چپتر 1036: میراث
0با وجود اینکه اوایلِ صبح بود، هوا در تورینوود روشن و آفتابی بود. این طبیعی بود، چراهیجانِ که روشناییِ روز در قلمروی نیمهشب نه با زمانِ روز، بلکه با جریانهای باد تعیین میشد. وقتیمحرومِ باد گویهای آتشینِ سوزان را دور میکرد، هوا تاریک میشد، اما در غیر این صورت روشن میماند.
اما بیشترِ اوقات، آنقدر گویِ آتشینِ سوزان در آسمان بود که حتی اگر بعضی ازهالهای آنها دور میشدند، بقیه نور را حفظ میکردند. به همین دلیل بود که چرخهٔ روزنادیدهاش در بیشترِ مکانها صرفاً بر اساسِ چرخهٔ زیستیِ نژادهای مختلفی که آنجا زندگی میکردند تعیین میشد.
به همین خاطر، با وجود اینکهانسانی بیرون روشن بود، بیشترِ مردم در خلوتِاست خانههایشان در خوابِ عمیقی فرو رفته بودند.
هیجانِ روزِ گذشته بسیاری را تا دیروقت بیدار نگههمهشان داشته بود و به همین دلیل قرار بود خیلیها روزشانگرفت را دیرتر شروع کنند. اما بعضیها... بعضیها هنوز بیدار بودند!
چه بچههای محرومِ بیشماری که ناگهان منابعی به دست آورده بودند که اجازهعمیقی میداد تزکیه کنند، چه بیمارانی که جانِ تازهای گرفته بودند، چه کسانی که بالاخرهروزشان بدهیهایشان بخشیده شده بود، و چه تورینها که تحقیر شده بودند، همگی بیدار بودند.
برای آنها، زمان فقط یک ساختهٔ انسانی بود. نمیتوانستند لحظهای را که در آن زندگی میکردندسلطهجو رها کنند، فقط به این دلیل که ساعت میگفت هنوز اولِ روز است. خیلی از آنها برایچون خوابیدن زیادی هیجانزده بودند. بعضیهایشان برای این کار زیادی خشمگین بودند. فکر و ذکرِ همهشان مشغول بود.
اما فارغ از اینکه چه حسی داشتند، آنها تنهارها کسانی بودند که وقتی هالهای سلطهجو ناگهان کلِ شهربعضیهایشان را در بر گرفت، با وحشت از خواب نپریدند.
هاله خفقانآور یا تهدیدآمیز نبود، اما آنقدر قدرت داشت که نمیشد نادیدهاش گرفت. با وجود اینکه شهروندانِکلِ شهر به وحشت افتاده بودند چون نمیفهمیدند چه اتفاقی دارد میافتد، خودِ هاله پر از حسِ آرامش بود.اتفاقی هیچ حسِ اضطراری در آن وجود نداشت و صرفاً از ساکنانِ شهر توجه میطلبید و نه هیچچیزِ دیگر.
«هر که خود را شایسته میداند، میراثیخاطر را که به جا میگذارم طلب کندفرو و صعود بهسوی عظمت را آغاز کند!»
شهر، زمین، رودخانه، جنگل، هوا و خودِ دنیا زیرِ قدرتِ این اعلام لرزید.داشتند هالهای طلایی، در سطحی بالاتر از هر آنچه کسی در کلِ محدودهٔ اقتدارِ مُهرشدهقدرت به آن رسیده بود، در سراسرِ شهر پیچید و همه را به زانو درآورد.
نورِ کورکنندهای ناگهان در آسمان درخشید که هیچ دیوار یا مرزی نمیتوانست جلویشاست را بگیرد. حتی کسانی که داخلِ خانههایشان بودند هم میتوانستند آن را ببینند، هرچندداشتند هیچکس نمیدانست که آیا تصویر را در واقعیت میدیدند یا فقط در ذهنشان بود.
با کمرنگ شدنِ نور، طرحی مبهم نمایانفکر شد. اما با گذشتِ زمان، نور باز همهالهای کمرنگتر شد و طرح وضوحِ بیشتری پیدا کرد.
در ابتدا، وقتی مردم و حتی جانورانِ جنگلِ اطراف دیدند چه چیزی درونِ نور است، ترسی را حس کردندگذشته که تا مغزِ استخوانشان را لرزاند. موجودی بود که حتی نامش را هم نشنیده بودند، اما چیزی از درونِدست وجودشان به آنها میگفت که بسیار فراتر از خودِ ناچیزشان است. در برابرِ آن موجود، آنها چیزی جز حشره نبودند.
