---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 284: یک، دو، پنج • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 284: یک، دو، پنج

0

لی ران ناگهان روی یک‌پالایشش​ زانو روی زمین افتاد و با‌فکر​ صدای بلند فریاد زد: «تسلیم می‌شوم!»

حریفش از پیشروی دست کشید و حمله‌اش را متوقف‌همهٔ​ کرد، چرا که نمی‌خواست لی ران را در تنگنا قرار‌می‌رفت​ دهد. این کار برای هیچ‌یک از دو طرف سودی نداشت.

لی ران دهانی پر‌فکر​ از خون بیرون تف کرد‌خونه‌م​ و لرزان از جا برخاست.

برای ترکِ هرچه سریع‌ترِ‌شهر​ میدان نبرد، عمداً چند ضربه‌همهٔ​ از حریفش دریافت کرده بود.

استاد گوی میزبان‌نفر​ جلو آمد و نتیجهٔ‌رفتم​ نبرد را اعلام کرد.

لی ران به‌شدت مضطرب بود؛ پس از پس‌تقریباً​ گرفتن گوی اطلاعاتی تاک، با تظاهر به ناامیدی‌کنه​ و سرخوردگی، به‌سرعت میدان نبرد را ترک کرد.

او سرسری جراحاتش را بست‌می‌کنم​ و سپس با شتاب به‌گندش​ سوی خانه‌اش به راه افتاد.

«لعنتی، چطور همچین چیزی ممکنه؟‌خاندان​ آخه چه اتفاقی افتاده؟ چرا‌دزدا​ ارتباطم با گوی غنچه قطع شد؟»

ابری تیره از اندوه‌دیگه​ و نگرانی بر قلب‌شاید​ لی ران سایه افکند.

گوی غنچه گویی بود که خودش آن را‌تقریباً​ پالایش کرده بود؛ لحظه‌ای که فانگ یوان آن‌کنه​ را پالایش کرد، او بلافاصله متوجه این موضوع شد.

«فقط دو تا احتمال برای این وضعیت هست. اول اینکه گوی غنچه نابود شده باشه، دوم اینکه یه نفر دیگه پالایشش کرده‌می‌خواد​ باشه! یعنی لو رفتم؟ نه، شاید اوضاع اون‌قدرها هم که فکر می‌کنم بد نباشه، ممکنه یه دزد زده باشه به خونه‌م. گندش بزنن،‌مکان​ من هشت ساله تو شهر خاندان شانگ زندگی می‌کنم، تقریباً همهٔ دزدا رو می‌شناسم، آخه کی می‌خواد از اون خراب‌شدهٔ من دزدی کنه!»

لی ران با قدم‌هایی تند راه می‌رفت. سنگ‌تقریباً​ ستاره‌ای به‌قدری مهم بود که حتی او با آن‌قدم‌هایی​ ذات خونسردش نیز نمی‌توانست جلوی اضطراب خود را بگیرد.

او به‌شدت پشیمان بود.

باید گوی غنچه را در مکان‌شانگ​ امن‌تری پنهان می‌کرد و آن را‌می‌خواد​ در محفظهٔ مخفیِ زیر تختش نمی‌گذاشت.

اما حقیقت این‌اون‌قدرها​ بود که تقصیری‌نباشه​ متوجه او نبود.

او جاسوس بود؛ برای حفظ پوشش خود هیچ دوستی نداشت و در چند سال گذشته،‌دزدی​ هیچ تماسی با همسر یا فرزندش نگرفته بود. او اغلب به فاحشه‌خانه‌ها، قمارخانه‌ها و غذاخوری‌ها‌اضطراب​ رفت‌وآمد می‌کرد؛ این مکان‌ها پر از جمعیت بود و نمی‌توانست چیزی را در آنجا پنهان کند.

می‌توانست آن را در یک امانت‌فروشی پنهان کند، اما جلب توجهِ بیش‌می‌کنم​ از حد به یک سنگوارهٔ بی‌ارزش بسیار عجیب به نظر می‌رسید. اگر خاندان‌تقریباً​ شانگ در آینده تحقیقاتی انجام می‌داد، این کار سوءظن بزرگی به همراه می‌آورد.

