---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1799: سوان بو جین در تله می‌افتد • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 1799: سوان بو جین در تله می‌افتد

0

صحرای غربی.

مقر خاندان فانگ.

آخ!

فانگ دی چانگ دهانی پر‌می‌کرد​ از خون سرفه کرد و‌کاخِ​ با سر به زمین افتاد.

فانگ یون که در آن حوالی بود،‌مسیر​ بی‌درنگ به جلو شتافت، زیر بازوی فانگ‌گرفته​ دی چانگ را گرفت و فریاد زد: «پدر!»

جراحات فانگ دی چانگ وخیم بود‌شدم​ و پس از ایستادن روی پاهایش،‌عجله​ همچنان تلوتلو می‌خورد و سرگیجه داشت.

به‌سرعت وضعیتش را‌کرده​ بررسی کرد و‌هیچ​ لبخند تلخی زد.

مغزش بیشترین آسیب را متحمل شده بود؛ شکاف عظیمی در آن به چشم می‌خورد که چیزی‌کشید​ نمانده بود مغزش را به دو نیم کند. روحش نیز آسیب دیده بود و نورِ سبزِ‌می‌پراکند​ عجیبی که هالهٔ مسیر چوب را از خود ساطع می‌کرد، کالبد فیزیکی‌اش را در بر گرفته بود.

همان‌طور که به کاخِ‌سبزِ​ غول‌پیکرِ پیشِ رویش نگاه می‌کرد،‌خود​ فانگ دی چانگ آهی کشید.

این کاخ همچون کوهی استوار و سربه‌فلک‌کشیده بود؛ آجرهای سبز و کاشی‌های طلایی‌اش، عطرِ غلیظِ‌دادن​ گیاهان و درختان را در فضا می‌پراکند. شکوه و وقاری خاص در کنارِ سرزندگی در‌جای​ آن موج می‌زد. بر کتیبهٔ سردرِ کاخ، سه واژهٔ بزرگ حک شده بود: کاخ لوبیای الهی!

فانگ دی چانگ آهی کشید و گفت: «هرچه باشد، این خانهٔ گوی جاودان را والامقامِ جاودانِ نیلوفر‌شدیدی​ آغازین خلق کرده است؛ بی‌نقص است و هیچ رخنه‌ای ندارد. سعی کردم با زور استنتاج کنم اما‌آروم‌تر​ چنین پس‌زنیِ شدیدی را متحمل شدم. قدرتِ یک والامقام را دست‌کم گرفتم و بیش از حد عجله کردم.»

فانگ یون برای تسلی دادن به او‌فیزیکی‌اش​ گفت: «پدر، اوضاع خاندان فانگِ ما در‌نگاه​ حال حاضر بد نیست، می‌تونیم آروم‌تر پیش بریم.»

فانگ دی چانگ سر تکان داد: «با اینکه اوضاع تثبیت شده، اما هنوز جای امیدواری نیست. اون‌غول‌پیکرِ​ خاندان‌ها فقط به خاطر حرکت کشندهٔ مسیر سرقتِ ما شوکه شدن و فعلاً دست نگه داشتن، اما‌غلیظِ​ هرگز از فشار آوردن به ما دست برنداشتن. باید قدر تک‌تک ثانیه‌ها رو بدونیم و نمی‌تونیم سستی کنیم.»

«چشم، پدر.»

فانگ دی چانگ به کاخ لوبیای الهی نگاه کرد و دوباره آه کشید: «آه، مایهٔ تأسفه که‌شدیدی​ خاندان فانگِ ما هیچ جاودانهٔ مسیر چوبی نداره. هستهٔ این کاخ لوبیای الهی، مسیر چوبه. اگه یه‌آروم‌تر​ جاودانهٔ رتبه ۷ مسیر چوب کمکم می‌کرد، پیشرفت خیلی بیشتری توی استنتاجِ این خانهٔ گوی جاودان داشتم.»

صحرای غربی مملو از بیابان‌هایی بود که واحه‌ها‌گرفته​ آن‌ها را زینت می‌بخشیدند؛ مسیر چوب و مسیر‌کشید​ آب، کمترین میزان تزکیه‌گر را در این منطقه داشتند.

در میان پنج منطقه، مرز جنوبی بیشترین جاودانه‌های مسیر‌خود​ چوب را در خود جای داده بود، در حالی‌پیشِ​ که دریای شرقی بیشترین جاودانه‌های مسیر آب را داشت.

