به‌می‌خورد​ برکه‌ای ژرف در انتهای چاهی می‌مانست؛‌همان​ چنان عمیق که گویی هیچ پایانی نداشت.

نیروهای برجستهٔ جناح حق که او را در میان گرفته بودند، تنها شامل بزرگانِ باتجربه نمی‌شدند، بلکه قهرمانان جوان و بااستعداد نیز در‌گرفتم​ میانشان به چشم می‌خوردند. در اطراف فانگ یوان که به شدت محاصره شده بود، برخی فریاد می‌کشیدند و برخی پوزخند می‌زدند؛ چشمانی بودند‌پرچم​ که از خشم برق می‌زدند و کسانی هم بودند که در حالی که زخم‌هایشان را گرفته بودند، با ترس به او نگاه می‌کردند.

آن‌ها حرکتی نمی‌کردند؛‌پرچم​ همه از آخرین حملهٔ‌می‌خورد​ فانگ یوان بیمناک بودند.

این لحظاتِ پرتنش شش ساعت به طول انجامید تا اینکه‌بزرگی​ غروب فرا رسید و خورشید پرتوهایش را بر دامنهٔ کوهستان‌وجود​ تاباند. در آن لحظه، گویی آن مکان در آتش می‌سوخت.

فانگ یوان که در تمام‌تکان​ این مدت همچون مجسمه‌ای ساکت‌بدنش​ بود، به آرامی بدنش را چرخاند.

گروه جنگجویان ناگهان هوشیار‌سیصد​ شدند و همگی یک‌کردی​ قدمِ بلند عقب برداشتند.

تا آن زمان، صخرهٔ خاکستریِ کوهستان در زیر پاهای فانگ یوان، مدت‌ها بود که به‌کوتاهی​ رنگ سرخ تیره درآمده بود. به دلیل از دست دادن خونِ زیاد، رنگ از رخسارش‌نداشت​ پریده و مرده‌وار شده بود؛ اما در شفقِ غروب آفتاب، ناگهان درخششی خیره‌کننده بر چهره‌اش نشست.

با نگاه به خورشیدِ‌همان​ در حال غروب، فانگ‌ایستاده​ یوان خنده‌ای سبک سر داد:

«خورشید بر فراز کوهِ کبود غروب می‌کند،

و ماهِ پاییز با نسیمِ بهار درمی‌آمیزد.

به بامداد، گیسو چون ابریشمِ سیاه؛ به شامگاه، سپید چون برف،

چه پیروز شوی و چه شکست بخوری، چون به عقب بنگری، هیچ‌چیز بر جای نمانده است.»

با گفتن این کلمات،‌شدی​ خاطراتِ زندگیِ پیشینش در‌پیش​ زمین، پیش چشمانش پدیدار گشت.

او در اصل یک محقق چینی در زمین بود که به طور اتفاقی سر از این‌همون​ جهان درآورده بود. او سیصد سال زندگیِ سختی را تاب آورد و دویست سالِ دیگر را‌بود​ نیز پشت سر گذاشت؛ حدود پانصد سال از زندگی‌اش در یک چشم به هم زدن سپری شد.

خاطرات بی‌شماری که در اعماق‌آرامی​ قلبش دفن شده بودند، دوباره جان‌بدنش​ گرفتند و پیش چشمانش شکوفا شدند.

فانگ یوان با احساساتی عمیق در دل‌دیگر​ آهی کشید: «در نهایت شکست خوردم.» با‌وضعیتش​ وجود این، هیچ‌گونه پشیمانی در وجودش نبود.

این نتیجهٔ نهایی چیزی بود که از پیش‌پیش​ می‌دانست. هنگامی که در ابتدا تصمیمش را گرفت،‌نسلم​ خود را برای چنین روزی آماده کرده بود.

اهریمن بودن به معنای بی‌رحم و سنگدل بودن است، به معنای قاتل و ویرانگر‌بین​ بودن. برای چنین موجودی هیچ جایی در آسمان یا زمین وجود ندارد؛ تبدیل شدن به‌داشت​ دشمنِ تمامِ جهان، به ناچار عواقبی در پی دارد که باید با آن‌ها روبه‌رو شد.

