چپتر 1845: فداکاری تای چین
0سرانجام تایعنوان چین فرزندش راباافتخار به دنیا آورد!
وو شوای نوزادِ تازهمتولدشده را در آغوش گرفت وسفری از فرط شادی چند بار چرخید: «بالاخره نسل بعدیمسیر دودمانمون رو داریم! تای چین، خیلی بهت سخت گذشت.»
سپس، با احتیاطپیش نوزاد را روی تختاستراحت کنار تای چین گذاشت.
با عشقی عمیق به تای چینسفری که پس از زایمان هنوز ضعیفکرد بود نگریست؛ نگاهش بینهایت لطیف بود.
تای چین در حالی که سرشارغرور از مهر مادری بود، لبخند زدانگیزهبخش و پرسید: «اسم بچهمون رو چی بذاریم؟»
وو شوای گفت: «این بچهجزیرهٔ چشمای درشت، سرزنده و پرجانی داره،پنج بیا اسمش رو لونگ لینگ بذاریم.»
تای چین سرپیش تکان داد: «لونگ لینگ،استراحت لونگ لینگ... اسم قشنگیه.»
پسرشان، لونگ لینگ، تازه متولد شده بود. ووپنج شوای اکنون بسیار شادکام بود، اما در عین حالجمعآوری حس میکرد که بارِ روی دوشش سنگینتر شده است.
«هوانگ وِی واژدهامردم پدرم هر دوغرور از دنیا رفتهن.»
«الان فقط خواهرِ کوچکتراستراحت تای چین و پسرِدیگر تازهمتولدشدهم برام باقی موندهن.»
«باید جایگاه شایستهای به تای چین بدم، باید آیندهٔ روشنی برای بچهمسفری بسازم، اون نمیتونه توی محیطی پر از طردشدگی زندگی کنه. میخوام بهکند عنوان یه اژدهامردم، درست و باافتخار زندگی کنه، اون با غرور بزرگ میشه!»
این مسئولیتها او را به پیش میراند و انگیزهبخش بود. پس از چند روزجاودانِ استراحت در جزیرهٔ گلِ جنوبی، وو شوای بار دیگر سفری را در سراسرِ پنجهمانطور منطقه و دو آسمان آغاز کرد تا مواد جاودانِ مسیر رؤیا را جمعآوری کند.
روندِ پالایشِ گویِاژدهامردم جاودانِ نشانِ رؤیاغرور بسیار رازآلود بود.
همهچیز درونِانگیزهبخش رؤیای اواستراحت رخ میداد.
همانطور که مواد جاودان یکبهیکانگیزهبخش پالایش میشدند، گویِ جاودانِ نشانِ رؤیادیگر سرانجام به آخرین مرحلهٔ تکمیلش رسید.
وو شوای کهگلِ بینهایت شوکه شدهسفری بود، گفت: «این؟!»
آخرین الهام در رؤیایش این بود که باید تای چین رامیراند فدا میکرد؛ تنها در صورتی که او با میلِ خود جانشمنطقه را فدا میکرد، آخرین مرحلهٔ پالایشِ نشانِ رؤیا به سرانجام میرسید.
وو شوای که عمیقاً متزلزل شده و رنگ ازسفری رخسارش پریده بود، نمیتوانست این الهام را بپذیرد. اومسیر فریاد زد: «نه، مطلقاً نمیتونم این کار رو بکنم!!!»
تا چند روز، کاملاً در خیال واستراحت وهم به سر میبرد و همچون شبحیپنج بیروح در آسمان سفیدِ ازلی پرسه میزد.
تنها زمانی که با هیولای برهوتِسفری ازلی روبرو شد که چیزی نمانده بودمواد جانش را بگیرد، ناگهان به خود آمد.
او هیولای برهوتِ ازلی را ازغرور پای درآورد، اما بسیار آشفته بود وروز نمیتوانست راهِ حلی برای این مشکل بیابد.
«واقعاً باید خواهرِروز کوچکتر رو فداگلِ کنم؟ نه، مطلقاً نه.»
«باید راهیمسئولیتها باشه، حتماًمیراند راهی هست!»
وو شوای تصمیم گرفت برنامهٔ پالایشِسفری نشانِ رؤیا را متوقف کند؛ او میخواستمواد الهاماتِ بیشتری از رؤیاها به دست آورد.
در شبِ دوم،اژدهامردم الهامِ جدیدی ازغرور رؤیایش دریافت کرد.
