---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1456: بدون عنوان • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1456: بدون عنوان

0

شاید از نظرِ عقلی یک نوجوان بود، اما این حقیقتی انکارناپذیر بود که بدفورد یک جاودانِ کیهانی است. چه درست بود چه نه، بهتر بود باور‌دست‌کم​ کنند هیچ جاودانِ کیهانی‌ای چیزی کمتر از یک نابغه نیست. با در نظر گرفتنِ اینکه بدفورد حتی یک بذرِ دائو بود، و از زمانی که یک‌کاری​ فانی بود این جایگاه را داشت، نمی‌شد انکار کرد که نبوغش بسیار فراتر از هر چیزی است که لکس تا به حال به دست آورده بود.

البته، لکس هر بار که مرز را می‌شکست باعثِ یک ناهنجاری می‌شد، اما در مقایسه با کسی که دائویِ خود را در‌سنگینی​ زمانِ فانی بودن کشف کرده بود - هر معنایی که داشت - حتی لیاقتِ این را نداشت که نابغه نامیده شود. خوشبختانه‌فرق​ مدام با موجوداتی روبه‌رو می‌شد که بی‌اندازه از او قدرتمندتر بودند، و به همین دلیل هرگز واقعاً در موردِ قدرتِ خودش مغرور نشد.

نکته این بود که دست‌کم گرفتنِ بدفورد، یا حتی برای لحظه‌ای کوتاه باور به اینکه می‌توانند به‌نوعی‌بچگی​ از او سوءاستفاده کنند، اشتباهِ بزرگی بود. برای بیرون کشیدنِ اطلاعاتِ ارزشمند از او، آدم باید کاملاً صادق‌می‌پرداخت​ می‌بود و در عینِ حال حد و مرزِ مناسبِ چیزهایی را که باید می‌پرسید و نباید می‌پرسید، می‌دانست.

در اصل،‌مرزِ​ این کاری بی‌نقص‌می‌پرسید​ برای ولما بود.

بدفورد با افتخارِ فراوان گفت: «من از آناتومیِ انسان چیزِ زیادی‌موجوداتی​ سر درنمیارم، اما گمانم بتونم حدس بزنم. بر اساسِ استنتاج‌هام، می‌تونم‌خودش​ با اطمینان بگم که این عکس‌های بچگی تو دستهٔ «بامزه» قرار می‌گیرن.»

لکس چهره‌ای بی‌تفاوت به خود گرفت، چیزی نگفت و این‌قرار​ قضیه را به چشمِ بهایی برای به دست آوردنِ اطلاعاتِ ارزشمند‌بهای​ دید. بهای سنگینی بود، اما با کمالِ میل آن را می‌پرداخت.

ولما با لحنی افسوس‌خوران گفت: «آره، خیلیا فرصت نمی‌کنن‌حدس​ این رویِ لکس رو ببینن. حتی تو بچگی هم‌دستهٔ​ همیشه جدی بود و خیلی رو کار تمرکز داشت.»

بدفورد درحالی‌که غرق در خاطرات شده بود، گفت: «آه، چقدر با من فرق داره. بینِ خواهر و برادرهام من از همه ضعیف‌تر بودم. ادراکم‌اساسِ​ پایین بود و تنم ضعیف بود. چون همیشه می‌دونستم تزکیه‌گرِ درست‌وحسابی‌ای نمیشم، تمامِ تلاشم رو گذاشتم رو تفریح و سرگرمی. کی می‌دونست حتی تفریح‌می‌پرداخت​ کردن هم می‌تونه قلبِ دائویِ من رو بسازه و آبدیده کنه، و من رو برای این شکوهِ نهایی که به دست آوردم آماده کنه.»