فانگ یون پس از کمی تأمل گفت:‌قدرتِ​ «خاندان فانگِ ما جاودانهٔ مسیر چوب نداره،‌تسلی​ اما یه خبرهٔ مسیر خردِ دیگه داریم.»

نگاه فانگ دی چانگ باریک شد و در حالی‌سعی​ که رگه‌ای از هوشیاری در چشمانش برق می‌زد، پرسید:‌شدم​ «منظورت سوان بو جینه؟ خودش ازت خواست که معرفیش کنی؟»

فانگ یون سر تکان داد: «نه، نه، این حرفِ خودمه. سرور سوان‌پیشِ​ بو جین هیچ‌وقت همچین اشاره‌ای بهم نکرده. راستش رو بخواید، از وقتی‌سبز​ به خاندان ملحق شده، همیشه بیرون مونده و هیچ‌وقت با من تماسی نگرفته.»

در آن لحظه، چهرهٔ فانگ دی چانگ آرام گرفت: «هرچه باشه، سوان‌کالبد​ بو جین از خونِ خاندان فانگ نیست. با اینکه به خاندانِ ما‌کاخ​ ملحق شده، اما باید این موضوع رو همیشه گوشهٔ ذهنمون داشته باشیم.»

فانگ یون سرش را خاراند‌شدیدی​ و پرسید: «پدر، شما به وفاداری‌بیش​ سرور سوان بو جین شک دارید؟»

فانگ دی چانگ چشمانش را ریز کرد: «اگه کمکش رو داشتم، قطعاً پیشرفت می‌کردم. اما ظاهر آدم‌ها رو‌شدم​ می‌شه دید، نه باطنشون رو؛ مخصوصاً وقتی پای گنجینهٔ بی‌همتایی مثل کاخ لوبیای الهی در میون باشه. حتی اگه‌تکان​ قبلاً هم چنین نیتی نشون نداده باشه، وقتی شبانه‌روز با این کاخ در تماس باشه، سخته که طمع نکنه.»

فانگ دی چانگ که هنوز‌می‌کرد​ خاطرجمع نشده بود، پرسید: «اخیراً تحرکی‌غول‌پیکرِ​ از سوان بو جین سر زده؟»

فانگ یون صادقانه پاسخ داد: «هیچ تحرکی نداشته. با این حال، شایعاتی علیه سرور سوان بو جین پخش شده‌رویش​ که می‌گن او در واقع وارثِ پیرمرد لیه شن هست؛ یه نوادهٔ اهریمنی که خاندان ما استخدامش کرده. همچنین‌می‌پراکند​ شایعه شده که خاندان وان قراره این موضوع رو بررسی کنه و هویت سرور سوان بو جین رو بسنجه.»

فانگ دی چانگ پوزخند زد: «این آدما هنوزم دارن سعی می‌کنن برای‌عجله​ سوان بو جین پاپوش بدوزن! اما این بهانه‌شون یه‌کم پایه‌واساس داره؛ حداقل‌بریم​ از اون شایعهٔ قبلی که می‌گفتن او همون اهریمن، فانگ یوانه، کمی واقع‌گرایانه‌تره.»

فانگ دی چانگ پوزخند زد، بی‌خبر از آنکه‌ندارد​ شایعهٔ پیشین در واقع عینِ حقیقت بود و‌پس‌زنیِ​ این شایعهٔ جدید بود که حقیقت را تحریف می‌کرد.

پیرمرد لیه شن، جاودانه‌ای از مسیر خرد در خاندان وان بود، اما به دلیل سانحه‌ای در حین تزکیه، عقلش را از‌استوار​ دست داد و به یک دیوانه تبدیل شد. او تزکیهٔ رتبه ۷ داشت و پس از دیوانه‌شدن، قدرتش از پیش هم‌واژهٔ​ بیشتر شد. او خسارات عظیمی به خاندان وان وارد کرد و حتی جاودانه‌های سایر نیروهای جناح حق را به قتل رساند.

این ماجرا در آن برهه از زمان، غوغایی در دنیای جاودانه‌های صحرای غربی به پا کرد؛ چندین نیروی جناح‌رویش​ حق با یکدیگر متحد شدند تا پیرمرد لیه شن را محاصره کرده و از پای درآورند. اما هرچه کردند،‌می‌پراکند​ نتوانستند هیچ ردی از پیرمرد لیه شن بیابند. او به‌کلی ناپدید شده بود و این پرونده برای همیشه باز ماند.