با این فکر که: «اگه زنجرهٔ بهار و پاییزی که تازه پالایش‌جاری​ کردم جواب بده، تو زندگیِ بعدیم هم بازم یه اهریمن می‌شم!» فانگ‌محاصره​ یوان نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با صدای بلندی زیر خنده زد.

«اهریمنِ پلید، به چی می‌خندی؟»

«همه مراقب باشید،‌مرتکب​ این اهریمن می‌خواد تو‌سال​ لحظاتِ آخرش حمله کنه!»

«زود باش زنجرهٔ‌سیصد​ بهار و پاییز‌بی‌حرمتی​ رو تسلیم کن!!»

گروه جنگجویان به جلو هجوم بردند؛ در‌می‌خورد​ این لحظه، با صدای گرومبِ بلندی، فانگ‌مدت​ یوان در موجی کورکننده از انرژی بلعیده شد.

...

بارانِ بهاری به‌مرتکب​ آرامی بر کوه‌سیصد​ چینگ مائو می‌بارید.

پاسی از شب گذشته‌سال​ بود و نسیمی ملایم‌پاکی‌ام​ همراه با بارانی نم‌نم می‌وزید.

با این حال، کوه چینگ مائو در‌می‌خورد​ تاریکی فرو نرفته بود؛ از دامنه تا کوهپایه،‌کوتاهی​ ده‌ها چراغِ کوچک همچون نواری درخشان سوسو می‌زدند.

این نورها از عمارت‌های بلند می‌تابیدند؛ اگرچه‌دیگر​ نمی‌شد گفت به ده هزار چراغ می‌رسند،‌وضعیتش​ اما تعدادشان همچنان بالغ بر چند هزار بود.

دهکدهٔ گو یوئه بر روی این کوه‌سال​ بنا شده بود و به این کوهستانِ پهناور‌نُه​ و متروک، جلوه‌ای غنی از تمدن انسانی می‌بخشید.

در مرکزِ دهکدهٔ گو یوئه، عمارتی باشکوه قرار داشت.‌تمام​ در این لحظه، آیینِ بزرگی در حال برگزاری بود‌بعد​ و چراغ‌ها روشن‌تر از همیشه، با شکوهی تمام می‌درخشیدند.

رئیس خاندان گو یوئه که مردی میان‌سال با شقیقه‌هایی جوگندمی بود، در حالی که ردای سفیدِ آیینی بر تن داشت، روی کف‌پوشِ زردِ مایل به‌کرده​ قهوه‌ای زانو زده بود. با بدنی صاف، دست‌هایی در هم گره‌خورده و چشمانی محکم بسته، خالصانه دعا می‌کرد: «نیاکان، لطفاً به ما برکت دهید! دعا‌چشمانش​ می‌کنیم که این آیین، جوانانِ بی‌شماری با استعداد و هوشِ برجسته به همراه داشته باشد و خونِ تازه و امیدی نو برای خانواده‌هایشان به ارمغان بیاورد!»

او رو به محرابی سیاه و بلند قرار داشت؛ محراب دارای سه طبقه‌قطعی​ بود که همگی لوح‌های یادبودِ نیاکان را در خود جای داده بودند. در‌آرام​ دو سوی لوح‌ها، عودسوزهای مسی قرار داشتند و دود از آن‌ها به هوا برمی‌خاست.

پشت سر او، بیش از ده نفر به شکلی مشابه زانو‌پاکی‌ام​ زده بودند. آن‌ها جامه‌های گشاد و سفیدِ آیینی بر تن داشتند‌وجودم​ و همگی از بزرگانِ خاندان، اعضای مهم و صاحبانِ قدرت بودند.

پس از پایانِ دعا، رئیس خاندان گو یوئه خم شد و در‌نُه​ حالی که دو دستش را بر زمین می‌فشرد، تعظیم کرد. با برخوردِ‌مرگتو​ پیشانی‌اش به کف‌پوشِ زردِ مایل به قهوه‌ای، صدای ضربه‌های ضعیفی به گوش رسید.

