---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1845: فداکاری تای چین • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 1845: فداکاری تای چین

0

سرانجام تای‌عنوان​ چین فرزندش را‌باافتخار​ به دنیا آورد!

وو شوای نوزادِ تازه‌متولدشده را در آغوش گرفت و‌سفری​ از فرط شادی چند بار چرخید: «بالاخره نسل بعدی‌مسیر​ دودمانمون رو داریم! تای چین، خیلی بهت سخت گذشت.»

سپس، با احتیاط‌پیش​ نوزاد را روی تخت‌استراحت​ کنار تای چین گذاشت.

با عشقی عمیق به تای چین‌سفری​ که پس از زایمان هنوز ضعیف‌کرد​ بود نگریست؛ نگاهش بی‌نهایت لطیف بود.

تای چین در حالی که سرشار‌غرور​ از مهر مادری بود، لبخند زد‌انگیزه‌بخش​ و پرسید: «اسم بچه‌مون رو چی بذاریم؟»

وو شوای گفت: «این بچه‌جزیرهٔ​ چشمای درشت، سرزنده و پرجانی داره،‌پنج​ بیا اسمش رو لونگ لینگ بذاریم.»

تای چین سر‌پیش​ تکان داد: «لونگ لینگ،‌استراحت​ لونگ لینگ... اسم قشنگیه.»

پسرشان، لونگ لینگ، تازه متولد شده بود. وو‌پنج​ شوای اکنون بسیار شادکام بود، اما در عین حال‌جمع‌آوری​ حس می‌کرد که بارِ روی دوشش سنگین‌تر شده است.

«هوانگ وِی و‌اژدهامردم​ پدرم هر دو‌غرور​ از دنیا رفته‌ن.»

«الان فقط خواهرِ کوچک‌تر‌استراحت​ تای چین و پسرِ‌دیگر​ تازه‌متولدشده‌م برام باقی مونده‌ن.»

«باید جایگاه شایسته‌ای به تای چین بدم، باید آیندهٔ روشنی برای بچه‌م‌سفری​ بسازم، اون نمی‌تونه توی محیطی پر از طردشدگی زندگی کنه. می‌خوام به‌کند​ عنوان یه اژدهامردم، درست و باافتخار زندگی کنه، اون با غرور بزرگ میشه!»

این مسئولیت‌ها او را به پیش می‌راند و انگیزه‌بخش بود. پس از چند روز‌جاودانِ​ استراحت در جزیرهٔ گلِ جنوبی، وو شوای بار دیگر سفری را در سراسرِ پنج‌همان‌طور​ منطقه و دو آسمان آغاز کرد تا مواد جاودانِ مسیر رؤیا را جمع‌آوری کند.

روندِ پالایشِ گویِ‌اژدهامردم​ جاودانِ نشانِ رؤیا‌غرور​ بسیار رازآلود بود.

همه‌چیز درونِ‌انگیزه‌بخش​ رؤیای او‌استراحت​ رخ می‌داد.

همان‌طور که مواد جاودان یک‌به‌یک‌انگیزه‌بخش​ پالایش می‌شدند، گویِ جاودانِ نشانِ رؤیا‌دیگر​ سرانجام به آخرین مرحلهٔ تکمیلش رسید.

وو شوای که‌گلِ​ بی‌نهایت شوکه شده‌سفری​ بود، گفت: «این؟!»

آخرین الهام در رؤیایش این بود که باید تای چین را‌می‌راند​ فدا می‌کرد؛ تنها در صورتی که او با میلِ خود جانش‌منطقه​ را فدا می‌کرد، آخرین مرحلهٔ پالایشِ نشانِ رؤیا به سرانجام می‌رسید.

وو شوای که عمیقاً متزلزل شده و رنگ از‌سفری​ رخسارش پریده بود، نمی‌توانست این الهام را بپذیرد. او‌مسیر​ فریاد زد: «نه، مطلقاً نمی‌تونم این کار رو بکنم!!!»

تا چند روز، کاملاً در خیال و‌استراحت​ وهم به سر می‌برد و همچون شبحی‌پنج​ بی‌روح در آسمان سفیدِ ازلی پرسه می‌زد.

تنها زمانی که با هیولای برهوتِ‌سفری​ ازلی روبرو شد که چیزی نمانده بود‌مواد​ جانش را بگیرد، ناگهان به خود آمد.

