---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1909: چپتر 1909 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 1909: چپتر 1909

0

به نظر می‌رسید مهِ نقره‌ای‌سفید تفاوت بنیادینی با آتش سیاه ندارد.‌هدف​ در حالی که شن شانگ در آن غرق شده بود، همچنان دیوانه‌وار‌فریاد​ رفتار می‌کرد و آن دو جانورِ سالِ ازلی نیز پیوسته زوزه می‌کشیدند.

با شلیک دوبارهٔ شمشیرهای پرندهٔ سپیده‌دم، فانگ یوان‌جسدی​ دریافت که قدرتِ این شمشیرها در واقع مهِ‌تنها​ نقره‌ای‌سفید را تقویت کرده و موجبِ گسترشِ آن می‌شود.

فانگ یوان که مشکوک شده بود، بی‌درنگ‌بودند​ نظرش را تغییر داد و به جای آن،‌دیری​ یورشِ وحشیانه‌ای را با تیغه‌های باد آغاز کرد.

مهِ نقره‌ای‌سفید دوباره تضعیف‌بودند​ شد، اما سرعتِ کاهشِ‌باقی​ آن همچنان بسیار ناچیز بود.

پس از آنکه حمله مدتی به طول انجامید، مهِ نقره‌ای‌سفید‌به‌عنوانِ​ ناگهان به سه گردبادِ بزرگ بدل گشت و شن شانگ‌باشد​ و آن دو جانورِ سالِ ازلی را در بر گرفت.

تیغه‌های بادِ فانگ یوان به‌موجوداتی​ درون گردباد شلیک شدند و دوباره‌بماند​ شروع به تقویتِ قدرتِ آن کردند.

فانگ یوان دست به‌می‌شد​ آزمایش زد و خردمندانه‌بی‌آنکه​ تاکتیک‌هایش را تغییر داد.

دیگر جاودانه‌ها شاید مجبور به توقف می‌شدند، اما فانگ یوان تمام مسیرها را‌نپایید​ تزکیه می‌کرد. او شمارِ حیرت‌انگیزی گویِ جاودان در اختیار داشت، در مسیرهای بسیاری‌صدای​ دارای سطح تبحر بود و در تغییر مسیر به مسیرهای دیگر مهارتِ بیشتری داشت.

زیرِ حملاتِ فانگ یوان، آتشِ سیاه‌درآمدند​ و عجیب پیوسته تغییر شکل می‌داد‌برای​ و رفته‌رفته کوچک و کوچک‌تر می‌شد.

آن دو جانورِ سالِ ازلی نخستین موجوداتی بودند که بی‌آنکه‌باقی​ جسدی از آن‌ها باقی بماند، از پای درآمدند. دیری نپایید‌ماند​ که تنها شن شانگ به‌عنوانِ هدف، برای فانگ یوان باقی ماند.

شن تسونگ شنگ که دیگر نمی‌توانست شاهدِ ادامهٔ این ماجرا‌آن‌ها​ باشد، با صدای بلند فریاد زد: «صبر کن، صبر کن!‌برای​ فانگ یوان، ثروتِ عظیمی دارم که می‌خوام بهت پیشکش کنم.»

در کمالِ خرسندیِ‌موجوداتی​ او، فانگ یوان واقعاً‌آن‌ها​ دست از حمله کشید.

فانگ یوان به شن تسونگ شنگ نگاه کرد و لبخند زد: «می‌خوای جدِ کهنِ خاندانت رو ول کنم؟ باید بدونی که‌صدای​ این یه جاودانهٔ اهریمنیه، همون جاودانهٔ اهریمنی که والامقامِ جاودانِ بهشتِ زمین تو گذشته شخصاً سرکوبش کرد. وضعیتِ الانش رو هم‌باید​ که دیدی، مثل یه حیوون دیوونه شده، هذیان می‌گه و دقیقاً همون‌طوریه که رو ستونِ شایستگی نوشته شده. هنوزم می‌خوای نجاتش بدی؟»

