چپتر 1833: نیای دریای چی
0در قلمرو رؤیا.
پس از پایان درسِ زاهد مورچهٔ سبز، خواهرِ کوچکترمیخورمش تای چین نزد فانگ یوان آمد و با اشتیاقکمی پرسید: «برادر ارشد، شامی که دیروز پختم خوشمزه بود؟»
فانگ یوان لبخند زد: «واقعاً بد نبود. کی فکرش رو میکردمیکنم خواهرِ کوچکتر چنین استعدادی داشته باشه. تو در آینده حتماً همسرگشت خوبی میشی. برام سؤاله چه کسی اینقدر خوششانسه که شوهرت بشه؟»
چهرهٔ تای چین همچون سیب سرخ شد و باکوچیکی لحنی ملایم گفت: «برادر ارشد، باز داری دستم میندازی.اما اگه برادر ارشد دوست داره، بازم برات درست میکنم.»
فانگ یوان از تهمهمی دل خندید: «حتماً، پسهمینجا با کمال میل میخورمش.»
در این هنگام،برات جاودانهای از نژادخندید اژدهامردم پدیدار گشت: «پسرم.»
فانگ یوان که کمیمیندازی غافلگیر شده بود، پرسید:بازم «پدر، شما اینجا چه میکنید؟»
تای چین با دستپاچگیبارها و بهسرعت سلام کرد:هدیهٔ «اوه، سلام عمو وو.»
جاودانهٔ اژدهامردم با لبخندی سرش را برای دختر جوان تکان دادنیست و گفت: «تو باید تای چین باشی، درسته؟ پسرم توی نامههاش بارهامعصومی ازت حرف زده. این هدیهٔ کوچیکی از طرف منه، لطفاً قبولش کن.»
تای چین خواست هدیه را رد کند: «آه، نهمیخورمش نمیتونم...» اما فانگ یوان آن را برایش گرفت، درکمی کف دستش گذاشت و وادارش کرد که آن را بپذیرد.
فانگ یوان عذرخواهی کرد: «بگیرش.اگه پدرم برای کار مهمی اومده،درست درس امروزمون باید همینجا تموم بشه.»
تای چین بهسرعت دستش را تکان داد: «آه،هدیهٔ مشکلی نیست، اصلاً مشکلی نیست.» او پیش ازکند آنکه با احترام مرخص شود، از جاودانه تشکر کرد.
با رفتن تای چین، جاودانهٔ اژدهامردمدرس به شوخی گفت: «چه دختر پاکاصلاً و معصومی. پسرم، ازش خوشت میاد؟»
فانگ یوان لبخند زد و در دل اندیشید:میل «قلمرو رؤیا دوباره تغییر کرده است.» او باگشت احتیاط گفت: «پدر، مگه شما من رو بهخوبی نمیشناسید؟»
جاودانهٔ اژدهامردم با صدای بلند خندید و همانطور که بر شانههای فانگ یوان میزد، گفت: «هاهاها! راستش برایجاودانهای کار مهمی اومدم. دخترِ بانوی عمارت خوشنویسی، شو جیو لینگ، به سن شونزده سالگی رسیده و مسابقهای برایعمو پیدا کردن شوهر راه انداخته. هر جوونِ برجستهای میتونه توش شرکت کنه. میخوام تو هم وارد این رقابت بشی.»
فانگ یوانتوی کمی غافلگیربارها شد: «اوه؟»
او ازپدرم ماجرای شو جیواومده لینگ خبر داشت.
در صحنهٔ پیشین، تایدرست چین هنگام گپ زدنشانمیل به آن اشاره کرده بود.
شو جیو لینگ در ابتدا عاشقِ جاودانهای به نام فاندرست جی بود. او از فان جی باردار شد، اما مردِاژدهامردم جاودانه با بهانهتراشیهای مداوم از ازدواج با او سر باز زد.
در نهایت، شو جیو لینگ به ماهیت واقعی فان جیطرف پی برد و بهشدت آسیب دید. او خود را درگرفت اقامتگاه مادرش، بانوی عمارت خوشنویسی، حبس کرد و هرگز بیرون نیامد.
