---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 401: نبرد بار دیگر آغاز می‌شود • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 401: نبرد بار دیگر آغاز می‌شود

0

چو جیو یکه خورد؛ بی‌درنگ ذهنش را‌نزدیکی​ متمرکز ساخت و با بیرون راندن روحش، کوشید‌زنگ​ تا در برابر این نور زرد مقاومت کند.

نور زرد از قدرت روح فانگ یوان نیرو می‌گرفت، اما او‌می‌زنی​ جوان بود و در مقایسه با این هیولای صدساله، چو جیو،‌گویِ​ بنیان روح ضعیف‌تری داشت. به بردگی کشیدن چو جیو، کار آسانی نبود.

اما مگر می‌شد فانگ یوان‌خطر​ چنین چیزی را پیش‌بینی نکرده‌طاقت​ باشد؟ او روش‌های خودش را داشت.

شرق شرق‌اندیشید​ شرق، گرومب‌بیار​ گرومب گرومب!

«تمومش کن! جرئت‌ذرهٔ​ می‌کنی روی من‌مانده​ دست بلند کنی؟!»

«یه بار دیگه‌لگد​ لگد بزنی تو‌تیکه‌تیکه‌ت​ صورتم، تیکه‌تیکه‌ت می‌کنم...»

«عوضی، بازم‌مچاله​ که داری‌شدید​ لگد می‌زنی! می‌کشمت!!»

«نزن... دیگه نزن.»

«نه... دیگه کافیه...»

فانگ یوان آن‌قدر چو جیو را زد که روی زمین‌داری​ به خود می‌پیچید. چو جیو نمی‌توانست از کرم‌های گو استفاده‌کرم‌های​ کند، اما کرم‌های گویِ مسیر قدرتِ فانگ یوان در دسترس بودند.

در نبردِ قدرت فیزیکی، چو جیو حریف فانگ یوان نمی‌شد.‌طاقت​ دیری نپایید که صورت چو جیو کبود گشت و حواس‌پرتی‌اش‌هیچ​ باعث شد تا نور زرد عمیق‌تر در بدنش نفوذ کند.

همان‌طور که زیر مشت و لگدهای فانگ یوان خودش را مچاله می‌کرد، حس شدید‌راه​ خطر باعث شد مو بر تنش سیخ شود. با خود اندیشید: «طاقت بیار... باید‌بی‌مقدمه​ جلوشو بگیرم. اگه کاملاً نفوذ کنه، برده‌ش می‌شم و دیگه هیچ راه فراری نیست!»

تنها ذرهٔ کوچکی از نور‌باقی​ باقی مانده بود که در نزدیکی‌سرد​ پیشانی‌اش نمی‌توانست به درستی نفوذ کند.

فانگ یوان خنده‌ای سرد سر داد و بی‌مقدمه گفت: «زنگ‌داری​ آه نیو، انتقام نمی‌خوای؟ چن جیو بهت خیانت کرد و‌کرم‌های​ الان داره کنار شانگ یان فی واسه خودش خوش می‌گذرونه.»

چو جیو که غافلگیر شده بود، پرسید:‌سیخ​ «تو... از کجا می‌دونی؟!» با همین فرصت‌بگیرم​ پیش‌آمده، نور به سرعت وارد بدنش شد.

حالت چهرهٔ چو جیو در‌باید​ دم تغییر کرد و در‌کنه​ برابر فانگ یوان زانو زد.

«این زیردست‌تنها​ به سرورم‌کوچکی​ ادای احترام می‌کنه!»

فانگ یوان‌دیگه​ از ته‌بزنی​ دل خندید.

موفقیت‌آمیز بود!

این گوی بردگی رتبه ۵ باید روی‌بگیرم​ یک استاد گوی رتبه ۵ به کار‌راه​ می‌رفت تا ارزش واقعی‌اش را نشان دهد.

تا آن لحظه، مو وو تیان و شیائو مانگ هنوز نرسیده بودند. فانگ یوان، تیه‌زنگ​ مو بای، وو گوی، کو مو و وو لان شان را از پای درآورده بود‌غافلگیر​ و تنها گزینه‌های باقی‌مانده، وانگ شیائو، صاحب کوه وو، و طبیبِ شبحِ قاتل، چو جیو بودند.