او هیولای برهوتِ ازلی را از‌غرور​ پای درآورد، اما بسیار آشفته بود و‌روز​ نمی‌توانست راهِ حلی برای این مشکل بیابد.

«واقعاً باید خواهرِ‌روز​ کوچک‌تر رو فدا‌گلِ​ کنم؟ نه، مطلقاً نه.»

«باید راهی‌مسئولیت‌ها​ باشه، حتماً‌می‌راند​ راهی هست!»

وو شوای تصمیم گرفت برنامهٔ پالایشِ‌سفری​ نشانِ رؤیا را متوقف کند؛ او می‌خواست‌مواد​ الهاماتِ بیشتری از رؤیاها به دست آورد.

در شبِ دوم،‌اژدهامردم​ الهامِ جدیدی از‌غرور​ رؤیایش دریافت کرد.

این الهام فراتر از حدِ شوکه‌کننده بود — «نیایِ کهن دوک لونگ‌منطقه​ حرکت کشندهٔ جاودانی داره که می‌تونه کل نژاد اژدهامردمِ من رو ریشه‌کن‌گویِ​ کنه؟! و دوک لونگ از قبل بارها می‌خواسته از این حرکت استفاده کنه؟»

با وجود اینکه عمیقاً به الهاماتِ رؤیایش‌استراحت​ اعتماد داشت، این خبر به قدری غیرقابل‌باور‌پنج​ بود که به‌سختی می‌توانست آن را بپذیرد.

مدتی اندیشید و تصمیم‌جنوبی​ گرفت به قارهٔ مرکزی بازگردد‌منطقه​ و حقیقت را بررسی کند.

وو شوای زمان و تلاشِ زیادی را صرفِ تلاش برای پالایشِ گویِ‌انگیزه‌بخش​ جاودانِ نشانِ رؤیا کرده بود. در این مدت، قارهٔ مرکزی پر از جریان‌های‌کرد​ پنهان بود و درگیری میان دوک لونگ و نیلوفر سرخ روزبه‌روز شدت می‌گرفت.

به دلیلِ مرگِ پدرِ وو شوای، با‌جنوبی​ وجود اینکه دربار آسمانی به او مشکوک‌آغاز​ بود، دوک لونگ عمیقاً به او اعتماد داشت.

وو شوای تمامِ نیروی انسانیِ‌انگیزه‌بخش​ در دسترسش را برای بررسیِ‌جنوبی​ این موضوع به کار گرفت.

هم‌زمان، قلمرو رؤیا‌گلِ​ همچنان الهاماتِ بیشتری‌سفری​ به او می‌داد.

با کمکِ الهاماتِ رؤیا، وو شوای سرنخ‌های بیشتری به دست آورد.‌می‌راند​ تمامیِ این سرنخ‌ها ثابت می‌کردند که الهاماتِ رؤیایش حقیقت دارند؛ در واقع،‌آسمان​ وو شوای حتی نامِ این حرکت را نیز فهمید — ریشه‌کنیِ اژدهامردم!

«اون زمان، دوک لونگ روشِ افزایشِ طول عمرِ اژدهامردم رو‌سراسرِ​ خلق کرد و نژاد اژدهامردم رو به وجود آورد. با‌جمع‌آوری​ افزایشِ تعداد اژدهامردمان، اونا آروم‌آروم به نژادِ فعلیِ اژدهامردم تبدیل شدن.»

«دوک لونگ نیایِ اژدهامردمان و سرچشمهٔ این نژاده. وقتی‌گلِ​ در ابتدا نژاد اژدهامردم رو خلق کرد، برگ برنده‌ای پنهان‌مواد​ به جا گذاشت که همون حرکت کشندهٔ ریشه‌کنیِ اژدهامردم بود.»

«با استفاده از این حرکت، تمام اژدهامردمانِ‌سراسرِ​ این دنیا خودشون رو منفجر می‌کنن و‌جاودانِ​ می‌میرن، هیچ‌کس جونِ سالم به در نمی‌بره!»

«علاوه بر این، دوک لونگ مدت‌هاست که می‌خواد از این‌پیش​ حرکت کشنده استفاده کنه، اون فقط به خاطرِ ارادهٔ صورت‌سراسرِ​ فلکی منتظر مونده. نیایِ کهن، تو خیلی بی‌رحمی! تو واقعاً سنگدلی!»

سرمایی در وجودِ وو‌استراحت​ شوای دوید؛ او درمانده،‌دیگر​ مضطرب و خشمگین بود!

