---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1961: نابودی گوی تقدیر • ⏱ 19 دقیقه

چپتر 1961: نابودی گوی تقدیر

0

نور سفیدی که بر اثر‌روش​ حرکت کشندهٔ غلبه بر تقدیر‌نیلوفر​ شکل گرفته بود، به‌کلی ناپدید گشت.

تَرَق تَرَق!

با گسترش ترک‌های بی‌شمار در سراسر برج ناظر‌پایین​ آسمان، صداهای شکستنِ پی‌درپی طنین‌انداز شد. لحظه‌ای بعد،‌آغازین​ تمام برج ناظر آسمان فرو ریخت و تکه‌تکه گشت!

دربار آسمانیِ‌یکدیگر​ باشکوه در سکوتی‌حیرت​ سنگین فرو رفت.

در میدان نبرد هیچ اثری از باد‌نقاشیِ​ به چشم نمی‌خورد، اما جاودانه‌ها حس می‌کردند‌گذشت​ طوفانی در دل‌هایشان به پا خاسته است!

برج ناظر آسمان به قطعات بی‌شماری تبدیل شد که همراه با اجساد‌گوی​ جاودانه‌ها به پایین می‌ریخت. روش مسیر نقاشیِ والامقام جاودان نیلوفر آغازین به پرتوی‌باورنکردنیه​ از نور بدل گشت که از آسمان گذشت و به دوردست‌ها پرواز کرد.

فانگ یوان بی‌آنکه توجهی نشان دهد، آرام‌اجساد​ در هوا شناور ماند و به دوک‌جاودان​ لونگ، فنگ جیو گه و دیگران چشم دوخت.

چهره‌اش بی‌حالت بود و کلامی بر زبان نیاورد، تنها به آرامی مشتش‌انجامش​ را گشود. به لطف حرکت کشندهٔ دیدگان همگان، تمامیِ مردم در پنج‌فریاد​ منطقه توانستند آن صحنه را ببینند — تکه‌های گویِ تقدیرِ نابودشده را!

«گوی تقدیر... نابود شده؟»

«ما بردیم؟!»

جاودانه‌های سه منطقه به یکدیگر‌تبدیل​ نگریستند، در حالی که حیرت‌روش​ و بهت در چهره‌هایشان موج می‌زد.

«باورنکردنیه، ما واقعاً انجامش دادیم!»

«این نبرد‌اجساد​ قطعاً تو یاد‌روش​ نسل‌های بعدی می‌مونه.»

پس از اینکه به‌منطقه​ خود آمدند، جاودانه‌های سه منطقه‌گویِ​ دیوانه‌وار فریاد شادی سر دادند!

در نقطهٔ مقابل، جاودانه‌های باقی‌ماندهٔ دربار‌همراه​ آسمانی چهره‌هایی رنگ‌پریده و بی‌جان داشتند‌نقاشیِ​ و همچون عروسک‌هایی خیمه‌شب‌بازی مبهوت مانده بودند.

گوی تقدیر پرچم‌نگریستند​ دربار آسمانی و‌بهت​ ستون معنوی آن‌ها بود.

این چیزی بیش از یک کرم گوی رتبه ۹ بود؛ والامقام جاودان‌پرتوی​ خاستگاه ازلی با تکیه بر این گو، حاکمیت بشریت را پایه‌گذاری کرده‌آرام​ بود. این گو به انسان‌ها امیدِ آزادی و شجاعتِ طغیان بخشیده بود.

پس از بیش از سه میلیون سال میراث و توسعه، اهمیت گوی‌گوی​ تقدیر برای دربار آسمانی بسیار فراتر رفته بود. این گو بنیان دربار‌می‌زد​ آسمانی، یک نماد و همچنین پرچمی بود که تا ابد در اهتزاز می‌ماند.

اما اکنون، فانگ یوان‌بی‌شماری​ این پرچم را پایین‌پایین​ کشیده و پاره کرده بود!

جاودانه‌های دربار آسمانی حس‌حالی​ می‌کردند ستونِ ذهنشان فرو ریخته‌می‌زد​ و دنیایشان نابود شده است!

حتی بدون حملهٔ جاودانه‌های سه منطقه‌مسیر​ یا هرگونه محرک خارجی، آن‌ها مبهوت‌پرتوی​ بودند و نمی‌دانستند چه باید بکنند.

حتی فنگ جیو گه نیز ساکت بود؛‌ببینند​ آواز سرنوشتِ او که پیوسته در سراسر میدان‌بردیم​ نبرد طنین‌انداز می‌شد، در این لحظه متوقف گشت.

