چپتر 1001: هزارپا
0لکس در ناکجاآبادی دور از مهمانخانهٔ نیمهشب ایستاده بود. اما در کمالِ تعجب، حسِّ کنترلیبازدیدِ که در مهمانخانه داشت از بین نرفته بود. این اولین بار پس از ارتقای سطحشحتی بود که پا به بیرون از محدودهٔ مهمانخانه میگذاشت، برای همین تازه متوجهِ این تغییر میشد.
داخلِ مهمانخانه، این سیستم بود که به او قدرت میبخشید وپیشِ کنترلِ مطلقِ محیط را در اختیارش میگذاشت. اما حالا، با اینکهممکن کنترلِ مطلقی نداشت، حس میکرد دستکاریِ دنیا چندان هم سخت نخواهد بود.
وقتی به دشتِ بیانتهای اجساد نگاه کرد، بارِ دیگر توانست الگوی عجیبی را حس کند. انگار چیدمانِباز تصادفیِ پیکرِ مردگان چندان هم تصادفی نبود و از قاعده یا قانونِ پنهانی پیروی میکرد. اما بازچشمانش هم این الگو برایش بیش از حد مبهم و انتزاعی بود و نمیتوانست آن را کامل درک کند.
با این حال میتوانست بخشهایی از الگو را بخواند. تقریباً انگار اتفاقات داشتند جلوی چشمانش برعکس پخش میشدند. میتوانست توطئههایزمینی بیشمارِ پشتِ جنگ، وعدههای دروغینِ فراوان و انگیزههای نامعلوم را ببیند. نفرتی را میدید که تحریف شده و بسیار فراتر ازکوچکترین توانِ کنترلشان قدرت گرفته بود. سلاحی را میدید که برای قتلعامِ دشمن رها شده، اما بیش از حد قدرتمند شده بود.
تنها تکهپارههایی را میدید، اما میتوانست داستانِ کلیِ ماجرا را کنارِ هم بگذارد. مهمتربیشتر از آن، چون زمینی را که پیشِ رویش بود با عمقی بیشتر از یکنکرده بازدیدِ ساده درک میکرد، میدانست چطور میتواند آن را به سادهترین شکلِ ممکن دستکاری کند.
لکس خاصیتهای بسیاری داشت که آنها را تمرین نکرده بود. اما حالا حسعمقی میکرد اگر حتی کوچکترین کنترلی روی خاصیتِ چوب یا طبیعتش داشت، میتوانست از تمامِتمرین اجسادِ اینجا استفاده کند و این زمینِ بایر را به جنگلی سرسبز تبدیل کند.
اما حتی بدونِ آنها هم حس میکرد اینتصادفیِ زمین آسیبِ شدیدی دیده است و در واقعپیروی میتوانست از خاصیتِ بازسازیاش برای شفای زمین استفاده کند.
بههمینشکل، وقتی به موجودِ عظیم نگاه کرد، میتوانست حس کند که هم تن و همماجرا روحش بهشکلِ باورنکردنی قوی هستند. اما در مقایسه، ذهنِ آن شکننده بود. پس چقدر عالی بودشکلِ که لکس میتوانست هر یک از حملاتش را به ضربهای جسمانی، ذاتی یا روحی تبدیل کند.
موجود خشکش زد و ناگهان سر بالا آورد، انگار خصومتِ لکس رارویش حس کرده باشد، و بیدرنگ جیغِ گوشخراشی کشید. تنش را در آسمان بالابسیاری کشید و سپس یورش برد تا با ضربهٔ چنگالهایش لکس را تکهتکه کند.
لکس میتوانست قدرتِ عظیمی را که در هر حرکتش نهفته بود حسرویش کند و همچنین نقاطِ ضعفِ فراوانش را ببیند. اما چون راهنمایی شدهخاصیتهای بود که روی فنونِ شمشیرش تمرکز کند، تصمیم گرفت به همان پایبند بماند.
به جلو پرید و همانطور که در هوا به موجود نزدیک میشد، سرعت گرفت وپنهانی فنِ «تیغهٔ دوزخ: قضاوت» را به کار بست. تیغهاش در دم از شدتِ حرارت سرختقریباً شد و مرگباریِ خاصی به همراه داشت که انگار مثلِ گرمای آتش از آن ساطع میشد.
موجود با حسکردنِ خطر، چنگالهایش را ضربدری جلویش گرفت. لکس حتی بدونِ نیاز به استفاده از چشمِ چپش،مهمتر «دید» که چیزی تغییر کرد. گوی سیاه و کوچکی از انرژی جلوی چنگالهای ضربدریِ موجود ظاهر شد و نیروییتمرین دافع، با وجودِ تواناییِ پروازِ لکس، شتابِ او را بهزور متوقف کرد و او را به عقب پس زد.