تمامِ تلاش‌های سختش و آیندهٔ نژاد اژدهامردم، در‌جزیرهٔ​ برابرِ این حرکت کشنده چیزی جز یک شوخی‌آسمان​ نبود؛ آن‌ها در حبابی واقعی اما توهم‌آمیز زندگی می‌کردند!

«چی‌کار کنم؟»

وو شوای سرش را‌درست​ بالا گرفت و فریاد کشید؛‌مسئولیت‌ها​ هیچ فکری به ذهنش نمی‌رسید.

ناگهان در حالی که بارقهٔ امید در چشمانش‌دیگر​ درخشید، متوجه شد که هنوز آخرین برگ برنده را‌جاودانِ​ در دست دارد: «درسته، من هنوز رؤیاهام رو دارم!»

آن شب، محتوای‌پیش​ رؤیا به چند‌روز​ سال پیش بازگشت.

به موضوعِ‌جزیرهٔ​ پالایشِ گویِ‌جنوبی​ جاودانِ نشانِ رؤیا.

گامِ نهاییِ گویِ جاودانِ نشانِ‌باافتخار​ رؤیا این بود که تای‌پیش​ چین خود را فدا کند.

رؤیا به وو شوای گفت که‌گلِ​ برای مقابله با ریشه‌کنیِ اژدهامردم، ابتدا باید‌آسمان​ گویِ جاودانِ نشانِ رؤیا را پالایش کند.

وو شوای در شوک‌می‌راند​ از رؤیا پرید و‌جزیرهٔ​ در تاریکیِ شب، بی‌صدا گریست.

او مات و مبهوت به معشوقش‌سفری​ نگریست، زنی که بیش از هر کس‌مواد​ در زندگی‌اش دوست داشت — تای چین.

تای چین در ابتدا عمیقاً در خواب بود، اما گویی‌پیش​ چیزی حس کرد که چشمانش را گشود و چهرهٔ وو‌سراسرِ​ شوای را دید که آکنده از درد و اندوه بود.

تای چین به‌سرعت و با‌جزیرهٔ​ لطافت وو شوای را در‌سراسرِ​ آغوش گرفت و پرسید: «چی شده؟»

وو شوای او را در آغوش فشرد، او را محکم در‌دیگر​ آغوش گرفت. او تمامِ توانش را به کار گرفت، اما هرگز‌رؤیا​ در زندگی‌اش تا این حد احساسِ ضعف و بی‌فایدگی نکرده بود!

وو شوای چاره‌ای نداشت‌جنوبی​ جز اینکه حقیقت را‌پنج​ به تای چین بگوید.

تای چین توانست به‌سرعت آن را بپذیرد. او با دستانِ گرمش صورتِ وو شوای را لمس کرد، لبخندِ لطیفی زد‌سراسرِ​ و گفت: «پس دلیلش اینه، برادر شوایِ من. من عاشقتم و حاضرم همه‌چیزم رو برات فدا کنم، حتی جونم رو.‌می‌داد​ این چیزی نیست، اما توی این زندگی، من فقط تو رو ندارم، یه دغدغهٔ دیگه هم دارم و اون بچه‌مونه.»

«بعد از مرگم، باید خوب ازش‌گلِ​ مراقبت کنی، بچه‌مون رو خوب بزرگ کن.‌آسمان​ این رو به من قول میدی، باشه؟»

وو شوای در حالی که به‌شدت می‌گریست و وجودش لبریز‌جنوبی​ از درد و اندوه بود، گفت: «بهت قول میدم، به‌جاودانِ​ جونم و شرافتم قسم می‌خورم، با تمامِ وجودم بهت قول میدم!»

نشانِ رؤیا پالایش شد.

پس از آن،‌اژدهامردم​ کاخ اژدهای رتبه‌غرور​ ۸ نیز ساخته شد.

پس از ساخته شدنش، وو شوای بیشتر اوقات درونِ آن می‌ماند؛ او اغلب در کاخ قدم می‌زد‌جاودانِ​ و دیوارها و ستون‌ها را لمس می‌کرد. او وانمود می‌کرد که می‌تواند گرمای تای چین را حس‌پالایش​ کند، اما حقیقت این بود که تنها می‌توانست دیوارهای سرد و یخیِ خانهٔ گویِ جاودان را لمس کند.