در دوردست، فنگ جین هوانگ که در یک خانهٔ گوی جاودانِ مخفی در زیر‌جاودان​ زمین پنهان شده بود، بی‌صدا می‌گریست و زمزمه می‌کرد: «گوی تقدیر... نابود شد! چطور همچین‌آرام​ اتفاقی افتاد؟ همه که این‌قدر تلاش کردن، حتی از فدا کردن جونشون هم دریغ نکردن!»

نگاه چین دینگ‌نگریستند​ لینگ خالی بود؛ او‌چهره‌هایشان​ به مجسمه‌ای بی‌جان می‌مانست.

دیوان داوری اهریمن که به شدت آسیب دیده بود، به آسمان برخاست. فانگ ژنگ که درون آن بود، با‌یوان​ نگاهی بسیار پیچیده به فانگ یوان خیره شد و گفت: «فانگ یوان، تو واقعاً موفق شدی. توی دربار آسمانی،‌نیاورد​ جلوی چشم روش‌های والامقام‌ها، گوی تقدیر رو نابود کردی! پس فاصلهٔ بین من و تو واقعاً تا این حد زیاده.»

این فاصله باعث شد فانگ ژنگ احساس ناامیدی کند، اما نکتهٔ‌نابودشده​ عجیب این بود که او در این لحظه هیچ تلخ‌کامی‌ای حس‌چهره‌هایشان​ نمی‌کرد، بلکه در عوض رگه‌هایی از آسودگی در وجودش شکل گرفت.

دیگر وقت تسلیم شدن بود.

شخصی مانند فانگ یوان از همان ابتدا با‌موج​ همه تفاوت داشت. فکر رقابت با او از‌یاد​ همان اول خیالی باطل و حتی توهمی دیوانه‌وار بود.

«لعنتی، لعنتی...»

«ما شکست‌مردم​ خوردیم، گوی‌منطقه​ تقدیر نابود شد.»

جاودانه‌های دربار آسمانی می‌گریستند. آن‌ها تمام قدرتشان را به کار گرفته و‌نقاشیِ​ همه‌چیزشان را فدا کرده بودند؛ برخی از گورهایشان بیرون خزیده بودند تا‌یوان​ بجنگند، برخی تا آخرین لحظه مقاومت کرده بودند، اما باز هم شکست خوردند.

«ما واقعاً رفقامون‌نگریستند​ رو که خودشون رو‌چهره‌هایشان​ فدا کردن ناامید کردیم!»

«من اون‌قدر شرمنده‌ام‌پایین​ که نمی‌تونم تو‌مسیر​ روی ارشدها نگاه کنم!»

شرم بر چهرهٔ جاودانه‌های دربار آسمانی نقش‌ببینند​ بست و حتی بسیاری از آن‌ها وسوسه‌شده​ شدند تا به زندگی خود پایان دهند.

در این لحظه، دوک لونگ ناگهان فریاد زد‌پایین​ و صدایش که در سراسر میدان نبرد پخش‌آغازین​ می‌شد، ذهن تمام جاودانه‌ها را لرزاند: «خودتون رو نبازید!»

دوک لونگ به آسمان پرواز‌حیرت​ کرد؛ چهره‌اش جدی بود، چرا‌باورنکردنیه​ که می‌دانست این لحظه‌ای حیاتی است.

گوی تقدیر نابود شده بود و دوک لونگ نمی‌توانست به خود اجازه‌پرتوی​ دهد که ناراحت باشد یا خودش را سرزنش کند. او رهبر دربار آسمانی‌هوا​ بود و باید تمام تلاشش را می‌کرد تا با این بحران مقابله کند!

آنچه او را مضطرب می‌کرد این بود که حتی‌گویِ​ جاودانه‌های بسیار باتجربهٔ دربار آسمانی نیز این‌گونه متزلزل شده بودند.‌حالی​ مردم سراسر جهان با دیدن این صحنه چه فکری می‌کردند؟

اگر نقشه‌کشی‌ها و پیروزی‌های مکررِ پیشینِ فانگ یوان بر دربار آسمانی مانند سیلیِ محکمی بر‌نیلوفر​ صورت آن‌ها بود، نابود کردن گوی تقدیر توسط او به منزلهٔ لرزاندنِ کاملِ بنیان دربار آسمانی‌شناور​ و نابودیِ جایگاه و اعتباری بود که در طول بیش از سه میلیون سال اندوخته بودند!

دوک لونگ باید‌نگریستند​ روحیه و ارادهٔ‌بهت​ جنگیدنِ آن‌ها را بازمی‌گرداند.