لکس زمزمه کرد: «جالبه،» و بعد حملهاش را تغییر داد. بهجای نزدیک شدن، از «تیغهٔ دوزخ: ستارهٔ دنبالهدار» استفاده کرد؛سادهترین حملهٔ دوربردِ فنِ شمشیرِ تیغهٔ دوزخ. شمشیری شعلهور و عظیم، پوشیده در نیتِ شمشیرش، در هوا بهسمتِ موجود شلیک شد.زمینِ از آنجا که این حمله از انرژی و نیت ساخته شده بود و جرمِ واقعی نداشت، نیروی دافعه کارساز نبود.
اما موجود چابک بود و با دور شدن، بیدرنگچون از حمله جاخالی داد و همزمان جیغِ خشمگینِ دیگریچطور کشید. انگار از مقاومتِ لکس به او برخورده بود.
پایینتنهاش مستقل از بالاتنه به حرکت درآمد و درحالیکه بالاتنه حملهٔ دیگری را آغازقانونِ میکرد، پشتِ سرِ لکس چرخید. گویی از حملهٔ قبلیِ لکس الهام گرفته باشد، چنگالهایشبخشهایی را در هوا تکان داد و ضرباتِ بُرنده و سیاه و کوچکی بهسمتش فرستاد.
گرچه لکس معمولاً ترجیح میداد ضربات را با سینه سپر کردن دفع کند، اما حس کرد این حملات خطرناکند و خاصیتِ ویرانگرِرویش واقعیشان را درونِ تاریکی پنهان کردهاند؛ پس او هم جاخالی داد. با اینکه لکس میخواست تواناییهای جدیدش را بسنجد، دلش نمیخواست نبرد راطبیعتش بیدلیل کش بدهد. به این دلیل به اینجا آمده بود که از این موجود احساسِ خطر میکرد، بنابراین دیگر خودش را نگه نداشت.
درست پشتِ سرِ موجود آنی منتقل شد و «پیچشِ فضا» را روی پشتش به کار بست. در شعاعِ ۱۰ فوتیسادهترین (۳ متریِ) اطرافِ دستش، فضا شروع به خم شدن کرد و باعث شد نور و جاذبه رفتاری عجیب نشان دهند.زمینِ اوجگیریِ ناگهانیِ جاذبه باعث شد ستونِ فقراتِ موجود بشکند و بیجان روی زمین بیفتد، هرچند این زخم اصلاً کشنده نبود.
موجود دوباره جیغ کشید و ردپایی از انرژیِ سیاه دورِ چنگالهایش جمع شد، امابیشتر لکس به آن فرصتِ تلافی نداد. از «تیغهٔ دوزخ: قضاوت» استفاده کرد و شمشیرشنکرده را در پشتِ موجود فروبرد و نیتِ شمشیرِ شعلهور را به درونِ تنش هدایت کرد.
همزمان، برخی از حملاتش را به حملاتِچیدمانِ روحی تبدیل کرد و به ذهنِ موجود یورشپنهانی برد که باعث شد بیدرنگ در هم بشکند.
اما حتی با وجودِ سوراخِ عظیمیسلاحی که در بالاتنهاش سوخته بود وتکهپارههایی ذهنِ درهمشکستهاش، موجود نمرد. سرسختیاش حیرتانگیز بود.
پیش از آنکه لکس بتواند به حملهاش ادامه دهد، نیروی دافعهٔ کوبندهای او را با چنان شدتی بهچطور هوا پرت کرد که در واقع باعث شد کمی نفسش بند بیاید. اما با اینکه لکس به عقبتمامِ رانده شده بود، حملهاش به این راحتیها دفع نمیشد و شعلهها همچنان به سوزاندنِ بالاتنهٔ موجود ادامه دادند.
پایینتنهٔ هزارپامانندش نیم ثانیه به خود پیچید و سپس از بالاتنه جدا شد و بعد دوباره به صد بخشِ کوچکتر تقسیم شد که هرکدامخاصیتهای دو پای استخوانی داشتند. هر بخش شروع به انجامِ کارِ متفاوتی کرد؛ بسیاری از آنها بیدرنگ مشغولِ بلعیدنِ جسدها شدند، درحالیکه چندتایی برای فرار زمیندیده را حفر کردند. برخی دیگر به پرواز درآمدند تا دور شوند و بقیه هم درحالیکه در انرژیِ سیاه پیچیده شده بودند، تلوتلوخوران بهسمتِ لکس رفتند.