شن تسونگ شنگ نگاهِ عمیقی به شن شانگِ زندانی در ستونِ نور انداخت و تصمیمش‌نپایید​ را گرفت: «باور دارم که این دیوونگی فقط موقتیه. خیلی تصادفی میشه اگه جدِ کهن‌فریاد​ شن شانگ دقیقاً همون موقعی که می‌خواستم نجاتش بدم، دچارِ جنونِ دائمی شده باشه، مگه نه؟»

فانگ یوان پرسید:‌کوچک‌تر​ «و چه بهایی‌موجوداتی​ می‌تونی براش بپردازی؟»

شن تسونگ شنگ یک مادهٔ‌بی‌آنکه​ جاودان بیرون آورد و گفت: «نظرت‌درآمدند​ چیه یه نگاه به این بندازی؟»

آن شیء یک کیسه بود.

کیسه بزرگ نبود و به نظر می‌رسید به اندازهٔ مشتِ‌باقی​ یک مردِ بالغ باشد. با وجود این، سطحِ کیسه با‌ماند​ طرحی پوشیده شده بود که به جواهرات یا گرداب‌های آبی‌رنگ می‌مانست.

اگر کسی با دقت به‌نخستین​ آن خیره می‌شد، درمی‌یافت که این‌باقی​ گرداب‌های یاقوت‌مانند پیوسته در حالِ چرخش‌اند.

اما با بازگشتِ حواس، این خطوط‌جسدی​ همچنان خط باقی می‌ماندند، گویی صحنهٔ‌دیری​ پیشین تنها یک توهم بوده است.

با این حال، فانگ یوان ابروهایش را‌دیری​ بالا انداخت و لبخندِ کمرنگی زد: «پس‌تسونگ​ این کیسهٔ معدهٔ سگِ آبیِ گنجینهٔ لاجوردیه.»

سگِ آبیِ گنجینهٔ لاجوردی یک هیولای برهوتِ ازلی بود که اغلب میانِ دریای شرقی و آسمان آبیِ‌به‌عنوانِ​ ازلی سفر می‌کرد. اکنون که آسمان آبیِ ازلی در هم شکسته بود، سگِ آبیِ گنجینهٔ لاجوردی نیز منقرض‌می‌خوام​ شده بود. در تاریخ، جاودانه‌ای که بیشترین تعدادِ این جانوران را سلاخی کرد، جاودانهٔ پیر کونگ جوئه بود.

جاودانهٔ پیر کونگ جوئه یکی از سه استادِ متعالِ مسیر پالایش و‌بماند​ قابلِ قیاس با نیایِ موبلند بود. سگِ آبیِ گنجینهٔ لاجوردی که او‌نمی‌توانست​ به دنبالش می‌رفت و به آن توجه نشان می‌داد، طبیعتاً موجودی خارق‌العاده بود.

ناگفته نماند که این کیسهٔ معده به‌تنهایی نیمی از یک روزنهٔ جاودان به شمار می‌رفت و حاویِ نشان‌های دائوِ مسیر فضا‌نمی‌توانست​ و مسیر آب بود. درونِ آن دنیایِ کوچکِ کاملی وجود داشت که می‌توانست گنجینه‌های بی‌شماری را در خود نهان سازد. یک‌لبخند​ جاودانه می‌توانست آن را به دست آورد و در روزنهٔ جاودانِ خود ادغام کند تا اندازهٔ غار-بهشتِ خویش را افزایش دهد.

به دلیلِ همین ویژگی، سگِ آبیِ گنجینهٔ لاجوردی‌نپایید​ به‌طورِ گسترده توسط جاودانه‌ها شکار و کشته شده بود.‌شاهدِ​ جایِ شگفتی نداشت که این جانوران منقرض شده بودند.

می‌توان گفت کیسهٔ معدهٔ سگِ آبیِ گنجینهٔ لاجوردی، ارزشمندترین بخشِ بدنِ‌بماند​ آن بود. و در دنیایِ امروز که این جانوران منقرض شده‌شنگ​ بودند، ارزشِ این کیسهٔ معده حتی از حالتِ عادی نیز فراتر می‌رفت!