اما کوه وو چگونه می‌توانست با درِ‌می‌کنم​ زندگی و مرگ قیاس شود؟ درِ زندگی و‌آن‌قدر​ مرگ، سرزمین ممنوعه‌ای هم‌تراز با رود زمان بود!

به بردگی کشیدن چو جیو، به معنای دست‌یافتن به سرنخی از درِ زندگی و مرگ بود.‌کاملاً​ افزون بر این، چو جیو یکی از چهار طبیب بزرگ مرز جنوبی به شمار می‌رفت و نفوذش‌سرد​ حتی تا جناح حق نیز گسترش یافته بود؛ او بی‌شک گزینه‌ای بهتر از مو وو تیان بود.

تنها ایراد کار این بود که به بردگی کشیدن چو‌کنه​ جیو، بار سنگینی بر دوش روح فانگ یوان می‌گذاشت و‌باقی​ این مسئله می‌توانست برای پالایش گویِ جاودانِ پیشِ رویش دردسرساز شود.

فانگ یوان به طبیبِ شبحِ قاتل نگاه کرد و پرسید: «چو جیو، اون‌بی‌مقدمه​ زمان تو با طبیب سو شو از گوی عهد زهرآگین استفاده کردید و‌یان​ قسم خوردید که تا ابد عاشق هم بمونید و هرگز همدیگه رو ترک نکنید؟»

چو جیو که همچنان روی زمین زانو زده بود،‌بازم​ با صورتی کبود و لحنی سردرگم پاسخ داد: «بله،‌می‌پیچید​ همچین ماجرایی حقیقت داره، اما سرورم، شما از کجا می‌دونستید؟»

فانگ یوان چشمانش را ریز کرد: «همف، حالا‌شود​ که از گوی عهد زهرآگین استفاده کردید، می‌دونی‌کاملاً​ طبیب سو شو چطور محدودیت‌هاش رو باطل کرد؟»

«گوی عهد زهرآگین جایگزین گوی پیمان کوهستان و عهد دریاست؛ چن جیو توانایی باطل کردنش رو نداشت. اون به خاطر اون‌مانده​ بچه‌خوشگل، شانگ یان فی، دست به خطر بزرگی زد و گذاشت عهد زهرآگین جونش رو بگیره. وقتی میزبانی نباشه، قدرت عهد‌واسه​ زهرآگین هم از بین می‌ره. بعدش با استفاده از تکنیک‌های شفابخش خودش رو زنده کرد و از شر عهد زهرآگین خلاص شد!»

چو جیو این حرف‌ها را با چهره‌ای لبریز از خشم به زبان آورد. او‌گفت​ خواهر ارشدش را عمیقاً دوست داشت، اما آن زن به خاطر یک بچه‌خوشگل به‌خوش​ او خیانت کرده بود و حتی با نادیده‌گرفتن خطرات جانی، عهد زهرآگین را شکسته بود.

با شنیدن این حرف، فانگ یوان حتی از‌عوضی​ او هم خشمگین‌تر شد؛ پایش را بالا آورد و‌خود​ با لگدی چو جیو را به کناری پرتاب کرد.

«آشغالِ دروغگو!»

او به یاد آورد‌بیار​ که در زندگی پیشینش،‌اگه​ چو جیو چنین گفته بود:

«ما در برابر دریای سرزمین متبرک‌مانده​ سوگند یاد کردیم که حامیِ هم‌داد​ باشیم و تا ابد کنار یکدیگر بمانیم.»

«اما چه کسی فکرش را می‌کرد که دل او پیش‌تر‌داری​ تغییر کرده باشد؟ او سوگندی را که آن زمان بسته‌کرم‌های​ بودیم شکست، مرا مجروح ساخت و با آن سارق گریخت!»

کدام سوگند؟ پای‌می‌کرد​ گوی عهد زهرآگینِ‌تنش​ لعنتی در میان بود!

این چو جیو تنها به مسائل کم‌اهمیت اشاره کرده بود تا اطلاعات حیاتی را مبهم جلوه دهد و ماهیت واقعی خود را پنهان کند.‌درستی​ فانگ یوان با خود حساب کرد: اگر آن زمان نام گوی عهد زهرآگین را به زبان آورده بود، او تا این حد بی‌خبر نمی‌ماند و‌می‌دونی​ می‌فهمید که در شهر خاندان شانگ کسی هست که می‌تواند این عهد را باطل کند؛ در آن صورت، قطعاً بیشتر مراقب بای نینگ بینگ می‌بود.