پشت سر او، بزرگان و اعضای‌تکان​ مهمِ خاندان نیز با وقار و‌جاری​ در سکوت همین کار را تکرار کردند.

با این کار، تالار‌محاصره​ از صدای ضعیفِ برخوردِ‌هیچ​ سرها بر زمین پر شد.

با پایان یافتنِ آیین، جمعیت به‌سیصد​ آرامی از روی زمین برخاستند و‌تمام​ در سکوت از معبدِ مقدس خارج شدند.

در راهرو، آه‌های آسودگی از میانِ جمعِ‌کردی​ بزرگان به گوش رسید و فضا کمی‌بین​ آرام‌تر شد. رفته‌رفته صدای گفت‌وگوها بالا گرفت.

«زمان چقدر زود می‌گذره،‌جنگ​ تو یه چشم به‌تازه​ هم زدن یه سال گذشت.»

«آیینِ قبلی انگار‌دشمنان​ همین دیروز بود،‌بودند​ هنوزم موبه‌مو یادمه.»

«فردا آیینِ بزرگِ سالانه شروع‌اهریمن​ می‌شه، خدا می‌دونه امسال چه‌کردی​ خون‌های تازه‌ای برای خاندان پیدا بشن؟»

«آه، امیدوارم چند جوان بسیار بااستعداد‌بی‌حرمتی​ پیدا بشن. خاندان گو یوئه سه‌نُه​ ساله که نابغه‌ای به خودش ندیده.»

«موافقم. دهکدهٔ بای و دهکدهٔ شیونگ تو این‌تازه​ چند سال نوابغ بااستعدادی بیرون دادن. مخصوصاً اون بای‌ایستاده​ نینگ بینگ از خاندان بای، استعداد ذاتی‌اش واقعاً ترسناکه.»

معلوم نبود چه کسی نام بای‌بودند​ نینگ بینگ را به میان آورد،‌سرانجامی​ اما نگرانی در چهرهٔ بزرگان پدیدار شد.

شایستگی‌های این پسر بی‌نظیر بود؛ تنها‌سیصد​ در مدت کوتاه دو سال تزکیه، به‌خانواده‌م​ سطح استاد گوی رتبه ۳ رسیده بود.

در میان نسل جوان، او بی‌شک برجسته‌ترین فرد به‌تمام​ شمار می‌رفت. کار به جایی رسیده بود که حتی نسل‌وجودم​ گذشته نیز از حضور این جوانِ آینده‌دار احساس خطر می‌کرد.

با گذشت زمان، او بی‌گمان به ستون خاندان بای‌زخم‌های​ بدل می‌شد. در بدترین حالت نیز جنگجویی قدرتمند و‌گودال​ مستقل از آب درمی‌آمد. هیچ‌کس در این حقیقت تردیدی نداشت.

«اما در مورد جوانای امسال‌کرده​ که قراره تو آیین شرکت‌نداشت​ کنن، هنوز جای امیدواری هست.»

«حق با توئه، تو شاخهٔ فانگ ژی یه نابغهٔ جوان پیدا شده. سه ماهگی به‌نُه​ حرف افتاد و چهار ماهگی راه رفت. تو پنج سالگی شعر می‌خوند، فوق‌العاده باهوش و به‌شدت‌تیره‌ای​ بااستعداده. حیف که پدر و مادرش زود از دنیا رفتن، الان عمو و زن‌عموش بزرگش می‌کنن.»

«آره، این پسر تو این سنِ کم خرد بالایی داره و جاه‌طلبی‌های‌نُه​ بزرگی تو سر می‌پرورونه. تو این چند سال اخیر سروده‌هایی مثل "جیانگ‌مرگتو​ جینگ جیو"، "یونگ مِی" و "جیانگ چنگ زی" رو ازش شنیدم، عجب نابغه‌ایه!»

