چپتر 1893: نقشهٔ بهینهٔ فانگ یوان
0فانگ یوان لبخند کمرنگیشکست زد و زمزمه کرد:پری «باز هم به اینجا آمدم.»
او مأموریت جمعآوری روغن سیاهگریخت خندق زمین را در دریایبرد نزدیک این جزیره پذیرفته بود.
در زندگی قبلیاش، هنگام کاوش در بهشتخانهٔ نهنگ اژدها، این نخستین مأموریتی بود کهبسیاری پذیرفت و بیشترین آشنایی را با آن داشت.
او با خود اندیشید: «نسبتجاودانِ به زندگی قبلی، تغییرات زیادیشکست توی بهشت نهنگ اژدها اتفاق افتاده.»
«نه تنها موقعیت نهنگ اژدهای آبیپای تغییر کرده، بلکه حالا جاودانههای بیشتری اینجابردند هستن و تعداد مأموریتها هم بیشتر شده.»
«این مأموریتِ روغن سیاه، تازهگریخت بعد از اینکه حدود ده تاتولد مأموریت رو تموم کردم پیداش شد.»
در زندگی قبلی، او از این مأموریت برای نجات دختر مردماهی، شیا لین، استفاده کردهپای بود. با به کارگیری او به عنوان مهرهای برای تبدیل شدنش به قدیسهٔ شهر مردمانشود دریایی، رفتهرفته راه خود را به دریای حسرت پیدا کرد و گوی حسرت را یافت.
به محض اینکه گوی حسرت به سوی او پرواز کرد، روش والامقام فعال شد ونهروح فانگ یوان را به جزیره نیلوفر سنگی در رود زمان فرستاد. با استفاده از آن،چنگ فانگ یوان از یورش دربار آسمانی گریخت و میراث حقیقی نیلوفر سرخ را به ارث برد.
پس از تولد دوباره،شکست فانگ یوان نقشهٔ بهینهتریپری برای خود طراحی کرد.
پیشتر در جریان نبرد در رود زمان، فانگ یوان شش خانهٔ گوی جاودانِ دربار آسمانیطراحی را نابود کرد، آرایهٔ مهروموم نیلوفر سرکوبگر رود را در هم شکست و جاودانههای بسیارینهروح را از پای درآورد؛ تنها پری نهروح و فنگ جیو گه جان به در بردند.
به عنوان بهای اینپیشتر کار، آن جزیره نیلوفرجاودانِ سنگی نیز نابود گشت.
بدون جزیره نیلوفرنبرد سنگی، روش والامقامِ گویآرایهٔ حسرت نمیتوانست فعال شود.
این بار، فانگ یوان قصد داشت ایندرآورد بهشت نهنگ اژدها را به چنگ آورد؛بهای گوی حسرت تنها بخشی از نقشهای بزرگتر بود.
سراسر جزیره تحت تأثیر حرکت کشندهٔمیراث تحقیقاتی فانگ یوان قرار داشت ودوباره هیچ رازی در آن پنهان نبود.
جزیره کاملاً عادی بود و منابع زیادی در آن به چشم نمیخورد.سرکوبگر دهکدهای ماهیگیری و چشمهٔ جانی با کیفیت پایین در آن وجود داشت.کار چند استاد گو در دهکده بودند، اما بیشتر مردم فانی به شمار میرفتند.
فانگ یوان بیدرنگ واردخانهٔ دهکدهٔ ماهیگیری نشد، بلکهمهروموم ابتدا به درون دریا رفت.
در دریا، گروهیسرکوبگر از عنکبوتهای دریاییپای بافنده مشغول شکار بودند.
فانگ یوان آنها راآسمانی دور زد و بهسرخ اعماق بیشتری شیرجه رفت.
با نزدیک شدن به خندق زمین،نبرد گروهی از کوسههای صدف دریایی راسرکوبگر یافت که در اطراف شنا میکردند.
فانگ یوان قدرت عظیمی داشت، اما نمیخواستآرایهٔ شتابزده عمل کند؛ تنها حضورش را پنهانپری ساخت و خود را به روغن سیاه رساند.
روغن سیاه از مواد جاودان به شمار میرفت ونهروح برای استادان گو خطرناک بود. به محض تماس بابدون روغن سیاه، نشانهای دائو مسیر غذا در بدنشان حک میشد.
این مشکلیورش بزرگی برایآسمانی استادان گو بود.
از یک سو، تضاد نشانهای دائو باعث میشد استاداننابود گوی جمعآوریکنندهٔ روغن، افت قدرت را تجربه کنند. استادان گویفنگ مسیر غذا که به جمعآوری روغن بپردازند، بسیار کمیاب بودند.
از سوی دیگر، استادان گو کالبدهایینابود فانی داشتند و با گذشت زمان،پای ناگزیر تحت تأثیر روغن سیاه قرار میگرفتند.