فانگ دی چانگ با لحنی عمیق گفت: «سوان بو جین قدرت فوق‌العاده‌ای داره و این‌جور حقه‌های پیش‌پاافتاده رو خوب می‌فهمه. اما زمان زیادی از پیوستنش به خاندان فانگ‌تثبیت​ نمی‌گذره، پس طبیعیه که به‌عنوان نقطه ضعفِ خاندان فانگ در نظر گرفته بشه. باید حواسمون بهش باشه و بذاریم توی واحهٔ شبنم آسمانی بمونه. نباید اجازه بدیم دست به‌دوباره​ حرکت عجولانه‌ای بزنه که بهانه‌ای دست دشمنا بده. در مورد هویتش هم، خاندان فانگِ ما اتهاماتش رو پاک می‌کنه و توضیح کاملی به جناح حقِ صحرای غربی ارائه می‌ده.»

به‌محض اینکه حرفش به‌است​ پایان رسید، حالت چهرهٔ‌ندارد​ فانگ دی چانگ دگرگون شد.

فانگ یون با‌خود​ دیدن این تغییر‌کالبد​ پرسید: «چی شده؟»

رنگ از رخسارِ رنگ‌پریده و ضعیفِ فانگ دی چانگ پرید و بی‌جان شد: «سوان بو جین‌کاخِ​ نامه‌ای فرستاده و گفته با استنتاج معکوس، یه جاودانهٔ مسیر خرد رو همین حوالی پیدا کرده‌طلایی‌اش​ که احتمالاً همون کسیه که شایعات رو پخش کرده. اون همین الان برای دستگیریش راه افتاده.»

فانگ یون مبهوت ماند: «چی؟!»

طبق قوانین، جاودانه‌هایی که برای نگهبانی از منابع مستقر شده‌کردم​ بودند، در صورت تمایل به ترک پست خود، باید به خاندان‌دست‌کم​ گزارش می‌دادند. آن‌ها تنها پس از تأیید خاندان اجازهٔ حرکت داشتند.

اما اقدام سوان بو جین کاملاً برعکس بود؛ او پیش از‌غول‌پیکرِ​ گزارش دادن، حرکت کرده بود. چه خاندان فانگ موافقت می‌کرد چه‌سربه‌فلک‌کشیده​ نه، او منطقهٔ مأموریتش را ترک کرده و به راه افتاده بود.

فانگ دی چانگ دندان‌قروچه کرد و گفت: «آخرش هم‌خود​ یه تزکیه‌گر تنهاست، ذاتش وحشیه!» از قضا به شدت مجروح‌رویش​ بود و در این لحظه نمی‌توانست استنتاج زیادی انجام دهد.

چاره‌ای نداشت جز اینکه با بزرگِ اعظمِ اولِ‌والامقام​ خاندان فانگ، فانگ گونگ، تماس بگیرد تا هرچه‌اوضاع​ سریع‌تر برای پشتیبانی از سوان بو جین برود.

فانگ یون کمی گیج شده بود: «شاید اوضاع اون‌قدرها هم بد نباشه. با فرستادن بزرگِ‌چنین​ اعظمِ اول برای پشتیبانی، قضیه رو زیادی شلوغ نمی‌کنیم؟ سرور سوان بو جین جاودانهٔ مسیر‌حال​ خَرده، حتماً قبل از رفتن استنتاج کرده و برای حل این مشکل اطمینان کامل داره.»

چهرهٔ فانگ دی چانگ درهم رفت: «سوان بو جین واقعاً فوق‌العاده‌ست، اما غرور زیادی داره و بقیه می‌تونن از همین نقطه ضعف برای نقشه کشیدن‌کاشی‌های​ علیهش استفاده کنن. اگه نیروهای جناح حق عمداً اونو به اونجا کشونده باشن و یه سری تله براش گذاشته باشن، فاجعه میشه. اگه دستگیر یا‌گوی​ کشته بشه، اون خاندان‌ها می‌تونن مدارک محکمه‌پسندی جعل کنن و خاندان فانگ ما رو مقصر جلوه بدن و بعدش بیشتر خاندانمون رو تحت فشار بذارن.»

«البته این فقط یه احتماله، بیا امیدوار باشیم که‌خود​ من دارم بدبینانه نگاه می‌کنم. مهم‌تر از همه، خاندان‌پیشِ​ فانگ ما تو این زمان حساس نمی‌تونه همچین اشتباهی بکنه.»