«اووه، قلبِ دائو‌کرده​ چیه؟ خیلی خفن‌نداشت​ به نظر میاد؟»

«آه، این موضوع خیلی پیچیده‌تر از اونه که بشه با کلمات توضیحش داد. می‌تونی بگی ترکیبی از تجربیات، خودشناسی، ذهنیت و طرزِ فکره که باید اون‌قدر پرورش‌افسوس‌خوران​ پیدا کنه و صیقل بخوره تا یه نفر اصلاً صلاحیتِ این رو پیدا کنه که به دائویِ خودش فکر کنه، چه برسه به اینکه کشفش کنه. می‌تونم‌تنم​ بگم بیش از ۹۹٫۹۹٪ از تمامِ جاودانه‌های کیهانی نمی‌تونن قلبِ دائویِ خودشون رو به‌اندازهٔ کافی پرورش بدن، و با این کار مسیرشون رو به عالمِ سرورِ دائو می‌بندن.»

«واقعاً کاریش نمیشه کرد. هیچ راهِ مشخصی برای پرورشِ قلبِ دائو نیست، چون نه‌تنها به خودِ فرد بستگی داره، بلکه به نوعِ دائویی که‌گرفت​ در نهایت کشف می‌کنه هم وابسته است. با در نظر گرفتنِ این واقعیت که تا وقتی اتفاق نیفتاده، محاله بفهمی قراره چه دائویی رو‌تمرکز​ کشف کنی، اساساً غیرممکنه بشه براش آماده شد. حتی سرورانِ دائویِ واقعی هم نمی‌تونن به بقیه کمک کنن تا به دائویِ خودشون بینش پیدا کنن.»

ولما در ادامه با صراحت اعتراف کرد که چرا تا به حال هیچ‌کدام از این‌ها را نشنیده بود‌زیادی​ و گفت: «خیلی عجیبه. من تا حالا هیچ‌کدوم از اینا رو نشنیده بودم. معمولاً، یه نفر حتی نمی‌تونه‌بی‌تفاوت​ بیرون از قلمروی آرتیکا دربارهٔ این چیزا حرف بزنه، وگرنه زیرِ بارِ دانشِ مربوط به دائو له میشه.»

بدفورد گفت: «خب، راستش رو بخوای، دونستنِ این چیزا برای هر کسی غیر از یه کیهانی یه‌جورایی بی‌فایده‌ست. به من نگاه نکن‌خودش​ و فکر نکن هر کسی می‌تونه هر وقت دلش خواست دائویِ خودش رو کشف کنه. همون‌طور که گفتم، حتی بیشترِ کیهانی‌ها اصلاً‌عینِ​ به اون صلاحیتِ اولیه برای کشفش نمی‌رسن. نگاه کردن به آینده‌های خیلی دور می‌تونه باعث بشه از دغدغه‌های فوری‌ترِ تزکیه‌ت غافل بشی.»

«حالا که حرف از دغدغه‌های فوری‌تر شد، گمانم شما غریبه‌هایی از قلمروهای دیگه هستین، درسته؟ ممکنه یه‌چشمِ​ کم از جزئیاتِ ورودتون رو برام بگین؟ من اخیراً از مرحله پرت بودم. وقتی درکِ بهتری از‌همیشه​ اوضاع پیدا کنم، شاید بتونم راهنمایی‌تون کنم که چطور بیشترین بهره رو از حضورتون تو اینجا ببرین.»

ولما و جرارد با جزئیات دربارهٔ نمایشگاه و همچنین نحوهٔ به دست آوردنِ صلاحیتشان توضیح دادند، درحالی‌که لکس داشت به‌قرار​ دانشِ مربوط به دائو فکر می‌کرد. از هر نظر، این موضوع شبیهِ یک مکتبِ فکری به نظر می‌رسید که یک‌فرصت​ شخص به‌طورِ فردی به آن پایبند است. اما او جرئت نمی‌کرد با دائو مثلِ چیزی به این سادگی برخورد کند.

اگر به همین سادگی بود که آدم مکتبِ فکری‌ای پیدا‌بی‌نقص​ کند که شخصیتش بتواند با تمامِ وجود به آن پایبند‌گمانم​ بماند، آن‌وقت بی‌شمار فانیِ روشن‌بین می‌توانستند دائویِ خود را کشف کنند.