خلاصهٔ کلام، این‌کوچک‌تر​ گنجینه‌ای بی‌نهایت کمیاب‌موجوداتی​ و بسیار ارزشمند بود.

فانگ یوان دست دراز کرد‌بی‌آنکه​ و این کیسهٔ معده را مستقیماً‌درآمدند​ از دستانِ شن تسونگ شنگ گرفت.

کیسهٔ معده سبک‌باقی​ بود و سطحی‌درآمدند​ بسیار لغزنده داشت.

فانگ یوان آن را بررسی کرد و دریافت که هیچ دستکاری‌ای‌بماند​ در آن صورت نگرفته است؛ از این رو، بی‌هیچ نگرانی آن‌شنگ​ را پیشِ چشمانِ شن تسونگ شنگ درونِ روزنهٔ جاودانِ خود قرار داد.

سپس لبخند‌کوچک​ زد: «چیزِ‌می‌شد​ دیگه‌ای هم هست؟»

شن تسونگ شنگ نفسِ عمیقی کشید‌جسدی​ و با دشواریِ بسیار، میلهٔ سیاه و‌نپایید​ بلندی را بیرون آورد: «اینم هست، بگیرش.»

او قدرتِ خود را جمع‌پای​ کرد و میلهٔ سیاه را‌به‌عنوانِ​ به سوی فانگ یوان پرتاب کرد.

فانگ یوان بازویش را دراز کرد تا آن را بگیرد. میله‌بماند​ بسیار سنگین بود، اما از آنجا که او نشان‌های دائوِ مسیر‌شنگ​ قدرتِ فراوانی در بدن داشت، این کار برایش طبیعتاً آسان بود.

برخلافِ شن تسونگ شنگ‌می‌شد​ که یک جاودانهٔ خالصِ‌بی‌آنکه​ مسیر صدا به شمار می‌رفت.

این میلهٔ سیاه از فانگ یوان بلندتر بود، ضخامتی به اندازهٔ‌درآمدند​ یک تخمِ غاز داشت و سطحش نیز بسیار زبر بود. وزنِ‌شاهدِ​ آن اصلاً سبک نبود، گویی ابزاری از جنسِ آهنِ خام بود.

با وجود این، فانگ یوان‌پای​ می‌توانست هالهٔ متراکمی از حیات‌به‌عنوانِ​ را از آن احساس کند.

این یک‌کوچک‌تر​ گیاه برهوتِ‌نخستین​ باستانی بود!

اما نه ریشه‌ای داشت،‌می‌شد​ نه شاخه‌ای و نه‌بی‌آنکه​ برگی؛ تنها یک تنه بود.

در بالایِ تنه، نشان‌هایِ ستاره‌ایِ بی‌شماری به چشم می‌خورد؛ برخی‌پای​ پنج‌پر و برخی دوپر بودند که به‌طورِ فشرده در کنارِ هم‌نمی‌توانست​ قرار گرفته و همگی نورِ کم‌رنگِ ستاره از خود ساطع می‌کردند.

فانگ یوان‌آن‌ها​ به زبان آورد:‌پای​ «درختِ چوب‌دستیِ شهاب.»

شن تسونگ شنگ سر تکان‌موجوداتی​ داد و با تحسین گفت:‌باقی​ «فانگ یوان، دانشِ گسترده‌ت واقعاً ستودنیه.»

شرایطِ رشدِ این درخت همچنان یک‌موجوداتی​ راز بود، چرا که از دورانِ باستان‌پای​ به‌طورِ فوق‌العاده‌ای کمیاب و تعدادش اندک بود.

این درخت ویژگیِ منحصربه‌فردی داشت؛ پیوسته ستارگان را به سوی خود‌درآمدند​ می‌کشید که درونِ تنهٔ درخت سقوط کرده و به یک نشانِ‌شاهدِ​ ستاره بدل می‌شدند. به همین دلیل بود که به آن «شهاب» می‌گفتند.

بر اساسِ شایعات، یکی از انگیزه‌های‌درآمدند​ والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین هنگامِ سفرِ‌برای​ انفرادی‌اش در جهان، جمع‌آوریِ همین درخت بود.

