---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1896: چپتر 1896 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 1896: چپتر 1896

0

هرچند چیزی بروز‌حمایتِ​ نمی‌داد، اما در آن‌پاداش‌هایی​ لحظه واقعاً مضطرب بود.

به عنوان بزرگِ اعظمِ اولِ خاندان شن، در جایگاهِ قدرتِ والایی قرار داشت. به‌آنکه​ عنوان قدرتمندِ بزرگِ رتبه ۸، می‌شد گفت در اوجِ تزکیهٔ گو ایستاده است. با وجود‌امتیازاتشان​ این، در برابرِ میراثِ حقیقیِ بهشتِ زمین، بنیانش بیش از حد سطحی و ناچیز می‌نمود.

از آنجا که فانگ یوان قادر بود مأموریت‌های متوسط را بپذیرد، برای به دست‌بدتر​ آوردنِ میراثِ حقیقیِ بهشتِ زمین برتریِ عظیمی داشت. شن تسونگ شنگ ناچار بود هر‌مقدار​ چه در توان دارد به کار گیرد تا خود را به قدم‌های فانگ یوان برساند.

هرچند با هدفِ دیگری به آنجا آمده بود، اما اکنون که‌دیگری​ میراثِ حقیقیِ بهشتِ زمین درست پیشِ رویش قرار داشت، بدونِ آنکه‌بندد​ نهایتِ تلاشش را برای تصاحبِ آن به کار بندد، پا پس نمی‌کشید.

از این رو، با وجود اینکه شن تسونگ شنگ‌کرده​ می‌دانست فانگ یوان قصدِ تفرقه‌افکنی دارد، همچنان دیگر جاودانه‌ها را‌فهرست​ وادار کرد تا امتیازاتشان را با پاداش‌های مختلف معاوضه کنند.

برای آرام کردنِ احساساتِ دیگر جاودانه‌ها، شن‌دیگری​ تسونگ شنگ بخشی از موادِ جاودانِ خودش را‌نهایتِ​ نیز بیرون آورد تا به آن‌ها غرامت دهد.

با این حال، پرواضح بود که‌کینهٔ​ ارزشِ این موادِ جاودان، بسیار کمتر‌جمع​ از میراثِ حقیقیِ بهشتِ زمین است.

جاودانه‌ها به سببِ اقتدارِ شن تسونگ‌گیرد​ شنگ، ناچار به اطاعت از فرمان‌هایش بودند‌اکنون​ و طبیعتاً کینهٔ درونی‌شان رفته‌رفته عمیق‌تر می‌گشت.

شن تسونگ شنگ حمایتِ جمع را از دست داده بود و‌همانی​ بدتر از آن، پاداش‌هایی که گروهِ جاودانه‌ها معاوضه کرده بودند، هیچ‌کدام‌اگه​ همانی نبود که به او اجازهٔ پذیرشِ مأموریت‌های متوسط را بدهد.

شن تسونگ شنگ که احساس سردرد می‌کرد، با خود گفت: «پاداش‌های این فهرست‌بدونِ​ یه مقدار بیش از حد زیاده. اگه اونایی رو که تا الان معاوضه‌جاودانه‌ها​ کردیم کنار بذاریم، هنوز سه تا پاداش که بیشترین احتمال رو دارن باقی مونده.»

«باید قمار کنم.» می‌دانست که نباید زمان را هدر داد؛‌می‌گشت​ پس از لحظه‌ای تأملِ ژرف، امتیازاتِ شایستگی‌اش را به کار‌نبود​ گرفت تا یکی از آن‌ها را انتخاب و معاوضه کند.

در لحظهٔ بعد،‌توان​ چهرهٔ شن تسونگ‌گیرد​ شنگ در هم رفت.

دندان‌هایش را به‌حمایتِ​ هم فشرد و با‌پاداش‌هایی​ تلخ‌کامی غرید: «اینم نیست!»

او قمار را باخته بود.

بخت واقعاً‌اطاعت​ با او‌بودند​ یار نبود.

بدین ترتیب، آن‌ها تقریباً تمامِ امتیازاتِ شایستگیِ اندوخته‌شان را‌برساند​ خرج کرده بودند، اما آنچه به دست آوردند، با‌آنکه​ وجودِ سودمند بودن، در این موقعیت اهمیتِ چندانی نداشت.

شن تسونگ شنگ به لوح شایستگی نگاه کرد‌گروهِ​ و در حالی که آهی عمیق می‌کشید، با‌احساس​ خود گفت: «نکنه همون عنوانِ "آدمِ خوب" باشه؟»

اکنون دیگر‌گیرد​ حرف زدن‌قدم‌های​ فایده‌ای نداشت.

تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این‌درونی‌شان​ بود که بجنبد و امتیازاتِ شایستگیِ بیشتری‌بدتر​ بیندوزد تا بتواند به معاوضهٔ پاداش‌ها ادامه دهد.

شن تسونگ شنگ برگشت و به‌گیرد​ جاودانه‌ها نگاه کرد: «اما قبلش، بازم‌آمده​ باید این جاودانه‌ها رو آروم کنم.»

چهرهٔ آن‌ها‌می‌گشت​ نیز به همان‌داده​ اندازه ناخشنود بود.

شن تسونگ شنگ بیانِ شیوایی داشت؛ پس‌دیگری​ از به زبان آوردنِ سخنانی، دسته‌ای از موادِ‌نهایتِ​ جاودان را بیرون کشید و به جاودانه‌ها داد.

هرچند جاودانه‌ها این موادِ‌بودند​ جاودان را پذیرفتند، اما حالتِ‌عمیق‌تر​ چهره‌شان تنها اندکی تغییر کرد.

در این بهشتِ نهنگِ اژدها، شن تسونگ شنگ با وجودِ‌هدفِ​ داشتنِ قدرتِ نبردِ رتبه ۸، نمی‌توانست هیچ آسیبی به آن‌ها برساند.‌تصاحبِ​ همین نکتهٔ کلیدی، مهم‌ترین دلیلِ افولِ نفوذِ او به شمار می‌رفت.

شواش... شواش... شواش...

با بالا و پایین رفتنِ امواج و وزشِ نسیمِ دریایی‌درست​ با بوی ماهی بر صورتش، فانگ یوان میانِ ابرها ایستاده بود‌می‌دانست​ و از پهنهٔ آسمان، بازارِ دریاییِ زیرِ پایش را نظاره می‌کرد.

بازارِ دریایی مکانی برای فروش و معاوضهٔ منابعِ تزکیه بود و معمولاً در مکان‌های ثابتی برپا می‌شد.‌کرده​ چندی پیش، فانگ یوان در پوششِ نیایِ دریایِ چی، ضیافتِ دریایِ شرقی را برگزار کرده بود؛ ضیافتی که‌بذاریم​ به نوعی یک بازارِ دریاییِ غول‌پیکر محسوب می‌شد و تقریباً تمامِ جاودانه‌های دریایِ شرقی در آن حضور داشتند.

همین نوع بازارهای دریایی در‌کار​ بهشتِ نهنگِ اژدها نیز وجود‌هدفِ​ داشت و تعدادشان هم کم نبود.

بازارِ دریایی‌ای که فانگ یوان اکنون نظاره‌گرش بود، در‌کرده​ مرکزِ یک جزیرهٔ کوچک قرار داشت و خانه‌های گویِ متعددی‌فهرست​ شبیه به قایق‌های ماهیگیری، دورادورِ جزیره را احاطه کرده بودند.

از آنجا که بیش از نیمی از سال،‌آمده​ این جزیره زیرِ آب‌های دریا غرق می‌شد، این‌تلاشش​ بازارِ دریایی در تمامِ طولِ سال دایر نبود.

به دلیلِ موقعیتِ مکانیِ بسیار مناسب، بازارِ دریاییِ این جزیره به یک منطقهٔ‌داده​ تجاریِ حیاتی بدل شده بود. حتی با وجودِ تعطیلی در نیمی از سال،‌می‌کرد​ به محضِ بازگشایی، استادانِ گو و نیروهای اطراف به سوی آن سرازیر می‌شدند.

فانگ یوان با این جزیرهٔ دریایی‌گیرد​ به خوبی آشنا بود؛ او در زندگیِ‌اکنون​ پیشینِ خود نیز به اینجا آمده بود.

در زندگیِ پیشین، یک تاجرِ بی‌وجدان در همین جزیره برای شیا لین پاپوش‌اجازهٔ​ دوخته بود. از قضا، مأموریتی که فانگ یوان در آن زمان پذیرفت، مجازاتِ‌کنار​ شدیدِ همین تاجر بود و در نتیجهٔ آن، شیا لین را نجات داد.

در این زندگی نیز، فانگ یوان مأموریت را پذیرفت و‌درست​ به اینجا آمد، اما این بار یک مأموریتِ متوسط بود‌اینکه​ و از نظرِ اشخاصِ درگیر، تفاوتِ کاملی با دفعهٔ پیش داشت.