این الهام فراتر از حدِ شوکهکننده بود — «نیایِ کهن دوک لونگمنطقه حرکت کشندهٔ جاودانی داره که میتونه کل نژاد اژدهامردمِ من رو ریشهکنگویِ کنه؟! و دوک لونگ از قبل بارها میخواسته از این حرکت استفاده کنه؟»
با وجود اینکه عمیقاً به الهاماتِ رؤیایشاستراحت اعتماد داشت، این خبر به قدری غیرقابلباورپنج بود که بهسختی میتوانست آن را بپذیرد.
مدتی اندیشید و تصمیمجنوبی گرفت به قارهٔ مرکزی بازگرددمنطقه و حقیقت را بررسی کند.
وو شوای زمان و تلاشِ زیادی را صرفِ تلاش برای پالایشِ گویِانگیزهبخش جاودانِ نشانِ رؤیا کرده بود. در این مدت، قارهٔ مرکزی پر از جریانهایکرد پنهان بود و درگیری میان دوک لونگ و نیلوفر سرخ روزبهروز شدت میگرفت.
به دلیلِ مرگِ پدرِ وو شوای، باجنوبی وجود اینکه دربار آسمانی به او مشکوکآغاز بود، دوک لونگ عمیقاً به او اعتماد داشت.
وو شوای تمامِ نیروی انسانیِانگیزهبخش در دسترسش را برای بررسیِجنوبی این موضوع به کار گرفت.
همزمان، قلمرو رؤیاگلِ همچنان الهاماتِ بیشتریسفری به او میداد.
با کمکِ الهاماتِ رؤیا، وو شوای سرنخهای بیشتری به دست آورد.میراند تمامیِ این سرنخها ثابت میکردند که الهاماتِ رؤیایش حقیقت دارند؛ در واقع،آسمان وو شوای حتی نامِ این حرکت را نیز فهمید — ریشهکنیِ اژدهامردم!
«اون زمان، دوک لونگ روشِ افزایشِ طول عمرِ اژدهامردم روسراسرِ خلق کرد و نژاد اژدهامردم رو به وجود آورد. باجمعآوری افزایشِ تعداد اژدهامردمان، اونا آرومآروم به نژادِ فعلیِ اژدهامردم تبدیل شدن.»
«دوک لونگ نیایِ اژدهامردمان و سرچشمهٔ این نژاده. وقتیگلِ در ابتدا نژاد اژدهامردم رو خلق کرد، برگ برندهای پنهانمواد به جا گذاشت که همون حرکت کشندهٔ ریشهکنیِ اژدهامردم بود.»
«با استفاده از این حرکت، تمام اژدهامردمانِسراسرِ این دنیا خودشون رو منفجر میکنن وجاودانِ میمیرن، هیچکس جونِ سالم به در نمیبره!»
«علاوه بر این، دوک لونگ مدتهاست که میخواد از اینپیش حرکت کشنده استفاده کنه، اون فقط به خاطرِ ارادهٔ صورتسراسرِ فلکی منتظر مونده. نیایِ کهن، تو خیلی بیرحمی! تو واقعاً سنگدلی!»
سرمایی در وجودِ وواستراحت شوای دوید؛ او درمانده،دیگر مضطرب و خشمگین بود!
تمامِ تلاشهای سختش و آیندهٔ نژاد اژدهامردم، درجزیرهٔ برابرِ این حرکت کشنده چیزی جز یک شوخیآسمان نبود؛ آنها در حبابی واقعی اما توهمآمیز زندگی میکردند!
«چیکار کنم؟»
وو شوای سرش رادرست بالا گرفت و فریاد کشید؛مسئولیتها هیچ فکری به ذهنش نمیرسید.
ناگهان در حالی که بارقهٔ امید در چشمانشدیگر درخشید، متوجه شد که هنوز آخرین برگ برنده راجاودانِ در دست دارد: «درسته، من هنوز رؤیاهام رو دارم!»
آن شب، محتوایپیش رؤیا به چندروز سال پیش بازگشت.
به موضوعِجزیرهٔ پالایشِ گویِجنوبی جاودانِ نشانِ رؤیا.
گامِ نهاییِ گویِ جاودانِ نشانِباافتخار رؤیا این بود که تایپیش چین خود را فدا کند.
رؤیا به وو شوای گفت کهگلِ برای مقابله با ریشهکنیِ اژدهامردم، ابتدا بایدآسمان گویِ جاودانِ نشانِ رؤیا را پالایش کند.
وو شوای در شوکمیراند از رؤیا پرید وجزیرهٔ در تاریکیِ شب، بیصدا گریست.
او مات و مبهوت به معشوقشسفری نگریست، زنی که بیش از هر کسمواد در زندگیاش دوست داشت — تای چین.