ارزشِ درختِ چوب‌دستیِ‌می‌شد​ شهاب تنها به‌بودند​ خودِ آن محدود نمی‌شد.

با کاشتنِ آن در روزنهٔ جاودان، یک جاودانه می‌توانست از آن برایِ ایجادِ یک سیستمِ کامل‌نپایید​ از ستارگانِ در حالِ چرخش بهره ببرد. این یک بوم‌شناسیِ منحصربه‌فرد بود که هر ساله سودِ فزاینده‌ای‌ثروتِ​ به همراه داشت و تخمینِ مجموعِ این سود در طولِ زمان، روزبه‌روز و سال‌به‌سال، تقریباً غیرممکن بود.

فانگ یوان، درست مانند کیسهٔ معدهٔ سگ آبی گنجینهٔ لاجوردی، درختِ میلهٔ ستارهٔ سقوط‌کننده را نیز بار‌برای​ دیگر درون روزنهٔ جاودان قرار داد. رفتار طبیعی‌اش چنان بود که تقریباً به شن تسونگ شنگ این‌بهت​ توهم را داد که این گیاه برهوت ازلیِ کمیاب از همان ابتدا به فانگ یوان تعلق داشته است!

فانگ یوان لبخند زد و پرسید:‌درآمدند​ «دیگه چی؟ فقط با اینا نمی‌تونی یه‌ماند​ قدرتمندِ بزرگِ رتبه هشت رو معاوضه کنی.»

شن تسونگ شنگ دندان‌هایش را‌موجوداتی​ به هم سایید و گفت: «مطمئنم‌بماند​ این مادهٔ جاودان می‌تونه راضیت کنه.»

این بار،‌کوچک​ او توده‌ای‌می‌شد​ آب بیرون آورد.

آب در گلوله‌ای محبوس بود و پیوسته‌آن‌ها​ موج برمی‌داشت. امواج تنها بر سطح آب‌تنها​ نبودند، بلکه حتی درون آن نیز بی‌وقفه می‌خروشیدند.

با وجود امواج‌باقی​ بی‌شمار، هیچ آشفتگی‌ای‌درآمدند​ به چشم نمی‌خورد.

امواج آب هماهنگ با هم بالا و پایین‌جسدی​ می‌رفتند، یک لحظه پیشروی می‌کردند و لحظهٔ بعد عقب‌به‌عنوانِ​ می‌نشستند. می‌شد آن را پیشروی و عقب‌نشینیِ منظم نامید.

با دیدن این صحنه، چشمان فانگ‌موجوداتی​ یوان برقی زد و گفت: «آبِ‌بماند​ جزر و مدِ پیش‌رونده و پس‌رونده.»

در واقع، این یکی از‌بی‌آنکه​ سه آبِ بزرگ جهان، آب جزر‌درآمدند​ و مد پیش‌رونده و پس‌رونده بود.

این یک‌آن‌ها​ مادهٔ جاودان‌بماند​ رتبه ۹ بود!

همین یک نکته، آن را بسیار ارزشمندتر‌بی‌آنکه​ از ترکیب کیسهٔ معدهٔ سگ آبی گنجینهٔ‌دیری​ لاجوردی و درختِ میلهٔ ستارهٔ سقوط‌کننده می‌ساخت.

ناگفته نماند‌کوچک​ که کاربردهای شگفت‌انگیز‌نخستین​ بسیاری نیز داشت.

شن تسونگ شنگ پیشنهادش را ارائه داد: «من اینجا‌بماند​ در مجموع دوازده سهم از آب جزر و مد‌ماند​ پیش‌رونده و پس‌رونده دارم، می‌تونم همه‌شون رو بهت بدم.»

فانگ یوان نتوانست جلوی خود را بگیرد و‌نپایید​ آهی سبک کشید: «خاندان شن واقعاً لایق اینه‌نمی‌توانست​ که ابرنیروی دریای شرقی باشه، دارایی‌های فوق‌العاده‌ای دارید.»

شن تسونگ‌کوچک‌تر​ شنگ لبخند‌نخستین​ زد: «لطف داری.»