دوک لونگ ناگهان بی‌هیچ اثری از سستی خندید و‌جاودان​ با لحنی که هیچ‌گونه تزلزلی در آن حس نمی‌شد، گفت:‌یوان​ «فانگ یوان، واقعاً فکر کردی گوی تقدیر رو نابود کردی؟»

فانگ یوان پاسخی نداد و تنها‌صحنه​ در حالی که به دوک لونگ‌گوی​ نگاه می‌کرد، دستش را اندکی بالا آورد.

بی‌درنگ، جاودانه‌های سه منطقه او را‌همراه​ به تمسخر گرفتند: «دوک لونگ، کورت‌نقاشیِ​ شدی؟ نمی‌تونی تکه‌های گوی تقدیر رو ببینی؟»

برخی از جاودانه‌های دربار آسمانی با چشمانی درخشان نگاه کردند‌باورنکردنیه​ و جرقه‌ای از امید در دل‌هایشان روشن شد: «نکنه گوی‌اینکه​ تقدیری که فانگ یوان نابود کرد، یه نسخهٔ بدلی بوده؟»

اما دوک لونگ سرش را تکان داد و در حالی که همچنان می‌خندید، گفت: «هه هه‌پرواز​ هه، گوی تقدیری که نابود شد کاملاً واقعیه. اما فانگ یوان، گیرم که گوی تقدیر نابود‌دیگران​ شد، آیا واقعاً برای همیشه از بین رفته؟ یعنی ما نمی‌تونیم یه بار دیگه پالایشش کنیم؟»

جاودانه‌ها مبهوت ماندند: «ها؟»

گوهای جاودان منحصربه‌فرد بودند؛ این حقیقتی انکارناپذیر در‌پایین​ جهان بود. اگر کسی گوی جاودانی داشت، دیگران‌آغازین​ نمی‌توانستند همان گو را در اختیار داشته باشند.

اما زمانی که آن گوی‌حیرت​ جاودان نابود می‌شد، دیگران شانس به‌واقعاً​ دست آوردن آن را پیدا می‌کردند.

اکنون گوی تقدیر توسط فانگ یوان نابود شده بود و‌نیلوفر​ این حقیقتی بی‌چون‌وچرا بود. اما این یک پایان واقعی به‌بی‌آنکه​ شمار نمی‌رفت، زیرا دربار آسمانی می‌توانست دوباره آن را پالایش کند!

شن تسونگ شنگ با چهره‌ای‌توانستند​ درهم‌کشیده پرسید: «آیا دربار آسمانی‌تقدیرِ​ دستورالعمل گوی تقدیر رو داره؟»

دوک لونگ لبخند زد و در حالی که تمام وجودش از اعتمادبه‌نفس و آرامش لبریز بود، پاسخ داد: «دربار آسمانی‌دوردست‌ها​ بیش از سه میلیون سال گوی تقدیر رو در اختیار داشته. ما تو این مدت، خبرگان بزرگِ بی‌شماری تو مسیر‌بی‌حالت​ پالایش و سه والامقام جاودان داشتیم. خودت حدس بزن که دربار آسمانیِ ما دستورالعمل گوی تقدیر رو داره یا نه؟»

جاودانه‌های سه منطقه برآشفتند: «لعنتی!»

دوک لونگ با خنده ادامه داد: «با این حال، حتی اگه دربار‌پرتوی​ آسمانی دستورالعمل گوی جاودانِ تقدیر رو نداشت، که چی؟ بذارید از همه‌تون بپرسم،‌هوا​ آیا گوی تقدیر تو عصر باستان ازلی توسط رن زو پالایش شده بود؟»

چین دینگ لینگ که متوجه مقصود دوک لونگ شده بود، در‌نابودشده​ حالی که چشمانش دوباره از سرزندگی می‌درخشید، پاسخ داد: «معلومه که‌چهره‌هایشان​ نه. گوی تقدیر از خودِ آسمان و زمین متولد شده بود.»

دوک لونگ سر تکان داد: «دقیقاً. گوهای جاودان از طبیعت متولد میشن و به همین دلیله که گوهای جاودان‌گذشت​ وحشیِ زیادی وجود داره. حتی اگه ما نتونیم پالایشش کنیم، آسمان و زمین گوی تقدیر رو پالایش می‌کنه. گوی‌دوخت​ تقدیرِ جدید ممکنه رتبه ۶ باشه یا حتی مستقیماً رتبه ۹ از آب دربیاد. کی می‌تونه با اطمینان بگه؟»

این بار، جاودانه‌های‌نگریستند​ سه منطقه به‌بهت​ یکدیگر نگاه کردند.

