چپتر 1773: مکاشفهٔ فانگ یوان
0درون میدان نبرد یاما،اختیار دو جاودانه رو درانسان روی یکدیگر ایستاده بودند.
فانگ یوان آهی کشید و گفت: «وقتمون کمه،کلمات پس مستقیم میگم. میخوام با خاندان چی معاملهای بکنم،منقلب به نتایج تحقیقات من توی مسیر رؤیا علاقهای دارید؟»
چی چو یو اندکی جاعظیمی خورد و سپس، نگاه سردنمود و یخیاش تغییر نامحسوسی کرد.
برقی از هیجان برای لحظهای درارشد چشمان چی چو یو درخشید وعظیمی گفت: «مسیر رؤیا؟ اشتباه که نشنیدم؟»
اکنون دیگر نتایج تحقیقاتاختیار فانگ یوان در مسیرانسان رؤیا، بر کسی پوشیده نبود.
هنگامی که او با چهرهٔ مبدلِ وو یی های ظاهر شد، هدفش قلمرو رؤیا بود. فانگ یوان روشهاییشده در اختیار داشت که میتوانست قلمروهای رؤیا را به انسان تبدیل کند؛ او پیشتر در نبرد بر سرمکالمه قلمروهای رؤیا از این روش بهره برده بود و بسیاری از ابرنیروها، شدیداً خواهانِ این روشِ او بودند.
فانگ یوان زنجرهٔ بهار و پاییز را در اختیار داشت؛ او از آیندهاینمیتوانست که مسیر رؤیا در آن به شکوفایی رسیده بود، تولدی دوباره یافته بود،تهاجمیِ پس عجیب نبود که به برخی از اسرار مسیر رؤیا دسترسی داشته باشد.
میتوان گفت نتایج تحقیقات فانگ یوان درفکری مسیر رؤیا، در اوجِ پنج منطقه قرار داشتتلاطمی و بسیار جلوتر از زمانهٔ این جهان بود.
فانگ یوان لبخندی زد و با لحنی عادی گفت: «من تنها پیشرفت ناچیزی در اسرار قلمروهای رؤیا و ژرفای مسیر رؤیا داشتهام.بهار اما اگر به شما بگویم که سطح تبحرِ من در مسیر آرایه از درونِ قلمرو رؤیا به دست آمده است، ارشد چهجهان فکری میکند؟» کلمات او همچون تختهسنگِ عظیمی بود که در قلب چی چو یو سقوط کرد و تلاطمی عظیم به پا نمود.
چی چو یو که منقلب شدهفکری بود و دیگر نمیتوانست خونسردیاش راقلب حفظ کند، پرسید: «اوه؟ حقیقت داره؟!»
فانگ یوان از ته دل خندید. او این گفتگو رانمود با ظرافت طراحی کرده بود تا از حالت تهاجمیِ چی چوگفتگو یو بکاهد؛ اکنون، کنترل جریان مکالمه کاملاً در دستان او بود.
این وضعیتدرونِ با زندگیِآمده پیشین تفاوت داشت.
فانگ یوان کرم گویی از مسیرمیتوانست اطلاعات را به سوی او پرتاب کردروش و گفت: «ارشد، نگاهی به این بندازید.»
چی چو یو آن را گرفت و نگاهش لرزید؛همچون ناخودآگاه گوی فانیِ مسیر اطلاعات را در مشت خود فشرد،نمیتوانست گویی هراس داشت که کرمِ کوچک پرواز کند و بگریزد.
گوی فانیِ مسیر اطلاعات حاویِ جزئیاتِ گوناگونی دربارهٔ اسرار مسیرنمود رؤیا بود؛ محتوایی که جذابیتی باورنکردنی داشت! چی چو یو چنانگفتگو غرقِ آن شد که بهسرعت تمام اطلاعاتش را از نظر گذراند.
چی چو یو لبانش رااست تر کرد؛ احساس میکرد در همینتختهسنگِ مدت کوتاه گلویش خشک شده است.
او بهشدتبود تحتتأثیر قراراختیار گرفته بود.