تای چین در ابتدا عمیقاً در خواب بود، اما گوییپیش چیزی حس کرد که چشمانش را گشود و چهرهٔ ووسراسرِ شوای را دید که آکنده از درد و اندوه بود.
تای چین بهسرعت و باجزیرهٔ لطافت وو شوای را درسراسرِ آغوش گرفت و پرسید: «چی شده؟»
وو شوای او را در آغوش فشرد، او را محکم دردیگر آغوش گرفت. او تمامِ توانش را به کار گرفت، اما هرگزرؤیا در زندگیاش تا این حد احساسِ ضعف و بیفایدگی نکرده بود!
وو شوای چارهای نداشتجنوبی جز اینکه حقیقت راپنج به تای چین بگوید.
تای چین توانست بهسرعت آن را بپذیرد. او با دستانِ گرمش صورتِ وو شوای را لمس کرد، لبخندِ لطیفی زدسراسرِ و گفت: «پس دلیلش اینه، برادر شوایِ من. من عاشقتم و حاضرم همهچیزم رو برات فدا کنم، حتی جونم رو.میداد این چیزی نیست، اما توی این زندگی، من فقط تو رو ندارم، یه دغدغهٔ دیگه هم دارم و اون بچهمونه.»
«بعد از مرگم، باید خوب ازشگلِ مراقبت کنی، بچهمون رو خوب بزرگ کن.آسمان این رو به من قول میدی، باشه؟»
وو شوای در حالی که بهشدت میگریست و وجودش لبریزجنوبی از درد و اندوه بود، گفت: «بهت قول میدم، بهجاودانِ جونم و شرافتم قسم میخورم، با تمامِ وجودم بهت قول میدم!»
نشانِ رؤیا پالایش شد.
پس از آن،اژدهامردم کاخ اژدهای رتبهغرور ۸ نیز ساخته شد.
پس از ساخته شدنش، وو شوای بیشتر اوقات درونِ آن میماند؛ او اغلب در کاخ قدم میزدجاودانِ و دیوارها و ستونها را لمس میکرد. او وانمود میکرد که میتواند گرمای تای چین را حسپالایش کند، اما حقیقت این بود که تنها میتوانست دیوارهای سرد و یخیِ خانهٔ گویِ جاودان را لمس کند.
کودکی که از تای چینانگیزهبخش داشت رفتهرفته بزرگ میشد. گاهی میپرسید:دیگر «پدر، مادر کجاست؟ چرا هنوز برنگشته؟»
هر بار که این سؤال را میپرسید،سراسرِ وو شوای احساس میکرد نیزهای تیز در قلبشمسیر فرو میرود و آن را به خون میکشد.
هر بار چمباتمه میزد و پسر کوچکش، لونگ لینگمسئولیتها را در آغوش میگرفت و همانطور که او رادیگر محکم و با محبت میفشرد، به او دروغ میگفت.
لونگ لینگِ کوچک و معصوم همچون پادزهریجنوبی برایش بود، تنها چیزی در این دنیاآغاز که میتوانست قلب شکستهاش را التیام بخشد.
با وجود اینکه کاخ اژدهای رتبه ۸ راجزیرهٔ در اختیار داشت، اما وو شوای دیگر هیچآسمان قصدی برای جنگیدن بر سر شهرت یا افتخار نداشت.
او مخفیانه زاهدِ مورچهٔ سبز، پریِ شراب و بانویِ عمارتِ خوشنویسی را هدف قرار داد و همهٔ آنهاکند را به بردگی کشید. او به رؤیای دیرینهاش دست یافته بود؛ میتوانست شو جیو لینگ را حبس کند،رسید فان جی را به چنگ آورد و حتی او را پیش چشمان زن تا سرحد مرگ شکنجه دهد.
اما وو شوای چنین نکرد، اوغرور اجازه داد شو جیو لینگ برود وروز با کسی که واقعاً دوستش داشت بماند.
او دیگر به افتخار یا تحقیرِ گذشتهجنوبی اهمیتی نمیداد، هرچند زمانی از آنها رنج کشیدهکرد و برای دستیابی به آنها سرسختانه جنگیده بود.
وو شوای فراز و نشیبهای بسیاریروز را در زندگی تجربه کرده بود وسراسرِ اکنون از خیلی چیزها دست کشیده بود.
اکنون، وو شوای بهشدت احساس خستگی میکرد، اوپنج بسیار خسته بود اما نمیتوانست متوقف شود. باید ادامهجمعآوری میداد، زیرا مسئلهٔ ریشهکنیِ اژدهامردم هنوز حل نشده بود.