پس از اینکه دوک لونگ به این نکته‌والامقام​ اشاره کرد، آن‌ها ناگهان متوجه شدند که نابود‌پرواز​ کردن گوی تقدیر شاید مسئلهٔ چندان بزرگی نبوده است!

اگر گوی تقدیر نابود شده‌توانستند​ بود، خب که چه، می‌شد‌تقدیرِ​ دوباره آن را پالایش کرد.

یکی از جاودانه‌ها با خشم فریاد زد:‌اجساد​ «حتی اگه پالایش بشه، می‌تونیم دوباره نابودش کنیم!»‌نیلوفر​ اما حتی خود او نیز اعتمادبه‌نفس چندانی نداشت.

آن‌ها برای نابودی گوی تقدیر در این نبرد، بهای گزافی پرداخته بودند! آیا واقعاً می‌شد چنین موفقیتی را تکرار کرد؟‌اینکه​ از هر چیز دیگری که می‌گذشتند، تنها همین نکته که فقط یک اهریمن برون‌جهانی می‌توانست گوی تقدیر را نابود کند، سد‌پرچم​ راه بسیاری از قهرمانان و فاتحان می‌شد. مگر نه اینکه حتی سه والامقام اهریمن نیز در این راه شکست خورده بودند؟

جاودانه‌ای با درماندگی گفت: «لعنت بهش، چطور متوجه این‌جاودان​ موضوع نشدیم؟» اما با کمی تأمل، می‌توانست خودش را‌فانگ​ سرزنش کند که چرا همه‌چیز را به درستی نسنجیده است.

به هر حال، حمله به دربار آسمانی و نابود کردن گوی تقدیر به خودیِ خود هدفی عظیم بود و حتی می‌شد آن را خیالی‌می‌زد​ باطل دانست. جاودانه‌ها برای تحقق این هدف، ذهن و انرژی خود را تا مرز فرسودگی مصرف کرده بودند. این مأموریتی غیرممکن و شبیه به‌بی‌جان​ صعود یک فانی به آسمان بود؛ حتی اگر تمام قدرتشان را به کار می‌گرفتند و اراده‌ای پایان‌ناپذیر داشتند، باز هم دستیابی به آن دشوار بود.

در چنین شرایطی، چه کسی مجال‌همراه​ آن را داشت تا به مسائلِ‌نقاشیِ​ پس از صعود به آسمان فکر کند؟

در واقع، وقتی قارهٔ مرکزی مجمع مسیر پالایش را برگزار‌باورنکردنیه​ کرد و جاودانه‌های چهار منطقه هجوم آوردند، چه کسی می‌توانست‌اینکه​ با اطمینان بگوید که قادر به نابودی گوی تقدیر خواهند بود؟

هیچ‌کس!

حتی فانگ یوان‌پنج​ و حتی والامقام‌ها‌صحنه​ نیز چنین اطمینانی نداشتند.

همه فقط‌است​ داشتند شانس خود‌تبدیل​ را امتحان می‌کردند.

پس از موفقیت در این تلاش،‌بهت​ جاودانه‌ها غرق در شادی شده بودند. اما‌دادیم​ پس از تحقق این هدف چه می‌شد؟

سخنان دوک لونگ نیز حقیقت داشت. جاودانه‌های سه منطقه ناگهان دریافتند‌آغازین​ که بهای پرداختی، نبردها و تلاش‌هایی که به خرج داده بودند‌نشان​ همگی بیهوده بوده است؛ آیا این صرفاً یک پیروزیِ پوچ بود؟

جاودانه‌های سه منطقه در‌منطقه​ سکوت فرو رفتند و‌تکه‌های​ چهره‌هایشان رفته‌رفته درهم رفت.

وو یونگ تیزبین بود و با حس کردنِ تغییر در قلوب افراد و افت روحیه‌شان، بی‌درنگ با لحنی سرد پاسخ داد: «سرور دوک‌فانگ​ لونگ، زبون تندی دارید. با این حال، شکست دربار آسمانی همچنان یه شکسته. شما برای دفاع و حتی پنهان کردن گوی تقدیر تو دربار‌گشود​ آسمانی زحمت زیادی کشیدید، اما ما باز هم تونستیم نابودش کنیم. تو آینده، حتی اگه دوباره گوی تقدیر رو به دست بیارید، که چی؟»

«هه هه هه، در واقع شمایید که باید مراقب باشید. وگرنه وقتی آسمان و زمین گوی‌یاد​ تقدیر جدید رو متولد کنه، خودتون نمی‌تونید پالایشش کنید. اون موقع، گوی تقدیر تبدیل به یه گوی‌بی‌جان​ جاودان وحشی میشه، هر کسی می‌تونه به دستش بیاره و دیگه لزوماً نصیب دربار آسمانیِ شما نمیشه.»