بانوی عمارت خوشنویسی سطح تزکیهٔ رتبه هشت داشت، مالکِ خانهٔ گوی جاودانِ «عمارت خوشنویسی» بود ومرخص یکی از رهبرانِ تزکیهگران تنهای قارهٔ مرکزی به شمار میرفت. او بهعنوان یک مادر، با دیدناحتیاط وضعیت دخترش خشمگین گشت و میخواست آن مرد سنگدل را پیدا کند تا با او تسویهحساب کند.
اما فان جی آخرین شاگردِ بزرگِ اعظمِ اولِ معبد آسمان سیاه، کونگ یی هن، بود. کونگگشت یی هن نیز جاودانهای رتبه هشت بود که هیچ فرزندی نداشت، اما شاگردان بسیاری پرورده بود. محبوبترینسرش شاگردش، آخرین و جوانترین آنها، یعنی فان جی بود که با او همچون پسرِ خود رفتار میکرد.
بانوی عمارت خوشنویسی نمیتوانست شتابزده علیهدوست او اقدام کند؛ او باید نزدخندید کونگ یی هن میرفت و پاسخی میخواست.
از این رو، کونگ ییازت هن شاگرد محبوبش فان جی رامنه برای مذاکره به عمارت خوشنویسی آورد.
اما در این میان اتفاقی رخ داد؛ آنها نهتنها به توافقی نرسیدند، بلکه با هم درگیر شدند. پس از آنکه کونگ یی هن و بانوی عمارتمیاد خوشنویسی چند راند با هم جنگیدند، دست از مبارزه کشیدند. فان جی و شو جیو لینگ به دشمنانی خونی بدل گشتند. شو جیو لینگ در اوجرسیده خشم، فان جی را تهدید کرد: «بعداً از این کارت پشیمون نشی. تو من رو نمیخوای، اما تو این دنیا آدمهای بیشماری هستن که من رو میخوان.»
فان جی لبخندی سرد زد: «من اومدم اینجا تا باهات مذاکره کنم، اما تو داریپدیدار زیادهروی میکنی. میخوام ببینم کی جرئت داره تو این قضیه دخالت کنه. میخوام ببینم باعمو وجود این بچهای که تو شکمت داری، کی اونقدر اشتیاق داره که با تو باشه.»
شو جیو لینگ درمیندازی همان لحظه از شدتبازم خشم از هوش رفت.
بانوی عمارت خوشنویسی بهعنوانبارها مادرش، قطعاً باید ازهدیهٔ دختر خود حمایت میکرد.
پس از آنکه شو جیو لینگ به هوش آمد، خواست رقابتی علنی برای یافتن شوهر ترتیب دهد. بانوی عمارت خوشنویسی نتوانستشوخی دخترش را منصرف کند و از طرفی احساس میکرد شاید شخص دیگری بتواند به دخترش خوشبختی ببخشد. حتی اگر دخترش بهراستش آن شخص علاقهای نداشت، این رویداد میتوانست حواسش را پرت کند و او را از افسردگی و افکار مداوم خودکشی برهاند.
تای چین این ماجرا را با هیجان ومیل شادی تعریف کرده بود؛ او از این موضوع خوشحالپسرم بود و آن را به چشم یک شوخی میدید.
فانگ یوان آندستم زمان خندیده بود، اماداره اکنون دیگر نمیتوانست بخندد.
او در دل اندیشید: «نژاد اژدهامردم میخواد مستقل و قدرتمند بشه و جاهطلبیِ بزرگی داره. این واقعاًنمیتونم فرصت خوبیه. بانوی عمارت خوشنویسی یه جاودانهٔ تنهای رتبه هشته که داره با معبد آسمان سیاه درمیفته. اگهمشکلی بتونم دامادِ بانوی عمارت خوشنویسی بشم، با این رابطه میتونم اون رو به سمت نژاد اژدهامردمِ خودم بکشونم.»
ظاهر، شخصیت و بچهای کهاومده در شکم شو جیو لینگمشکلی بود، هیچکدام جای نگرانی نداشت.
برای فانگ یوان اهمیتی نداشت.