در شهر خاندان شانگ از هر قشری پیدا می‌شد و استادان گویِ دزدِ بسیاری در آن‌کنه​ حضور داشتند. اما برای تصاحبِ قهریِ گوی غنچه، به یک گوی رتبه ۳ نیاز بود. مسئله این‌پشیمان​ بود که چرا یک استاد گوی رتبه ۳ باید بخواهد از آن آلونکِ مخروبهٔ او دزدی کند؟

لی ران هشت سال در خفا زیسته بود، آن‌قدر طولانی که تقریباً گذشته‌اش را‌شهر​ از یاد برده بود. وقتی گوی غنچه را پنهان می‌کرد، بسیار به کار خود مطمئن‌می‌رفت​ بود، اما اکنون این اطمینان جای خود را به پشیمانی و سرزنشِ خویش داده بود.

«خدا کنه‌هشت​ هنوز بشه اوضاع‌خاندان​ رو جمع‌وجور کرد!»

با دلی پر‌نفر​ از تردید به خانه‌اش‌رفتم​ بازگشت. در بسته بود.

در را باز‌ساله​ کرد و دید‌شانگ​ همه‌جا زیرورو شده است.

ناگهان فکری از‌اون‌قدرها​ ذهنش گذشت: «کار‌نباشه​ یه دزد بوده!»

روبه‌رو شدن با یک دزد‌خاندان​ ترسناک نبود؛ تا زمانی که هویتش‌می‌شناسم​ فاش نمی‌شد، همه‌چیز قابل جبران بود.

لی ران به خود دلداری داد: «درسته! هر بار که با خاندان وو ارتباط می‌گرفتم، پیام‌ها یک‌طرفه بود.‌بزنن​ هیچ مدرکی علیه من وجود نداره و اون گوی افسانه‌ای هم داخل سنگ ستاره‌ایه. تا وقتی شکافته نشه، کی‌سنگ​ می‌فهمه چقدر می‌ارزه؟ فقط کافیه دزد رو پیدا کنم؛ با این هشت سال تجربه‌ای که تو این شهر دارم...»

با این افکار، بر‌شهر​ احساساتش مسلط شد و‌تقریباً​ از وحشت‌کردن دست برداشت.

«برم گزارش بدم؟ از نگهبانا برای دستگیری دزد استفاده کنم؟ نه، اول باید از درِ مسالمت وارد بشم؛‌تقریباً​ بهترین حالت اینه که سنگ ستاره‌ای رو بی‌سروصدا پس بگیرم. به نگهبانای شهر هم اعتباری نیست، اونا برای یه‌نیز​ آدم بی‌ارزش مثل من خودشون رو به زحمت نمی‌ندازن. شاید بهتر باشه یه استاد گویِ خاندان تیه استخدام کنم؟»

«ها؟ این دیگه چیه...» در این لحظه،‌زندگی​ نگاهش را متمرکز کرد و پس از‌خراب‌شدهٔ​ کنار زدنِ تختش، یک گو پیدا کرد.

گوی صدای قلب!

این گو رتبه ۲ بود؛ با رنگی سبز و سیاه و‌می‌شناسم​ اندازه‌ای در حدود شست یک نوزاد. ظاهری مارپیچ و شبیه به‌به‌قدری​ صدف حلزون داشت که یک سرش بزرگ و سرِ دیگرش باریک بود.

«گوی صدای قلب جفتیه؛ به دو تا استاد گو اجازه‌گندش​ میده تا فاصلهٔ صد قدمی تو ذهنِ هم با هم‌دزدا​ حرف بزنن. نگو که... دزد اینو مخصوصاً برای من جا گذاشته؟!»

برقی از تردید در چشمان لی ران درخشید،‌تقریباً​ اما دندان‌هایش را روی هم فشرد و گوی صدای‌قدم‌هایی​ قلب را مانند گوش‌گیر درون گوش خود قرار داد.