کودکی که از تای چین‌انگیزه‌بخش​ داشت رفته‌رفته بزرگ می‌شد. گاهی می‌پرسید:‌دیگر​ «پدر، مادر کجاست؟ چرا هنوز برنگشته؟»

هر بار که این سؤال را می‌پرسید،‌سراسرِ​ وو شوای احساس می‌کرد نیزه‌ای تیز در قلبش‌مسیر​ فرو می‌رود و آن را به خون می‌کشد.

هر بار چمباتمه می‌زد و پسر کوچکش، لونگ لینگ‌مسئولیت‌ها​ را در آغوش می‌گرفت و همان‌طور که او را‌دیگر​ محکم و با محبت می‌فشرد، به او دروغ می‌گفت.

لونگ لینگِ کوچک و معصوم همچون پادزهری‌جنوبی​ برایش بود، تنها چیزی در این دنیا‌آغاز​ که می‌توانست قلب شکسته‌اش را التیام بخشد.

با وجود اینکه کاخ اژدهای رتبه ۸ را‌جزیرهٔ​ در اختیار داشت، اما وو شوای دیگر هیچ‌آسمان​ قصدی برای جنگیدن بر سر شهرت یا افتخار نداشت.

او مخفیانه زاهدِ مورچهٔ سبز، پریِ شراب و بانویِ عمارتِ خوشنویسی را هدف قرار داد و همهٔ آن‌ها‌کند​ را به بردگی کشید. او به رؤیای دیرینه‌اش دست یافته بود؛ می‌توانست شو جیو لینگ را حبس کند،‌رسید​ فان جی را به چنگ آورد و حتی او را پیش چشمان زن تا سرحد مرگ شکنجه دهد.

اما وو شوای چنین نکرد، او‌غرور​ اجازه داد شو جیو لینگ برود و‌روز​ با کسی که واقعاً دوستش داشت بماند.

او دیگر به افتخار یا تحقیرِ گذشته‌جنوبی​ اهمیتی نمی‌داد، هرچند زمانی از آن‌ها رنج کشیده‌کرد​ و برای دست‌یابی به آن‌ها سرسختانه جنگیده بود.

وو شوای فراز و نشیب‌های بسیاری‌روز​ را در زندگی تجربه کرده بود و‌سراسرِ​ اکنون از خیلی چیزها دست کشیده بود.

اکنون، وو شوای به‌شدت احساس خستگی می‌کرد، او‌پنج​ بسیار خسته بود اما نمی‌توانست متوقف شود. باید ادامه‌جمع‌آوری​ می‌داد، زیرا مسئلهٔ ریشه‌کنیِ اژدهامردم هنوز حل نشده بود.

مکاشفاتِ رؤیا بارها و بارها به سراغش آمدند. برای‌مسئولیت‌ها​ حل مسئلهٔ ریشه‌کنیِ اژدهامردم، او باید ضمن انجام آزمایش‌هایی‌دیگر​ روی بدن اژدهامردم، از کاخ اژدهای رتبه ۸ استفاده می‌کرد.

اژدهامردم محصولِ روشِ افزایش طول عمر اژدهامردم بودند،‌دیگر​ در حالی که ریشه‌کنیِ اژدهامردم از همین منشأ پدید‌جاودانِ​ آمده بود. این سه پیوندی ناگسستنی با هم داشتند.

وو شوای پیش از‌می‌راند​ این روش افزایش طول عمر‌گلِ​ اژدهامردم را درک کرده بود.

با استفاده از قدرت کاخ اژدها،‌سفری​ او می‌توانست از طریق آن، حرکت کشندهٔ‌مواد​ ریشه‌کنیِ اژدهامردم را کاملاً استنتاجِ معکوس کند.

اما برای انجام این کار، وو شوای به‌تنهایی کافی‌مسئولیت‌ها​ نبود. او تمام جاودانه‌های اژدهامردم را گرد هم آورد، حقیقت‌سفری​ را به آن‌ها گفت و از آن‌ها طلب یاری کرد.

در کاخ عظیم اژدها، نشستی‌جزیرهٔ​ بی‌سابقه برگزار شد و تقریباً‌سراسرِ​ تمام جاودانه‌های اژدهامردم گرد هم آمدند.