چشمان جاودانه‌های سه‌پایین​ منطقه درخشید و‌مسیر​ روحیهٔ آن‌ها اوج گرفت.

دوک لونگ با آرامش لبخند می‌زد: «وو یونگ، اصلاً در این مورد اشتباه نمی‌کنی. گیرم‌بردیم​ که گویِ تقدیر به گویِ جاودانِ وحشی تبدیل شود و به دست یکی از شما بیفتد،‌یاد​ که چه؟ آیا شما... می‌توانید از آن استفاده کنید؟ اصلاً می‌دانید چطور باید به کارش گرفت؟»

حتی وو یونگ‌قطعات​ هم نتوانست پاسخی‌همراه​ به این پرسش بدهد.

دوک لونگ با غرور لبخند زد: «جاودانه‌ها هرگز نمی‌توانند از گویِ تقدیر استفاده کنند! پیش از عصر باستانِ دور، این گو در دست انسان‌های دگرگونه بود، اما آن‌ها نتوانستند از آن استفاده‌رنگ‌پریده​ کنند. در طول سه میلیون سال، دربار آسمانیِ من چندین والامقامِ جاودان داشت، اما هیچ‌کس نتوانست مستقیماً این گو را به کار گیرد. نوابغ بی‌شماری ذهن خود را به کار گرفتند و‌میراث​ سپس برج ناظر آسمان را مفهوم‌سازی کردند؛ سه میلیون سال طول کشید تا ما حرکت کشنده‌ای را کشف کنیم که بتواند از گویِ تقدیر بهره ببرد، و آن حرکت، غلبه بر تقدیر است!»

«آیا حرکت کشندهٔ غلبه بر تقدیر‌مسیر​ را درک می‌کنید؟ آیا می‌دانید چطور‌پرتوی​ باید برج ناظر آسمان را ساخت؟»

جاودانه‌های سه‌مردم​ منطقه در‌منطقه​ سکوت فرو رفتند.

دوک لونگ ادامه داد: «تنها ارادهٔ آسمان می‌تواند از گویِ تقدیر استفاده کند. در آن زمان، به خاطر بشریت، والامقامِ جاودانِ صورت فلکی از‌یوان​ فدا کردن خود دریغ نکرد و با ارادهٔ آسمان ادغام شد تا در آن اختلال ایجاد کرده و بر آن تأثیر بگذارد. به همین‌لطف​ دلیل است که بشریتی که سه میلیون سال پیش برخاست، هنوز هم در حال شکوفایی است و ما به عنوان حاکمان جهان باقی مانده‌ایم.»

«و دربار آسمانیِ من، گورستان جاودان را ساخت تا از ارادهٔ صورت فلکی پشتیبانی کند. اعضای دربار آسمانی همگی انتخاب‌اینکه​ کردند که در گورستان جاودان به خواب زمستانی بروند تا کمکی پیوسته برای ارادهٔ صورت فلکی فراهم کنند. تنها در این‌پرچم​ صورت است که ما قادریم بر گویِ تقدیر تأثیر بگذاریم و بدین ترتیب جایگاه بشریت را در کل جهان حفظ کنیم!»

«در میان شما،‌پایین​ چه کسی می‌تواند به‌نقاشیِ​ چنین چیزی دست یابد؟»

دوک لونگ نگاهش را در سراسر میدان نبرد چرخاند. جاودانه‌های سه منطقه ساکت بودند، در‌بردیم​ حالی که جاودانه‌های دربار آسمانی با غرور ایستاده بودند. حتی یکی از آن‌ها با تکبر‌قطعاً​ افزود: «هیچ‌کس! در پهنهٔ پنج منطقه، تنها دربار آسمانی می‌تواند چنین کاری را به انجام برساند!»

پاسخ کوبندهٔ بینگ سای چوان از درون محرابِ بخت و بلا به گوش رسید: «نه، تو اشتباه می‌کنی، دوک لونگ. حتی‌پرواز​ اگر نتوانیم از گویِ تقدیر استفاده کنیم، می‌توانیم آن را به عنوان مواد پالایش گو به کار بگیریم تا گویِ سرنوشت را‌نیاورد​ پالایش کنیم! گویِ تقدیر نمی‌تواند توسط دیگران کنترل شود، اما گویِ سرنوشت می‌تواند. این نقشهٔ سرور ما، والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم است.»

