---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 162: نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 162: نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی

0

با وجود اینکه فانگ یوان قصد داشت زمینِ میراثِ راهبِ شرابِ گل را کاوش کند، اما فرصتی برای‌کرده​ این کار نیافت. به واسطهٔ مقامش به عنوان بزرگِ خاندان، چشمانِ بسیاری او را زیر نظر داشتند. از‌کمی​ سوی دیگر، با شدت گرفتنِ موج گرگ‌ها و درگیری در نبردهای پیاپی، هیچ مجالی برای ترکِ دهکده نمی‌یافت.

بیش از ده روز‌پایانیِ​ گذشت تا سرانجام توانست به‌بند​ غارِ مخفیِ شکافِ صخره بازگردد.

شب‌هنگام بود و‌بود​ تابستان به روزهای‌پایانیِ​ پایانیِ خود می‌رسید.

باران تازه بند آمده‌پایانیِ​ و شمیمِ پاییز را‌تازه​ در هوا پراکنده بود.

در بلندای آسمان،‌می‌مانست​ ماهِ طلایی‌رنگی همچون‌خونینِ​ سینیِ درخشانی آویخته بود.

فانگ یوان بر فرازِ شیبی ایستاد و در‌تازه​ حالی که زوزه‌های مبهمِ گرگ‌ها با آوایِ جیرجیرک‌های بازمانده‌ماهِ​ در هم می‌آمیخت، به عقب بازگشت و نگاهی انداخت.

دهکدهٔ گو یوئه با چراغ‌های بی‌شماری غرق در نور بود. دیوارهای فروریخته بارها و بارها مرمت‌پراکنده​ شده بودند و دهکده دیگر آن آرامش و سکونِ گذشته را نداشت. اکنون بیشتر به جانورِ‌جیرجیرک‌های​ غول‌پیکری می‌مانست که پس از پشت سر گذاشتنِ نبردهای خونینِ بی‌شمار، بر زمین افتاده و نفس‌نفس می‌زد.

«پس از تولد دوباره‌ام، حتی روندِ موج گرگ‌ها هم‌بند​ تغییراتِ زیادی کرده. طبقِ خاطراتم، گرگ تاج تندر باید سه‌همچون​ روز پیش سر می‌رسید، اما الان هیچ اثری ازش نیست.»

فانگ یوان نگاهی گذرا انداخت و سپس روی برگرداند. امشب‌نفس‌نفس​ به هر زحمتی که بود کمی وقتِ آزاد برای خود‌خاطراتم​ فراهم کرده بود و باید نهایتِ استفاده را از آن می‌برد.

لحظاتی بعد، دوباره‌روزهای​ واردِ غارِ مخفیِ‌می‌رسید​ شکافِ صخره شد.

ورودیِ غار را از رویِ قصد با خاکسترِ خاکستری‌رنگی پوشانده‌تازه​ بود. هیچ ردپایی بر روی آن به چشم نمی‌خورد و‌طلایی‌رنگی​ این نشان می‌داد که مکانِ مخفی هنوز کشف نشده است.

شاید این روشِ ردیابیِ ساده چندان حرفه‌ای‌باران​ به نظر نمی‌رسید، اما تجربهٔ فانگ یوان‌پراکنده​ کاراییِ آن را به حداکثر رسانده بود.

البته این تنها ترفندِ احتیاطیِ او نبود‌بی‌شمار​ و پس از بررسیِ چندلایه، سرانجام اطمینان‌حتی​ یافت که این غارِ مخفی فعلاً امن است.

آهِ آسودگی کشید. به هر حال، از زمانِ تولدِ دوباره‌اش همه‌چیز دستخوشِ‌پاییز​ تغییر شده بود. به‌ویژه در طولِ موج گرگ‌ها، رفت‌وآمدِ استادان گو بسیار‌شیبی​ بیشتر شده بود و احتمال داشت کسی این مکان را پیدا کند.

وارد تونل شد و به اتاقِ‌پایانیِ​ مخفیِ دوم رفت. درِ سنگی را‌آمده​ گشود و قدم به جنگلِ سنگی گذاشت.