روغن سیاه در خندق زمین همچون پیتونهای غولپیکر در هم تنیدهجیو و بافته شده بود. آنها تقریباً بیحرکت بودند، اما با نگاهیبار دقیقتر، میشد دید که روغن به کندی در دریا حرکت میکند.
فانگ یوان روش خود را به کار گرفت؛سرخ به هر کجا که میرفت، روغن سیاه همچون آبجریان به حرکت درمیآمد و در پهنهای گسترده پخش میشد.
فانگ یوان بخشی از روغن سیاه را شکافت ونابود با خود اندیشید: «یادم میآد که موقعیتش همینجا بود.»نهروح اما شیا لین، دختر مردماهی با فلسهای آبی را نیافت.
قلب فانگ یوان فرو ریخت.
این احتمال وجود داشت که تولد دوبارهاشدرآورد تغییراتی ایجاد کرده باشد؛ شاید زندگی شیا لینکار دگرگون شده و اصلاً به اینجا نیامده بود.
فانگ یوان در این باره اندیشید: «احتمالش بیشتره که همین دور و برنقشهٔ باشه. هرچه باشه، الان نسبت به زندگی قبلی زمان خیلی زودتریه.» او بیدرنگبسیاری تسلیم نشد و روشهایش را برای کنار زدن روغن سیاه اطراف به کار گرفت.
چیزهای بسیاری در روغن سیاه وجود داشت؛ از اجساد جانورانآرایهٔ دریایی گرفته تا سنگهای معدنی گوناگون. شیا لین، دختر مردماهیجیو با فلسهای آبی، در میان آنها از هوش رفته بود.
چهرهاش با شیه هان مو تفاوت داشت،آرایهٔ اما خلقوخویشان بسیار شبیه به هم بود؛پری نگاهی پیچیده در چشمان فانگ یوان سوسو زد.
او به آرامی بازدمیشکست بیرون داد و حبابی شیانهروح لین را در بر گرفت.
شیا لین نجات یافت. چشمانش شروع بهحقیقی حرکت کرد و پیش از آنکه دوبارهبهینهتری از هوش برود، به زحمت آنها را گشود.
وقتی بیدار شد، پیپیشتر برد که در گودالی پرنابود از آب دراز کشیده است.
آسمان پهناور ونبرد صاف بود ونابود نور درخشان خورشید میتابید.
برگهای پهن چند درخت بزرگ،بسیاری سایهای غلیظ همچون چتر افکندهفنگ و تمام بدنش را پوشانده بود.
نسیم همچون دست لطیفِ یک عاشقمیراث او را نوازش میکرد و حسیدوباره از آرامش به شیا لین میبخشید.
خاطرات شیا لین آرامآرام به سطح آمد: «مگه موقعنابود جمعآوری روغن سیاه غرق نشدم؟ درسته، به گمونم نجات پیدافنگ کردم. یه سایهٔ سفیدِ مبهم رو کفِ تاریکِ اقیانوس دیدم.»
بدنش همچنان بیحس و ضعیف بود. شیاآرایهٔ لین به زحمت توانست نیمتنهٔ بالاییاش را بلندنهروح کند؛ به اطراف نگریست اما کسی را ندید.
او که بسیار گیج شده بود، به گودال آبینهروح که نیمی از بدنش در آن قرار داشت نگاهبدون کرد و با خود اندیشید: «کی منو نجات داد؟»
گودال پر از آبی زلال و همچونحقیقی بلور شفاف بود. دم ماهیشکل و آبیفلسِبهینهتری او با انعکاس نور در آب میدرخشید.
شیا لین اندیشید: «این حتماً کارِ ناجیِ منه.» و نتوانست جلویمهروموم گرمایی را که در قلبش میدوید بگیرد. این آب، آب دریابردند نبود؛ بلکه مناسبترین آب برای یک مردماهیِ ضعیفشده به شمار میرفت.
درست در همین لحظه، برگهایجاودانِ درخت کنار رفت و فانگ یوانبسیاری وارد شد و گفت: «بیدار شدی.»
شیا لین به فانگ یوان که جامهای سپیدپری بر تن داشت خیره شد؛ حسی از آشنایی بهگشت او دست داد و پرسید: «شما منو نجات دادین؟»
فانگ یوان لبخند کمرنگی زد ومیراث پاسخ داد: «خیلی خوششانسی، بر حسبدوباره اتفاق توی اون وضعیت پیدات کردم.»
شیا لین بینهایت سپاسگزار بود و خواستخانهٔ بلند شود تا قدردانیاش را ابراز کند،بسیاری اما بازوی درازشدهٔ فانگ یوان مانع او شد.