این جاودانه‌های اژدهامردم در ابتدا حرفش را باور نکردند، اما وقتی وو شوای حقایق و شواهدی غیرقابل‌انکار‌آغاز​ ارائه داد، چاره‌ای جز باور کردن نداشتند. در عین حال، گو لیانگ نیز حضور داشت تا شهادت‌همان‌طور​ دهد که پدر وو شوای به رازِ مکاشفهٔ آسمانی پی برده بود؛ همه‌چیز برای آن‌ها فاش شد!

«برای انجام آزمایش‌ها، به تعداد عظیمی از اژدهامردم نیاز داریم. این افراد تقریباً‌مواد​ همگی خواهند مرد و حتی اگر زنده بمانند، آرزوی مرگ خواهند کرد. با وجود‌می‌داد​ این، نمی‌توانم این نقشه را متوقف کنم. اگر کسی اعتراضی دارد، همین الان بگوید.»

«من اعتراض‌عنوان​ دارم!» بی‌درنگ،‌درست​ شخصی جلو پرید.

همه برگشتند و نگاه کردند؛ او پسرعموی وو‌دیگر​ شوای بود، ارباب جوان هفتمِ محبوب که دوک‌مواد​ لونگ بیش از همه به او عشق می‌ورزید.

ارباب جوان هفتم به وو شوای که‌استراحت​ روی تخت پادشاهی‌اش نشسته بود اشاره کرد‌پنج​ و فریاد زد: «ای عوضی، تو دیوانه شدی!!!»

«واسه اینکه اعتماد دربار‌جنوبی​ آسمانی رو جلب کنی،‌پنج​ وفادارترین برادر قسم‌خورده‌ت رو کشتی!»

«واسه پنهان کردن رازِ‌درست​ برتری مطلقِ اژدهامردم، باعث‌میشه​ مرگ پدر خودت شدی!»

«واسه پالایشِ گوی جاودانِ نشان‌جزیرهٔ​ رؤیا، حتی از همسر محبوبت‌سراسرِ​ به عنوان مواد گو استفاده کردی!»

«حالا هم واسه مقابله با حرکت کشندهٔ‌استراحت​ ریشه‌کنیِ اژدهامردم، می‌خوای تمام اژدهامردمِ بی‌گناه رو‌پنج​ قربانی کنی و روشون آزمایش انجام بدی؟»

«چرا قلبت‌جزیرهٔ​ این‌قدر سیاهه؟‌جنوبی​ چرا این‌قدر سنگدلی؟!»

«فکر کردی این شواهدِ مسخره‌باافتخار​ باعث میشه حرفتو باور کنیم؟ ههه،‌می‌راند​ خیلی خنده‌داری، فکر کردی همه‌مون احمقیم؟!»

«ههه‌هه، نه، تو‌روز​ خنده‌دار نیستی، تو‌گلِ​ رقت‌انگیز و مفلوکی!»

«می‌خواستی همسرت رو خوشبخت کنی،‌انگیزه‌بخش​ آخرش چی شد؟ واسه پالایش‌جنوبی​ یه گو قربانیش کردی. ههه‌هه.»

«می‌خواستی باعث افتخار پدرت بشی،‌دیگر​ آخرش چی شد؟ کشتیش! با‌آسمان​ همین دو تا دستای خودت کشتیش!!»

«به هوانگ وِی قول یه آیندهٔ روشن‌بزرگ​ دادی، بهش امید دادی. اما آخرش خودت‌استراحت​ کشتیش. حالا دیگه چه آینده‌ای در کاره؟»

ارباب جوان هفتم دیوانه‌وار خندید و در حالی که اشک در چشمانش حلقه‌آسمان​ زده بود گفت: «ههه‌هه، هاهاها! این‌همه جون کندی تا نژاد اژدهامردم رو بالا‌رازآلود​ بکشی، آخرش چی شد؟ آخرش نژاد اژدهامردم داره نابود میشه، ما داریم منقرض می‌شیم!»

«همه‌ش تقصیر تو بود، تقصیر تو! اگه اون‌قدر جاه‌طلب نبودی و جزیرهٔ گلِ جنوبی رو تصرف نمی‌کردی، اگه‌کرد​ مردممون رو جابه‌جا نمی‌کردی و با اون توسعهٔ سریع باعث درگیری با انسان‌ها نمی‌شدی، چرا باید این بلاها‌یک‌به‌یک​ سرمون می‌اومد؟ اگه نژاد اژدهامردم آروم و بی‌سروصدا زندگی می‌کردن، جدِ کهن هیچ‌وقت به فکر نابودیِ ما نمی‌افتاد!»