دوک لونگ به محرابِ بخت و بلا نگاه کرد و‌باورنکردنیه​ پوزخندی تحقیرآمیز زد: «حتی اگر گویِ سرنوشت را پالایش کنید،‌اینکه​ آیا به این معناست که گویِ تقدیر دیگر وجود نخواهد داشت؟»

بینگ سای‌اجساد​ چوان نتوانست‌می‌ریخت​ پاسخی بدهد.

اگر گویِ تقدیر به عنوان مواد گو استفاده می‌شد، وقتی‌تقدیرِ​ آسمانِ دیرزیستی گویِ سرنوشت را پالایش می‌کرد، گویِ تقدیر مصرف‌حیرت​ می‌شد. در آینده، همچنان می‌توانست گویِ تقدیرِ جدیدی به وجود بیاید.

دوک لونگ آهی کشید: «مهم نیست چه می‌کنید، گویِ تقدیر همچنان وجود خواهد‌والامقام​ داشت. حتی اگر اکنون نابود شود، در آینده دوباره پدیدار خواهد شد. تا‌توجهی​ زمانی که دوباره ظاهر شود، آیا تلاش‌های امروز شما هیچ معنایی خواهد داشت؟»

جاودانه‌های سه منطقه ساکت بودند.

دوک لونگ خود با وقار و نفرت پاسخ داد: «البته‌نیلوفر​ که معنا دارد! معنایش این است که به انسان‌های دگرگونه فرصتی‌توجهی​ برای برخاستن بدهید، تا آن‌ها تأثیرِ مخربِ غیرقابل‌تصوری بر بشریت بگذارند.»

«شما نمی‌توانید از گویِ تقدیر استفاده کنید و چقدر طول می‌کشد تا گویِ سرنوشت را پالایش‌جاودانه‌های​ کنید؟ شما حتی یک دستورالعمل گویِ ناقص از گویِ تقدیر هم ندارید! وقتی گویِ تقدیر دوباره‌نسل‌های​ پدیدار شود، توسط ارادهٔ آسمان کنترل خواهد شد. بشریت افول خواهد کرد و انسان‌های دگرگونه برخواهند خاست.»

دوک لونگ سرزنش کرد و ناگهان به سمت فانگ یوان اشاره کرد: «و کسانی که باعث این اتفاق شدند،‌گذشت​ همهٔ شما هستید! به خصوص تو! تو بزرگ‌ترین اهریمنی! تو گورستان جاودان را نابود کردی، ارادهٔ صورت فلکی دیگر نخواهد‌چهره‌اش​ توانست مانند گذشته در ارادهٔ آسمان دخالت کند. اگر در آینده بشریت منقرض شود، تو مقصر اصلیِ همه‌چیز خواهی بود!»

«فانگ یوان، آه فانگ یوان،‌حیرت​ فکر می‌کنی با نابود کردن‌باورنکردنیه​ گویِ تقدیر به پیروزی رسیده‌ای؟»

«هه هه هه، در‌می‌ریخت​ بهترین حالت، این فقط‌والامقام​ یک شوخی بزرگ است.»

«دربار آسمانیِ من در تمام جنبه‌ها به فکر بشریت است. ما خون و عرق خود را برای‌یکدیگر​ منافع بشریت فدا کردیم و حتی از جان خود گذشتیم. و شما مردم، به خاطر منافع خودخواهانهٔ‌می‌مونه​ خود، جایگاه عظیمی را که دربار آسمانیِ من با دقت برای میلیون‌ها سال حفظ کرده بود، نابود کردید.»

«دربار آسمانیِ من می‌تواند در آینده دوباره گویِ تقدیر را پالایش کند،‌نقاشیِ​ ما می‌توانیم آن را مخفیانه پالایش کنیم! ما نخواهیم گذاشت پنج منطقه‌یوان​ از پالایش گویِ تقدیر باخبر شوند، آیا شما متوجه آن خواهید شد؟»

«آیا می‌توانید‌یکدیگر​ به موقع جلوی‌حیرت​ ما را بگیرید؟»

«حتی اگر بار دوم یا سوم هم جلوی ما‌جاودان​ را بگیرید. بعد از آن چه؟ چه کسی می‌تواند تضمین‌یوان​ کند که می‌توانید بارها و بارها مانع پالایش آن شوید؟»

«ما تنها گویِ تقدیر رتبه ۶ را‌ببینند​ پالایش خواهیم کرد، این کار بسیار آسان‌تر‌شده​ از بازگرداندن آن به رتبه ۹ است!»