فانگ یوان دستش را دراز کرد و گفت: «بدنت هنوزشکست خیلی ضعیفه. یه چیزی بخور.» ردی از باد سبز بهبهای بالای درخت پرواز کرد و میوهای شبیه به نارگیل را چید.
بادِ سبز میوه را گرفت و به سوی صورت شیا لین به پرواز درآمد.بهای بادِ سبز همچون قیچی عمل کرد، به دور میوه چرخید و پوسته را شکافتبزرگتر تا گوشتِ سرخ، درخشان و لطیفِ درونش را که به انار میمانست، نمایان سازد.
شیا لین تکهٔ کوچکی برداشت و در دهان گذاشت. گوشتِ میوهتولد نرم و آبدار بود، از گلوی خشکش پایین رفت و بهآرایهٔ معدهاش رسید. گرمای مطبوعی در معدهاش پیچید؛ میوه بسیار لذیذ بود.
چشمان شیا لین در دم درخشید. چنانخانهٔ گرسنه بود که چند تکهٔ دیگر جدابسیاری کرد، در دهان گذاشت و نجویده بلعید.
شیا لین نتوانست جلوی خودش را بگیرد و باسرکوبگر ذوق گفت: «خیلی خوشمزهست.» اما سپس متوجه شد کهجان فانگ یوان با نگاهی ملایم به او خیره مانده است.
در دم صورتش از خجالت سرخ شد وپری با لکنت گفت: «میشه اسمتون رو بپرسم منجیِنیز بزرگ؟ من حتماً لطفِ نجاتِ جونم رو جبران میکنم.»
فانگ یوان خندید: «کار مهمی نبود، لازم نیست کاری کنی.برد از این به بعد از روغن سیاه دور بمون، اونجاجاودانِ خیلی خطرناکه. این بار شانس آوردی که به پستِ من خوردی.»
چهرهٔ شیابهینهتری لین درپیشتر هم رفت.
او به خاطر مراسم خاکسپاری پدربزرگش زیر بار بدهی سنگینی رفته بود و برای پرداختنهروح آن، مجبور شد خطر جمعآوری روغن سیاه را به جان بخرد. اما نهتنها نتوانسته بودچنگ روغن سیاه به دست آورد، بلکه نزدیک بود جانش را هم بر سر این کار بگذارد.
شیا لین که ذاتی مهربان داشت، با نگرانی با خود اندیشید: «اما حتیبردند اگه زنده بمونم، روغن سیاه بدنم رو از بین میبره و به زودیبخشی میمیرم. آه... چطور میتونم بدهیهام رو بدم و لطفِ این منجی رو جبران کنم؟»
در این هنگام، صدای ملایم فانگ یوان در گوشش طنینانداز شد: «آهاندوباره راستی، بدنت دچار خوردگیِ روغن سیاه شده بود، ولی دیگه جای نگرانیسرکوبگر نیست. من تمام جراحاتت رو بدون اینکه عارضهای به جا بمونه درمان کردم.»
شیا لین مبهوت ماند وجریان با چشمانی گردشده از حیرتآرایهٔ به فانگ یوان خیره شد: «آه!»
این استاد گویِ پیشِ رویش واقعاًنابود میتوانست مشکل خوردگیِ روغن سیاه راپای درمان کند! این ماجرا حقیقتاً شگفتانگیز بود.
فانگ یوان سر تکان داد: «دخترجون، تو هنوز جوونی، اینقدر افکار خامجان تو سرت نپرورون. راه درازی پیشِ رو داری. فعلاً غذات رو بخور،چنگ وقتی جون گرفتی با من بیا. من برای انجام کاری به اینجا اومدم.»
شیا لین کهدربار هنوز گیج بود،میراث زمزمه کرد: «اوه.»
فانگ یوانبهینهتری لبخندی زد وجریان برگشت تا برود.
شیا لین تا مدتها رفتن او به درون جنگل وشکست ناپدید شدنش را تماشا کرد و تازه پس از آنبهای به خود آمد و به خوردن میوهٔ در دستش ادامه داد.
گوشت میوه لذیذ و آبدار بود، نسیم صورتش رانهروح نوازش میکرد و در حالی که درون آبِ زلالبدون دراز کشیده بود، قلبش سرشار از گرما و آرامش شد.
همانطور که میوه را میخورد، اشک بیصداحقیقی بر گونههایش جاری شد و با خودبهینهتری گفت: «نکنه همهٔ اینا فقط یه خواب باشه؟»
او چیزی جز یک دخترِ فقیر و معمولی از مردمان دریاییمهروموم نبود. پیش از این حادثه، واقعیت برایش سرد و بیرحم بود.بردند تنها گرمای زندگیاش از جانب پدربزرگی بود که از او مراقبت میکرد.