«اما باید حدس می‌زدم... وقتی چو جیو دربارهٔ ظاهر شانگ یان فی حرف‌بی‌مقدمه​ می‌زد، می‌گفت که اون فقط یه ذره خوش‌قیافه‌تره. کسی که این‌قدر راحت و‌یان​ بی‌شرمانه دروغ می‌گه، جای تعجب نداره که حرفی از گو به میون نیاره.»

فانگ یوان‌دیگه​ با تحقیر به‌صورتم​ چو جیو نگریست.

ادعا می‌کرد عاشق آن زن است، اما برای محدود کردنش از گوی عهد زهرآگین‌بگیرم​ استفاده کرده بود؛ این امر به خوبی نشان می‌داد که ذات درونش تا چه‌مانده​ حد شوم و حقیر است. تحریف حقایق و اغراق‌گویی از چنین شخصی اصلاً عجیب نبود.

پیش‌تر، فانگ یوان به نحوهٔ رهایی بای نینگ بینگ از عهد زهرآگین مشکوک بود؛ حتی در‌نیست​ زندگی پیشین نیز بای نینگ بینگ هرگز دلیل آن را فاش نکرده بود. اما حالا فانگ‌انتقام​ یوان می‌دانست که طبیب سو شو در باطل کردن این عهد به او کمک کرده است.

فانگ یوان افکارش را متمرکز کرد و دستور داد:‌درستی​ «خیلی خب، گذشته‌ها گذشته. چو جیو، برو به میراث‌نمی‌خوای​ شاه شین و گوی صد نبرد شکست‌ناپذیر رو برام بیار.»

چو جیو پاسخ داد:‌بزنی​ «این زیردست هر کاری‌عوضی​ از دستش بربیاد انجام می‌ده!»

چو جیو یک استاد گوی شفابخش بود و برخلاف فنگ تیان یو، در مسیر پالایش تبحری‌کاملاً​ نداشت؛ از این رو، غیرممکن بود که بتواند در پالایش گوی روزنهٔ دوم به فانگ یوان یاری‌سرد​ برساند. با این حال، به دست آوردن گوی صد نبرد شکست‌ناپذیر برای او کاری بسیار پیش‌پاافتاده بود.

از آنجا که سرزمین متبرک رو به ضعف می‌رفت، دیری نمی‌پایید‌برده‌ش​ که کرم‌های گو قابل استفاده می‌شدند؛ چو جیو تنها باید به‌نزدیکی​ پیش می‌تاخت تا گوی صد نبرد شکست‌ناپذیر را به دست آورد.

در این‌تنها​ نقطه، کشتار فانگ‌باقی​ یوان پایان یافت.

او به تالار‌لگد​ بازگشت و پالایش گو‌می‌کنم​ را از سر گرفت.

در مقایسه با زندگی پیشین، پس از تولد‌شود​ دوباره زمان زیادی برایش ذخیره شده بود. بدون فشار‌کنه​ زنجرهٔ بهار و پاییز، کار بسیار آسان‌تر پیش می‌رفت.

آن روزها تنها روزی یک ساعت فرصت داشت، دیوانه‌وار به پالایش گو می‌پرداخت‌هیچ​ و خود را به فراتر از مرزهای توانش سوق می‌داد. اما اکنون می‌توانست‌سرد​ شش ساعت بخوابد و آهسته و پیوسته، با ترتیبی بی‌نقص گو را پالایش کند.

روزها از پی هم می‌گذشتند و سرزمین متبرک ضعیف‌تر می‌شد. با وجود این، مصرف جوهر جاودان بسیار کمتر‌نمی‌خوای​ از بار پیشین بود. فانگ یوان با تکیه بر تجربهٔ گذشته‌اش، این بار کمتر به بیراهه رفت؛ بسیاری‌فرصت​ از مراحل را در همان تلاش نخست به سرانجام رساند و جانِ سرزمین را غرق در شگفتی کرد.

وضعیت عجیب میراث سه‌بزنی​ شاه، توجه همگان را‌عوضی​ به خود جلب کرده بود.

با گذشت زمان، خاندان چه و خاندان زو‌شود​ به راه افتادند و شیائو مانگ و مو‌کاملاً​ وو تیان نیز در کوه سان چا پدیدار گشتند.

سرانجام، بیست‌وچهارمین روز‌طاقت​ از ماه دهم‌جلوشو​ دوباره فرا رسید.