در برابرداری جاهطلبیها، فداکاری کردناگه چه اهمیتی داشت؟
در حالت عادی، تنها کسانی که میتوانستند مسائل پوچکوچیکی و نامعقول را تحمل کنند، قادر بودند دستاوردهای غیرقابلتصوریاما خلق کنند که از توانِ انسانهای عادی خارج بود!
«اما علاقهٔ خواهرِ کوچکتر تای چین به من داره بیشترمشکلی میشه. اگه این کار رو بکنم، ناامیدش میکنم. این دختررفتن خیلی غصه میخوره.» فانگ یوان در قلبش احساس گناه کرد.
اما بیدرنگ، قلبش لرزید و متوجه شد: «نه، صبرمیخورمش کن! چه بلایی سرم اومده؟ اینجا قلمرو رؤیاست، من فانگغافلگیر یوان هستم، نه وو شوای. چرا دارم احساس گناه میکنم؟»
«عجب قلمرو رؤیایدستم قدرتمندی، واقعاً رویدوست احساساتم تأثیر گذاشت!»
«چند صحنهٔ اخیرِ قلمرو رؤیا خیلی باثباتزده و امن بودن، اما بهطور نامحسوسی سعی داشتنهدیه روم تأثیر بذارن و واقعاً هم اثر کردن.»
«خطر از بیخ گوشم گذشت!»
اگر میتوانست عرق سرد بریزد،میکنم تا الان قطرات عرق رویاین پیشانی فانگ یوان نشسته بود.
اما اوداری در قلمرومیندازی رؤیا حضور داشت.
در حالت عادی، وقتی فانگ یوان قلمروهای رؤیا را کاوش میکرد،منه بدنش بیرون میماند و روحش وارد میشد. او اغلب بین درونگذاشت و بیرون در رفتوآمد بود و مرزِ روشنی میانشان وجود داشت.
اما اکنون، کلونِ اژدهامردمِ فانگ یوان با جسم و روحِ خود وارد شده بود. روزهای متمادیمرخص به کاوش پرداخت و تماماً در آن غوطهور گشت. هرچند فانگ یوان اکنون هوشیاریاش را بازیافتهاحتیاط و تفاوت واقعیت و رؤیا را میدانست، اما احساساتش پیش از این تحت تأثیر قرار گرفته بود.
این پیشآگهیِ یک خطر بود.
هنگام کاوش در قلمروهای رؤیا، بدترین حالت این بود که شخص در آن غرق شود و ارتباطش را بانژاد واقعیت از دست بدهد. احساسات قدرتمندترین ابزار بودند؛ همین که تحت تأثیر قرار میگرفتند، انواع و اقسام عواطف فورانلبخندی میکردند و فانگ یوان در باتلاقی گرفتار میشد و رفتهرفته پایینتر میرفت تا آنکه قلمرو رؤیا او را میبلعید.
جاودانهٔ اژدهامردم مدتی حالت چهرهٔ فانگ یوان را برانداز کرد و سپس با رضایت سرهدیه تکان داد: «پسرم، واقعاً قید و بند عشق و محبت روت اثری نداره. الان میرماومده مرتاض مورچه سبز رو ببینم تا این قضیه رو بهش بگم و برات مرخصی بگیرم.»
فانگ یوان بیدرنگکار پاسخ داد: «تابعدرس تصمیمات شما هستم پدر.»
رود زمان.
گرومب! گرومب! گرومب!
با فوران امواجنامههاش آبِ رودخانه، انفجارهایحرف مهیبی رخ داد.
ویژژژ!
قایقی پرنده بر این موج عظیمخندید سوار بود و با سرعتی رعدآسا،جاودانهای همچون پرتویی از نور نقرهای پرواز میکرد.
این همانداری کشتی جنگیِمیندازی پرندهٔ دههزارساله بود.
و پشت سرِ کشتی جنگیِازت پرندهٔ دههزارساله، پنج خانهٔ گویطرف جاودان بیامان در تعقیب بودند.
درون کشتی جنگیِ پرندهٔ دههزارساله، بای نینگامروزمون بینگ و بقیه در جایگاههای خود مستقرآنکه شدند و با احساساتی متشنج مبارزه کردند.