رئیس خاندان گو یوئه آخرین نفری بود که از معبد‌بی‌شمارِ​ نیاکان خارج شد. پس از آنکه در را آرام بست، صدای‌پاهای​ بحثِ بزرگان خاندان را که در راهرو در جریان بود، شنید.

بی‌درنگ فهمید که بزرگان در‌کرده​ آن لحظه دربارهٔ جوانی به نام‌مکان​ گو یوئه فانگ یوان صحبت می‌کنند.

به عنوان رئیس خاندان، طبیعی بود که به جوانانِ برجسته‌کردی​ و نامدار توجه نشان دهد. و از قضا، گو یوئه‌لحظه​ فانگ یوان چشمگیرترین فرد در میان کهتران به شمار می‌رفت.

تجربه نشان داده بود کسانی که در خردسالی از حافظهٔ تصویری‌کشتی​ برخوردارند، یا قدرتی هم‌تراز با یک بزرگسال دارند، یا از دیگر‌گرفتم​ استعدادهای ذاتیِ شگرف بهره‌مندند، همگی شایستگی‌های بی‌نظیری در تزکیه خواهند داشت.

«اگه این بچه استعداد درجهٔ A رو کنه، با پرورشِ درست حتی می‌تونه با بای نینگ بینگ رقابت کنه. حتی اگه درجهٔ B هم باشه، تو آینده می‌تونه به پرچم‌دارِ خاندان گو یوئه تبدیل بشه. اما با این هوشِ زودرس، احتمالش کمه که درجهٔ B باشه و خیلی ممکنه درجهٔ A از آب دربیاد.» با این فکر، لبخندی آرام بر لبانِ رئیس خاندان گو یوئه نقش بست.

بی‌درنگ سرفه‌ای کرد، رو به بزرگان خاندان چرخید و‌وجود​ گفت: «آقایان، وقت دیره. برای آیین فردا، بهتره امشب‌اما​ رو خوب استراحت کنید و قوای خودتون رو تجدید کنید.»

با شنیدن این سخن، بزرگان‌اهریمن​ یکه خوردند و با نگاهی آمیخته‌پاکی‌ام​ به احتیاط به یکدیگر خیره شدند.

سخنِ رئیس خاندان در‌سال​ ظاهر خیرخواهانه بود، اما همه‌تمام​ منظور اصلی او را می‌دانستند.

هر سال بر سرِ تصاحبِ این نوابغِ جوان،‌تازه​ بزرگان چنان با یکدیگر می‌جنگیدند که چهره‌هایشان از‌آنجا​ خشم سرخ می‌شد و تا پای جان رقابت می‌کردند.

آن‌ها باید خوب استراحت می‌کردند‌کرده​ و قوای خود را برای‌نداشت​ آغاز رقابتِ فردا نگه می‌داشتند.

به‌ویژه در مورد گو یوئه فانگ یوان که احتمال درجهٔ A بودنش بسیار بالا بود. گذشته از اینکه پدر و مادرش از دنیا رفته بودند، او یکی از دو بازماندهٔ تبارِ فانگ ژی نیز به شمار می‌رفت. اگر کسی می‌توانست او را به چنگ آورد و واردِ شاخهٔ خانوادهٔ خود کند، با پرورش و آموزشِ درست، صد سال شکوه و اقتدارِ خود را تضمین می‌کرد!

رئیس خاندان با لحنی قاطع هشدار داد: «با وجود این، حرف آخرم رو‌نسلم​ همین الان می‌زنم. وقتی رقابت می‌کنید، جوانمردانه رفتار کنید؛ هیچ حقه و نیرنگی‌ردای​ که به اتحاد خاندان لطمه بزنه قابل‌قبول نیست. همگی این رو آویزهٔ گوشتون کنید!»

«جسارت نمی‌کنیم، جسارت نمی‌کنیم.»

«حتماً به خاطر می‌سپاریم.»

«پس شبتون بخیر، به سلامت.»