بازارِ دریایی بی‌نهایت پرهیاهو بود.

جمعیتِ عظیمی از مردم در حالِ‌گیرد​ رفت‌وآمد بودند که هم انسان‌ها و‌آمده​ هم مردمانِ دریایی را شامل می‌شد.

«بیاین، بیاین، یه‌حمایتِ​ نگاه بندازین! این‌بدتر​ یه مرجانِ بلورینِ بی‌نظیره!»

«فقط سه تا قایقِ رودخونه‌برساند​ که خونهٔ گو هستن باقی‌درست​ مونده، تا تموم نشده سریع بخرین!»

«خاکِ مرغوب خریدارم،‌فرمان‌هایش​ هر چقدر که‌کینهٔ​ داشته باشین می‌خرم...»

شیا لین پدیدار شد.

او بر روی عرشه حرکت می‌کرد و‌پاداش‌هایی​ همان‌طور که به سوی مرکزِ جزیره پیش‌پذیرشِ​ می‌رفت، کالاهای دکه‌ها را از نظر می‌گذراند.

برخلافِ گذشته، پرانرژی بود و چشمانش برقِ زندگی داشت؛ پس‌درست​ از تجربهٔ یک موقعیتِ مرگ‌وزندگی و دریافتِ راهنمایی‌ها و آموزش‌های‌اینکه​ فانگ یوان، او از درون و بیرون پیشرفتِ چشمگیری کرده بود.

فانگ یوان روشِ کاوشگرانهٔ خود‌طبیعتاً​ را فعال کرد و صد‌می‌گشت​ لیِ اطراف را از نظر گذراند.

به محضِ پدیدار‌توان​ شدنِ شیا لین،‌گیرد​ او را یافت.

فانگ یوان به شیا لین نزدیک‌بدتر​ نشد، بلکه به جست‌وجو در بخش‌های داخلیِ‌اجازهٔ​ جزیره و همچنین اعماقِ دریا ادامه داد.

رفته‌رفته، یک آرایهٔ‌خود​ سطح جاودان در‌هدفِ​ دامنهٔ ادراکش پدیدار گشت.

با تماشای آن،‌فرمان‌هایش​ فانگ یوان در دل‌درونی‌شان​ لب به تحسین گشود.

ساختارِ این آرایهٔ جاودان بسیار ژرف بود؛ آرایه‌ای که عمدتاً بر‌دیگری​ پایهٔ مسیرِ خاک و مسیرِ آب بنا شده بود و وظیفه‌اش حفظِ‌نمی‌کشید​ جزیره، مدیریتِ جریان‌های دریاییِ پیرامون و بهبودِ محیطِ سراسرِ دریایِ اطراف بود.

اما اکنون، این آرایهٔ جاودان آسیب دیده بود؛‌گروهِ​ بخش مسیر خاک فرسوده شده بود، در حالی‌احساس​ که بخش مسیر آب تغییر چندانی نکرده بود.

در اصل، توازنی میان مسیر خاک و مسیر آب برقرار بود. حال با تضعیف مسیر‌نهایتِ​ خاک، مسیر آب سلطه‌جوتر شده بود. در گذشته جزیره می‌توانست در تمام طول سال بیرون‌پاداش‌های​ از آب بماند، اما به دلیل آسیب دیدنِ آرایه، نیمی از هر سال زیر آب می‌رفت.

فانگ یوان‌اطاعت​ اکنون می‌خواست آرایه‌طبیعتاً​ را ترمیم کند.

با وجود این، توانایی‌های فانگ یوان همچنان تا حدودی کاستی داشت. سطح تبحر‌اکنون​ مسیر آرایه‌اش بد نبود و در حد استاد بزرگ قرار داشت. اما برای‌قصدِ​ استفاده از نشان‌های دائوی طبیعی جهت ایجاد یک آرایه، باید استاد اعظم می‌بود.

در عین حال، سطح تبحر مسیر آبِ او‌گروهِ​ در حد استاد بزرگ بود، در حالی که‌احساس​ سطح تبحر مسیر خاکش تنها به استاد می‌رسید.

مشکل اینجا بود که‌قدم‌های​ این آرایه در جنبهٔ مسیر‌اکنون​ خاک به ترمیم نیاز داشت.

فانگ یوان در ذهن تحلیل کرد: «این آرایه‌رفته‌رفته​ کارِ والامقامِ جاودانِ بهشتِ زمین نیست، بلکه در‌گروهِ​ عوض ساختهٔ یک استاد اعظمِ مسیر آرایه است.»