«این دربار آسمانی واقعاً ثروتمنده،میکنم تونستن عمارت حال و گذشتهاین و قایق ابدی رو دوباره بسازن.»
«فقط این نیست، اونا سکوی درنای زردداره سه پاییز، اهرم جریان کوسه و اونمیل خانهٔ گوی جاودان مرموز رو هم دارن!»
«دربار آسمانی واقعاًنامههاش قدرت اول دنیاست،حرف بنیانشون آدمو شوکه میکنه.»
بای نینگ بینگ و بقیه، آوردگاه لحظهٔ دربار آسمانی را نمیشناختند. برایاصلاً ساخت این خانهٔ گوی جاودانِ مسیر زمان، پری زی وی گویِ جاودانِ هستهخوشت را از گالری یک میلیون پادشاه آسمانی در دربار آسمانی خارج کرده بود.
از آن چهار خانهٔ گوی جاودانِخندید دیگر که بگذریم، این آوردگاه لحظهجاودانهای یک خانهٔ گوی جاودانِ رتبه هشت بود.
و گو لیو رو، جاودانهٔاگه مسیر زمانِ رتبه هشت نیزدرست درون آوردگاه لحظه حضور داشت.
در حالی که کشتی جنگیِ پرندهٔ دههزارساله با آوردگاه لحظه میجنگید، چهار خانهٔقبولش گوی جاودانِ رتبه هفتِ دیگر نیز بیکار ننشسته بودند. از آنجا که اکنون شرایطپدرم کاملاً متفاوت بود، گروه بای نینگ بینگ تنها میتوانستند در حال عقبنشینی مبارزه کنند.
«جای نگرانی نیست، ما توی بخت برتریامروزمون داریم، میتونیم از محیط پیچیدهٔ رود زمانآنکه استفاده کنیم تا به دربار آسمانی ضربه بزنیم.»
«درسته، بعد ازبرات اینکه به اندازهٔ کافیکمال ضعیفشون کردیم، ضدحمله میزنیم.»
چند روز بعد.
دربار آسمانی.
دوک لونگ آمادهٔ حرکت بود. چیندرس دینگ لینگ با چهرهای رنگپریده به همراهپیش پری زی وی او را بدرقه کردند.
پس از تغییر بختِ دوک لونگ، وضعیت چین دینگ لینگ وخیم شدهجاودانهای بود. او نمیتوانست دوک لونگ را همراهی کند یا به نبرد در روددستپاچگی زمان بپیوندد و تنها میتوانست در دربار آسمانی به استراحت و بهبودی بپردازد.
پری زی وی نیز باید در دربارداره آسمانی میماند تا بر اوضاع نظارت کندمیل و مانع از حملهٔ غافلگیرانهٔ آسمانِ دیرزیستی شود.
«نبردِ خانههای گوی جاودان توی رود زمان چند روزی هست که ادامه داره،قبولش اما فانگ یوان هنوز پیداش نشده. با بختِ نگهبان دائویِ فنگ جیو گه،بگیرش میتونیم ضعفمون توی بخت رو جبران کنیم، برای همین الان دستِ بالا رو داریم.»
دوک لونگ با دقت و نگرانیِ عمیقیامروزمون گفت: «نباید این فانگ یوان رو دستکمآنکه گرفت، زی وی، بیشتر حواست بهش باشه.»
پری زی وی با چهرهای جدی پاسخ داد: «چشم. فانگاین ژنگ الان آمادهست، اون داخل عمارت درنای کاجِ فرقهٔ درنای جاودانهپدر و همین الانم تو مسیرِ سفرِ سرور دوک لونگ قرار داره.»
دوک لونگ سر تکان داد: «خوبه.»دوست سپس به شکلِ چیِ اژدهامانندِ بنفشیخندید درآمد و در دم ناپدید شد.
فانگ یوان بارنامههاش دیگر بخت کلونحرف خود را بررسی کرد.
بختِ اژدهای بنفشِ کلونِ اژدهامردم دوباره چندینامروزمون برابر منبسط شده بود؛ پرانرژی و سرزنده بوداحترام و بیخیال در میان ابرهای سیاه حرکت میکرد.