پدربزرگش که تنها خویشاوند او به شمار میرفت از دنیا رفته بودپای و شیا لین اکنون کاملاً تنها مانده بود. قلبش تهی شده بودبدون و تنها هدفش در زندگی، به سرانجام رساندنِ مراسمِ خاکسپاریِ آبیِ پدربزرگش بود.
در رسومِ مردمان دریایی، خاکسپاریِ آبی آخرین سفر به شمار میرفتجیو و آرامش را برای مردگان به ارمغان میآورد. اما این مراسمبار بسیار پرهزینه بود و شیا لین بهای سنگینی برای آن پرداخته بود.
دخترک دریورش حین خوردن،آسمانی بیصدا هقهق میکرد.
فانگ یوان بیرون از جنگل ایستاده بود و به دریا نگاهمهروموم میکرد. او به خوبی از وضعیتِ درون جنگل آگاه بود، امابردند به داخل نرفت تا به دختر زمان کافی برای بازیابیِ روحیهاش بدهد.
در این زندگی، اوخانهٔ نقشهٔ عظیمی برای بهشتمهروموم نهنگ اژدها در سر داشت.
زنجیره مأموریتهایمهروموم شیا لین مهمترینبسیاری بخشِ کار نبود.
برای اینکه فانگ یوان گوی حسرت را به دست آورد، تنها کافی بود وارد دریای گریان حسرتجریان شود. در زندگی پیشین، او از زنجیره مأموریتهای شیا لین برای ورود به منطقهٔ دریای حسرت بهره بردهبهای بود. اما به جز این زنجیره مأموریتها، راههای بسیارِ دیگری نیز برای رسیدن به آنجا پیشِ رو داشت.
در زندگیِ پیشین، فانگ یوان تمام تمرکزش را بر به دست آوردنِ گوی حسرت گذاشته بود، در حالی که میائو مینگ شن و بقیه بر انجامگشت مأموریتها تمرکز داشتند و هرچه بیشتر پیش میرفتند، به اطلاعات بیشتری دست مییافتند. فضای آن زمان بسیار بهتر از اکنون بود. میائو مینگ شن و بقیه بانمیخورد یکدیگر در تعامل بودند و گوهای فانیِ مسیر اطلاعات را در ستون شایستگی به جا میگذاشتند تا دستاوردهایشان را بدون هیچ چشمداشتی با همگان به اشتراک بگذارند.
تمامی آن یافتهها و دستاوردهایجاودانِ جمعی، اکنون به گنجینهٔ اطلاعاتیِشکست فانگ یوان تبدیل شده بود.
از این رو، فانگ یوانبسیاری درک عمیق و جامعی از ستونجیو شایستگی و نهنگ اژدهای آبی داشت.
مأموریتهای شیا لین را خودِ فانگ یوان پدید آورده بود؛ این کار نیازمند بختبهینهتری و زمان زیادی بود. حقیقت این بود که پس از گذشت مدتی و بادرآورد پدیدار شدنِ مأموریتهای متوسط، چند مأموریتِ کارآمد برای ورود به دریای گریان حسرت فراهم میشد.
در زندگی پیشین، زمانی که این مأموریتها پدیدار شدند، فانگ یوان از قبل شیابسیاری لین را به عنوان مهرهٔ خود در اختیار داشت. از آنجا که میائو مینگوالامقامِ شن و بقیه به این مأموریتها تمایل نشان میدادند، فانگ یوان با آنها رقابتی نکرد.
فانگ یوان با خود اندیشید: «اما حالاآرایهٔ که مأموریت رو گرفتم و شیا لین رونهروح پیدا کردم، یعنی میتونم دوباره ازش استفاده کنم.»
«این مهره خیلی به کار میاد. فقط کافیهپری موفقیتِ زندگی قبلیم رو تکرار کنم تا بتونم بهگشت طور غیرمستقیم شهر مقدس مردمان دریایی رو کنترل کنم.»
«در دست گرفتنِ کنترلِآسمانی این نیرو، کمک بزرگیسرخ برای نقشههای آیندهم خواهد بود.»
لحظهای بعد، شیا لین از جنگل بیرون شناور شد وآرایهٔ گفت: «منجیِ بزرگ، معطلتون کردم.» او بخشی از توانش را بازیافتهجان بود و نمیخواست بیش از این فانگ یوان را منتظر بگذارد.
ابرِ سفیدی در فاصلهٔ سه قدمیِ زمین،آرایهٔ پایینتنهاش را نگه داشته بود و بهپری او کمک میکرد تا روی خشکی پیش برود.
فانگ یوان لبخندی زد وبسیاری گفت: «بهم نگو منجی. اسمم چوجیو یینگِ، بقیه استاد چو صدام میزنن.»
شیا لین گفت: «استاد چو.»
فانگ یوان گفت: «هوم، بریم.» ونبرد سپس به همراه شیا لین بهسرکوبگر سوی دهکدهٔ ماهیگیری به راه افتاد.