مکاشفاتِ رؤیا بارها و بارها به سراغش آمدند. برایمسئولیتها حل مسئلهٔ ریشهکنیِ اژدهامردم، او باید ضمن انجام آزمایشهاییدیگر روی بدن اژدهامردم، از کاخ اژدهای رتبه ۸ استفاده میکرد.
اژدهامردم محصولِ روشِ افزایش طول عمر اژدهامردم بودند،دیگر در حالی که ریشهکنیِ اژدهامردم از همین منشأ پدیدجاودانِ آمده بود. این سه پیوندی ناگسستنی با هم داشتند.
وو شوای پیش ازمیراند این روش افزایش طول عمرگلِ اژدهامردم را درک کرده بود.
با استفاده از قدرت کاخ اژدها،سفری او میتوانست از طریق آن، حرکت کشندهٔمواد ریشهکنیِ اژدهامردم را کاملاً استنتاجِ معکوس کند.
اما برای انجام این کار، وو شوای بهتنهایی کافیمسئولیتها نبود. او تمام جاودانههای اژدهامردم را گرد هم آورد، حقیقتسفری را به آنها گفت و از آنها طلب یاری کرد.
در کاخ عظیم اژدها، نشستیجزیرهٔ بیسابقه برگزار شد و تقریباًسراسرِ تمام جاودانههای اژدهامردم گرد هم آمدند.
این جاودانههای اژدهامردم در ابتدا حرفش را باور نکردند، اما وقتی وو شوای حقایق و شواهدی غیرقابلانکارآغاز ارائه داد، چارهای جز باور کردن نداشتند. در عین حال، گو لیانگ نیز حضور داشت تا شهادتهمانطور دهد که پدر وو شوای به رازِ مکاشفهٔ آسمانی پی برده بود؛ همهچیز برای آنها فاش شد!
«برای انجام آزمایشها، به تعداد عظیمی از اژدهامردم نیاز داریم. این افراد تقریباًمواد همگی خواهند مرد و حتی اگر زنده بمانند، آرزوی مرگ خواهند کرد. با وجودمیداد این، نمیتوانم این نقشه را متوقف کنم. اگر کسی اعتراضی دارد، همین الان بگوید.»
«من اعتراضعنوان دارم!» بیدرنگ،درست شخصی جلو پرید.
همه برگشتند و نگاه کردند؛ او پسرعموی وودیگر شوای بود، ارباب جوان هفتمِ محبوب که دوکمواد لونگ بیش از همه به او عشق میورزید.
ارباب جوان هفتم به وو شوای کهاستراحت روی تخت پادشاهیاش نشسته بود اشاره کردپنج و فریاد زد: «ای عوضی، تو دیوانه شدی!!!»
«واسه اینکه اعتماد دربارجنوبی آسمانی رو جلب کنی،پنج وفادارترین برادر قسمخوردهت رو کشتی!»
«واسه پنهان کردن رازِدرست برتری مطلقِ اژدهامردم، باعثمیشه مرگ پدر خودت شدی!»
«واسه پالایشِ گوی جاودانِ نشانجزیرهٔ رؤیا، حتی از همسر محبوبتسراسرِ به عنوان مواد گو استفاده کردی!»
«حالا هم واسه مقابله با حرکت کشندهٔاستراحت ریشهکنیِ اژدهامردم، میخوای تمام اژدهامردمِ بیگناه روپنج قربانی کنی و روشون آزمایش انجام بدی؟»
«چرا قلبتجزیرهٔ اینقدر سیاهه؟جنوبی چرا اینقدر سنگدلی؟!»
«فکر کردی این شواهدِ مسخرهباافتخار باعث میشه حرفتو باور کنیم؟ ههه،میراند خیلی خندهداری، فکر کردی همهمون احمقیم؟!»
«ههههه، نه، توروز خندهدار نیستی، توگلِ رقتانگیز و مفلوکی!»
«میخواستی همسرت رو خوشبخت کنی،انگیزهبخش آخرش چی شد؟ واسه پالایشجنوبی یه گو قربانیش کردی. ههههه.»
«میخواستی باعث افتخار پدرت بشی،دیگر آخرش چی شد؟ کشتیش! باآسمان همین دو تا دستای خودت کشتیش!!»
«به هوانگ وِی قول یه آیندهٔ روشنبزرگ دادی، بهش امید دادی. اما آخرش خودتاستراحت کشتیش. حالا دیگه چه آیندهای در کاره؟»
ارباب جوان هفتم دیوانهوار خندید و در حالی که اشک در چشمانش حلقهآسمان زده بود گفت: «ههههه، هاهاها! اینهمه جون کندی تا نژاد اژدهامردم رو بالارازآلود بکشی، آخرش چی شد؟ آخرش نژاد اژدهامردم داره نابود میشه، ما داریم منقرض میشیم!»