اما در لحظهٔ‌کوچک‌تر​ بعد، فانگ یوان گفت:‌بودند​ «ولی این کافی نیست.»

مردمک‌های شن تسونگ شنگ‌بودند​ جمع شد و با‌باقی​ چهره‌ای معذب پرسید: «کافی نیست؟»

فانگ یوان پوزخندی زد و دوباره شمشیرهای سپیده‌دمش‌نپایید​ را به کار گرفت و آن‌ها را یکی‌نمی‌توانست​ پس از دیگری در بدن شن شانگ فرو کرد.

شن شانگ همچنان‌می‌شد​ مجنون بود و‌بودند​ پیوسته غرش می‌کرد.

شن تسونگ شنگ با دیدنِ حمله به جدش، دندان‌قروچه کرد‌آن‌ها​ و گفت: «جد من الان عقلش رو از دست داده، اون‌ماند​ دیگه مثل یه جاودانهٔ رتبه هشتِ سالم نیست. جفتمون اینو می‌دونیم!»

فانگ یوان همچنان پوزخند بر لب داشت:‌آن‌ها​ «اما همون‌طور که قبلاً گفتی، باید وقتایی‌تنها​ هم باشه که دیوونه نشه، مگه نه؟»

شن تسونگ شنگ‌باقی​ با صدایی بم‌درآمدند​ غرید: «فانگ یوان!»

فانگ یوان دستش را بالا برد و در‌جسدی​ همان حال، تعداد زیادی شمشیر پرندهٔ سپیده‌دم به‌تنها​ سوی شن شانگ شلیک شد، سپس پرسید: «چیه؟»

شن تسونگ شنگ دندان‌هایش را چنان به‌بودند​ هم فشرد که چیزی نمانده بود خرد‌درآمدند​ شوند: «خیلی خب، دیگه چی می‌خوای؟ گوی جاودان؟»

فانگ یوان سرش را تکان داد و با خونسردی گفت: «معلومه که تا این حد طمع نمی‌کنم.‌برای​ من مواد جاودان می‌خوام، اما نه مثل اون سه‌تایی که بهم دادی. رتبهٔ اونا خیلی بالاست، من به‌پیشکش​ مقدار زیادی مواد جاودان رتبه شش و هفت نیاز دارم. هر چی تنوع و مقدارشون بیشتر باشه، بهتره.»

«خاندان شن یکی از ابرنیروهای دریای شرقیه، شما هفت منطقهٔ دریایی بزرگ‌برای​ و هزاران منطقهٔ دریایی متوسط و کوچیک دارین، حتی تو آینده دو‌صبر​ تا موجودیت رتبه هشت خواهید داشت. این خواستهٔ کوچیک نباید سخت باشه، درسته؟»

چهرهٔ شن تسونگ شنگ در هم رفت: «معلومه که... نه. اما خاندان شنِ ما چی‌نپایید​ گیرش میاد؟ یه رتبه هشتِ دیوونه؟ اون خودش یه تهدید پنهانه. تازه یه تهدید پنهان‌فریاد​ که حتی والامقام جاودان بهشت زمینِ بخشنده رو مجبور کرد شخصاً برای نابودیش وارد عمل بشه!»

شن تسونگ‌کوچک​ شنگ قطعاً‌می‌شد​ رهبری شایسته بود.

وقتی پای منافع خاندان به میان‌جسدی​ می‌آمد، او تا حدی منطقی می‌شد‌دیری​ که تقریباً بی‌احساس به نظر می‌رسید.

غیرقابل انکار بود که جنون شن شانگ باعث شده بود ارزش او‌برای​ به شدت سقوط کند. و خطر پنهان وحشتناکی که با خود به‌صبر​ همراه داشت، این ارزش را تا حد یک عدد منفی کاهش می‌داد.

خاندان شن تا جایی که می‌توانستند‌بودند​ قدرتمندان رتبه هشت می‌خواستند. اما آن‌ها‌پای​ یک رتبه هشتِ دیوانه و بی‌منطق نمی‌خواستند!