لی ران جوهر ازلی‌اش را به درون کرم‌شاید​ تزریق کرد و با فعال‌سازی گوی صدای قلب،‌خونه‌م​ ذهنش را متمرکز ساخت و پرسید: «تو کی هستی؟»

لحظه‌ای بعد، صدای فانگ یوان در سر لی ران‌همهٔ​ طنین‌انداز شد: «این سؤال اهمیتی نداره. مسئلهٔ مهم اینه‌تند​ که لی ران یه اسم جعلیه، مگه نه؟ هه‌هه‌هه.»

در آن لحظه، مردمک‌های لی ران‌نباشه​ منقبض شد؛ گویی صاعقه‌ای به او برخورد‌ساله​ کرده باشد، در جای خود خشکش زد.

«گندش بزنن، هویتم رو‌شهر​ فهمیده!» وحشت سراپای لی‌تقریباً​ ران را فرا گرفت.

اوضاع به‌دوم​ بدترین حالت‌دیگه​ ممکن درآمده بود!

اما او هر چه بود، هشت سال سابقهٔ جاسوسی داشت؛ حتی‌می‌شناسم​ با این چرخش ناگهانیِ وقایع، توانست ذهنش را آرام کند و‌به‌قدری​ به فانگ یوان پاسخ دهد: «اسم جعلی؟ کدوم اسم جعلی؟ منظورت چیه؟»

او این حرف را در حالی‌نباشه​ زد که با احتیاط روی پنجهٔ‌هشت​ پا در آلونکِ مخروبه‌اش قدم برمی‌داشت.

سپس به دیوار تکیه‌شهر​ داد و از پنجره‌تقریباً​ به خیابانِ بیرون چشم دوخت.

در حالی که به‌سرعت به دنبال راه چاره‌ای‌شاید​ می‌گشت، با خود اندیشید: «گوی صدای قلب بُرد محدودی‌گندش​ داره، نهایتاً صد قدم. پس باید همین دوروبر باشه.»

برای استفاده از گوی صدای‌خاندان​ قلب، شخص باید برای صحبت کردن‌می‌شناسم​ تمرکز می‌کرد؛ افکار عادی منتقل نمی‌شد.

اما فانگ یوان که از وضعیت روانی او به‌خوبی آگاه بود، خندهٔ سبکی‌ساله​ کرد و گفت: «لی ران، خودت رو به اون راه نزن. من دشمنت‌کنه​ نیستم. تا زمانی که همکاری کنی، برای نشون دادن حسن‌نیتم، می‌تونیم همدیگه رو ببینیم.»

لی ران‌هشت​ شوکه شد:‌شهر​ «همدیگه رو ببینیم؟»

سپس، صدای فانگ یوان در سرش‌یعنی​ طنین‌انداز شد: «حالا از اتاقت برو‌می‌کنم​ بیرون و از در بپیچ سمت چپ.»

لی ران در ذهنش‌شهر​ فریاد زد: «چرا باید‌تقریباً​ به حرفت گوش بدم؟»

فانگ یوان خندید: «سعی نکن امتحان‌نباشه​ کنی چقدر می‌دونم، فراتر از تصورته.‌هشت​ تا پنج می‌شمرم، خوب فکر کن.»

فانگ یوان شمرد: «یک.»

لی ران‌دوم​ به‌سرعت شرایط‌دیگه​ را سبک‌سنگین کرد.

هرچند گوی غنچه در دستان دزد‌شانگ​ بود، اما هیچ مدرکی نداشتند که‌می‌خواد​ نشان دهد او جاسوس خاندان وو است.

او هشت سال در سایه‌ها‌می‌کنم​ کمین کرده بود، چطور ممکن‌گندش​ بود مدرکی وجود داشته باشد؟

فانگ یوان بی‌تفاوت گفت: «دو.»

اگر در این لحظه به حرف فانگ‌رفتم​ یوان گوش می‌داد و دیگران او را‌دزد​ می‌دیدند، این مدرکی قطعی بر جاسوس بودنش می‌شد.

اما اگر گوش‌ساله​ نمی‌داد، چه بلایی‌شانگ​ سر سنگ ستاره‌ای می‌آمد؟

فانگ یوان‌اوضاع​ به شمارش‌فکر​ ادامه داد: «پنج.»

