---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1871: شام مرغ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 1871: شام مرغ

0

دریای شرقی، مقر قبیلهٔ گو.

ضیافتی باشکوه از‌نشده​ چند روز پیش در‌تاریخی​ داخل کاخ برپا بود.

در این هنگام، خدمتکاران‌نشده​ دیس‌هایی از مرغِ بریانِ‌تاریخی​ لذیذ را پیش آوردند.

بدیهی بود که این‌ها مرغانی عادی نبودند؛ آن‌ها مرغانِ جاودانی بودند که دست‌کم‌خود​ در سطح هیولای برهوت قرار داشتند. افزون بر این، مرغانی که رئیس قبیلهٔ‌درشتیِ​ گو و همزاد فانگ یوان از آن‌ها میل می‌کردند، از نوع برهوت باستانی بودند.

پس از اقامتی چندروزه در این مکان، وو شوای به‌خوبی به رسوم جانورمردمان پی برده بود: پرخوری، پرنوشی، جسارتی که به‌نمی‌آورد​ غرور می‌رسید، و راحت‌طلبیِ افراطی. اگر کسی مقبولِ جانورمردمان می‌افتاد، مهمانِ عالی‌قدرِ آن‌ها به شمار می‌رفت و از بهترین شراب‌ها و غذاها‌نمی‌شد​ بهره‌مند می‌شد. اما اگر کسی مقبولیت آن‌ها را به دست نمی‌آورد، برای همیشه مورد تحقیر، انزجار و حتی کینهٔ آنان قرار می‌گرفت.

با دیدن مرغان جاودان، دهانِ‌اساس​ جاودانه‌های جانورمردم آب افتاد و‌اوج​ با بی‌قراری انگشتانشان را تکان می‌دادند.

این مواد جاودان را نمی‌شد همیشه خورد، چرا که‌دورانی​ اغلب به‌عنوان مواد پالایش گو به کار می‌رفتند. هرگز‌روزمره​ پیش از این چنین ضیافتِ مجللی برپا نشده بود.

با این حال، بر اساس سوابق تاریخی، در دورانی که نژاد جانورمردم‌قدرت​ در اوج قدرت خود قرار داشت، قبایلشان این مواد جاودان را به‌سادگی‌مرغ​ و به‌طور روزمره می‌خوردند. آن‌ها در آن دوران بسیار ولخرج و اسراف‌کار بودند.

رئیس قبیلهٔ گو،‌راحت‌طلبیِ​ مرغ بریانی به درشتیِ‌مقبولِ​ سنگِ آسیاب را برداشت.

رئیس قبیله در حالی که حرکت‌سوابق​ کشندهٔ خاصی از مسیر غذا را فعال‌داشت​ می‌کرد، گفت: «سرور وو شوای، تماشا کنید.»

با فعال شدن حرکت کشنده، رئیس‌اساس​ قبیلهٔ گو دهان گشود و نفسِ آرامی‌خود​ کشید؛ مرغِ بریانِ عظیم‌الجثه مستقیماً بلعیده شد.

گلوپ! هم‌زمان با پایین رفتن‌حال​ مرغ از گلویش، سیب گلوی‌نژاد​ رئیس قبیله بالا و پایین رفت.

در دم، شکمش‌راحت‌طلبیِ​ برآمد و همچون‌کسی​ زنی باردار شد.

رئیس قبیلهٔ گو شکمش را مالید و با خنده گفت: «نصف روزِ‌خود​ دیگه طول می‌کشه تا این مرغ برهوت باستانی کاملاً هضم بشه. تو این‌درشتیِ​ مدت، بختِ من تقویت می‌شه. این حرکت کشندهٔ مسیر غذای قبیله‌مونه؛ "شام مرغ".»