نیمی از ابر سیاه از قبل به رنگ لاجوردی-بنفشمیخورمش درآمده بود، که نشان میداد شانس فانگ یوان برایکمی تبدیل شدن به ارباب کاخ اژدها اکنون بسیار بیشتر است.
با وجود این!
در بالای این بختِ ابر سیاه، بختِزده نورِ خونینِ عظیمی از پیش در حال فشارهدیه آوردن بود و بسیار نزدیک به نظر میرسید.
درون بختِ نور خونین، شبحِ ققنوس طلاییامروزمون ناپدید شده بود و تنها پیکر اژدهای بنفشاحترام باقی مانده بود که عظیم و تهدیدآمیز مینمود.
در مقایسه با بختِ نورمیکنم خونین، بختِ ابر سیاه واین اژدهای بنفش کوچک و ضعیف بودند.
فانگ یوان با خود اندیشید:اگه «به نظر میرسه فقط بدن اصلیممیکنم میتونه جلوی این متغیر رو بگیره.»
لحظهای بعد، چشمانشنامههاش با نوری درخشانحرف برقی زد: «اوه؟ اومد.»
او دید که در آسمان سفیدِ ازلی، یکهمینجا خانهٔ گوی جاودان در حال نزدیک شدن است.مرخص آن عمارت درنای کاجِ فرقهٔ درنای جاودان بود!
فانگ یوان نفس عمیقیدرست کشید و حرکت کشندهٔمیل میدانیاش را فعال کرد.
این میدان نبردِ مسیر چیاگه از مدتها پیش آماده شده بودمیکنم و در انتظار چنین لحظهای بود.
درون عمارت درنای کاج، فانگ ژنگ در حالی که دیدش بهمنه شدت تار و درهمپیچیده شده بود، با شوک فریاد زد: «چی؟!»گذاشت او در یک چشم به هم زدن به دام افتاده بود.
چهرهٔ فانگ ژنگ آکنده از شوک وامروزمون وحشت شد: «دشمن بهم کمین زده! اما مناحترام عمارت درنای کاج رو دارم، خداروشکر، خداروشکر... آخ!»
جریانهای بیکرانِ چی همچون تیر بهخندید بیرون پرتاب شدند و به تعدادی غیرقابلشمارشنژاد به سمت عمارت درنای کاج هجوم آوردند.
این قدرتِ رعبآور باعثمیندازی شد قلب فانگ ژنگبازم برای لحظهای از تپش بایستد.
رنگ از رخسار فانگ ژنگ پرید: «حرکت کشندهٔ رتبهکوچیکی هشت!» عمارت درنای کاج تنها یک خانهٔ گوی جاودانِاما رتبه شش بود، چگونه میتوانست چنین حملهای را دفع کند؟
در اینپدرم لحظهٔ حساس،مهمی پیکری پدیدار گشت.
چه کسیبازم جز دوکدرست لونگ میتوانست باشد؟
مشخص شد که دوک لونگ با فانگ ژنگ ملاقات نکرده بود؛ اوخندید تنها مخفیانه تعقیبش میکرد و به فانگ ژنگ دستور داده بود تاکمی با استفاده از عمارت درنای کاج به سوی دریای شرقی حرکت کند.
این پیشنهادِ چین دینگ لینگ نیز بود؛زده دادنِ اندکی آزادی به فانگ ژنگ، به طورهدیه طبیعی باعث ایجاد اختلال برای فانگ یوان میشد.
اما فانگ ژنگ در آرامشاومده و سکون حرکت میکرد، تا همیننیست لحظه که با دشمنش روبهرو شد.
بدون دوکبازم لونگ، اودرست بیشک کشته میشد.
دوک لونگ کف دستانش را بهدوست جلو راند و جریانهای چیِ پیرامونخندید از هم گسستند و فرو ریختند.
دوک لونگتوی فریاد زد: «کیازت اونجاست؟ بیا بیرون!»
فانگ یوان خود را نشاناومده داد، اما اکنون ظاهری متفاوتمشکلی داشت: «من نیایِ دریای چی هستم.»