فانگ یون تازه متوجه ماجرا شد و‌قدرتِ​ رنگ از رخسارش پرید. با لبخندی زورکی گفت:‌دادن​ «نباید تا این حد جدی باشه، مگه نه؟»

اما ماجرا‌خلق​ دقیقاً تا همین‌بی‌نقص​ حد جدی بود!

با رسیدن فانگ یوان به آن مکان، وان‌گرفته​ لیانگ هان، جاودانهٔ مسیر خرد، با چهره‌ای آسوده‌خاطر‌کشید​ گفت: «سوان بو جین، بالاخره رسیدی. خیلی وقته منتظرتم.»

به محض اینکه حرفش به پایان رسید،‌مسیر​ میدان نبرد جاودانِ ازپیش‌آماده‌شده فعال گشت و‌گرفته​ فانگ یوان را در خود گرفتار کرد.

فانگ یوان که در ظاهر سوان بو جین فرو رفته‌گرفتم​ بود، پوزخندی زد و گفت: «پس تله بود!» همان‌طور که‌نیست​ به سه جاودانهٔ در حال نزدیک شدن می‌نگریست، چشمانش برقی زد.

هر سه‌خلق​ جاودانه، رتبه‌است​ هفت بودند.

یکی از آن‌ها بلندقامت و لاغراندام بود، ردایی سبز بر تن داشت و گردبادهایی او را‌کشید​ احاطه کرده بودند. نامش وان شیائو بود. او با اطمینان گفت: «سوان بو جین، تو چطور‌می‌پراکند​ می‌تونی جاودانهٔ مسیر خرد باشی! واقعاً به همین راحتی با پای خودت اومدی تو تلهٔ ما.»

چهرهٔ دومین جاودانه، وان هائو گوانگ، قابل مشاهده نبود؛ تمام بدنش با زرهی از نور پوشیده شده بود که حرارت بسیار بالایی از‌این​ خود ساطع می‌کرد. زره نوریِ ضخیم وزوز می‌کرد. او گفت: «سوان بو جین، اگه عقل تو کله‌ت باشه، تسلیم میشی و با خاندان وانِ‌سردرِ​ ما همکاری می‌کنی تا دست خاندان فانگ رو رو کنیم. این‌طوری ما هم سخت نمی‌گیریم و حتی باهات مثل یه مهمون ویژه رفتار می‌کنیم!»

سومین جاودانه، همان جاودانهٔ مسیر خردی بود که فانگ یوان را به اینجا کشانده بود؛ وان لیانگ هان. پیشانی‌اش متورم و چهره‌اش زشت بود، اما‌تکان​ در این لحظه لبخند بر لب داشت: «دوست من سوان بو جین، تو به عنوان یه جاودانهٔ مسیر خرد، باید خیلی بهتر از ما متوجه‌قدر​ وضعیت فعلی باشی. حتی اگه امروز جون سالم به در ببری، تو آینده دردسرهای بی‌پایانی سراغت میاد. تو همچین موقعیتی نباید تو خاندان فانگ باشی.»

فانگ یوان‌خلق​ با چهره‌ای‌است​ بی‌رحم پوزخند زد.

ظاهر جعلی او، سوان بو جین، مردی لاغراندام با موهای بلند و خاکستری بود و چشمان سیاهش‌این​ گویی فراز و نشیب‌های زندگی و جاه‌طلبی را در خود جای داده بود. او در میدان نبرد‌وقاری​ جاودان گرفتار شده بود و سخنان سه جاودانه را نیز شنید، اما هیچ تغییری در چهره‌اش پدیدار نگشت.

این کاملاً طبیعی بود!

زیرا فانگ یوان قدرت حقیقی خود را پنهان کرده بود. نه تنها در برابر‌تسلی​ این سه رتبه هفت، بلکه حتی اگر سه رتبه هشت نیز در آنجا حضور داشتند،‌هنوز​ او هیچ ترسی به دل راه نمی‌داد و حتی از این بابت خوشحال هم می‌شد.

سه جاودانهٔ خاندان وان گمان می‌کردند فانگ یوان را به دام انداخته‌اند، غافل‌کنم​ از اینکه فانگ یوان این بار از مرز جنوبی بازگشته بود تا به‌طور‌تسلی​ ویژه به حساب آن‌ها برسد و در صحرای غربی آشوب به پا کند!

در مدت اخیر، وان لیانگ هان بارها و بارها فانگ یوان را استنتاج کرده بود. اگرچه‌کشید​ فانگ یوان از محافظتِ بی‌نقصِ امپراتور یاما برخوردار بود، اما این کار همچنان بنیان روح او را‌شکوه​ کاهش می‌داد و بسیار آزاردهنده بود؛ از این رو، او باید این بار از شرشان خلاص می‌شد.