«همچنین، هر بار که ما به خاطر گویِ تقدیر بجنگیم، بشریت‌مسیر​ تلفات سنگینی متحمل خواهد شد و بنیان خود را به شدت هدر‌فانگ​ خواهد داد. این به انسان‌های دگرگونه فرصت می‌دهد تا علیه ما برخیزند!»

دوک لونگ در حالی‌حالی​ که این حرف‌ها را می‌زد،‌می‌زد​ با احساساتی عمیق مرثیه‌سرایی کرد.

«این پیرمرد کیست؟ من نمی‌دانستم که‌مسیر​ دربار آسمانی این‌همه کار به خاطر‌پرتوی​ تمام نژاد بشر انجام داده است!»

«چرا آن‌ها به دربار‌منطقه​ آسمانی حمله کردند، این جاودانه‌ها‌گویِ​ پیش خود چه فکری می‌کردند؟»

«این افراد همگی اهریمن هستند، آن‌ها‌همراه​ تصویر بزرگ‌تر را به خاطر منافع‌نقاشیِ​ خود نادیده گرفتند! آن‌ها گناهکارانی ملعون‌اند!»

فانی‌های پنج منطقه‌نگریستند​ با سخنان دوک‌بهت​ لونگ هم‌صدا شدند.

بیشتر فانی‌ها درک‌پایین​ بسیار اندکی از‌مسیر​ دنیای جاودانه‌ها داشتند.

و جاودانه‌های پراکنده در‌منطقه​ پنج منطقه نیز با شنیدن‌گویِ​ سخنان دوک لونگ ساکت شدند.

دربار آسمانی قدرتمند بود، دربار آسمانی سلطه‌گر بود، دربار آسمانی تقریباً تمام‌نقاشیِ​ منابع تزکیهٔ قاره مرکزی را در اختیار داشت، جاه‌طلبی دربار آسمانی بی‌نهایت‌یوان​ دوردست بود و فعالانه در رویدادهای مهم چهار منطقهٔ دیگر دخالت می‌کرد.

اما هیچ‌کس نمی‌توانست نقش‌حالی​ دربار آسمانی در محافظت‌موج​ از بشریت را انکار کند.

این یک حقیقت بود!

در درون شنل خونی، ارادهٔ وحشیِ بی‌پروا در حالی که سرش را گرفته بود زمزمه کرد:‌جاودانه‌های​ «آه، این تا حدودی دردسرساز است. با اینکه نابود کردن گویِ تقدیر به شدت رضایت‌بخش بود،‌نسل‌های​ اما بعد از فروکش کردن هیجان، کمی احساس پوچی به آدم دست می‌دهد. این کمی مشکل‌ساز است.»

فانگ یوان با چهره‌ای بی‌تفاوت گفت: «هه هه، دوک لونگ،‌روش​ حرفت تمام شد؟» پس از نابودی گویِ تقدیر، این اولین باری‌پرواز​ بود که او لب به سخن می‌گشود و سکوت را می‌شکست.

دوک لونگ به فانگ یوان‌حیرت​ نگاه کرد؛ اخم‌هایش در هم‌باورنکردنیه​ رفت و رفته‌رفته احساس ناآرامی کرد.

فانگ یوان بیش از حد آرام بود! با توجه به هوش فانگ یوان، چطور ممکن بود او‌کرد​ این نکتهٔ حیاتی را نبیند؟ دوک لونگ سعی کرد از زاویه‌ای دیگر فکر کند؛ اگر او جای‌چهره‌اش​ فانگ یوان بود، قطعاً از تمام قدرت خود برای حمله استفاده می‌کرد و به دشمنان فرصت صحبت نمی‌داد.

زیرا به محض اینکه دوک‌توانستند​ لونگ صحبت می‌کرد، همین وضعیت‌تقدیرِ​ فعلی را به وجود می‌آورد.

در واقع همین‌طور هم بود.

سخنان دوک لونگ روحیهٔ جاودانه‌های دربار آسمانی را بازگرداند و همچنین‌واقعاً​ ارادهٔ دشمنان را سرکوب کرد. او علاوه بر این، اعتبار دربار آسمانی‌دیوانه‌وار​ را بالا برد و به سادگی در حال تغییر دادن ورق بود!

دوک لونگ شایستهٔ رهبری دربار آسمانی بود؛ او نه‌تنها قدرتی‌نیلوفر​ رعب‌آور در حد یک ستون اصلی داشت، بلکه در زمان‌های حساس‌توجهی​ می‌توانست رهبری کند، روحیه ببخشد و قلب مردم را تغییر دهد.

چطور فانگ‌مردم​ یوان نمی‌توانست‌منطقه​ این را ببیند؟

اما او جلوی دوک لونگ را نگرفت.‌اجساد​ دوک لونگ حتی می‌توانست به طور مبهم‌جاودان​ ردی از انتظار را در چشمان او ببیند.