در جنگلِ سنگی، مسیری که‌خود​ پیش‌تر باز کرده بود، دوباره پر‌شمیمِ​ از میمون‌های سنگیِ چشم‌یشمی شده بود.

اما فانگ یوانِ اکنون، دیگر یک استاد گویِ رتبه ۳ بود.‌می‌زد​ هرچند گویِ ماهِ خونین در میانِ کرم‌های گویِ رتبه ۳ بالاترین‌تاج​ قدرتِ هجومی را نداشت، اما بی‌شک بسیار برتر از گویِ ماهتابان بود.

شش ساعت زمان صرف کرد و‌می‌رسید​ با نابود کردنِ حدودِ ده گروه‌پاییز​ از میمون‌ها، دوباره مسیری برای خود گشود.

به مرکزی‌ترین نقطه رسید و با پایین رفتن از پله‌های سنگیِ ناهموار، واردِ اتاقِ مخفیِ سوم شد. درِ‌آسمان​ سنگیِ دیگری مسیرش را مسدود کرده بود که بر روی آن این نوشته به چشم می‌خورد: «غارِ هزارپای‌بازگشت​ طلایی پرمخاطره است، ارتباط با زمین راهِ گریز از این بلاست.» بارِ پیش، در همین نقطه متوقف شده بود.

اما این بار، بی‌هیچ درنگی‌خود​ درِ سنگی را گشود و‌آمده​ به دلِ تاریکی قدم گذاشت.

مشعلی در دست داشت‌پشت​ که تا شعاعِ ده‌زمین​ قدمی‌اش را روشن می‌کرد.

غارِ هزارپا پهناور بود؛ با ارتفاعی حدودِ سه‌تازه​ متر و عرضی برابر با دو متر. همچنین مسیرهای‌ماهِ​ باریکِ بی‌شماری از آن به هر سو امتداد می‌یافت.

فانگ یوان به هر سو که گام برمی‌داشت، شعله‌های آتش فضا را روشن می‌کرد‌پاییز​ و تاریکی را پس می‌زد. در ابتدا تنها صدای قدم‌های او در غار طنین‌انداز‌حالی​ بود، اما دیری نپایید که انواع و اقسامِ صداها از گوشه‌وکنار به گوش رسید.

این صداها در هم آمیختند و غرشِ یکپارچه و‌بند​ پیوسته‌ای را پدید آوردند. طولی نکشید که در حاشیهٔ‌طلایی‌رنگی​ محدودهٔ روشنِ غار، انبوهی از هزارپاها را به چشم دید.

ظاهری درنده و وحشی داشتند. تنها روشناییِ خیره‌کنندهٔ آتش بود که مانع از حملهٔ آن‌ها‌روندِ​ به فانگ یوان می‌شد. اما فانگ یوان به‌خوبی می‌دانست که با گذشتِ زمان و افزایشِ شمارِ‌سپس​ هزارپاها، فشارِ ردیف‌های پشتی بر ردیف‌های جلویی بیشتر می‌شود و این بن‌بست به‌زودی در هم می‌شکند.

با این‌تابستان​ حال، هیچ‌پایانیِ​ اعتنایی نکرد.

اگر همچنان در رتبه ۲ قرار داشت و تنها به دفاعِ گویِ یشمِ سفید متکی بود، بی‌شک چنین هیاهویی به‌طلایی‌رنگی​ پا نمی‌کرد تا توجهِ دستهٔ هزارپاها را به خود جلب کند. اما اکنون که در رتبه ۳ قرار داشت، دفاعِ گویِ‌چراغ‌های​ سایبانِ آسمان برای مقاومت در برابرِ نیشِ این حشرات کفایت می‌کرد و تنها نگرانی‌اش، شاه‌حشرهٔ این مکان بود؛ هزارپای طلاییِ ارّه‌ای.

سرانجام پدیدار شد!

فانگ یوان از رویِ قصد، رشته‌ای از جوهر ازلیِ نقره‌سفید‌نفس‌نفس​ را از درونِ روزنه‌اش بیرون کشید و در هوا رها کرد‌گرگ​ تا هالهٔ استاد گویِ رتبه ۳ خود را به نمایش بگذارد.