چو جیو در حالی که روی زمین زانو زده بود‌خنده‌ای​ و گویی را با دو دست بالا می‌گرفت تا به‌خیانت​ فانگ یوان تقدیم کند، گفت: «سرورم، این زیردست موفق شد!»

این گو ظاهری بی‌روح داشت و‌تیکه‌تیکه‌ت​ به لوحی سنگی و خاکستری می‌مانست؛ این‌نزن​ کرم، همان گوی صد نبرد شکست‌ناپذیر بود.

در زندگی پیشین، فنگ تیان یو که فانگ یوان او را به بردگی گرفته بود، میراث شاه شین را به دست آورد و چند صد‌ذرهٔ​ مرد مویین را به عنوان پیرو با خود همراه کرد. اما اکنون، از آنجا که چو جیو استاد مسیر پالایش نبود، با زور و اجبار‌خوش​ راه خود را باز کرده بود؛ او تنها موفق به کسب گوی صد نبرد شکست‌ناپذیر شد و حتی یک مرد مویین نیز با او همراه نگشت.

اما مردمان مویین تنها در پالایش گو مهارت داشتند و از‌برده‌ش​ توان نبرد بی‌بهره بودند. خط دفاعیِ مردمان مویین عملاً هیچ ارزشی‌نزدیکی​ نداشت، از این رو فانگ یوان اهمیتی به این موضوع نداد.

پس از دریافت گوی صد نبرد شکست‌ناپذیر، فانگ یوان پیش از‌سرد​ مرخص کردن چو جیو، دستوراتی به او داد. این ماجرا تماماً‌الان​ در خفا صورت گرفت و بای نینگ بینگ بویی از آن نبرد.

فانگ یوان به تالار‌بزنی​ برنزی بازگشت؛ بای نینگ بینگ‌بازم​ از قبل آنجا حضور داشت.

پشت سر او، صد هزار جانورِ‌تنش​ سگ‌سان به چشم می‌خوردند که یا در‌جلوشو​ حال استراحت بودند و یا پرسه می‌زدند.

فانگ یوان لبخند محوی زد‌باید​ و گفت: «بای نینگ بینگ، کرم‌های‌برده‌ش​ گوت رو بده به جانِ سرزمین.»

بای نینگ بینگ جا خورد‌باقی​ و پرسید: «چی؟ مگه من قرار‌سرد​ نیست این سگ‌ها رو فرماندهی کنم؟»

فانگ یوان توضیح داد: «جانِ‌صورتم​ سرزمین می‌تونه از کرم‌های گو استفاده‌می‌زنی​ کنه، کنترلش هم از تو بهتره.»

جانِ سرزمین پدیدار گشت و با اندکی نگرانی گفت: «پسرجون، من باید‌باید​ همزمان با کنترلِ جوهر جاودان، توی پالایش گو هم بهت کمک کنم.‌تنها​ اگه بخوام واسه کنترل سگ‌ها هم انرژی بذارم، ممکنه دیگه توانی برام نمونه.»

فانگ یوان پوزخندی زد و با چهره‌ای سرشار از اطمینان گفت:‌برده‌ش​ «نگران نباش، مگه به کارای من شک داری؟ بین دشمنا هم‌نزدیکی​ مهره‌های خودم رو دارم. اینجا سنگ‌های ازلیِ کافی واسه کنترل سگ‌ها هست.»

با گوی با تردید گفت: «که‌مانده​ این‌طور...» اما با به یاد آوردن‌داد​ هویت مخفی فانگ یوان، در نهایت پذیرفت.

فانگ یوان دستش را روی شانهٔ بای نینگ بینگ زد و با لبخندی‌نزن​ مهربان و صمیمی گفت: «و اما تو بای نینگ بینگ، با من بیا.‌بودند​ موقع پالایش گو، به یه آدم قابل‌اعتماد نیاز دارم تا ازم محافظت کنه.»

بای نینگ بینگ پوزخندی زد و در حالی که برقی پنهانی‌بیار​ در چشمانش می‌درخشید، با لحنی بی‌تفاوت گفت: «هر جور راحتی. تا وقتی‌نیست​ که نمیری، موفق شدن یا نشدنِ پالایش گو به من ربطی نداره.»

فانگ یوان و‌طاقت​ بای نینگ بینگ با‌بگیرم​ هم وارد تالار شدند.

