چپتر 1868: دانههای لوبیای یشم زرد
0زمین خشک و پر از شیارپراکنده بود، هیچ حاصلخیزی نداشت و حتیبیشکل یک پرِ کاه نیز بر آن نمیرویید.
فانگ دی چانگ به اینیعنی سرزمین پهناور نگریست و دانههای لوبیایدرازی یشم زرد را در آن پراکند.
دانههای لوبیای بسیاری در کاخ لوبیای الهی ذخیره شده بود که عمدتاً شامل دانههای لوبیایباید یشم زرد، دانههای لوبیای یشم سبز، دانههای لوبیای یشم سرخ و دانههای لوبیای یشم سیاه میشد.همزادِ افزون بر آنها، دانههای نسبتاً خاصِ نخودِ آبی و باقلای برفکِ سفید نیز به چشم میخورد.
پس از کاشتن این دانهها وتندبادی مدتی مراقبت از آنها، به انواعرنگِ گوناگونی از سربازان لوبیای الهی تبدیل میشدند.
برگ برندهٔ کاخ لوبیای الهی، یعنی سربازان لوبیای الهی،تندبادی یک حرکت کشندهٔ آنی نبود؛ زمان درازی نیاز بود تاگشت این سربازان به تعدادی قابلتوجه و قدرتی عظیم دست یابند.
به همین دلیل، هنگامی که چن یی در گذشته چینگ چو را سرکوب کرد و درختعظیم الهی کارما را به کار گرفت تا کاخ لوبیای الهی را به نبرد با خاندان فانگوادارد وادارد، نتوانست این حرکت را به کار گیرد. او تنها توانست جانوران روح را جایگزینِ آنها کند.
فانگ دی چانگگشت اکنون داشت دانههای لوبیایکردند یشم زرد را میکاشت.
این نوع، پایهایترین دانه در میان تماموزید دانههای لوبیا به شمار میرفت. پس از کاشتهمتراکم شدن، به سربازانِ الهیِ لوبیای زرد تبدیل میشدند.
در این لحظه، دانههایسراسرِ لوبیای یشم زرد سراسرِبیدرنگ آنجا پراکنده شده بود.
فانگ دی چانگ کاخ لوبیای الهی را فعالآنی کرد. بیدرنگ تندبادی وزید و بادِ بیشکل، بهعظیم شکلِ کجبیلهایی به رنگِ سبزِ روشن متراکم گشت.
کجبیلها شخمزدنِمتراکم زمین راکجبیلها آغاز کردند.
پس از مدتی، فانگ دیبیدرنگ چانگ دوباره دست تکان دادشکلِ و باران از آسمان باریدن گرفت.
مقدار باران باید دقیق میبود؛ نه بسیارفعال زیاد و نه بسیار کم. هدف اصلیکجبیلهایی تنها مرطوب کردنِ این سرزمینِ خشک بود.
با مرطوب شدنِ زمین،برندهٔ دانههای لوبیای یشم زردآنی دگرگونیِ شگرفی را آغاز کردند.
اما از آنجا که این دگرگونیآغاز بسیار کُند بود، همزادِ فانگ یوانآسمان روشِ دیگری را به کار گرفت.
به محض فعال شدنِ حرکت کشنده، امواجِ نوری به رنگِشکلِ سبزِ زمردی بر روی زمین پدیدار گشت که همچون امواجِکردند دریا، پیوسته دانههای لوبیای یشم زردِ درونِ خاک را میشست.
با جذبِ این امواجِ زمردین توسط دانههای لوبیایبیدرنگ یشم زرد، سرعتِ رشدشان به شکلی انفجاری افزایش یافت؛روشن از دلِ خاک جوانه زدند و استوار قد کشیدند.
همزادِ فانگ یوان با رضایت سر تکان دادآنی و گفت: «با این سرعت، سربازانِ الهیِ لوبیایعظیم زرد پس از یک شبانهروز جوانه خواهند زد.»
با یک اراده،گشت ناگهان به تالار اصلیِکردند کاخ لوبیای الهی بازگشت.
نگاهی به دیوارنگارهٔپراکنده روی دیوار انداختتندبادی و متوجهِ تغییری شد.
دیوارنگاره پیش از این سرزمینی خشک رافعال نشان میداد، اما در این لحظه، بخشِ کوچکیرنگِ از آن سرزمین پوشیده از جوانههای لوبیا بود.