این هاله، حسِ تهدیدِ شدیدی را در هزارپای طلاییِ ارّه‌ای‌آمده​ بیدار کرد. از دیدگاهِ این موجود، فانگ یوان به قلمرواش‌سینیِ​ تجاوز کرده بود و این «جانورِ وحشی» باید بی‌درنگ نابود می‌شد.

فانگ یوان در‌بود​ برابرش حالتِ تدافعی‌پایانیِ​ به خود گرفت.

این هزارپای طلاییِ ارّه‌ای حدودِ یک متر طول داشت و ضخامتِ بدنش به‌هوا​ اندازهٔ دو مشتِ گره‌کرده بود. ابتدا در لبهٔ محدودهٔ روشن توقف کرد و‌حالی​ همچون پیتونی که در کمینِ طعمه نشسته باشد، بدنش را در هم پیچید.

اما لحظه‌ای بعد، در حالی که پاهای بی‌شمارش‌زمین​ وزنِ بدنش را تحمل می‌کردند، به آرامی به‌تغییراتِ​ حرکت درآمد و رفته‌رفته به فانگ یوان نزدیک‌تر شد.

هالهٔ رتبه ۳ فانگ یوان تنها او را هوشیارتر کرده بود، نه هراسان. اگر فانگ‌بلندای​ یوان در رتبه ۴ قرار داشت، هرگز این‌گونه به او فشار نمی‌آورد. و اگر در‌جیرجیرک‌های​ رتبه ۵ بود و تنها ذره‌ای از هاله‌اش را بیرون می‌داد، هزارپا برای حفظِ جانش می‌گریخت.

فانگ یوان مشعل را بالا‌روزهای​ گرفت. شعله‌های لرزانِ آتش، محیطِ پیرامون‌بند​ و تحرکاتِ سایه‌ها را روشن می‌کرد.

در پرتوِ آتش، اسکلتِ بیرونیِ هزارپای طلاییِ ارّه‌ای درخششِ وهم‌انگیزی از خود ساطع می‌کرد. در‌بلندای​ دو سویِ بدنش، دندانه‌های ارّه‌ایِ نقره‌رنگی به چشم می‌خورد. با نزدیک‌تر شدنش، دندانه‌ها نیز به حرکت‌بازمانده​ درآمدند و همچون ارّه‌برقیِ کُندی که صدایِ وزوزِ خشنی از خود ساطع کند، به نظر می‌رسیدند.

هزارپاهای دیگر نیز از‌پشت​ روی زمین و دیواره‌ها به‌افتاده​ سوی فانگ یوان هجوم آوردند.

برخی از آن‌ها از سقف بالا‌می‌رسید​ کشیدند و سپس خود را بر‌پاییز​ روی شانه‌ها و پشتِ فانگ یوان انداختند.

فانگ یوان بی‌اعتنا به آن‌ها، گویِ سایبانِ آسمان را‌باران​ به کار گرفت. بی‌درنگ نورِ بلورینِ سفید و ضخیمی بر‌ماهِ​ بدنش پدیدار گشت و هاله‌ای زره‌مانند سرتاسرِ وجودش را پوشاند.

اندام‌های زهرآگینِ هزارپاها در‌پایانیِ​ برابرِ این زرهِ بلورینِ سفید‌بند​ هیچ کاری از پیش نمی‌بردند.

هزارپاهای درهم‌لولیده از صورت و پشتِ گوش‌هایش بالا می‌رفتند؛ صحنه‌ای که تا حدودی منزجرکننده بود، اما آستانهٔ تحملِ فانگ یوان بسیار فراتر از این حرف‌ها بود و‌اثری​ به همین دلیل، آن‌ها را کاملاً نادیده گرفت. در زندگیِ پیشینش، تقریباً هر چیزی را در دلِ طبیعتِ وحشی خورده بود و حتی هزارپاهای غیرسمی را خام‌خام‌چشم​ می‌بلعید. راستش را بخواهید، طعمشان آن‌قدرها هم بد نبود؛ شاید در ابتدا کمی غریب به نظر می‌رسید، اما پس از مدتی خوردنشان، به آن عادت کرده بود.

تمامِ توجهش‌تابستان​ را معطوفِ هزارپای‌خود​ طلاییِ ارّه‌ای کرد.