چی چو یو بهسختی آرامش خودفکری را حفظ کرد و با لحنیقلب حسابشده پرسید: «دنبال چه معاملهای هستی؟»
«من قلمروهای رؤیا رو میخوام. قلمروهای رؤیاسقوط رو به من بدید تا منم نتایجخونسردیاش تحقیقات مسیر رؤیایِ آینده رو در اختیارتون بذارم.»
چی چو یو بیدرنگ موافقت نکرد و پاسخمیکند داد: «کار سختیه. ابرنیروهای جناح حق دارن ازعظیم تقریباً تمام قلمروهای رؤیای مرز جنوبی محافظت میکنن.»
فانگ یوان لبخند زد: «ارشد چی، من قلمروهای رؤیای روی کوه یی تیان رو میخوام. با وجود اینکهشدیداً آرایههای اونجا تغییر کردن، اما شما مسئول اصلی هستید. ضمناً میدونم که درهای پشتیِ مخفیِ زیادی اونجا وجودمیتوان داره؛ برای خاندان شما خیلی راحته که بدون هیچ دردسری، بخشی از قلمروهای رؤیا رو به سرقت ببرن.»
با شنیدن این حرف،است حالت چهرهٔ چی چوکلمات یو دوباره تغییر کرد.
فانگ یوان درکِ بسیارتختهسنگِ روشنی از اوضاع داشت!تلاطمی این حقیقت واقعاً رعبآور بود!
درهای پشتی در آرایهٔ کوه یی تیان، شاهکارِ افتخارآمیزِ چی چو یو به شمار میرفتند. اوعظیم آنها را درست در مقابل چشمان تمام نیروهای مرز جنوبی خلق کرده بود؛ در واقع، اوحالت با سوءاستفاده از ضعفِ مهارتِ آنها در مسیر آرایه، این درهای پشتی را مخفیانه تعبیه کرده بود.
«فکر میکردم همه رو فریبداشت دادم، اما کی فکرشو میکردکند فانگ یوان دستم رو خونده باشه.»
«همم... شاید فقط فانگاست یوان نباشه... آه، من نوابغِهمچون این دنیا رو دستکم گرفتم.»
چی چو یوهمچون داشت بیش ازقلب حد خیالپردازی میکرد.
فانگ یوان این اطلاعات را در زندگیِ پیشینمیکند خود به دست آورده بود؛ اطلاعاتی که توسطعظیم شخصِ چی چو یو در اختیارش قرار گرفته بود.
فانگ یوان اطلاعاتِ چی چو یو را علیه خودِ اوکند به کار گرفت که بسیار هم کارساز واقع شد. بیدلیلروشِ نبود که میگفتند: «اغلب اوقات، بزرگترین دشمنِ هرکس، خودِ اوست.»
همزمان با درهمشکستنِ مقاومتِ چیارشد چو یو، فانگ یوان بهتختهسنگِ اعمال فشار بر او ادامه داد.
هر مذاکرهای در نوع خود یک نبرد بود؛تلاطمی هرچند به صراحتِ مبارزهٔ فیزیکی نبود، اما همچنان تقابلِاوه قدرتی بر پایهٔ هوش و تاکتیک به شمار میرفت.
در مقایسه با زندگیِ پیشین، فانگ یوان برتریِ بسیار زیادی داشت. او اکنون بهسقوط لطف اطلاعاتش قدرتمندتر بود و حریفش را بهخوبی میشناخت؛ تاکتیکِ او در ظاهرسازی، تأثیریگفتگو شگرف داشت. حتی شخصی مانند چی چو یو نیز قربانیِ این ترفند شده بود.
مذاکراتِ معامله بهسرعت انجام گرفتداشت و در نهایت، همهچیز کاملاًکند به نفع فانگ یوان تمام شد.
چی چو یو با این معاملهفکری موافقت کرد، اما با توجه بهقلب جایگاهش، این اتفاق برای او «تحقیرآمیز» بود.
اما چارهای وجود نداشت؛تختهسنگِ فانگ یوان اهرمِ فشارِ قدرتمندیعظیم علیه او در دست داشت.
نخست آنکه، او نمیتوانست هیچ گزندی به فانگ یوانکلمات برساند؛ حتی اگر تلاش میکرد با او مقابله کند،منقلب خطراتِ این کار بسیار بالا و دستاوردهایش ناچیز بود.