«همهش تقصیر تو بود، تقصیر تو! اگه اونقدر جاهطلب نبودی و جزیرهٔ گلِ جنوبی رو تصرف نمیکردی، اگهکرد مردممون رو جابهجا نمیکردی و با اون توسعهٔ سریع باعث درگیری با انسانها نمیشدی، چرا باید این بلاهایکبهیک سرمون میاومد؟ اگه نژاد اژدهامردم آروم و بیسروصدا زندگی میکردن، جدِ کهن هیچوقت به فکر نابودیِ ما نمیافتاد!»
«وو شوای، آخ وو شوای... تو بعد از جدِ کهن، قویترین شخصکرد تو نژاد اژدهامردمی، اما چیزی که به ما دادی نه افتخار بودهمهچیز نه امید، نه برابری بود نه عزت. چیزی که بهمون دادی... نابودی بود!»
«تو یهعنوان تراژدیِ متحرکی! کلباافتخار زندگیت یه تراژدیه!!»
سکوت برانگیزهبخش سراسر تالاراستراحت حاکم شد.
وو شوای بیهیچپیش حالتی در چهره، رویاستراحت تخت اژدهایش نشسته بود...
در اینجزیرهٔ لحظه، قلمرو رؤیادیگر سرانجام محو شد.
در اعماق دریا، تنهادرست کاخی زیبا به همراه چهارمسئولیتها سردار اژدها باقی مانده بود.
سرداران اژدها با نگاهی آمیخته از احساساتِجنوبی پیچیده و فرمانبرداری به همزادِ اژدهامردمِ فانگ یوانکرد نگریستند و از درِ کاخ اژدها بیرون رفتند.
درِ کاخمسئولیتها اژدها خودبهخودمیراند باز شد.
همزاد اژدهامردم باگلِ گامهایی بلند ازسفری کاخ اژدها خارج شد.
چهرهاش بیحالت بود، اما ردپایِباافتخار فراز و نشیبهای روزگار درپیش اعماق چشمانش به چشم میخورد.
با نگاه به کاخ اژدها، گویی هنوزجنوبی هم میتوانست اتهاماتِ هفتمِ کوچک و همچنینآغاز همهمهی تجمعِ جاودانههای اژدهامردم را در اطرافش بشنود.
اما با نگاهی دوباره،میراند تالار خالی بود؛ همهچیزجزیرهٔ از بین رفته بود.
«یک میلیون سال... گذشته.»
صدای همزاد اژدهامردم در تالارباافتخار طنینانداز شد: «من برگشتم.» صدایشپیش به ضجهٔ روحی سرگردان میمانست.
همزاد اژدهامردم لبخندروز تلخی زد: «اماگلِ من... دیگه خودم نیستم.»
این صدای او نبود، اینانگیزهبخش چهرهٔ او نبود، این بدنِ اودیگر نبود، حتی روحِ او هم نبود.
تنها ارادهاشجزیرهٔ باقی ماندهجنوبی بود —
ارادهای که در طول یکباافتخار میلیون سال دوام آورده بودپیش و تا به امروز انتظار میکشید!
جانِ اژدها با چهرهای پر از احترام پدیدار شد و درپنج حالی که رگهای از شادی در چشمانش موج میزد گفت: «جانِ اژدهاپالایشِ به ارباب درود میفرستد! سرانجام، دربار اژدها بالاخره ارباب جدیدی پیدا کرد!»
همزاد اژدهامردم خیره بهمیراند جانِ اژدها نگریست وجزیرهٔ چشمانش بهسرعت سرخ شد.
او از صمیم قلب آرزو میکردسفری که در این لحظه، جانِ اژدهاکرد بتواند او را صدا بزند: پدر!
اما اکنون دیگر ناممکن بود.
وو شوای سرش را بالا گرفت و آهی عمیق کشید. لحنشپنج آکنده از عذاب وجدان و اندوهی بیپایان بود: «تای چین، آخرروندِ سر ناامیدت کردم. حتی نتونستم آخرین و تنها خواستهت رو برآورده کنم.»
اما گریه نکرد.
یک میلیونجزیرهٔ سال پیش، چشمهٔدیگر اشکهایش خشکیده بود.
یادداشت مترجم
یادداشت مترجم: نام «لونگ لینگ» در زبان چینی به معنای «جانِ اژدها» است.