چپتر 1234: پاشنه
0لکس همیشه در دفاع سرآمد بود، حتی بعد از اینکه استفاده از آغوشِیعنی شاهانه را کنار گذاشت. حتی بدونِ آن فنِ تزکیه، بنیان و درکی کهمطلق به او بخشیده بود فراتر از چیزی بود که بهراحتی به دست بیاید.
او بر پایهٔ همان بنیان، با مطالعهٔ فنونِ قدرتمندِ مختلف،تبدیل آرایهها و مفاهیمِ مرتبطِ گوناگون، درکی عمیق و همهجانبه از دفاعشده برای خود ساخت. کاملاً مطمئن بود که دفاعش بهاینراحتیها درهم نمیشکند.
حق با او بود. اصلاً راحتمردم نبود. در واقع برای شکستنِ دفاعش، اژدهاییصورت با میراثی قدرتمند باید کاملاً جدی میشد.
در سراسرِ قلمروی آغاز، شمارِ جاودانههای زمینی کههنوز از پسِ این کار برمیآمدند، در مقایسه بامردم کلِ جمعیتشان چندان زیاد نبود. همگی استثنایی بودند؛ تکتکشان.
در شرایطِ عادی، لکس با چنین موجوداتی روبهرو نمیشد. امافاجعهبار مشکل اینجا بود که هرچه بیشتر در پیِ اتفاقاتِ خارقالعادهفقط میرفت، بیشتر با چنین موجوداتِ بیهمتا و استثنایی روبهرو میشد.
در این شرایط، ساختنِ دفاعی که مثلاً ۸۰ درصد از افرادِ حاضر در عالمِ اووضعیتِ نتوانند از آن عبور کنند، دستاوردی فوقالعاده چشمگیر بود، اما برای شخصِ لکس یک شکستِبینِ فاجعهبار به حساب میآمد. این یعنی هنوز در برابرِ آن ۲۰ درصدِ باقیمانده ضعیف بود.
او نمیخواست فقط از تودهٔ مردم قویتر باشد؛ باید به بهترینِ مطلق تبدیل میشد. درمثلِ غیرِ این صورت، در موقعیتهایی مثلِ وضعیتِ فعلیاش که بهترینهای سراسرِ قلمرو دورِ هم جمع شدهبینِ بودند، قطعاً کسانی از میانِ آن ۲۰ درصد پیدا میشدند که بتوانند دفاعش را درهم بشکنند.
تفاوتِ بینِ فوقالعاده بودن و بهترینِ مطلق بودن، در ایندرصدِ بود که بتواند حتی بر آن نژادهای استثنایی غلبه کند؛مطلق نژادهایی که برتریهای ناعادلانهای نسبت به انسانها داشتند، مثلِ خودِ اژدهایان.
اژدهایی که انگار از شعلههای بنفش ساخته شده بود، از کارساز بودنِ حملهاش جا نخورد. دردرصدِ عوض، همین که مجبور شد برای شکستنِ یک مانعِ ناچیز تا این حد جدی شود، بهوضعیتِ او ثابت کرد که درگیر شدن با لکس در زمانِ ضعفش، هوشمندانهترین کارِ ممکن بوده است.
در یک چشمبههمزدن فاصلهاش با لکس راباشد پر کرد، در حالی که بدنش زیرِ فشارِوضعیتِ قدرتی که به کار میگرفت، منقبض شده بود.
انفجارِ عظیمی رخ داد که خشکی را بارِ دیگر خرد کرد و ابرِ عظیمی از گردوخاک را به هواقلمرو فرستاد. آرایهٔ لکس تا پیش از این از منطقهٔ اطرافش محافظت میکرد، اما حالا که بالاخره درهم شکسته بود،برتریهای آتشفشانی در آنجا نیز فوران کرد و صاعقهها چنان از آسمان باریدند که گویی با گدازهها سرِ جنگ داشتند.
انگار نبردی عظیم میانِ زمین و آسمان در گرفته بود و بقیه داشتند تاوانش راتودهٔ پس میدادند. در این لحظه، قوانینِ نسبتاً راکدِ این منطقه نیز به لرزه افتاده بودند.دورِ برخلافِ انرژیها که پیوسته در جریان بودند، قوانین معمولاً محکم و ثابت سرِ جایشان میماندند.
اما خطرِ اصلیِ این کاخ در این بود که تحریکِ بیشازحد میتوانست قوانینیعنی را متزلزل کند و این دقیقاً همان لحظهای بود که آشوبِ واقعی به پاتبدیل میشد. چه خوب و چه بد، انگار منطقه داشت به همین سمت پیش میرفت.