فانگ یوان نشست و‌کوچکی​ بای نینگ بینگ در‌پیشانی‌اش​ مقام محافظ او ایستاد.

فانگ یوان چشمانش‌لگد​ را بست و‌تیکه‌تیکه‌ت​ هیچ کاری نکرد.

بای نینگ بینگ که مدتی تحمل‌تنش​ کرده بود، سرانجام سکوت را شکست:‌باید​ «منتظر چی هستی؟ وقت زیادی نمونده.»

فانگ یوان بی‌آنکه ذره‌ای اضطراب در صدایش باشد،‌اگه​ با لبخندی محو و لحنی خونسرد گفت: «نینگ‌نیست​ بینگ، آروم باش. تو بعضی کارا نمیشه عجله کرد.»

بای نینگ بینگ پوزخندی زد و در حالی که چشمانش را ریز کرده بود، چیزی نگفت. در دل‌نمی‌خوای​ اندیشید: «این فانگ یوان داره به چی فکر می‌کنه؟ حق فرماندهی رو ازم گرفت، یعنی بهم شک کرده؟‌فرصت​ نه، خودش خواست که توی تالار پیشش بمونم، پس هنوز بهم اعتماد داره! باید به تحمل کردن ادامه بدم.»

با یادآوری تیه روئو نان، خاطرش آسوده شد: «الان پشت گلهٔ سگ‌های بیرون گیر افتاده. بدون کمکِ‌خود​ من، فقط با زور می‌تونه راهش رو باز کنه. لعنتی، نذاشت کنترل سگ‌ها دست من باشه. باز خوبه‌گشت​ که یه نقشهٔ جایگزین داریم؛ تیه بای چی همین الانش هم مخفیانه روی کوه سان چا مستقر شده.»

لحظاتی گذشت و فانگ یوان‌خطر​ همچنان در کمال آرامش نشسته‌طاقت​ بود و هیچ کاری نمی‌کرد.

این بار، حتی جانِ سرزمین نیز‌جلوشو​ به حرف آمد تا فانگ یوان‌می‌شم​ را برای شروع پالایش گو ترغیب کند.

اما فانگ یوان دست‌کوچکی​ رد به سینه‌اش زد‌پیشانی‌اش​ و همچنان بی‌حرکت ماند.

جانِ سرزمین که مضطرب شده بود، با لحنی‌عوضی​ آمیخته به خشم سخن گفت، اما فانگ یوان با‌خود​ استفاده از هویت تولد دوباره‌اش او را متقاعد ساخت.

در همین حین،‌می‌کرد​ بر فراز قلهٔ‌تنش​ کوه سان چا.

ستون‌های نور آبی و سرخ که اکنون باریک‌اگه​ و ضعیف شده بودند، همچنان بر قلهٔ کوه می‌درخشیدند.‌تنها​ ستون زرد رنگ میراث شاه چوان ناپدید شده بود.

در زندگی پیشین، تنها ستون سرخ باقی مانده بود، چرا که فنگ تیان یو میراث شاه‌نیو​ شین را به دست آورده بود. اما این بار، چون چو جیو استاد مسیر پالایش نبود،‌پرسید​ نتوانست از مرحلهٔ نهایی عبور کند و از این رو، دو ستون بر جای مانده بود.

«خدا می‌دونه کی‌لگد​ میراث شاه چوان‌تیکه‌تیکه‌ت​ رو به دست آورده!»

«فقط دو تا‌می‌کرد​ مونده، ما ضعیف‌ترها که‌سیخ​ دیگه هیچ شانسی نداریم...»

«ولی خیلی عجیبه، هیچ‌کدوم از‌باید​ استادان گوی رتبه پنج از‌کنه​ میراث بیرون نیومدن. یعنی اتفاقی افتاده؟»

«آره راست میگی، میراث‌کوچکی​ شاه چوان فتح شد،‌پیشانی‌اش​ پس چرا بقیه بیرون نیومدن؟»

صدایی در فضا طنین‌انداز شد: «اون‌ها توی سرزمین متبرک گیر‌داری​ افتادن. این سرزمین متبرک داره نابود میشه. خیلی زود دروازه‌ش‌کرم‌های​ باز میشه و می‌تونیم هر وقت خواستیم بریم و بیایم.»

شخصی با تشخیص هویت‌شدید​ آن فرد، با هیجان‌شود​ فریاد زد: «سرور شیائو مانگِ!»

ناولها | novelha.net