دوم آنکه، اگر با فانگ یوان همکاری میکرد، او دست ازپیشتر غارتِ خاندان چی برمیداشت و حتی به نتایج تحقیقاتِ مسیر رؤیابهار نیز دست مییافتند؛ موضوعی که برای چی چو یو بهشدت وسوسهانگیز بود.
در نهایت، چی چو یو همچنان نگرانِ خائنانِ نفوذی در جناح حقِقلب مرز جنوبی بود و میخواست آنها را پیدا کند. او احتمال میدادحقیقت که از طریق فانگ یوان بتواند به هویتِ این خائنان پی ببرد.
روزنهٔ جاودانِکلمات فرمانروا، مرزتختهسنگِ جنوبیِ کوچک.
کوهی خالی و برهنه، بدون هیچگونه پوشش گیاهی، باشکوه و استوار بر روی زمین قد برافراشته بود.نمود زمینِ پیرامونِ آن مسطح نبود و پستیوبلندیهایی داشت، اما شیبِ آنها ملایم بود و تنها تپههایی کوچک بهکنترل چشم میخوردند. وجودِ همین تپهها باعث میشد کوهِ برهنه در چشمانداز، حتی عظیمتر از آنچه بود جلوه کند.
در این لحظه، بر فراز قلهٔ این کوهانسان برهنه، جاودانهای از نژاد مردمان سنگی با تزکیهٔبسیاری رتبه ۶ ایستاده بود و به آسمان مینگریست.
«این روزنهٔ جاودان بعد ازارشد تبدیل شدن به غار-بهشت، واقعاًتختهسنگِ با یه سرزمین متبرک فرق کرده!»
«چقدر عظیم و باشکوهه! وسعتِ این روزنهٔ جاودانِ فرمانرواعظیم فراتر از حدِ منطقه؛ به شکل غیرقابلتصوری بزرگه. واقعاًحقیقت برازندهٔ معجزهایه که والامقامِ اهریمنِ روحِ شبح خلقش کرده!!»
هر بار که شیآمده شی چنگ به این مکانکلمات مینگریست، در دل آهی میکشید.
این منظرهای باشکوه، یکاختیار معجزه و در یکانسان کلام، سازهای الهی بود!
او کاملاً مبهوتِ عظمتِ والامقامِ اهریمنِفکری روحِ شبح شده بود و حتی ذرهایسقوط به مقاومت در برابر فانگ یوان نمیاندیشید.
پشت سر او، گروهی ازعظیمی استادان گویِ مرد سنگی حضور داشتندمنقلب که با یکدیگر گرمِ گفتگو بودند.
«بعد از بیشتر ازآمده ده روز زحمت، بالاخرهمیکند این کوه رو ساختیم!»
«خیلی خستهم، مجبور بودیماختیار هر روز از کلهٔ سحرتبدیل تا آخر شب کار کنیم.»
«شنیدم ساختنِ این کوه،است مأموریتی بوده که اونکلمات وجودِ برتر بهمون داده.»
«برای اینکه زودتر تمومش کنیم، بهای سنگینی دادیم وعظیم کرمهای گو رو بیوقفه فعال نگه داشتیم؛ حداقل سی تاداره کرم گوی مسیر خاک توی این کار از بین رفتن...»
«حالا که حرفش شد،آمده حس نمیکنید شانس موفقیتِمیکند پالایش گو اینجا خیلی بالاست؟»
«آه... وقتی مأموریتهای فرقه روداشت تموم کنیم، پاداش میگیریم. امیدوارم اونپیشتر جاودانهٔ برتر پاداشهای باارزشی بهمون بده.»
جاودانهٔ مرد سنگی که دیگر طاقت شنیدن نداشت،کلمات با عصبانیت غرید: «ساکت بشید! فکر کردید در حدیمنقلب هستید که دربارهٔ کارهای اون سرورِ بزرگ حرف بزنید؟»
استادان گویِ مرد سنگیتختهسنگِ بهسرعت سرهایشان را پایین انداختندعظیم و از ترس ساکت شدند.
در همین لحظه، با سوسو زدنِارشد نوری سبز، شبحی از آسمان فرودعظیمی آمد و در هوا شناور ماند.