ذهن لی ران غرق در‌خاندان​ آشوب شد و ناسزا گفت:‌دزدا​ «گندش بزنن، اصلاً بلدی درست بشمری؟!»

فانگ یوان خندید: «هه‌دیگه​ هه هه، به نظر‌شاید​ می‌رسه تصمیمت رو گرفتی.»

لی ران نفس عمیقی کشید، مشت‌هایش را‌زندگی​ محکم گره کرد و در حالی که دندان‌هایش‌دزدی​ را به هم می‌سایید، از خانه خارج شد.

او از در بیرون‌فکر​ رفت و به خیابانی شلوغ‌خونه‌م​ رسید. سپس، به چپ پیچید.

حدود پنجاه قدم بعد، صدای‌خاندان​ فانگ یوان دوباره طنین‌انداز شد: «بپیچ‌می‌شناسم​ راست، تو سومین چهارراه، بپیچ چپ.»

لی ران با نگاهی تیزبین، همچون عقابی جمعیت را‌اوضاع​ از نظر گذراند و با خود گفت: «اون می‌تونه حرکاتم‌هشت​ رو ببینه، باید همین دور و بر باشه، اما کیه؟»

فانگ یوان به‌سرعت گفت: «بهت پیشنهاد می‌کنم این‌طرف و‌همهٔ​ اون‌طرف رو نگاه نکنی، این رفتار همیشگیت نیست. هه‌تند​ هه، بعد از هشت سال، می‌خوای همه‌چیز به باد بره؟»

لی ران دندان‌هایش را چنان به هم فشرد که‌خونه‌م​ به صدا افتادند: «لعنتی...» تهدید فانگ یوان باعث شد‌تقریباً​ سرش را پایین بیندازد و فقط به روبه‌رو نگاه کند.

او با پیروی از دستورات فانگ یوان،‌زندگی​ در مسیرهای مختلفی چرخید و راه رفت،‌خراب‌شدهٔ​ تا اینکه فانگ یوان به او گفت بایستد.

فانگ یوان بلافاصله ادامه داد:‌پالایشش​ «برگرد. تو دیدرست باید یه رستوران‌فکر​ باشه، برو طبقهٔ سوم، همون‌جا منتظرتم.»

لی ران‌هشت​ نگاه کرد و‌خاندان​ قلبش فرو ریخت.

این رستوران، همان جایی بود‌می‌کنم​ که او اغلب به آن‌گندش​ می‌آمد؛ رستوران فو تای شیانگ هه.

احساس بدی در دلش رخنه کرد: «نکنه...» دزد‌تقریباً​ آن‌قدر اطلاعات دربارهٔ او داشت که احساس می‌کرد‌کنه​ در دشت‌های برفی زمستان کاملاً برهنه شده است.

او وارد رستوران شد.

شاگردِ آشنای مغازه به او نگاه‌شانگ​ کرد و با اشتیاق صدا زد:‌می‌خواد​ «سرور لی ران، شما اینجایید، بفرمایید بالا!»

چهرهٔ درهم‌کشیدهٔ لی ران لبخند محوی زد‌دزد​ و در حالی که نهایت هوشیاری‌اش را‌شهر​ حفظ کرده بود، از پله‌ها بالا رفت.

در نیمه‌های راه،‌ساله​ پیش از رسیدن‌شانگ​ به طبقهٔ دوم.

فانگ یوان‌دوم​ ناگهان گفت:‌دیگه​ «صبر کن.»

لی ران‌هشت​ از حرکت ایستاد‌خاندان​ و پرسید: «چیه؟»

فانگ یوان دستور‌اون‌قدرها​ داد: «برو پایین و‌دزد​ از در برو بیرون.»

لی ران نفسش را با‌خاندان​ حرص بیرون داد و چون‌دزدا​ چاره‌ای نداشت، به سمت خروجی رفت.

شاگرد مغازه با گیجی به‌پالایشش​ او نگاه کرد و به‌سرعت پرسید:‌فکر​ «چیزی شده سرورم؟ دیگه غذا نمی‌خورید؟»

لی ران با تکان دادن‌خاندان​ دست او را مرخص کرد‌دزدا​ و از رستوران بیرون رفت.