اگر کارِ خودِ والامقامِ جاودانِ بهشتِ‌گیرد​ زمین بود، قطعاً سبک و ابعادی‌آمده​ مشابه آرایهٔ دریای گریان حسرت داشت.

در زندگی قبلی، فانگ یوان و دیگران‌پاداش‌هایی​ دریافته بودند که اولین گروه از جاودانه‌هایی‌پذیرشِ​ نیستند که به بهشت نهنگ اژدها آمده‌اند.

پیشینیانی نیز بودند که پیش از‌هدفِ​ این برای دریافت مأموریت و کسب‌رویش​ امتیازات شایستگی به اینجا وارد شده بودند.

پیدا بود که آرایه‌ای‌بودند​ که فانگ یوان می‌دید،‌رفته‌رفته​ کارِ یکی از پیشینیان است.

«نیازی به عجله نیست، با توجه به زمان، باید به‌زودی دستاوردی از طرف وو شوای حاصل شود.»‌بدونِ​ همان‌طور که فانگ یوان به نظارت ادامه می‌داد و اطلاعاتِ به‌دست‌آمده را برای استنتاج به همزاد مسیر‌پاداش‌های​ زمانش منتقل می‌کرد، مخفیانه پایین رفت و در حالی که شیا لین را تعقیب می‌کرد، با جمعیت درآمیخت.

شیا لین‌می‌گشت​ وارد یک‌جمع​ قمارخانه شد.

روی در، سه کلمه نوشته شده‌هدفِ​ بود: خانهٔ یشم طلایی. آنجا مشخصاً‌رویش​ قمارخانه‌ای سطح‌بالا در میان فانی‌ها بود.

این قمارخانه ده‌ها سنگ عظیم در تالار خود داشت‌عمیق‌تر​ و پشت تالار، اتاق‌های بسیاری با مجموعه‌ای از کرم‌های گوی‌همانی​ سنگ‌شکاف وجود داشت تا مشتریان از استفادهٔ آن‌ها لذت ببرند.

شیا لین گوی فانی مسیر‌کار​ اطلاعاتی را بیرون آورد و‌هدفِ​ گفت: «اومدم قرضم رو پس بدم.»

چند ماه پیش،‌حمایتِ​ تنها عضو خانواده‌اش،‌بدتر​ پدربزرگش، درگذشته بود.

مراسم خاکسپاریِ دریاییِ مردمان دریایی بسیار‌هدفِ​ پرهزینه بود. او برای دفن پدربزرگش‌رویش​ مجبور شده بود سنگ‌های ازلی قرض کند.

برای بازپرداخت بدهی، مجبور شد خطر کند و روغن سیاه جمع‌آوری کند که در‌بدتر​ نتیجه‌اش تقریباً در خندق زمین جان باخت. خوشبختانه با فانگ یوان روبه‌رو شد و به‌طرز‌زیاده​ معجزه‌آسایی نجات یافت؛ نه‌تنها این، بلکه به لطف کمک او، قدرتش نیز به‌شدت افزایش یافت.

درست مانند زندگی قبلی‌اش، شیا لین گوی جمع‌آوری روغن را از‌دیگری​ فانگ یوان دریافت کرد. بازدهی او در جمع‌آوری روغن افزایش یافت‌بندد​ و به‌سرعت با فروش روغن، مقدار عظیمی سنگ ازلی جمع‌آوری کرد.

کسی که به کارش رسیدگی می‌کرد یک مردماهیِ زخم‌ودار بود.‌هیچ‌کدام​ او پس از گرفتن آن گوی فانی مسیر اطلاعات، با‌مقدار​ بدجنسی لبخند زد: «دخترجون، حتماً اشتباه دیدی، توافق ما این‌طوری نیست.»

شیا لین‌گیرد​ کمی جا‌قدم‌های​ خورد: «منظورت چیه؟»

استادان گویِ اطراف که از حقه‌های همیشگیِ خانهٔ یشم‌عمیق‌تر​ طلایی خبر داشتند، با دیدن این صحنه سر تکان دادند:‌همانی​ «هی، یه استاد گوی دیگه هم دوباره تو دام افتاد.»

شیا لین با طرف‌دارد​ مقابل صحبت کرد و‌قدم‌های​ بالاخره متوجه ماجرا شد.

شیا لین با چهره‌ای خشمگین گفت: «شماها خیلی بی‌شرمین،‌کرده​ جزئیات توافق رو عوض کردین. قرارداد ما ده درصد‌می‌کرد​ سود داشت، اما شما اونو به شصت درصد رسوندین!»