استادان گویِ مرد سنگی سر بلند کردند؛ او همزادِ مسیرکند زمانِ فانگ یوان با تزکیهٔ رتبه ۶ بود. قلب همهروشِ به تپش افتاد و بیدرنگ زانو زدند تا ادای احترام کنند.
شی شی چنگ با تواضعِارشد تمام، بهسرعت ادای احترام کرد:تختهسنگِ «این زیردست به سرورم درود میفرسته!»
همزاد فانگ یوان باتختهسنگِ چهرهای بیتفاوت سر تکان دادعظیم و پرسید: «آرایه تکمیل شده؟»
مأموریت فانگ یوان تنها ساختِ یک کوهفکری مصنوعی نبود؛ آنها وظیفه داشتند آرایهای جاودانسقوط را در دلِ این کوه برپا کنند.
شی شی چنگ بیدرنگ گزارش داد: «سرورم، منانسان آرایهٔ مسیر آتش رو دقیقاً طبق نقشهٔ آرایهای کهابرنیروها شما دادید برپا کردم؛ الان فقط کافیه فعالش کنید.»
فانگ یوان پیش از این با استفادهمیکند از حس الهیِ خود به درون کوهتلاطمی نفوذ کرده و در حال بررسیِ آن بود.
او سر تکان داد؛ از برپاییِ این آرایه کاملاً رضایت داشت. درستشده زمانی که میخواست مردمان سنگی را مرخص کند، متوجه شد شی شیکرده چنگ قصد دارد چیزی بگوید، اما جرئتِ به زبان آوردنش را ندارد.
شی شی چنگ سطح تزکیهٔ رتبه ۶ را داشت، اما پیشتر یک بارقلب با فانگ یوان مبارزه کرده بود. میدان نبرد جاودانِ او، یعنی «عروسک سنگیِ ابرِخندید خاکستری»، تأثیر عمیقی بر فانگ یوان گذاشته و استعدادِ قابلتوجهش را ثابت کرده بود.
پس از انتقالِ مردمان سنگی، فانگ یوان جاودانههای این نژاد را به جزیرهٔ نیلوفر سنگی فرستاد تا باشدیداً حرکت کشندهٔ «خودِ آینده» آشنا شوند. در این میان، شی شی چنگ به عنوان رهبر قبیلهٔ مردمان سنگیمیتوان در آنجا ماند؛ جایگاهی که بیشباهت به موقعیت شوئه اِر و مو تان سانگ در قبایلِ خودشان نبود.
همزاد فانگ یوان توقف کرد و پرسید:میکند «حرفی با من داری؟» او در برابر اینعظیم شخصِ بااستعداد کمی از خود شکیبایی نشان میداد.
شی شی چنگ پلک زد و رنگ از رخسارش پرید. او دل به دریا زد و گفت: «شنیدم سرورم پیوسته درگفتگو حال حمله بودن و پیروزیهای بزرگی به دست آوردن. الان جناح حقِ مرز جنوبی بهشدت ترسیده. حتی بزرگِ اعظمِ اولِ خانداننگاهی چی، چی چو یو، هم در برابر شما کاری از پیش نبرد و فقط تونست رفتنِ آزادانهٔ شما رو تماشا کنه...»
برقی در چشمان فانگ یوان درخشید. او انسانِ زیرکی بود؛ چگونه میتوانست منظور شی شیتلاطمی چنگ را نفهمد؟ او میانِ کلام مرد سنگی پرید و گفت: «جاودانههای قبیلهت میخوان منطراحی دست نگه دارم و تو آرامش زندگی کنم. میگن نیازی نیست اینقدر خطر کنم، مگه نه؟»
شی شی چنگ با چهرهای وحشتزده تا کمر خم شد و گفت:این «آه، سرورم مرا ببخشید! این گستاخی فقط از جانبِ خودم بود. بزرگانِ اعظمشکوفایی همگی در جزیرهٔ نیلوفر سنگی مشغول تزکیهاند و از این ماجرا خبر ندارن.»
همزاد فانگدست یوان دراست دل پوزخند زد.