وو شوای در حالی که سر تکان می‌داد، او را تحسین کرد: «شام مرغ‌داشت​ واقعاً تواناییِ استثنایی‌ایه؛ اینکه از روشِ مسیر غذا برای ایجادِ اثرِ مسیر بخت استفاده‌آسیاب​ بشه. تا جایی که من می‌بینم، این تقویت بخت روی جنبهٔ بقا تمرکز داره.»

رئیس قبیلهٔ گو با تحسین گفت: «نگاهتون خیلی دقیقه ارشد، دقیقاً همین‌طوره. بر‌خود​ اساس سوابق تاریخی، وقتایی که جاودانه‌های قبیلهٔ من با موقعیت‌های خطرناک یا نبردهای‌درشتیِ​ عظیمِ همه‌جانبه روبه‌رو می‌شدن، به لطفِ همین حرکت تونستن جون سالم به در ببرن.»

وو شوای سر تکان داد و در حالی‌می‌افتاد​ که تکه‌ای از مرغ را می‌کند و می‌بلعید، گفت:‌می‌شد​ «بذارید یه حرکت کشندهٔ مسیر بردگی بهتون نشون بدم.»

البته این ضیافت تنها یک مهمانیِ ساده‌تاریخی​ نبود، بلکه بهانه‌ای برای تبادلِ میراث میان همزاد‌به‌سادگی​ فانگ یوان و قبیلهٔ گو به شمار می‌رفت.

قبیلهٔ گو میراث‌های مسیر دگرگونی و مسیر غذا را‌دورانی​ در اختیار داشت و حاضر بود بخشی از آن‌ها‌روزمره​ را با میراث مسیر بردگی فانگ یوان معاوضه کند.

قبیلهٔ گو از پیش در حال آماده‌سازی برای پرورش اژدهامردمان‌نژاد​ بود. از آنجا که اژدهامردمان با نشان‌های دائوِ مسیر بردگی‌دوران​ متولد می‌شدند، نیاز شدیدی به میراث‌های مسیر بردگی احساس می‌شد.

فانگ یوان نیز‌راحت‌طلبیِ​ دلیلی برای رد‌کسی​ کردن این پیشنهاد نمی‌دید.

او می‌توانست با ارائهٔ بخشی‌اساس​ از محتوای مسیر بردگی، میراث‌های‌اوج​ قبیلهٔ گو را به دست آورد.

میراث‌های آنان بی‌نظیر بود؛ میراث مسیر دگرگونی، جوهرِ‌تاریخی​ عصر باستان کهن را در خود داشت و‌به‌سادگی​ میراث مسیر غذا نیز فانگ یوان را شگفت‌زده کرد.

مسیر غذا در اصل‌نشده​ توسط یکی از جاودانه‌های‌تاریخی​ جانورمردم خلق شده بود.

قبیلهٔ گو که در اعماق دریای شرقی‌مقبولِ​ پنهان شده بود، رفته‌رفته میراثِ نسبتاً کاملی‌شراب‌ها​ از مسیر غذا را توسعه داده بود.

حرکت کشنده‌ای که رئیس قبیلهٔ گو‌سوابق​ اندکی پیش به نمایش گذاشت، یکی‌خود​ از محتویاتِ همین میراث بود: «شام مرغ».

جانورمردمان به اقتضای طبیعتشان، نام‌های بسیار‌اساس​ ساده و خامی بر حرکات کشنده‌شان می‌گذاشتند،‌خود​ اما اثرات این حرکات به‌شدت کاربردی بود.

همکاریِ فانگ یوان‌مجللی​ و قبیلهٔ گو‌اساس​ پیوسته عمیق‌تر می‌شد.

پیش از این، فانگ یوان به آن‌ها‌مقبولِ​ کمک کرده بود تا به اژدهامردم تبدیل‌شراب‌ها​ شوند و اکنون، در حال تبادل میراث بودند.

با اجرای حرکت کشندهٔ مسیر بردگی توسط وو شوای،‌نژاد​ همزاد فانگ یوان، جاودانه‌های جانورمردمِ حاضر در ضیافت به‌شدت‌می‌خوردند​ تحت‌تأثیر قرار گرفتند و پی‌درپی فریاد شادی سر دادند.