چهرهٔ مردماهیِ زخم‌ودار جدی شد و با نگاهی شرورانه به شیا لین خیره گشت: «دخترخانم،‌نهایتِ​ نمی‌تونی این‌طوری اخبار دروغ پخش کنی! می‌خوای اعتبارمون رو خراب کنی؟ این کار به کاسبی ما‌مختلف​ لطمه می‌زنه، بعد از این کی میاد به مغازهٔ ما؟ می‌تونی خسارت ما رو جبران کنی؟»

«گور پدرتون! حتی اگه‌بودند​ بمیرم هم کارای کثیف‌رفته‌رفته​ این مغازه رو لو می‌دم.»

مردماهیِ زخم‌ودار لحنش را تغییر داد و‌خود​ با حالتی مورمورکننده گفت: «بمیری؟ خیلی ساده‌ای.‌درست​ بعضی وقتا، زنده بودن بدتر از مردنه.»

نور تندی در‌حمایتِ​ چشمان شیا لین‌بدتر​ درخشید: «خودت مجبورم کردی!»

او فریاد‌گیرد​ زد و‌قدم‌های​ حمله کرد.

ویژژژ!

با شلیک شدن‌توان​ یک سیلاب، صدای‌گیرد​ انفجاری به گوش رسید.

مردماهیِ زخم‌ودار انتظار نداشت که در این موقعیت، یک دختر‌هیچ‌کدام​ ساده و معصوم جرئت کند در قلمرو خودش، یعنی خانهٔ‌مقدار​ یشم طلایی، به او که رتبه ۳ بود حمله کند.

مردماهیِ زخم‌ودار غافلگیر شد و سیلاب او‌دیگری​ را با خود برد؛ او به دیوار‌آنکه​ کوبیده شد و تزئینات بسیاری در هم شکست.

همهمهٔ بزرگی به پا شد؛ استادان‌کینهٔ​ گویی که بی‌سروصدا در حال انتخاب و‌داده​ شکافتن سنگ‌ها بودند، همگی برای تماشا آمدند.

نگاه‌های بی‌شماری به‌توان​ سوی شیا لین‌گیرد​ و مردماهیِ زخم‌ودار چرخید.

«چه خبر شده؟»

«چی شده؟»

مردماهیِ زخم‌ودار در میان آوار افتاده‌کینهٔ​ بود و با ناباوری و خشمی‌جمع​ شدید به شیا لین نگاه می‌کرد.

می‌خواست بلند شود، اما‌دارد​ در نهایت تنها توانست‌قدم‌های​ انگشتش را بالا بیاورد.

پس از آن،‌حمایتِ​ فرو افتاد و‌بدتر​ نفسش قطع شد.

«مرد... اون مرد!»

«خدای من، این دختر‌بودند​ کیه؟ اون واقعاً یه مردماهی‌عمیق‌تر​ رو با یه حرکت کشت.»

«اون یه‌ناچار​ استاد گوی‌دارد​ رتبه ۳ بود!»

جمعیت به هم ریخت‌جمع​ و استادان گو عمیقاً‌گروهِ​ در شوک فرو رفتند.

شیا لین نیز از این اتفاق کاملاً غافلگیر شده بود. او اکنون تنها‌بدونِ​ در رتبه ۲ قرار داشت، اما کرم‌های گویی که فانگ یوان به او‌جاودانه‌ها​ داده بود همگی فوق‌العاده مفید بودند و می‌توانستند حرکات کشندهٔ بسیار قدرتمندی شکل دهند.

پس از اینکه شیا لین با استفاده از این کرم‌های‌می‌گشت​ گو یک حرکت کشندهٔ رتبه ۲ شکل داد، یک استاد‌نبود​ گوی رتبه ۳ را با یک ضربه از پای درآورد.

دخترِ مردماهی مبهوت مانده بود.

او در‌می‌گشت​ جای خود‌جمع​ خشکش زده بود.

فانگ یوان لبخندی‌خود​ زد و صدایش را‌دیگری​ به او منتقل کرد.

با شنیدن صدای او، چشمان‌طبیعتاً​ دخترِ مردماهی درخشید و با‌می‌گشت​ شادی عمیقی گفت: «استاد چو!»

اما فانگ یوان خودش را نشان نداد؛ او به دخترِ‌هدفِ​ مردماهی دستور داد که چگونه بهانه‌ای بیابد تا کلِ خانهٔ‌تلاشش​ یشم طلایی را به شیوه‌ای موجه و آبرومندانه تصاحب کند.

ناولها | novelha.net