جفری که از اژدها فاصله گرفته بود، با اخم به منطقهٔ انفجار چشم دوخت. از پایفعلیاش درآوردنِ یک اژدها کارِ سختی بود. با این حال، اگر در این کار شکست میخورد، هویتِبتواند واقعیاش بهعنوانِ یک وایورن فاش میشد. و اگر این اتفاق میافتاد، خیلی چیزها به خطر میافتاد.
با این حال، اگر برای از پایقویتر درآوردنِ اژدها وضعیت را از این همموقعیتهایی خطرناکتر میکرد، امنیتِ خودش به خطر میافتاد.
وایورن از قبل داشت بهحساب برنامههای آیندهاش فکر میکرد که باباقیمانده فرونشستنِ غبار، مردمکِ چشمانش تنگ شد.
جفری انتظار داشت ویرانی ببیند، که البته کم هم نبود،فاجعهبار اما چیزی که انتظارِ دیدنش را نداشت، تصویرِ اژدهای بنفش بودتودهٔ که در حالتِ سجده جلوی لکس روی زمین فشرده شده بود.
اژدها سعی داشت بلند شود. واقعاً تمامِباشد تلاشش را میکرد تا مقاومت کند، امامثلِ نیرویی نامرئی او را پایین نگه داشته بود.
شتابِ خالصِ حملهاش باعث شده بود به لکس برخورد کند. با توجه به تیزیِموقعیتهایی چنگالها و حرارتِ شعلههایش، جای تعجب نداشت که سوراخی روی لباسِ لکس سوخته بود.بتوانند با این حال، آسیب به همینجا ختم میشد؛ لکس تا حدِ زیادی سالم مانده بود.
معلوم نبود پوستِ سوختهٔ روی سینهٔ لکس بهخاطرِ مصیبتِ آتشِدرصدِ خودش است یا حملهٔ اژدها. در هر صورت، چنین آسیبِ ناچیزیتبدیل حتی روی یک فانی هم اثری نداشت، چه رسد به لکس.
دلیلِ اینکه وضعیت اینگونه رقم خورده بود، ساده بود. لکس کنترلِ کاملِ تنش را از دستدرصدِ داده بود، چرا که حس میکرد حتی خاطراتش هم دارند میسوزند. در نتیجه، تنش تمامِ محدودیتهایشوضعیتِ را رها کرد و منطقهای دهفوتی در اطرافِ لکس به محدودهٔ اقتدارِ مطلقِ او تبدیل شد.
چیرگیِ او، که مدتها آموزش دیده و صیقلش داده بود، آن هم نه فقط با استفاده از یک اژدهای جاودانهٔجمع بهشتی بلکه با هالههای قدرتمندِ دیگر، و ناگفته نماند تقویتهای طبیعیای که هالهاش از صعودِ شخصیاش در طیفِ عروجِ هستیانسانها بهواسطهٔ پیوند با لوتوس و جذبِ رزین آشوب کهربایی دریافت کرده بود، با تمامِ قوا در این منطقه رها شد.
درست مثل زمانی که لکس برای اولین بار با تنِ پلوایلین روبهرو شد و در برابرِ هیبتِ اژدهای او قرار گرفت، اژدهای بنفش هم با چیرگیِ لکس روبهرو شد. تفاوت این بود که آن زمان، هیبتِکند اژدهای پلوایلین در حالتِ آرامی قرار داشت، بماند که روحش را هم بهکلی از دست داده بود و همین تنها دلیلی بود که لکس اصلاً میتوانست تحملش کند. لکس اصلاً آرام نبود، چرا که تمامِ وجودش میسوخت،بدنش و همین باعث شد چیرگیاش با تمامِ قوا، هرچند در منطقهای کوچکتر، رها شود. در نهایت، از آنجا که لکس میدانست اژدهایان را عصبانی کرده، بهطورِ خاص تمرین کرده بود تا چیرگیاش در برابرِ آنها مؤثرتر شود.
همهٔ اینها باعث شد که لکس،میآمد تنها از طریقِ هالهٔ خالص وضعیف ناخودآگاهش، یک اژدها را به زانو درآورد.
با دیدنِ این صحنه، هر ذره از عقلی که جفری بازیافته بود، بهکلی دود شد و به هوا رفت.نمیخواست میدانست که طبقِ عادتش، لکس را بیش از حد تحریک کرده بود. تفاوت در این بود که برخلافِ هر انسانقطعاً و موجودِ ضعیفِ دیگری که تا به حال تحریکشان کرده بود، لکس واقعاً تواناییِ صدمه زدن به او را داشت.
در حالی که داشت به اقدامی از سرِ ناچاری فکر میکرد، برقی خطرناکموقعیتهایی در چشمانش درخشید. اما آنقدر روی لکس تمرکز کرده بود که متوجه نشدمیشدند در دوردست، انسانِ دیگری آرامآرام به او نزدیک میشود؛ انسانی با درخششِ فلزی.