مردمان سنگی طرز فکری متفاوت با او داشتند. آنها میخواستند در آرامش زندگی کنند وحفظ با روندی کُند اما پایدار پیشرفت کنند؛ آنها از خطر بیزار بودند. بزرگترین آرزویشان این بودکاملاً که فانگ یوان در غاری پنهان شود و صدها یا هزاران سال فقط به تزکیه بپردازد.
آنها نمیخواستند فانگ یوان خود را به خطر بیندازد،کلمات چرا که در صورتِ مرگِ او، روزنهٔ جاودانِ فرمانروامنقلب آشکار میشد و پایِ همگیِ آنها نیز به میان میآمد.
اما مگربود چنین چیزیاختیار ممکن بود؟
فانگ یوان در پیِ حیات ابدی بود و این هدف تنها با نابودیِ گویِتلاطمی تقدیر محقق میشد. اگر دربار آسمانی گویِ تقدیر را بهطور کامل ترمیم میکرد، هرگزظرافت او را به حالِ خود رها نمیکردند؛ روزی او را مییافتند و جانش را میگرفتند.
پنهان شدن و وقتکشی تنها به یأس و تباهی میانجامید. تنها در آخرین مجمعِ مسیر پالایشِ قارهٔاوه مرکزی بود که هر چهار منطقه به قارهٔ مرکزی یورش میآوردند. تنها در آن زمان که دربار آسمانیپیشین در ضعیفترین حالتِ خود قرار داشت، فانگ یوان میتوانست با وارد عمل شدن، شانسی برای پیروزی داشته باشد.
آرزوی انسانهای دگرگونه هرگز برآورده نمیشد. نهتنها این، بلکه آنها در آیندهعظیمی ناچار بودند برای فانگ یوان بجنگند. سرنوشتِ آنها از همین حالا بهاوه او گره خورده بود و دیگر نمیتوانستند خود را از مهلکه کنار بکشند.
حرفهای شی شی چنگ در واقع بازتابِ افکارِ بسیاری از جاودانههای انسانِ دگرگونه بود.بهره آنها به جای آنکه خودشان مستقیماً حرفی بزنند، شی شی چنگ را جلو انداختهدوباره بودند تا این پیشنهاد را مطرح کند؛ این روشی برای حفظِ امنیتِ خودشان بود.
این ترفندیدست سنجیده واست سیاسی بود.
فانگ یوان نه این حرف را رد کرد وعظیم نه پذیرفت، تنها دستش را تکان داد و گفت:حقیقت «نخبگانِ قبیله رو جمع کن و از این کوه برید.»
«چشم.»
با دور شدنِ شیاختیار شی چنگ، همزاد فانگ یوانتبدیل آرایهٔ کوه را فعال کرد.
در دم، آرایه به کورهای سوزان بدل گشت و گرمای شدیدیعظیمی از آن ساطع شد. این گرما بهسرعت درون کوه را سوزاندپرسید و به خاکستر تبدیل کرد و امواجی از مواد مذاب پدید آورد.
لحظهای بعد، با انفجاری مهیب، قلهٔ کوه فورانتلاطمی کرد. دود به آسمان برخاست و گدازهها ازپرسید دامنهٔ کوه سرازیر شدند؛ دمای محیط بهشدت بالا رفت.
استادان گویِ مردمان سنگی از دور نظارهگر بودند. از شدتهمچون حیرت نفس در سینهشان حبس شد؛ این روشِ تغییرِ محیطِنمیتوانست طبیعی و خلقِ یک آتشفشان از هیچ، حقیقتاً خیرهکننده بود.
حتی شی شی چنگ نیز عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفت.کند سطح تبحرِ او در مسیر آرایه پایین بود و تازه درزنجرهٔ این لحظه متوجهِ کاربردِ آرایهای شد که خودش برپا کرده بود.
اما اتفاقِدست تکاندهندهتر پس ازارشد آن رخ داد.
دستی عظیم در آسمانِ بالای کوه پدیدار گشت. دستعظیم به بزرگیِ خودِ کوه بود و با باز شدنِحقیقت پنج انگشتش، درختانِ بیشماری را روی آتشفشان پراکنده کرد.