«وو شوای، آخ وو شوای... تو بعد از جدِ کهن، قوی‌ترین شخص‌کرد​ تو نژاد اژدهامردمی، اما چیزی که به ما دادی نه افتخار بود‌همه‌چیز​ نه امید، نه برابری بود نه عزت. چیزی که بهمون دادی... نابودی بود!»

«تو یه‌عنوان​ تراژدیِ متحرکی! کل‌باافتخار​ زندگیت یه تراژدیه!!»

سکوت بر‌انگیزه‌بخش​ سراسر تالار‌استراحت​ حاکم شد.

وو شوای بی‌هیچ‌پیش​ حالتی در چهره، روی‌استراحت​ تخت اژدهایش نشسته بود...

در این‌جزیرهٔ​ لحظه، قلمرو رؤیا‌دیگر​ سرانجام محو شد.

در اعماق دریا، تنها‌درست​ کاخی زیبا به همراه چهار‌مسئولیت‌ها​ سردار اژدها باقی مانده بود.

سرداران اژدها با نگاهی آمیخته از احساساتِ‌جنوبی​ پیچیده و فرمان‌برداری به همزادِ اژدهامردمِ فانگ یوان‌کرد​ نگریستند و از درِ کاخ اژدها بیرون رفتند.

درِ کاخ‌مسئولیت‌ها​ اژدها خودبه‌خود‌می‌راند​ باز شد.

همزاد اژدهامردم با‌گلِ​ گام‌هایی بلند از‌سفری​ کاخ اژدها خارج شد.

چهره‌اش بی‌حالت بود، اما ردپایِ‌باافتخار​ فراز و نشیب‌های روزگار در‌پیش​ اعماق چشمانش به چشم می‌خورد.

با نگاه به کاخ اژدها، گویی هنوز‌جنوبی​ هم می‌توانست اتهاماتِ هفتمِ کوچک و همچنین‌آغاز​ همهمه‌ی تجمعِ جاودانه‌های اژدهامردم را در اطرافش بشنود.

اما با نگاهی دوباره،‌می‌راند​ تالار خالی بود؛ همه‌چیز‌جزیرهٔ​ از بین رفته بود.

«یک میلیون سال... گذشته.»

صدای همزاد اژدهامردم در تالار‌باافتخار​ طنین‌انداز شد: «من برگشتم.» صدایش‌پیش​ به ضجهٔ روحی سرگردان می‌مانست.

همزاد اژدهامردم لبخند‌روز​ تلخی زد: «اما‌گلِ​ من... دیگه خودم نیستم.»

این صدای او نبود، این‌انگیزه‌بخش​ چهرهٔ او نبود، این بدنِ او‌دیگر​ نبود، حتی روحِ او هم نبود.

تنها اراده‌اش‌جزیرهٔ​ باقی مانده‌جنوبی​ بود —

اراده‌ای که در طول یک‌باافتخار​ میلیون سال دوام آورده بود‌پیش​ و تا به امروز انتظار می‌کشید!

جانِ اژدها با چهره‌ای پر از احترام پدیدار شد و در‌پنج​ حالی که رگه‌ای از شادی در چشمانش موج می‌زد گفت: «جانِ اژدها‌پالایشِ​ به ارباب درود می‌فرستد! سرانجام، دربار اژدها بالاخره ارباب جدیدی پیدا کرد!»

همزاد اژدهامردم خیره به‌می‌راند​ جانِ اژدها نگریست و‌جزیرهٔ​ چشمانش به‌سرعت سرخ شد.

او از صمیم قلب آرزو می‌کرد‌سفری​ که در این لحظه، جانِ اژدها‌کرد​ بتواند او را صدا بزند: پدر!

اما اکنون دیگر ناممکن بود.

وو شوای سرش را بالا گرفت و آهی عمیق کشید. لحنش‌پنج​ آکنده از عذاب وجدان و اندوهی بی‌پایان بود: «تای چین، آخر‌روندِ​ سر ناامیدت کردم. حتی نتونستم آخرین و تنها خواسته‌ت رو برآورده کنم.»

اما گریه نکرد.

یک میلیون‌جزیرهٔ​ سال پیش، چشمهٔ‌دیگر​ اشک‌هایش خشکیده بود.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

یادداشت مترجم: نام «لونگ لینگ» در زبان چینی به معنای «جانِ اژدها» است.