«این روشی از مسیر نقاشیه. کاخ لوبیای الهی گوینبود جاودانِ مسیر نقاشی رو در خودش جا داده، زمینی کههمین توی این دیوارنگارهست وهم و خیال نیست. واقعاً روش شگفتانگیزیه.»
«کاشتنِ جوانههای لوبیا توی این نقاشی میتونه سربازان لوبیای الهی روباران پرورش بده. وقتی پیوسته بهشون رسیدگی بشه و به بلوغ برسن، اینکردنِ سربازانِ لوبیای الهی از دیوارنگاره بیرون میان و وارد تالار اصلی میشن.»
«زمین به شدت بایره اما مشکل بزرگی نیست. کاشتِ لوبیا حاصلخیزیِ زیادیرنگِ نمیخواد، و هرچی در آینده لوبیای بیشتری کاشته بشه، حاصلخیزیِ زمینِ تویباران دیوارنگاره هم بیشتر میشه و خودِ خاک به نوعی مادهٔ جاودان تبدیل میشه.»
«هزینهٔ این کار شاملسراسرِ مواد جاودانِ مسیر آب وتندبادی مواد جاودانِ مسیر چوب میشه.»
موردِ نخست برای مرطوب کردنِ خاک بهکشندهٔ کار میرفت، در حالی که موردِ دومقابلتوجه میتوانست سرعتِ رشدِ دانههای لوبیا را افزایش دهد.
تمامی مواد جاودان درونِ کاخ لوبیای الهیکردند ذخیره شده بود. دو حرکت کشندهٔ فانگ یوانباید با مصرفِ همین موادِ جاودانِ ذخیرهشده فعال میگشت.
فانگ دی چانگ لبخند زد: «تأثیرش کاملاً خوبه، امابیشکل هزینهش هم سنگینه. خوشبختانه نیازی نیست نگرانِ این موضوعشخمزدنِ باشم، میتونم هزینهها رو به پای خاندان فانگ بنویسم.»
کاخ لوبیای الهی پیش از این به مالکیتِ فانگ یوان درآمدهبادِ بود. خاندان فانگ در بیخبریِ مطلق به سر میبرد و حتیآغاز برای پرورشِ سربازان لوبیای الهی، منابعِ موردنیازِ فانگ یوان را فراهم میکرد.
در اعماقِ دریای شرقی.
مقرِ قبیلهٔ گو.
وو شوای، همزادِ فانگ یوان، در حالیوزید که پیشانیاش غرق در عرق بود، آرام حرکتمتراکم کشنده را متوقف کرد و گفت: «همین کافیه.»
پیشِ رویش گروهِلحظه دیگری از اژدهامردمانِپراکنده تازهنفس قرار داشتند.
اما این اژدهامردمانِ جدید تنها جانورمردمانِحرکت پیشین نبودند، بلکه تعدادی از مردماننیاز دریایی نیز در میانشان به چشم میخوردند.
جاودانهٔ مردماهی دمش را تکان داد، آرام به سوی وو شوای شناور شد و درباید حالی که مادهای جاودان را با دو دست تقدیم میکرد، گفت: «سپاسِ فراوان از سرورکُند وو شوای بابتِ یاریِ شما. این هدیهٔ ناقابل از طرف قبیلهٔ منه، لطفاً بپذیریدش ارشد.»
این مادهٔ جاودان، تودهای آب بود که بویِ گندیدهای از خود ساطع میکرد. اینروشن آب توسط حرکت کشندهٔ جاودانههای مردمان دریایی به شکلِ یک توده مهار شده بود. بادقیق وجود اینکه دستانِ مردماهی میلرزید، این تودهٔ آب گویی یخ زده باشد، هیچ تکانی نمیخورد.
وو شوای بیدرنگ آن را گرفت و گفت: «کهتندبادی اینطور، آبِ گندیدهٔ بیحرکته. از قضا برای پرورش مورچههایمتراکم ارتشی بهش نیاز دارم، قبولش میکنم. بابت هدیه ممنون.»
او قصد داشت مورچههایبرندهٔ پیکان را پرورش دهد کهنبود نیازمندِ آبِ گندیدهٔ بیحرکت بود.
از زمانی که پرورشِ مورچههای ارتشیآغاز را آغاز کرده بود، آنها باآسمان سرعتی هولناک در حالِ تکثیر بودند.