رئیس قبیلهٔ گو دست زد و گروهی‌سوابق​ از زنانِ اژدهامردم را فرا خواند و‌داشت​ گفت: «سرورم، لطفاً از رقص لذت ببرید.»

این زنانِ اژدها در واقع همان زنانِ جانورمردمی بودند که‌نژاد​ به‌تازگی تغییر شکل داده بودند؛ رقص و آوازشان متعلق به‌دوران​ عصر کهن و سرشار از خویِ وحشی‌گری و وسوسه بود.

در این میان،‌راحت‌طلبیِ​ یکی از زنانِ اژدها‌مقبولِ​ با عشوه‌گریِ دوچندانی می‌رقصید.

با پایان یافتن رقص، زنانِ اژدها‌سوابق​ آنجا را ترک نکردند و در‌خود​ عوض، گردِ وو شوای حلقه زدند.

رئیس قبیلهٔ گو با خلوص نیتِ تمام گفت: «سرور وو شوای، متوجه‌قدرت​ شدم که خدمتکاری برای رسیدگی به کارهاتون ندارید، برای همین این زنان‌مرغ​ رو بهتون پیشکش می‌کنم. اگه اون‌ها رو بپذیرید، افتخار بزرگی نصیبم می‌شه.»

وو شوای از ته دل خندید و در حالی که همان زنِ اژدهای پرعشوه را در‌به‌سادگی​ آغوش می‌کشید، گفت: «این نیتِ خیر رو رد نمی‌کنم. نژاد اژدهامردمِ من جمعیتِ کمی داره و گسترشِ‌کشندهٔ​ نسلم هم وظیفهٔ مهمیه. این یکی رو به عنوان همسرم انتخاب می‌کنم و بقیه هم کنیزانم می‌شن.»

رئیس قبیلهٔ گو غرق در شادی جام شرابش را‌مهمانِ​ بالا برد؛ تمام حاضران نیز هورا کشیدند و عمیق‌تر‌اما​ شدنِ پیوندِ میان این دو نژاد را جشن گرفتند.

پس از پایان ضیافت، وو شوای این‌تاریخی​ زنانِ اژدها را با خود به کاخ اژدها‌به‌سادگی​ برد و «رسیدگی به وظایفش» را آغاز کرد.

دیری نپایید که بدن اصلی فانگ یوان‌سوابق​ در دوردست‌ها و در لایهٔ هشتم غار‌داشت​ اهریمن دیوانه، پیام وو شوای را دریافت کرد.

چشمانش برقی زد و‌نشده​ با خود اندیشید: «ازدواج‌تاریخی​ با قبیلهٔ گو؟ اتفاقِ خوبیه.»

همسر و کنیز گرفتنِ وو شوای طبیعتاً نوعی ازدواجِ مصلحتی برای تحکیم اتحاد بود.‌شراب‌ها​ هم‌بستری با این دختران نیز باعث می‌شد قبیلهٔ گو نگرانی‌هایش را کنار بگذارد. در‌کینهٔ​ آینده، اگر صاحب فرزندانی می‌شدند، پیوند میان دو طرف از این هم عمیق‌تر می‌گشت.

«وقتی زمانش فرا برسد،‌حال​ می‌توانم از طریق بچه‌ها، قبیلهٔ‌نژاد​ گو را بی‌سروصدا تصاحب کنم.»

قبیلهٔ گو می‌خواست خود را به وو شوای‌تاریخی​ پیوند دهد، اما هرگز تصور نمی‌کردند که تمامی‌به‌سادگی​ این‌ها در دایرهٔ انتظارات فانگ یوان جای دارد.

قصد فانگ یوان،‌مجللی​ بلعیدنِ تمام و‌اساس​ کمالِ قبیلهٔ گو بود.