فانگ یوان ادامه داد: «روبه‌روت‌می‌کنم​ یه مغازه هست که نون‌گندش​ تنوری می‌فروشه، برو چند تا بخر.»

گوشهٔ چشم لی ران‌شهر​ پرید، اما از دستورات پیروی‌همهٔ​ کرد و چند نان خرید.

فانگ یوان دوباره گفت:‌دیگه​ «خیلی خب، حالا برگرد‌شاید​ به طبقهٔ سوم رستوران.»

در حالی که نان‌ها را در دست‌زندگی​ داشت و به رستوران برمی‌گشت، رگ‌های پیشانی‌خراب‌شدهٔ​ لی ران از شدت خشم بیرون زده بود.

شاگرد مغازه دید که او دوباره وارد می‌شود، با نگاهی‌گندش​ عجیب به او گفت: «سرور لی ران، اگه می‌خواستید نون‌دزدا​ بخرید، فقط کافی بود صدام کنید، من می‌تونستم براتون بخرم.»

لی ران فریاد زد: «گمشو!» این کار‌زندگی​ شاگرد مغازه را چنان ترساند که به‌خراب‌شدهٔ​ خود لرزید و حرفش را قطع کرد.

او به طبقهٔ‌نفر​ سوم رسید و‌یعنی​ پس از پله‌ها ایستاد.

فانگ یوان دستور داد: «ادامه‌خاندان​ بده، دو سه قدم بردار‌دزدا​ و بپیچ چپ، منو می‌بینی.»

لی ران طبق دستورات عمل کرد، ستونی‌دزد​ را دور زد و سرانجام فانگ یوان‌شهر​ را دید که در جای همیشگی‌اش نشسته بود.

سپس دید که فانگ یوان دستش را‌زندگی​ دراز کرد و او را به نشستن‌خراب‌شدهٔ​ دعوت نمود. هم‌زمان، در ذهنش شنید: «بفرمایید بنشینید.»

لی ران حرفی نزد، بی‌سروصدا روبه‌روی‌یعنی​ فانگ یوان نشست و سپس بدون‌می‌کنم​ پلک زدن به او خیره شد.

حقیقت این بود که‌شهر​ ظاهر جوان فانگ یوان‌تقریباً​ او را به‌شدت شوکه کرد.

در طول مکالماتشان، از آنجا که فانگ یوان او را کاملاً در‌هشت​ چنگ خود داشت، لی ران ناخودآگاه او را مردی میان‌سال و بی‌پروا،‌خراب‌شدهٔ​ یا پیرمردی کلاه‌دار تصور کرده بود که چهره‌اش را در تاریکی پنهان می‌کند.

اما حقیقت کاملاً برعکس بود.

صدایِ گوی صدای قلب همیشه تغییر‌یعنی​ می‌یافت؛ از طریق آن نمی‌شد سن را‌نباشه​ تشخیص داد، اما جنسیت به‌راحتی قابل‌تشخیص بود.

اگر با چشمان خودش نمی‌دید، لی‌شانگ​ ران هرگز فکر نمی‌کرد این مرد‌می‌خواد​ مرموز تا این حد جوان باشد!

نور چراغ‌های خیابانِ پنجمین شهر داخلی از پنجره‌ها می‌گذشت و‌گندش​ بر چهرهٔ فانگ یوان می‌تابید. اگرچه او ظاهری معمولی داشت،‌دزدا​ اما چشمانش به سیاهیِ جوهر بود؛ همچون مغاکی عمیق و مرموز.

لی ران چهرهٔ‌ساله​ فانگ یوان را در‌زندگی​ اعماق قلبش حک کرد.

با وجود اینکه این اولین دیدارشان بود،‌رفتم​ می‌توانست قسم بخورد که در این زندگی‌دزد​ هرگز ظاهر فانگ یوان را فراموش نخواهد کرد.

زیرا به خاطر همین مرد جوان‌شانگ​ بود که تمام نقشه‌هایش نقش بر آب‌اون​ شد، آن هم به چنین شکل درمانده‌ای!

ناولها | novelha.net