علاوه بر فانگ یوان که مقادیر عظیمی ازبادِ منابع خود را در این راه صرف کرد، قبیلهٔکجبیلها گو و مردمان دریایی نیز کمک شایانی کرده بودند.
طبیعتاً، همزاد فانگ یوان ازآنجا آنها اخاذی نکرد، بلکه منابع رابادِ از طریق معاملات به دست آورد.
وو شوای در جبران این کمک، حرکت کشندهاشآنی را به کار گرفت تا مردمان جانوری وعظیم مردمان دریایی را به اژدهامردمانی جدید تبدیل کند.
«قدرتم هر روزگشت با سرعتی بالا بیشترکردند میشه، تغییرات کاملاً مشهوده.»
«تعامل با قبیلهٔ گو نتایجبیدرنگ خوبی داشته، الان حتی باشکلِ نژاد مردمان دریایی هم ارتباط دارم.»
«با در نظر گرفتنِ نفوذِآنجا نیای دریای چی، کنترلم روی دنیایبادِ جاودانههای دریای شرقی رفتهرفته عمیقتر میشه.»
دربار امپراتوری مردمان دریاییبرندهٔ در دریای شرقی، ابرنیروییآنی با بنیانهای ژرف بود.
این تنها ابرنیروی انسانهای دگرگونه در سراسر جهان به شمار میرفتباران که با دریافت کمک از والامقامِ جاودانِ بهشتِ زمین، توانسته بودمرطوب رشد کند و تا به امروز به حیات خویش ادامه دهد.
با وجود این، مردمان دریایی از هر سو تحت فشاری سهمگین قرار داشتند. پیش از این نیز، وضعیتشانشخمزدنِ به دلیل سرکوبِ نیروهای انسانیِ دریای شرقی متزلزل بود. اکنون که جنگِ آشوبناکِ پنج منطقه در شرف آغازکردنِ بود، خردمندانِ مردمان دریایی به تکاپو افتادند تا در هر گوشه و کناری، راهی برای بقای نژاد خود بیابند.
با آغازِ جنگِ آشوبناکِسراسرِ پنج منطقه، آن توازنِبیدرنگ شکنندهٔ پیشین قطعاً فرو میپاشید.
آیندهٔ نژاد مردمان دریایی تاریک بود؛ آنهاکشندهٔ به عنوان نژادی از انسانهای دگرگونه، بیشکقابلتوجه به نخستین هدفِ نیروهای انسانی بدل میشدند!
بخشی از مردمان دریایی باشخمزدنِ دیدنِ چشماندازِ رشدِ اژدهامردم، درداد تغییر هویت خویش درنگ نکردند.
دلیل این امر آن بود که مقامات ارشدِ دربار امپراتوری مردمان دریایی،رنگِ همواره در خفا به قبیلهٔ گو کمک میکردند تا ردپایشان را پنهانباران نگه دارند. آنها رازِ گذشتهٔ اژدهامردم را از قبیلهٔ گو شنیده بودند.
پس از آگاهی از این موضوع که گویِ تقدیر،تندبادی برتریِ مطلق و فرمانرواییِ اژدهامردم را پیشگویی کرده است، گروهیگشت از مقامات ارشدِ مردمان دریایی این ایده را مطرح ساختند.
همین مسئله، دلیلِ رویبرندهٔ آوردنِ مردمان دریایی بهآنی تبدیل شدن به اژدهامردم بود.
«دربار امپراتوری مردمان دریایی از همینآغاز حالا برای بقای نژادش، شروع بهآسمان سرمایهگذاری تو هر گوشه و کناری کرده.»
«نیروهای انسانی هم عصرِ آشوبناکِ آینده رو پیشبینیبادِ کردن، اونا مخصوصاً نسبت به دربار آسمانی بدبینگشت و محتاطن. میتونم از این احتیاطشون بهرهبرداری کنم.»
«شاید بتونم نژاد مردمان دریایی رو متقاعد کنم تاتندبادی وقتی دربار آسمانی داره گویِ تقدیر رو ترمیم میکنه، چندگشت تا از جاودانههاشون رو برای شرکت تو جنگ اعزام کنن.»
ذهن وو شوایبرگ آکنده از چنین افکارِکشندهٔ پنهانی و حسابشدهای بود.
غار-بهشتِ بلای جانوران.
وضعیت بهشدت بحرانیپراکنده بود و هیچتندبادی درنگی را برنمیتافت.