هزارپای طلاییِ ارّه‌ای رفته‌رفته‌تابستان​ پیش آمد و فاصله‌اش را‌باران​ با فانگ یوان کاهش داد.

وقتی فاصله‌شان به سه یا چهار قدم رسید، فانگ‌بند​ یوان جلوی نشتِ جوهر ازلی نقره سفید را گرفت‌طلایی‌رنگی​ و همین کار باعث شد هاله‌اش در دم تضعیف شود.

هزارپای طلاییِ ارّه‌ای با تیزحسی متوجه‌خونینِ​ این موضوع شد؛ بی‌درنگ بر سرعتش افزود‌دوباره‌ام​ و همچون خطی طلایی به حرکت درآمد.

ویژژژ!

در یک چشم‌برهم‌زدن، فاصله را‌روزهای​ از میان برداشت و به‌تازه​ دورِ شکمِ فانگ یوان پیچید.

سرعتش واقعاً سرسام‌آور بود. ابتدا بی‌حرکت به‌باران​ نظر می‌رسید، اما در همان لحظه‌ای که به‌بلندای​ حرکت درآمد، همچون پرتوِ نوری طلایی هجوم آورد.

تا فانگ یوان به خود بیاید و واکنشی نشان‌افتاده​ دهد، هزارپای طلاییِ ارّه‌ای همچون ماری به دورِ کمرش پیچیده‌طبقِ​ بود و با دهانی باز به سمت صورتش حمله می‌کرد.

فانگ یوان به‌سرعت هر دو‌خود​ دستش را دراز کرد و‌آمده​ سرِ هزارپای طلایی را چسبید.

هزارپای طلاییِ ارّه‌ای به تقلا افتاد‌پایانیِ​ و فانگ یوان با وجودِ داشتنِ قدرتِ‌شمیمِ​ دو گراز، احساس کرد توانش کافی نیست.

به‌ویژه زمانی که دو لبهٔ‌خود​ تیغ‌دارِ هزارپای طلاییِ ارّه‌ای با‌آمده​ سرعتی بالا به حرکت درآمدند.

قرچ قرچ قرچ!

نیروی کششی و بُرندهٔ‌پایانیِ​ شدیدی، نورِ سفیدِ گوی‌تازه​ سایبان آسمان را می‌سایید.

هم‌زمان با ساییده‌شدنِ نورِ سفید در برابر‌خود​ ارّه‌ها و پریدنِ جرقه‌ها، جوهر ازلی نقره‌پاییز​ سفیدِ فانگ یوان به‌سرعت رو به اتمام رفت.

جوهر ازلیِ فانگ یوان تنها جوهر ازلی نقره‌تازه​ روشنِ مرحلهٔ آغازین بود و با داشتنِ فقط‌آسمان​ ۴۲٪ ذخیره، نمی‌توانست پاسخگوی چنین مصرفِ بالایی باشد.

با وجود این، فانگ یوان خم به ابرو‌زمین​ نیاورد؛ هرچند نمی‌توانست خود را از چنگالِ هزارپای‌تغییراتِ​ طلاییِ ارّه‌ای برهاند، اما برگ برنده‌ای در آستین داشت!

زنجرهٔ بهار و پاییز!

اراده‌اش را به کار گرفت‌روزهای​ و سایهٔ زنجرهٔ بهار و‌تازه​ پاییز از درونِ روزنه‌اش پدیدار گشت.

زنجرهٔ بهار و پاییز رفته‌رفته در حال بازیابیِ خود بود؛ دو بالش‌پاییز​ همچون برگ‌هایی تازه‌رسته، لطیف و نو بودند و بدنش نیز جلایی از چوبِ‌ایستاد​ اعلا داشت. اما در مجموع، همچنان حسِ پژمردگی و مرگ را القا می‌کرد.

حدود ۲۰٪ بازیابی شده بود‌گذاشتنِ​ و از این رو، هاله‌اش‌نفس‌نفس​ بسیار قدرتمندتر از پیش بود.

با نشت‌کردنِ این هاله، هزارپای طلاییِ‌می‌رسید​ ارّه‌ای که تا لحظه‌ای پیش به‌شدت‌پاییز​ تقلا می‌کرد، در دم تسلیم شد!