جنگ و خونریزی تنها یکی از روش‌های در‌می‌افتاد​ دسترسِ فردی پخته به شمار می‌رفت؛ راه‌های بسیارِ‌بهره‌مند​ دیگری نیز برای رسیدگی به امور وجود داشت.

فانگ یوان در نظر داشت با بهره‌گیری از ترفندهای نرمِ سیاسی، قبیلهٔ گو را ببلعد.‌به‌سادگی​ هرچند این کار زمانِ بسیار بیشتری می‌طلبید، اما روشی مدبرانه بود که بنیانِ قبیلهٔ گو‌حالی​ را تا جای ممکن دست‌نخورده باقی می‌گذاشت و بیشترین منافع را نصیبِ فانگ یوان می‌کرد.

«میراث‌های قبیلهٔ گو به‌راستی خارق‌العاده است. آن‌ها بی‌شک روش‌های‌دورانی​ برجسته‌تری را پنهان کرده‌اند. محتوای میراث‌هایی که تبادل کرده‌اند‌روزمره​ نیز نکاتِ درخورِ توجهِ بسیاری داشت. به‌ویژه میراثِ مسیر غذا.»

فانگ یوان میراثِ اصیلِ مسیر غذا را که از جاودانهٔ‌نژاد​ مردجانور — خالقِ مسیر غذا — بر جای مانده بود،‌دوران​ در اختیار داشت؛ میراثی که کاملاً موثق و معتبر بود.

از سوی دیگر، میراثِ قبیلهٔ گو نیز که طی نسل‌های متمادی و با‌بهترین​ اصلاحاتِ فراوان توسعه یافته بود، با داشتنِ روش‌های خلاقانهٔ بی‌شمار، استثنایی به شمار‌انزجار​ می‌رفت. برای نمونه، حرکت کشندهٔ شامِ مرغ می‌توانست اثراتِ مسیر بخت را شبیه‌سازی کند.

تنها در همان نگاهِ نخست، این میراث الهاماتِ بسیاری‌نژاد​ به فانگ یوان بخشید. او بی‌درنگ فرمانی به همزادِ‌می‌خوردند​ مسیر زمانش فرستاد تا استنتاج در این زمینه را بیازماید.

بدنِ اصلی‌اش بر پشتِ ماهیِ‌حال​ خاکستریِ عظیم‌الجثه نشسته بود و‌نژاد​ همچنان بی‌هدف در خلأ پرسه می‌زد.

هالهٔ ماهیِ خاکستری‌مجللی​ با پیش از‌اساس​ آن تفاوت داشت.

به لطفِ روشنگری‌های پی‌درپیِ فانگ یوان، این جانور‌می‌افتاد​ با وجودِ هوشِ محدودش توانست مرزها را بشکند. تنگنایی‌می‌شد​ که پیش‌تر آزارش می‌داد، دیگر از بین رفته بود.

با وجود این، آنچه‌حال​ فانگ یوان انتظارش را‌دورانی​ می‌کشید، هنوز رخ نداده بود.

فانگ یوان ماهیِ خاکستری را روشنگری‌اساس​ کرده بود تا از طریقِ آن،‌قدرت​ واکنشی از میدانِ دائویِ خاکِ زرد برانگیزد.

اما روزهای بسیاری گذشته بود‌حال​ و او هنوز حتی ردی از‌اوج​ میدانِ دائویِ خاکِ زرد ندیده بود.

بنا بر گفته‌های ماهیِ‌افراطی​ خاکستری، دلیلِ این امر‌می‌افتاد​ فرانرسیدنِ زمانِ مناسب بود.

اما فانگ یوان پوزخندی زد و در دل اندیشید: «قرابت و زمان‌بندی فقط بهانه‌هایی‌قبایلشان​ برای فریبِ آدم‌هاست. به نظر می‌رسه این میدانِ دائویِ خاکِ زرد می‌تونه مستقل عمل کنه،‌قبیله​ یا شایدم اراده‌ای خودمختار اونجا هست که دستمو خونده و برای همین خودشو نشون نمی‌ده.»