بزرگان خاندان غرق‌سیصد​ در افکار خود،‌بی‌حرمتی​ آرام‌آرام پراکنده شدند.

دیری نپایید که سکوت بر راهروی طولانی حاکم شد.‌زخم‌های​ نسیمِ بارانِ بهاری از پنجره به داخل وزید و‌گودال​ رئیس خاندان با قدم‌هایی سبک به سوی پنجره رفت.

بی‌درنگ هوای تازه و‌محاصره​ مرطوب کوهستان را به درون‌وجود​ ریه‌ها کشید؛ طراوتِ بی‌نظیری داشت.

آنجا طبقهٔ سوم عمارت بود؛ رئیس خاندان‌سال​ از پنجره به بیرون نگریست. نیمی از‌کشتی​ دهکدهٔ گو یوئه زیر پایش نمایان بود.

با وجود اینکه پاسی از شب گذشته‌کردی​ بود، چراغِ بیشتر خانه‌های دهکده همچنان روشن‌بین​ بود؛ اتفاقی که معمول به نظر نمی‌رسید.

فردا روزِ آیین بود و این رویداد با سرنوشت و منافع همه گره‌همان​ خورده بود. فضایی آمیخته به هیجان و اضطراب بر قلب‌های اهالی خاندان سایه‌بودند​ افکنده بود و از این رو، طبیعی بود که بسیاری خواب به چشمانشان نیاید.

در حالی که انعکاسِ چراغ‌های بی‌شمار‌بودند​ در چشمانش می‌رقصید، رئیس خاندان آهی‌سرانجامی​ کشید و گفت: «این‌ها امیدهای آیندهٔ خاندانن.»

درست در همان لحظه، یک جفت چشمِ شفاف نیز در‌کردی​ سکوت به همان چراغ‌های درخشانِ شب خیره شده بود؛ چشمانی‌لحظه​ که دریایی از احساساتِ پیچیده را در خود نهان داشت.

فانگ یوان که کنار پنجره ایستاده بود و می‌گذاشت قطراتِ بارانِ همراه با‌نسلم​ باد بر بدنش بنشیند، در سکوت خیره ماند و با خود اندیشید: «دهکدهٔ‌ردای​ گو یوئه... اینجا ۵۰۰ سال پیشه؟! ظاهراً زنجرهٔ بهار و پاییز واقعاً جواب داده...»

کاربردِ زنجرهٔ بهار و پاییز، بازگشت در زمان بود. در رده‌بندی ده‌جاری​ گویِ اسرارآمیزِ برتر، زنجرهٔ بهار و پاییز موفق شده بود جایگاه هفتم‌محاصره​ را به خود اختصاص دهد؛ از این رو طبیعتاً موجودِ پیش‌پاافتاده‌ای نبود.

به بیان ساده،‌دشمنان​ قدرتِ آن در‌بودند​ تولدِ دوباره خلاصه می‌شد.

فانگ یوان دستش را جلو برد، نگاهش بر کفِ دستانِ جوان، لطیف و رنگ‌پریده‌اش قفل‌نُه​ شد و سپس آرام آن‌ها را مشت کرد و این حقیقت را با تمامِ وجود پذیرفت:‌تیره‌ای​ «با استفاده از زنجرهٔ بهار و پاییز دوباره متولد شدم و به ۵۰۰ سال پیش برگشتم!»

در حالی که صدای برخوردِ نرمِ قطراتِ باران با لبهٔ پنجره گوشش را‌نسلم​ پر کرده بود، آرام چشمانش را بست و پس از مدتی طولانی آن‌ها‌ردای​ را گشود. آهی کشید و گفت: «۵۰۰ سال تجربه... واقعاً مثل یه خواب می‌مونه.»

اما به روشنی می‌دانست‌جنگ​ که این ماجرا، قطعاً‌تازه​ خواب و خیال نیست.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

«گو یوئه» در نام خاندان به معنای «ماه باستانی» است و با «گو» (حشرات اسرارآمیز) تفاوت دارد؛ از همین روست که این خاندان با نمادهای ماه پیوند دارد.