فانگ یوان بی‌درنگ ورودی روزنهٔ‌عجیبی​ جاودان خود را گشود و‌ساطع​ جانوران روح را رها کرد.

جانوران روحِ برهوت و جانوران روحِ باستانی‌قدرتِ​ یکی پس از دیگری بیرون آمدند و‌تسلی​ جاودانه‌های خاندان وان را در شوک فرو بردند.

مگر او جاودانهٔ مسیر خرد‌بی‌نقص​ نبود؟ چطور می‌توانست این تعداد‌کردم​ جانور روح را کنترل کند؟

وان شیائو فریاد زد: «مهم نیست چند تا جانور روح بیاری بیرون، تو این‌نگاه​ میدان نبرد جاودان هیچ فایده‌ای نداره!» او میدان نبرد جاودان را فعال کرد و‌غلیظِ​ در دم، گردبادی عظیم پدیدار گشت و آرام‌آرام به سوی فانگ یوان به حرکت درآمد.

جانوران روح به‌طور متراکم اطراف فانگ‌هالهٔ​ یوان را احاطه کرده بودند و با‌فیزیکی‌اش​ بسیج تدریجی او، تعدادشان مدام افزایش می‌یافت.

سه جاودانهٔ خاندان وان بیش از پیش متزلزل شدند: «چطور می‌تونه این‌همه جانور روح داشته باشه؟»‌اوضاع​ این سوان بو جین آشکارا یک جاودانهٔ مسیر خرد بود، اما در واقع ارتش عظیمی از‌اون​ جانوران روح را کنترل می‌کرد؛ آیا او بیش از حد از مسیر اصلی خود غافل نشده بود؟

سرعت گردباد بیشتر شد‌است​ و به ارتش جانوران‌ندارد​ روحِ فانگ یوان نزدیک گشت.

جانوران روح غریدند و دست به ضدحمله زدند، اما به‌کاخِ​ نظر می‌رسید گردباد در این میدان نبرد جاودان از قدرتی آسمانی‌استوار​ برخوردار است. اگرچه گردباد تضعیف شد، اما همچنان پایداریِ فوق‌العاده‌ای داشت.

فانگ یوان شخصاً حرکت‌سبزِ​ کشنده‌ای را برای سد کردن‌خود​ راه گردباد به کار گرفت.

با دیدن این حرکت کشنده،‌شدیدی​ از بهت و حیرتِ سه‌گرفتم​ جاودانهٔ خاندان وان اندکی کاسته شد.

فانگ یوان به جای حرکت‌بی‌نقص​ کشندهٔ مسیر روح، از یک حرکت‌زور​ کشندهٔ مسیر خرد استفاده کرده بود.

وان هائو گوانگ فریاد زد:‌می‌کرد​ «این‌طوری نمیشه، انگار تعداد جانوران‌کاخِ​ روحش تمومی نداره. من حمله می‌کنم!»

وان لیانگ هان‌نورِ​ موافقت کرد: «برو،‌هالهٔ​ ما ازت محافظت می‌کنیم.»

وان هائو گوانگ با کشتار راه خود را از‌دست‌کم​ میان ارتش جانوران روح باز کرد؛ او بی‌نهایت سریع بود‌حاضر​ و برتریِ مسیر نور را به کمال به نمایش می‌گذاشت.

هر بار که فانگ یوان ارتش جانوران روح را برای‌کردم​ محاصرهٔ او بسیج می‌کرد، وان لیانگ هان و وان شیائو حرکات‌دست‌کم​ کشنده‌ای را برای محافظت از وان هائو گوانگ به کار می‌گرفتند.

با هماهنگی بی‌نقصشان، وان هائو‌می‌کرد​ گوانگ توانست خطوط را بشکند‌کاخِ​ و به مرکز نفوذ کند.

چهرهٔ فانگ یوان هیچ‌سبزِ​ تغییری نکرد و چهار جانور‌خود​ روح دیگر را بیرون فرستاد.

«ها؟» شتاب وان هائو گوانگ به‌شدم​ شدت متوقف شد و با وحشت‌عجله​ به زبان آورد: «جانوران روح ازلی!»

وان لیانگ هان و وان شیائو‌هیچ​ مبهوت ماندند و هر دو با‌استنتاج​ لحنی ناباورانه فریاد زدند: «چهار تا؟»

ناولها | novelha.net