اربابِ شهرِ صخرهٔ کوهستان با نگرانی به همزادبیدرنگ فانگ یوان، ژان بو دو، نگاه کرد وسبزِ پرسید: «دویِ کوچک، واقعاً میخوای این کار رو بکنی؟»
ژان بو دو سرش را بالا گرفت؛ چشمانش برقی میزد و با لحنی قاطع گفت: «بله استاد! شما جراحت سنگینی برداشتید و تو این وضعیت، ما نمیتونیم اون هیولا رو شکستخاندان بدیم. اما اگه ولش کنیم تا هر کاری دلش میخواد بکنه، شهر صخرهٔ کوهستان کاملاً با خاک یکسان میشه! خدا میدونه چند نفر جونشون رو از دست میدن! تنها راهش اینهتندبادی که خطر کنم و مرزم رو بشکنم. به محض اینکه به یه جنگجوی جانور مبارز تبدیل بشم، میتونم تمامِ قدرتِ عقابِ دمپیکانی رو بیرون بکشم و کلکِ این هیولای نفرتانگیز رو بکنم.»
اربابِ شهرِ صخرهٔ کوهستان مدتِ درازی به ژان بو دو چشمباران دوخت. او میدانست شاگرد محبوبش تصمیمش را گرفته و هرگونه اصراریمرطوب بیفایده خواهد بود. دستش را تکان داد و گفت: «آه... پس برو.»
ژان بو دو بیدرنگفعال به راه افتاد تابادِ عروج جاودانگیاش را آغاز کند.
اربابِ شهرِ صخرهٔ کوهستان و دیگران با دلهره او را تماشا میکردند. مردم عادیِ بیشماری رویسبزِ زمین زانو زده بودند، در سکوت دعا میخواندند و ژان بو دو را تشویق میکردند. بسیاریدقیق از فرستادگان جانور مبارز نیز جانشان را کف دست گذاشته بودند تا هیولا را معطل نگه دارند.
مایهٔ دلگرمیشان این بود کهیعنی هیولای غولپیکر ظاهراً خسته شدهزمان بود و حملاتش کُندتر صورت میگرفت.
اما در حقیقت، این نتیجهٔ دستکاریِ پنهانِ ژاندوباره بو دو بود؛ وضعیت کنونی نیز بخشی از نقشهایمیبود به شمار میرفت که از پیش طراحی شده بود.
«من بخشی از خاطرات و بنیانِ بدن اصلیم رو در اختیار دارم، عروج جاودانگیم عملاًمتراکم قطعیه. اما همچنان باید طوری نقش بازی کنم که انگار دارم خطر بزرگی میکنم؛ نهمیبود فقط برای فریب دادنِ مردمِ شهرِ صخرهٔ کوهستان، بلکه برای گول زدنِ جانِ آسمانِ این غار-بهشت!»
سراسرِ این فرایند آکنده از فراز و نشیب بود و قلبِ اربابِ شهرِ صخرهٔ کوهستان وسبزِ دیگران را در سینه میلرزاند. با این حال، نتیجه بدون هیچگونه پیشامدِ ناگواری رقم خورد؛ ژاندقیق بو دو سرانجام به یک جاودانه ارتقا یافت و به یک جنگجوی جانور مبارز بدل گشت!
سپس، ژان بو دو قدرتِیعنی شگرفِ خویش را به نمایش گذاشتدرازی و هیولا را از پای درآورد.
«وای! دویِ کوچک چقدر قویه!»
«دویِ کوچک، تو جونِ کلبیدرنگ شهر رو نجات دادی، واقعاًشکلِ نمیدونیم چطور ازت تشکر کنیم.»
«از ناجیِ کوچولویلحظه ما، دویِ کوچک،پراکنده همینم انتظار میرفت.»
«دویِ کوچک، توبرگ احتمالاً جوونترین جنگجوی جانورکشندهٔ مبارز تو کل تاریخی.»
مردم، ژان بو دو را درآغاز میان گرفتند، او را روی دست بلندباریدن کردند و با شادمانی به هوا میانداختند.
ژان بو دو در قلبِ تمامتندبادی مردم شهر به یک قهرمان بدلرنگِ گشته بود و اکنون شهرتی بیبدیل داشت.
در گوشهای دور از هیاهوی جمعیت، اربابِ مجروحِ شهرِتندبادی صخرهٔ کوهستان با رضایت به این صحنه مینگریست ومتراکم لبخندی از سرِ صدق بر لبانش نقش بسته بود.