پس فانگ‌یکدیگر​ یوان منتظر‌حالی​ چه بود؟

در لحظهٔ بعد، فانگ یوان پوزخند زد: «اوه دوک لونگ،‌نیلوفر​ چه کسی به تو گفته که نابودی گویِ تقدیر به معنای‌توجهی​ پایان این نبرد است؟ به نظر می‌رسد کسی را فراموش کرده‌ای.»

با درکِ حقیقتی،‌پنج​ مردمک چشمان دوک‌صحنه​ لونگ منقبض شد.

او رد نگاه فانگ‌بی‌شماری​ یوان را دنبال کرد‌پایین​ و رودی را دید.

آن شبحِ‌یکدیگر​ وهمیِ رود‌حالی​ زمان بود!

محرابِ بخت و بلا حامل روش والامقامِ اهریمنِ نیلوفر سرخ‌نیلوفر​ بود؛ ندای باستان. از ابتدای نبرد، قدرت این حرکت کشنده‌بی‌آنکه​ به شکلِ شبحِ رود زمان در دربار آسمانی متراکم شده بود.

خبرگانِ جاودانهٔ گذشتهٔ دشت‌های شمالی از این‌ببینند​ رودِ وهمی بیرون آمده و تهدیدی بی‌نهایت‌شده​ عظیم برای دربار آسمانی ایجاد کرده بودند.

اما با ادامهٔ نبرد، به نظر می‌رسید‌اجساد​ شبحِ رود زمان رفته‌رفته ضعیف شده است،‌جاودان​ زیرا خبرگانِ کم‌تری از دشت‌های شمالی احضار می‌شدند.

در مراحل پایانی نبرد، این شبحِ رود‌چهره‌هایشان​ زمان بی‌حرکت به نظر می‌رسید و هیچ اثری‌قطعاً​ از ظهور چهره‌های جدید در آن دیده نمی‌شد.

با این حال، وقتی فانگ یوان گویِ تقدیر را نابود‌نیلوفر​ کرد، این شبحِ رود زمان همچون جانوری که از غل و‌توجهی​ زنجیر رها شده باشد، شروع به خروش وحشیانه و متلاطم کرد.

شواش شواش شواش...

آب رودخانه به‌قطعات​ خروش آمد و امواجی‌اجساد​ حیرت‌انگیز به پا کرد.

پیکری به آرامی و‌حالی​ با وقار از میان‌موج​ امواج غول‌پیکر بیرون آمد.

تمام جاودانه‌های‌اجساد​ حاضر صدای‌می‌ریخت​ او را شنیدند:

«به روزگارِ جوانی در پرتوِ بهار درخشیدم،

اسبان بر گل‌ها تاختند و شمیمِ شراب پراکنده شد.

عشق و کین همگام با امواج سر رسیدند،

زنجره‌های تابستان خواندند و من در دلِ شب بیدار گشتم.

نیلوفرهای سرخ را در رود زمان کاشتم،

و با چشمانی خشکیده از اشک، به گذشته بازگشتم.

از گذرگاهِ پرفرازونشیبِ روزگار به این آوردگاه بازمی‌گردم،

تا هزاران موجود، حیاتی رها از بندِ تقدیر را چشم‌انتظار باشند!»

او ظاهری شبیه به یک مرد جوان داشت، اما نگاهش گویی فراز‌پرتوی​ و نشیب‌های بی‌شماری را تجربه کرده بود. ردایی سرخ بر تن داشت، چهره‌اش‌هوا​ به پاکی یشم، چشمانش به درخشندگی ستارگان و پوستش به سفیدی برف بود.

او از شبحِ رود زمان‌نقاشیِ​ بیرون آمد و قدم به‌پرتوی​ میدان نبرد دربار آسمانی گذاشت.

همه نگاه می‌کردند؛‌جاودانه‌های​ سکوتی مطلق همه‌جا‌حالی​ را فرا گرفته بود.

نگاه او پیش از‌واقعاً​ آنکه روی پیکر دوک لونگ‌یاد​ ثابت بماند، در اطراف چرخید.

دوک لونگ لرزید، چهره‌اش به شدت درهم و‌والامقام​ پیچیده شد. دهانش را باز کرد و لبانش‌پرواز​ تکان خورد، اما هیچ کلمه‌ای از آن بیرون نیامد.

مرد جوان‌می‌ریخت​ لبخند زد: «استاد،‌نقاشیِ​ حالتان خوب است؟»

ناولها | novelha.net