«باید ببینم بعد‌مجللی​ از مدتی جست‌وجوی بیشتر،‌سوابق​ اوضاع چطور پیش می‌ره.»

چند روز بعد.

فانگ یوان که بر پشتِ‌اگر​ ماهیِ خاکستریِ عظیم‌الجثه نشسته بود، لبخندی‌شمار​ سرد زد و پرسید: «کجا می‌ری؟»

او حرکت کشنده‌اش را فعال کرد؛ دستِ‌تاریخی​ غول‌پیکری از مسیر قدرت به بیرون پرواز‌قبایلشان​ کرد و کرگدنی فربه را در چنگ گرفت.

کرگدن در حالی که تقلا می‌کرد، با صدای بلند التماس کرد:‌اوج​ «رحم کن، ای حکیم! به من رحم کن!» اما دستِ غول‌پیکرِ‌ولخرج​ مسیر قدرت، او را محکم در چنگالِ خود نگه داشته بود.

فانگ یوان تک‌خنده‌ای کرد‌نشده​ و با اشارهٔ انگشتش، بی‌درنگ‌دورانی​ روحِ کرگدن را بیرون کشید.

تنها به اندازهٔ چند‌افراطی​ نفس زمان، تمامِ تجربیاتِ زندگیِ‌مهمانِ​ این کرگدن را درک کرد.

این کرگدن از میدانِ دائویِ وحشیِ بی‌پروا آمده بود و‌اوج​ درست مانند ماهیِ خاکستری، او نیز به تنگنایی برخورده و‌بسیار​ دنیایش را ترک کرده بود تا فرصتی برای شکستن مرز بیابد.

اما از بختِ‌مجللی​ بد، با فانگ‌اساس​ یوان روبه‌رو شد.

فانگ یوان بی‌هیچ سخنی به او‌اساس​ حمله کرد و این کرگدنِ رتبه‌قدرت​ ۷ را به‌راحتی به اسارت گرفت.

ماهیِ خاکستری شاهدِ تمامِ این ماجرا‌کسی​ بود و قلبش از قدرتِ هولناکِ‌می‌رفت​ فانگ یوان به لرزه درآمده بود.

فانگ یوان لبخندی شریرانه زد‌اساس​ و گفت: «برخورد با من از‌قدرت​ بختِ خوبت بوده. بذار روشنگریت کنم.»

روحِ کرگدن به بدنش بازگردانده شد. او که‌تاریخی​ این بار درسش را آموخته بود، به‌سرعت زانو‌به‌سادگی​ زد و در برابرِ فانگ یوان به خاک افتاد.

چند روزِ دیگر نیز گذشت.

فانگ یوان نگاهی به ماهیِ خاکستری‌کسی​ و کرگدنِ فربه انداخت و گفت: «می‌تونید‌بهترین​ برید، یادتون نره که به‌درستی تزکیه کنید.»

ماهیِ عظیم‌الجثه و کرگدن‌حال​ با صدایی لرزان هم‌صدا‌دورانی​ شدند: «بدرود، ای حکیم!»

فانگ یوان لبخند زد: «سعی‌حال​ کنید هرچه زودتر برگردید، من‌نژاد​ بازم به اینجا سر می‌زنم.»

ماهیِ عظیم‌الجثه و کرگدن به‌شدت لرزیدند و تنها زمانی که فانگ یوان به‌کلی از‌داشت​ تیررسِ نگاهشان ناپدید شد، از خاک‌افتادن دست کشیدند. نگاهی به یکدیگر انداختند؛ هر دو‌آسیاب​ از اینکه از خطری مرگبار جانِ سالم به در برده بودند، در پوستِ خود نمی‌گنجیدند.