به‌جای تمرکز روی آن، افکارش را به‌سمتِ قلبِ دائو سوق داد. این‌روبه‌رو​ پیش‌شرطی بود تا اصلاً بتواند به این فکر کند که دائوی شخص چه‌نکته​ می‌تواند باشد، و هیچ ایده‌ای نداشت که چطور باید آن را پرورش دهد.

با اینکه بدفورد گفته بود هیچ راهی برای ایجادِ قلبِ دائو وجود ندارد، اما دست‌کم باید‌قضیه​ اصولِ بنیادینی می‌بود که همهٔ قلب‌های دائو در آن‌ها مشترک بودند یا از آن‌ها پیروی می‌کردند.‌رویِ​ درکِ این اصول شاید به او بینشی می‌داد تا بفهمد چطور می‌تواند قلبِ خودش را پرورش دهد.

هم‌زمان، داشت بررسی می‌کرد که میدان چطور بر تنش‌حدس​ اثر می‌گذارد. تا الان، تمامِ پوستش به رنگِ سرخِ تیره‌ای‌بامزه​ درآمده بود و آسیب داشت به درونِ تنش رخنه می‌کرد.

بدفورد درحالی‌که بال‌هایش را طوری تا می‌کرد که انگار دست‌به‌سینه شده است، گفت:‌فراوان​ «می‌فهمم. پس بذارید از اهدافتون بپرسم. وقتی بدونم امید دارید از این نمایشگاه چی‌اطمینان​ به دست بیارید، می‌تونم راهنمایی‌تون کنم. دقیقاً امیدوارید تو این نمایشگاه به چی برسید؟»

آن سه نفر نگاهی به‌لیاقتِ​ هم انداختند و پیش از‌مدام​ جواب دادن، شانه‌ای بالا انداختند.

ولما گفت: «راستش رو بخواید، چیزِ زیادی نه، چون قراره به‌زودی بریم. جریانِ زمان اینجا خیلی شدیده. کارای زیادی منتظرمونه، واسه همین‌سنگینی​ نمی‌تونیم خیلی اینجا بمونیم. خوب می‌شد اگه دربارهٔ برنامهٔ توسعهٔ نژادهای آرتیکا برای ۵۰ هزار سالِ آینده چیزایی یاد می‌گرفتیم، اما هیچ‌کدوممون‌فرق​ نمی‌تونیم اون‌قدر صبر کنیم که نه‌تنها تو دورِ انتخابی شرکت کنیم، بلکه پنج سالِ دیگه تو پایانِ نمایشگاه هم حضور داشته باشیم.»

این جواب بدفورد را غافلگیر کرد، چراکه برخلافِ انتظاراتش بود! او با نژادهای زیادی برخورد کرده بود و‌دستهٔ​ همهٔ آن‌ها در هر یک از کارهایشان همیشه هدفی را دنبال می‌کردند. او این را یک نقصِ شخصیتی‌لحنی​ یا کاستی نمی‌دانست. کاملاً طبیعی بود که از هر کاری که انجام می‌دادند، انتظارِ نوعی سود داشته باشند.

به همین دلیل برایش کاملاً طبیعی بود که بخواهند دربارهٔ دائو از او‌فراوان​ سؤال بپرسند. و باز به همین دلیل برایش بسیار مضحک بود که آن‌ها‌می‌تونم​ واقعاً می‌خواستند چنین فرصتِ بزرگی را به‌راحتی رها کنند. تقریباً انگار در تعطیلات بودند.

او با ناباوری دوباره پرسید: «شما واقعاً هیچ هدفی‌خوشبختانه​ تو نمایشگاه ندارید؟» حس کرد شاید فقط دارند تواضع‌هرگز​ به خرج می‌دهند، هرچند حواسش چیزِ دیگری را تأیید می‌کرد.

لکس گفت: «خب، اگه واقعاً مجبور باشم چیزی بگم، اینه که قرارم خوب‌بی‌تفاوت​ پیش بره. از یه شرکت‌کنندهٔ دیگه خواستم باهام بیاد سرِ قرار، واسه همین‌لحنی​ باید به‌زودی ببینمش. فقط امیدوارم بتونم یه کارِ جالب برای انجام دادن پیدا کنم.»