اما سپس، نگاهشان ناگهان روی چیزِ دیگری قفل شد.همهشان بر فرازِ آن فاجعه که شکلِ موجودی هیولایی بهشهر خود گرفته بود، پیکرِ دیگری قرار داشت؛ پیکرِ یک مرد!
با زیرورو شدنِ تمامِ دنیایشان، قلب و ذهنِ همه بهساعت لرزه درآمد. روحشان از هیجان میلرزید، گویی معجزهای را بهخشمگین چشمِ خود میدیدند. نظمِ طبیعیِ جهان پیشِ چشمانشان وارونه شده بود.
نمیدانستند چرا چنین افکاریبعضیهایشان به دلشان راه یافته،ذکرِ اما میدانستند حقیقت دارد!
پیکرِ مرد آرام و بیخیال روی پیشانیِ بلایی نشسته بودخلوتِ که میتوانست دنیا را به پایان برساند. در آن لحظه همهدیروقت فهمیدند هالهای که حس میکردند، در واقع دو هالهٔ مجزا است.
نخستین هالهٔ کوبنده که تمامِ شهر را اسیر کرده بود،مشغول به آن موجود تعلق داشت. هالهٔ دوم که رگههایی ازوحشت طلا داشت، از آنِ مردی بود که آن بالا نشسته بود.
پیش از آنکه بتوانند بیشتر گمانهزنی کنند،نمیتوانستند پیکر آرام از آسمان پایین آمد وخیلی در فضای بازِ بیرونِ دیوارهای شهر فرود آمد.
هاله عقب نشست،هیجانزده اما همزمان آنهاخشمگین را بهسوی خود فراخواند.
انگار هجومی ناگهانی رخ داد؛ گویی تمامِ زندگانِ شهر یکبارهخلوتِ بهسوی محلِ فرودِ آن بنای یادبود دویدند. آن میراث رابسیاری میخواستند—نه، به آن نیاز داشتند! به آن قدرتِ دنیاخرابکن نیاز داشتند.
طبیعتاً قویترها از جمعیت پیشی گرفتند وفکر خیلی زود خود را بیرونِ شهر یافتند،تنها در منطقهای که انگار یکشبه دگرگون شده بود.
بنای یادبودِ عظیمی از موجودی دمر افتاده آنجا بود وساعت مردی روی پیشانیاش قرار داشت، درست وسطِ آمفیتئاتری مرمرین وخشمگین به همان اندازه عظیم که انگار از غیب ظاهر شده بود.
برخی برای ورود تردید کردند، اما بقیه بیپرواذکرِ به داخل هجوم بردند. باید پیش از همه دستشانکلِ به بنای یادبود میرسید. داشتند برای نبرد آماده میشدند.
اما همهچیز آنطور که فکر میکردندزندگی نبود. وقتی واردِ آمفیتئاتر شدند، فهمیدندخوابِ رسیدن به هدفشان تقریباً غیرممکن است.
هالهٔ خفقانآوری از بنای یادبود ساطع میشد، هرچند از دیوارهای آمفیتئاتر فراترحسی نمیرفت. این هاله کسانی را که میخواستند جلو بروند زمینگیر میکرد وخفقانآور ارادهشان را در هم میشکست. نزدیک شدن به بنای یادبود تقریباً محال بود.
اما فراتر از آن، در کنارِ این فشار، رشتهایرها از افکار خودبهخود واردِ ذهنِ کسانی میشد که پابعضیهایشان به آمفیتئاتر میگذاشتند. این افکار، قوانینِ آن مکان بودند.
هر که میخواست میتوانست وارد شود؛ مرد یا زن، پیر یا جوان، انسان یا جانور. تنهاسلطهجو خودِ بنای یادبود قاضیِ این بود که چه کسی شایستگیِ میراثش را دارد. اگر کسی جرئتافتاده میکرد جلوی ورودِ دیگران را بگیرد یا مانعِ تلاششان شود، برای همیشه از آزمون رد صلاحیت میشد.
هر لحظه افرادِ بیشتری از راه میرسیدند و کمی بعد، حتی پایخوابِ جانوران هم به آنجا باز شد. اما در کمالِ تعجب هیچکس نمیجنگید.داشته چشمِ همه به پیکری دوخته شده بود که روی اژدهای بیچهره قرار داشت.
کلیث بیاختیار با خود فکر کردخشمگین که چرا اندامِ آن مرد اینقدر آشناست.داشتند سپس ناگهان نامی در ذهنش جرقه زد.
آن پیکر که قرار بود مجسمهای بیجاننمیتوانستند باشد، گویی افکارش را خوانده باشد، سرخیلی چرخاند، به او نگاه کرد و چشمک زد.