یک رتبه هشتِ فاقد عقلانیت تنها یک بارِ اضافه بود، که نمی‌توانست‌بماند​ دوست را از دشمن تشخیص دهد. آن‌ها مایهٔ خندهٔ دیگران می‌شدند و‌نمی‌توانست​ حتی به خاطر کشتارهای بی‌ملاحظه‌شان، برای خاندان شن فاجعه به بار می‌آوردند.

شن تسونگ شنگ تهدید پنهان درون شن شانگ را می‌دید‌پای​ و این نگرانی را در دل نگه می‌داشت. او همچنین‌شنگ​ کوچک‌ترین اطمینانی نداشت که بتواند این مشکل را حل کند.

بنابراین، وقتی این سه منبع ارزشمند را‌دیری​ برای معاوضه با شن شانگ بیرون آورد،‌تسونگ​ صداقت زیادی از خود نشان داده بود.

فانگ یوان خندید و انگشتش را به سوی‌جسدی​ شن شانگ گرفت: «اون جد شماست، همون کسی که‌به‌عنوانِ​ برای نجاتش خودت رو به آب و آتش زدی.»

در این نقطه، او مکث کرد: «البته،‌بودند​ این اصلاً تنها چیزی نیست که گیرت میاد.‌دیری​ تو... دوستیِ من رو هم به دست میاری.»

شن تسونگ شنگ‌موجوداتی​ ناگهان با چهره‌ای‌جسدی​ علاقه‌مند پرسید: «اوه؟ چطور؟»

«تو دنیای امروز، با جابه‌جاییِ مداومِ رگه‌های زمین و ادغام پنج منطقه با هم، قطعاً دنیای پرآشوبی در پیشه. با اینکه خاندان‌بلند​ شن توی دریای شرقیه، اما اونجا اصلاً بهشت نیست. دریای شرقی بیشترین منابع و ثروت رو داره که طمع آدما رو تحریک‌جاودانهٔ​ می‌کنه، حتی الان که دیوارهای منطقه‌ای وجود دارن، جریانِ مداومی از جاودانه‌ها به اونجا سرازیر میشن، فکر می‌کنی تو آینده چه اتفاقی می‌افته؟»

فانگ یوان با لحنی بی‌خیال ادامه داد: «تو این وضعیت، تمایز قائل شدن بین جناح حق و جناح اهریمنی چه فایده‌ای داره؟ اگه‌نمی‌توانست​ خاندان شن و من با هم متحد بشیم، شراکت قدرتمندی شکل می‌گیره. البته، می‌تونیم تا جایی که می‌خوایم این شراکت رو مخفی نگه‌جدِ​ داریم. خاندانِ محترم شما به شدت ثروتمنده، در حالی که من آزادم هر کاری دلم می‌خواد بکنم بدون اینکه باری رو دوشم باشه.»

«قاره مرکزی خیلی قدرتمندتر از چهار منطقهٔ دیگه‌ست، پس اگه تو آینده به دریای شرقی حمله کنن، خاندان‌به‌عنوانِ​ شن می‌خواد تسلیم بشه یا مستقل بمونه؟ حتی اگه تسلیم بشین، آیا همهٔ ابرنیروهای دریای شرقی هم تسلیم‌می‌خوام​ میشن؟ به همین خاطره که هیچ‌وقت کمبود دشمن وجود نداره، اما پیدا کردن متحدایی مثل من به شدت نادره.»

«اینکه من و تو اینجا با هم روبرو شدیم، واقعاً یه فرصت عالیه. اگه به جنگیدن ادامه بدیم، فقط به یه وضعیت باخت-باخت ختم‌ماجرا​ میشه. اما اگه به هم کمک کنیم، یه وضعیت برد-برد خواهد بود. در حال حاضر، ما داریم با میراث حقیقی بهشت زمین و شن‌بدونی​ شانگ سر و کله می‌زنیم، تو آینده، همکاری می‌کنیم تا با قاره مرکزی مقابله کنیم و کنترلِ کلِ معادلاتِ دنیا رو به دست بگیریم!»

ناولها | novelha.net