این درختان غرق در نوریاست روان بودند؛ بهنرمی فرود آمدند وتختهسنگِ مستقیماً درونِ مواد مذاب کاشته شدند.
ریشهها بهسرعت گدازههای هولناک را جذب کردند و درختان تمامِ مواد مغذیاین را به درون کشیدند. دیری نپایید که شاخهها قد کشیدند، برگها جوانهآیندهای زدند و نورِ زیبایِ خورشیدِ در حالِ غروب از آنها ساطع شد.
اینها درختانِ سایبانِ غروب بودند!
لحظهای بعد، دستهای بیشتری پدیدارعظیمی شدند و ققنوسهای آتش رانمود در سراسرِ آتشفشان پراکنده کردند!
ققنوسهای آتش یکی پس از دیگریارشد بر قلهٔ آتشفشان فرود آمدند و آرایهقلب بهسرعت آنها را سرکوب و مهروموم کرد.
همزاد فانگ یوان بر تمامِداشت این فرایند نظارت داشت وکند هیچ اتفاقِ غیرمنتظرهای رخ نداد.
دهان شی شی چنگ ازارشد تعجب باز ماند و با چهرهایعظیمی ماتومبهوت به این صحنه خیره شد.
هرچند میدانست فانگ یوان به رتبه هشتسقوط صعود کرده است، اما شنیدنِ این موضوع هرگزحفظ بهاندازهٔ تماشایِ آن با چشمانِ خودش تکاندهنده نبود.
در میانِ این ققنوسهای آتش، هیولاهای برهوتِ باستانیمیکند نیز به چشم میخوردند؛ تنها یکی از آنهاعظیم برای از پای درآوردنِ شی شی چنگ کافی بود.
در نهایت، همزاد فانگ یوان شمارِ زیادی ازانسان پرندگانِ مسیر آتش را در انواعِ گوناگون دربسیاری آنجا رها کرد؛ تنوعِ آنها بسیار گسترده بود.
همزاد فانگ یوان به سوی شی شی چنگ پرواز کردتختهسنگِ و گفت: «از این به بعد، اینجا به نامِ کوهِخونسردیاش پرندهٔ آتشین شناخته میشه. این نقطهٔ منابعِ قبیلهٔ مردمان سنگیِ شماست.»
این غافلگیریِ عظیمی بود!
شی شی چنگ کهآمده بهشدت هیجانزده شده بود، بیدرنگکلمات زانو زد و سپاسگزاری کرد.
همزاد فانگ یوان لبخند زد: «بلند شو. قبلاً همتبدیل گفتم که به همهتون کمک میکنم. این نقطهٔ منابعِ متوسط،خواهانِ پاداشِ من به شما برای زحماتتون تو ساختِ این کوهه.»
شی شی چنگ که غرق در قدردانی بود، گفت:همچون «این زیردست شرمساره.» در مقایسه با این کوهِ پرندهٔ آتشین،نمیتوانست زحماتی که آنها کشیده بودند حقیقتاً ناچیز به شمار میرفت.
کرمهای گویی که برای برپاییِ آرایهٔ کوهِ پرندهٔ آتشین به کار رفتهشده بود، نقشهٔ آرایه و تمامیِ منابعِ فراهمشده، همگی از سوی فانگ یوانکرده تأمین شده بودند؛ این در واقع هدیهای از جانبِ او به آنها بود.
همزاد فانگ یوان افزود: «دراست آینده هم مأموریتهایی بهتون میدم.همچون کوهِ پرندهٔ آتشین آخرین مورد نیست.»
شی شی چنگ مبهوتاختیار ماند؛ معنای ژرفی درانسان کلمات فانگ یوان نهفته بود.
ققنوسهای آتش و درختانِ سایبانِارشد غروب از کجا آمده بودند؟تختهسنگِ او آنها را غارت کرده بود.
اینکه فانگ یوان میگفت کوهِ پرندهٔ آتشین آخرینتلاطمی مورد نیست، بدان معنا بود که او همچنانپرسید به غارت و خطر کردن ادامه خواهد داد!