این موجود تنها یک کرمِ گوی وحشیِ‌خود​ رتبه ۳ بود. در برابرِ هالهٔ زنجرهٔ بهار‌هوا​ و پاییزِ رتبه ۶، جرئتِ کوچک‌ترین حرکتی نداشت.

فانگ یوان این موضوع را کاملاً و به‌وضوح حس کرد. تا لحظه‌ای پیش، هزارپای طلاییِ‌بلندای​ ارّه‌ای را همچون پیتونی زهرآگین چسبیده بود و با تمامِ وجود تلاش می‌کرد جلوی گزشِ‌جیرجیرک‌های​ آن را بگیرد؛ اما در لحظهٔ بعد، جانور به طنابی نرم و بی‌خطر بدل گشت.

فانگ یوان لبخندِ ملایمی زد و جوهر ازلی نقره سفیدش را به درونِ‌دوباره‌ام​ هزارپای طلاییِ ارّه‌ای که کاملاً واداده بود، تزریق کرد. ارادهٔ فانگ یوان بدونِ‌الان​ هیچ مانعی پیش رفت و آگاهیِ وحشیِ درونِ گو را به‌کلی از بین برد.

به اندازهٔ چند نفس نگذشته‌خود​ بود که فانگ یوان، هزارپای‌آمده​ طلاییِ ارّه‌ای را پالایش کرد.

فانگ یوان دستانش را رها کرد. بندهای بی‌شمارِ هزارپای طلاییِ ارّه‌ای‌بند​ با ضرباهنگی منظم به حرکت درآمدند؛ از روی زره محافظِ سفید و‌درخشانی​ کمرِ فانگ یوان گذشتند و در نهایت، به دورِ بازوی او پیچیدند.

گروه‌های هزارپایِ اطراف، همچون‌پایانیِ​ موجی که پس می‌نشیند،‌تازه​ عقب کشیدند و دور شدند.

هزارپای طلاییِ ارّه‌ایِ وحشی به لطفِ آگاهیِ طبیعیِ خود می‌توانست بر گروهِ‌تولد​ حشرات تسلط داشته باشد. اما اکنون که ارادهٔ فانگ یوان جایگزینِ آن‌باید​ شده بود، هزارپا تواناییِ ارتباط و کنترلِ گروه را از دست داد.

فانگ یوان این هزارپاها را قتل‌عام نکرد و در عوض اجازه داد‌پاییز​ تا بروند. شاید ده و اندی سالِ دیگر، هزارپای طلاییِ ارّه‌ایِ جدیدی از‌ایستاد​ میانشان متولد می‌شد. اما این موضوع دیگر هیچ ارتباطی به فانگ یوان نداشت.

در حالی که هزارپای طلاییِ ارّه‌ای‌پایانیِ​ را روی شانه‌اش رها کرده بود،‌آمده​ به کاوش در اعماقِ غار ادامه داد.

این تونلِ هزارپا مسیرهای متعددی داشت‌می‌رسید​ و پس از مدتی پیش‌روی، مسیرِ‌پاییز​ اصلی به سه شاخه تقسیم شد.

فانگ یوان ابتدا علف گوش ارتباط با زمین را به کار گرفت و پس از مدتی، مسیرِ‌زیادی​ میانی را از گزینه‌هایش خط زد. سپس مسیرِ سمت راست را انتخاب کرد، اما پس از نیم ساعت‌زحمتی​ پیش‌روی، به بن‌بست رسید. تنها چاره‌اش این بود که مسیر را بازگردد و واردِ شاخهٔ سمت چپ شود.

با همراه داشتنِ هزارپای طلاییِ ارّه‌ای، می‌توانست گروه‌های هزارپا‌بند​ را فراری دهد؛ هالهٔ این هزارپا باعث می‌شد حشرات از‌همچون​ هر مسیری که او قدم در آن می‌گذاشت، دور شوند.

این امر‌شب‌هنگام​ کمکِ شایانی به‌روزهای​ جست‌وجوی او کرد.

طولی نکشید که با ورود به مسیرِ‌باران​ چپ و کنار رفتنِ گروهِ هزارپاها، غاری پدیدار‌بلندای​ شد و فانگ یوان در آنجا سرنخ‌هایی یافت.