بدفورد ناگهان سر بالا‌چیزِ​ آورد و با تحسینِ‌بتونم​ فراوان به لکس نگاه کرد.

«فقط یه جنگجوی واقعی می‌تونه دنبالِ خواستهٔ قلبیش بره و وسوسه‌های گنجینه و ثروت رو به‌انسان​ خاطرش نادیده بگیره. از سبکِ کارت خوشم میاد. بذار چندتا ایده برای یه قرارِ حسابی بهت‌بامزه​ بدم. خودم از وقتی اینجا محبوس شدم سرِ هیچ قراری نرفتم، اما می‌تونم چندتا ایده بهت بدم.»

از قرارِ معلوم، بدفورد با وجودِ بی‌تجربگی، ایده‌های واقعاً خوبی داشت که باعث شد لکس‌بودند​ کمی به دردسر بیفتد. او می‌خواست قرار خوب پیش برود، اما از طرفی هم نمی‌خواست سنگ‌تمام‌به‌نوعی​ بگذارد، چون فقط برای بیرون کشیدنِ اطلاعات از زیرِ زبانِ دختر با او قرار گذاشته بود.

اگر قرار خیلی خوب پیش می‌رفت‌عکس‌های​ و از هم خوششان می‌آمد چه؟ نه،‌بی‌تفاوت​ بهتر بود از ایده‌های رمانتیک‌تر دوری کند.

لکس اعلام کرد که قرارِ ساده‌تری می‌خواهد. راستش، خودش مسابقه‌بزنم​ دادن را ترجیح می‌داد، اما این کار باعث می‌شد به‌جای‌قرار​ اینکه با هم باشند، زمانِ زیادی را به‌تنهایی سپری کنند.

او به یک فعالیتِ لذت‌بخش نیاز داشت‌می‌دانست​ که بتوانند با هم انجام دهند، اما فعالیتی‌آناتومیِ​ که فرصتِ گفتگو را هم به آن‌ها بدهد.

پس از کمی گپ زدنِ بیشتر، آن‌ها دربارهٔ محلِ‌خوشبختانه​ قرار، یعنی گاندولای یاقوتِ کبود، تصمیم گرفتند. اما با‌هرگز​ این کار، گفتگوی آن‌ها به‌سمتِ پایانی طبیعی پیش رفت.

بدفورد که واقعاً احساسِ بدی پیدا کرده بود، دوباره پرسید:‌قرار​ «مطمئنید هیچ‌چیزی نمی‌خواید؟» او نقشه‌هایی کشیده بود تا انسان‌های حریص را‌بهای​ بازی دهد، اما از قرارِ معلوم آن‌ها آن‌قدرها هم حریص نبودند.

لکس لحظه‌ای فکر کرد، اما بعد تصمیم گرفت آب‌زیرکاه‌حدس​ نباشد و درعوض چیزی را که در ذهنش بود‌دستهٔ​ مستقیماً بپرسد. حتی اگر جوابی هم نمی‌گرفت، برایش مهم نبود.

«قلبِ دائو دقیقاً‌مناسبِ​ چیه، و برای پرورش‌می‌دانست​ دادنش چیکار می‌تونم بکنم؟»

بدفورد مدتِ درازی به لکس نگاه کرد. این‌طور نبود که این اطلاعات ارزشمند باشد.‌قدرتمندتر​ در قلمروی آرتیکا، واقعاً این‌طور نبود. او می‌توانست با پرسیدن از هر کسی این‌لحظه‌ای​ را بفهمد، به همین دلیل بدفورد هرگز اشاره به این چیزها را مسئلهٔ مهمی نمی‌دانست.

نه، چیزی که بدفورد را گیج کرده بود این بود که‌می‌گیرن​ این انسان کوچک‌ترین علاقه‌ای به سوءاستفاده از نژادِ آرتیکا نداشت. این‌سنگینی​ بسیار غیرمعمول بود. او هرگز با چنین وضعیتی روبه‌رو نشده بود.

ناولها | novelha.net