جاودانههای انسانِ دگرگونه با ظرافتِ تمام به فانگ یوان توصیه کرده بودند و فانگ یوانتلاطمی نیز با همان ظرافت پیشنهادشان را رد کرده بود. اما اگر کسی کمی در آنطراحی تأمل میکرد، درمییافت که پاسخِ فانگ یوان تا چه حد سلطهجویانه و مرعوبکننده بوده است.
شی شی چنگ جرئت نکرد با اوقلمروهای مخالفتی کند؛ حتی پس از دریافتِ اینبهره هدیه، موجی از خوشحالی در دلش جوشید.
«با این کوهِ پرندهٔاست آتشین، قبیلهٔ مردمان سنگیِکلمات من بالاخره میتونه اوج بگیره!»
«مگه سرور فانگ یوانتختهسنگِ کسیه که به این راحتیعظیم متقاعد بشه و نظرش برگرده؟»
با نگاهی پرحرارت با خود اندیشید: «این مشکلِ من نیست. سرور فانگ یوان وظیفهٔ رهبریِ قبیلهعظیم رو به من سپرده و این منابع، منابعِ تزکیهٔ من هم هستن! تا وقتی که پامحالت رو از گلیمم درازتر نکنم، قطعاً میتونم با سرعت تزکیه کنم و سطحم رو بالا ببرم.»
زیرِ فشارِ بلایا و مصائب، هر جاودانهایقلمروهای برای قدرتِ نبردِ خود ارزشِ فراوانی قائلبهره بود و ولعِ عمیقی برای افزایشِ آن داشت.
با ترفندِ سیاسیِ فانگ یوان، شی شیمیکند چنگ از همین حالا راهِ خود راتلاطمی از سایرِ جاودانههای مردمان سنگی جدا کرده بود.
مردمان سنگی برای مدیریتِ کوهِ پرندهٔ آتشین بسیارتلاطمی مناسب بودند. دمای خاکِ اطرافِ آتشفشان بالا بود واوه مکانِ دلچسبی برای خوابیدنِ مردمان سنگی به شمار میرفت.
البته، مردمان تخممرغیدست مناسبترین نژاد برایارشد مدیریتِ آتشفشانها بودند.
اما در حال حاضر، فانگ یوان هیچقلمروهای قصدی برای آوردنِ مردمان تخممرغی نداشت. توسعهٔبهره همین گروههای انسانِ دگرگونه برای اکنون کفایت میکرد.
حرفهای شی شیآمده چنگ، دیدگاهِ تازهایفکری به فانگ یوان بخشید.
«برخلافِ زندگیِ قبلیم، این بار قبایلِ انسانِ دگرگونهٔ زیادی رونمود زیرِ بالوپر گرفتم. باید پرورش و قدرتمندشون کنم. همچنین لازمهخندید بخشی از توجه و منابعم رو به اونا اختصاص بدم.»
فانگ یوان میتوانست با استفاده از روشهای مسیر بردگی، تمامیِهمچون این قبایلِ انسانِ دگرگونه را مطیعِ خود سازد؛ اما درنمیتوانست آن صورت، فرصتِ پرورشِ طبیعیِ آنها را از دست میداد.
«من میخوام مسیر انسان رو درک کنم. این مسیر مثلِ مسیر بردگی نیست؛ هر کسی افکار و خواستههایشدیداً خودش رو داره. برای حفظِ یک سازمان، باید افکار و احساساتِ اعضاش رو در نظر بگیرم. هیچ دو فردیاوجِ کاملاً شبیهِ هم نیستن؛ هر چقدر هم که به هم شبیه باشن، باز هم تفاوتهای خودشون رو دارن... هوم؟»
ناگهان فکریدست از ذهناست فانگ یوان گذشت.
جرقهای از الهام همچونتختهسنگِ آذرخش در ذهنش درخشید وعظیم تمامِ افکارش را روشن ساخت.
این تجلیِ مسیر انسان بود!
ناگهان فانگ یوان به نکتهٔ خاصی پی برد. باتبدیل چهرهای درهمرفته زمزمه کرد: «مسیر انسان... که اینطور. منشدیداً در تمامِ این مدت، یک حرکت کشندهٔ مسیر انسان داشتم...»
در این لحظه، سطحاست تبحرِ او در مسیر انسان،همچون به مرحلهٔ استاد ارتقا یافت.
استادِ مسیر انسان!