قلبِ فانگ یوان به‌پشت​ تپش افتاد: «این‌ها نشانه‌هایی‌زمین​ از دست‌کاریِ انسان است!»

کاملاً مشهود بود که راهبِ شرابِ گل‌باران​ در گذشته این مسیر را به کمکِ‌پراکنده​ عنکبوتِ گرگ‌خاکیِ هزار لی حفر کرده است.

فانگ یوان با سرعتی کم در‌پایانیِ​ امتدادِ این مسیر پیش رفت و‌آمده​ با حوصله همه‌چیز را بررسی کرد.

هزارپاهای زیادی در این مسیر‌خود​ حضور داشتند و این خود خبرِ‌شمیمِ​ خوبِ دیگری برای فانگ یوان بود.

زیرا حضور و زندگیِ گروه‌های‌گذاشتنِ​ حشرات در یک منطقه، احتمالِ وجودِ‌می‌زد​ تله‌های کارگذاشته‌شده را از بین می‌برد.

این تونل بسیار طولانی‌تر از حدِ انتظارش بود؛‌تازه​ فانگ یوان بیش از دوازده ساعت زمان صرف‌آسمان​ کرد و مسافتی بیش از سه لی را پیمود!

هرچه فانگ یوان به اعماقِ‌روزهای​ زیرزمین نزدیک‌تر می‌شد، شیبِ مسیر نیز‌بند​ رفته‌رفته به سمتِ پایین متمایل می‌گشت.

او هر از گاهی می‌ایستاد و علفِ گوشِ‌تازه​ ارتباط با زمین را به کار می‌گرفت تا‌آسمان​ هرگونه تهدیدِ احتمالی را بررسی و دفع کند.

شررر شررر!

فانگ یوان سرانجام‌روزهای​ صدای عجیبی شنید: «این‌باران​ دیگر چه صدایی است؟»

بی‌درنگ متوجهِ منبعِ صدا شد.

با خطورِ فکری به ذهنش،‌خود​ افکارش به‌سرعت به جریان افتاد:‌آمده​ «این صدای آب است... نکند که...؟»

در انتهای‌غول‌پیکری​ تونل، دیواری بلورین‌گذاشتنِ​ به چشم می‌خورد.

و پشتِ‌تابستان​ آن دیوارِ بلورین،‌خود​ آب جریان داشت.

درونِ آب، جریانی به رنگِ خاکستری‌پایانیِ​ دیده می‌شد که همچون گردبادی کوچک، به‌صورت‌شمیمِ​ مارپیچ و بی‌وقفه در چرخه‌ای خودکفا می‌چرخید.

با دیدنِ این منظره، توجهِ فانگ‌می‌رسید​ یوان کاملاً جلب شد: «همان‌طور که فکر‌هوا​ می‌کردم، این یک چشمهٔ جانِ طبیعی است!»

لحظاتی بعد متوجه شد که پشتِ‌خونینِ​ این دیوارِ بلورین و آب‌دار، چیزِ‌تولد​ دیگری نیز درونِ چشمه وجود دارد.

غنچه‌گلی با رنگ‌های درهم‌تنیدهٔ‌پایانیِ​ آبی و سفید، آسوده‌خاطر‌تازه​ روی آبِ چشمه شناور بود.

فانگ یوان در کمالِ ناباوری‌روزهای​ با خود گفت: «این... این در‌بند​ واقع نیلوفرِ گنجینهٔ جوهر آسمانی است!»

یادداشت مترجم: در متن اصلی آمده است: «این تونل بسیار طولانی‌تر از حدِ انتظارش بود؛ فانگ یوان بیش از دوازده ساعت زمان صرف‌فرازِ​ کرد و مسافتی بیش از سه لی را پیمود!» هر لی معادل ۵۰۰ متر است. مشخص نیست چرا طی کردنِ مسافتِ ۱.۵ کیلومتری باید‌شده​ دوازده ساعت طول بکشد! این حتی یک اغراق هم نیست (احتمالاً به دلیل جست‌وجوی دقیق، خنثی‌سازی تله‌ها و حرکتِ بسیار کُندِ او بوده است).

ناولها | novelha.net