طبیعتاً، کلماتِ وداعِ فانگ یوان که خبر‌مقبولِ​ از بازگشتش می‌داد، به سایهٔ سنگینی بدل شد‌غذاها​ که بر قلبِ این دو جانور سایه افکند.

غار اهریمن دیوانه، لایهٔ هفتم.

دسیسه‌گرِ پنهان با‌مجللی​ چهره‌ای رنگ‌پریده، محتاطانه‌اساس​ قدمی به جلو برداشت.

او دیگر به‌مجللی​ مرزِ توانِ خود‌اساس​ نزدیک شده بود.

دسیسه‌گرِ پنهان که‌راحت‌طلبیِ​ چارهٔ دیگری نداشت،‌کسی​ گفت: «کمی استراحت کنیم.»

او چهارزانو نشست‌نشده​ و برای استراحت، به‌تاریخی​ مجسمه‌ای سنگی بدل گشت.

ناجاودانه و پانگ‌مجللی​ شان نیز پشتِ سرِ‌سوابق​ او به استراحت پرداختند.

پس از مدتی، دسیسه‌گرِ‌نشده​ پنهان چشمانِ سنگی‌اش را‌تاریخی​ گشود و از جا برخاست.

«رئیس، بهتره برگردیم.»

ناجاودانه و‌مجللی​ پانگ شان‌حال​ هشدار دادند:

«آره، صداهای اهریمنی نامنظمن و هیچ الگوی مشخصی‌دورانی​ ندارن؛ الان نمی‌تونیم پیش‌بینی‌شون کنیم. تازه، مدتیه که هیچ‌روزمره​ صدای اهریمنی‌ای نیومده. موندن تو این نقطه خیلی خطرناکه.»

«دقیقاً، مگه‌ضیافتِ​ فانگ یوان برامون‌حال​ درس عبرت نشد؟»

دسیسه‌گرِ پنهان آهی کشید‌نشده​ و با درماندگی سر‌تاریخی​ تکان داد: «خیلی خب، می‌ریم.»

مرگِ فانگ یوان، سه‌افراطی​ عجیب‌الخلقهٔ اهریمن دیوانه را‌می‌افتاد​ تا حدودی دلسرد کرده بود.

اما درست در لحظه‌ای که دسیسه‌گرِ پنهان‌تاریخی​ می‌خواست برگردد، ناگهان چشمانش از تعجب گشاد‌قبایلشان​ شد و بر جای خود خشکش زد.

«رئیس، چی... آه!»

«فانگ یوان، فانگ یوان؟ خودتی؟!»

ناجاودانه و پانگ شان به‌اگر​ فانگ یوان که آرام‌آرام به‌عالی‌قدرِ​ سویشان قدم برمی‌داشت، خیره شدند.

فانگ یوان‌مجللی​ سر تکان‌حال​ داد: «خودمم.»

ناجاودانه فریاد‌ضیافتِ​ زد: «عالیه،‌نشده​ تو نمردی!»

دسیسه‌گرِ پنهان با‌مجللی​ گیجی پرسید: «پس‌اساس​ چرا ما ندیدیمت؟»

فانگ یوان دوباره سر تکان داد: «به این‌می‌افتاد​ خاطر که من به لایهٔ هشتم رفتم و‌بهره‌مند​ رهنمودِ به‌جامانده از یک والامقام رو دریافت کردم.»

«لایهٔ هشتم؟!»

«رهنمودِ یک والامقام؟!»

سه عجیب‌الخلقهٔ اهریمن‌مجللی​ دیوانه از شدتِ‌اساس​ حیرت به خود لرزیدند.

فانگ یوان در حالی که چهره‌ای صادقانه به خود گرفته بود،‌شمار​ داستانی سرهم کرد و گفت: «بله، بعداً با جزئیات براتون تعریف می‌کنم.‌همیشه​ اما خلاصه بگم... برای رسیدن به حیات جاودان، تقدیر باید نابود بشه.»

ناولها | novelha.net