---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 670: شبکه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 670: شبکه

0

با اینکه کارِ لکس در کشتن تنها با یک نگاه برای بیشترِ افراد رعب‌آور بود، اما به‌هیچ‌وجه او را بیش‌ازحد قدرتمند نشان‌تزکیهٔ​ نمی‌داد. برای مثال، ترلوپ‌ها در محدودهٔ خودشان، بسیار قدرتمندتر از چیزی بودند که عالمشان اجازه می‌داد. اما آن چند ترلوپی که اینجا‌نوابغی​ حضور داشتند، از محدوده‌شان بیرون کشیده شده و در ناکجاآباد رها شده بودند، که این موضوع آن‌ها را در مضیقهٔ شدیدی قرار می‌داد.

معمولاً حتی اگر یک ترلوپ محدوده‌اش را ترک می‌کرد، دست‌کم می‌توانست از‌می‌توانستند​ آنجا کمی نیروی کمکی احضار کند. اما حالا که در این مکانِ مرموز‌وجود​ بودند، ارتباطشان کاملاً قطع شده بود و در ضعیف‌ترین حالتِ خود قرار داشتند.

اما همه چنین ضعف‌های آشکاری نداشتند، مثلاً چند عضو از نژادِ بلور که آنجا حاضر بودند. همان‌طور که جمعیت از لکس فاصله‌آشکاری​ می‌گرفت، از آن موجوداتِ بیش‌ازحد قدرتمند نیز دوری می‌کرد. به‌عنوانِ نژادی با جاودانگیِ تضمین‌شده، نوابغِ بی‌شماری داشتند که در تزکیه، یا در‌زمینه‌ای​ واقع هر زمینه‌ای که به آن علاقه داشتند، انقلاب به پا کرده بودند و چون واقعاً نمی‌مردند، به این کار ادامه می‌دادند.

افزون بر این، به‌خاطرِ بیولوژیِ نژادِ بلور، آن‌ها هرگز در نتیجهٔ‌دچارِ​ زندگیِ طولانی و بی‌پایانشان دچارِ افسردگی نمی‌شدند. البته که گاهی حوصله‌شان‌ازاین‌رو​ سر می‌رفت و این مشکل را با چند عصر خوابیدن حل می‌کردند.

ازاین‌رو، سیستمِ تزکیهٔ نژادِ بلور به‌شدت توسعه‌یافته بود و ازآنجاکه می‌توانستند اطلاعات را بسیار راحت منتقل کنند،‌عصر​ هر عضو دقیقاً می‌دانست چطور باید تزکیه کند. در اصل، چیزی به نامِ عضوِ ضعیف در نژادِ بلور‌اصل​ وجود نداشت، فقط عجایبِ خلقتِ بیش‌ازحد قدرتمند بودند و نوابغی در میانشان که از هر منطقی فراتر می‌رفتند.

از طرفی، همیشه چند نابغه در هر نژادی پیدا می‌شد که برخی از آن‌ها حضورشان را در درّه‌می‌دانست​ اعلام کرده بودند. نیازی به گفتن نیست که لکس با همان یک حرکتِ خود، خودش را به‌عنوانِ یک‌همیشه​ قدرتِ برتر ثابت کرد، اما او تنها نفر نبود. هرچند که لکس واقعاً به هیچ‌کدام از این‌ها اهمیتی نمی‌داد.

مانعی که لبه‌های درّه را مسدود کرده بود، به‌شدت با حملات و سلاح‌های بی‌شماری بمباران می‌شد، بنابراین صحنهٔ کاملاً پرجنب‌وجوشی بود؛ دست‌کم برای‌نداشتند​ لکس. جانوران و موجودات از هر نوعی زوزه می‌کشیدند و فریاد می‌زدند. نیش‌ها و مشت‌ها به سدِّ نامرئی حمله می‌کردند. سنگ‌ها، گلوله‌ها و‌انقلاب​ گوی‌های انرژی به‌سویش پرتاب یا شلیک می‌شدند و آشوب و کشتار را در محیطِ اطراف پخش می‌کردند، اما خودِ مانع حتی موجی برنداشت.

لکسِ آرام و بی‌خیال در میانِ چنین دیوانگی‌ای یک ناهنجاری به نظر می‌رسید، اما او فقط با آرامش آنجا‌عصر​ ایستاده بود و به مانعِ درست روبه‌رویش نگاه می‌کرد. هیچ‌یک از حواسش نمی‌توانست مانع را تشخیص دهد، جز حسِّ‌نامِ​ لامسه‌اش وقتی بازویش را به مانع فشار داد و چشمِ چپش که دیوارِ عظیمی از مهِ روان را می‌دید.

لکس پس از بررسیِ مانع با قدرتِ فیزیکیِ پایه و سپس هدایتِ‌البته​ انرژیِ روحیِ عادی‌اش به درونِ دیوار، تصمیم گرفت اوضاع را جدی‌تر بگیرد.‌توسعه‌یافته​ فنِّ «دستانِ نفوذناپذیر» را به کار بست و بی‌درنگ تفاوت را احساس کرد.

مه که پیش‌تر چون دیواری نفوذناپذیر بود، در دم نرم شد. می‌توانست انگشتانش را در آن فرو‌دقیقاً​ کند و حتی کمی از مه را بیرون بکشد، اما به‌محضِ اینکه خواست این کار را بکند، غرایزش‌طرفی​ خطر را فریاد زدند! خوشبختانه به‌موقع دست نگه داشت و نگذاشت افکارِ آنی‌اش او را به دردسر بیندازند.

سعی کرد ببیند با فرو کردنِ دستش در مه به جایی می‌رسد یا نه، اما به‌محضِ این کار، همان حسِ خطر بر سرش‌نداشتند​ آوار شد. در نهایت، لکس تصمیم گرفت دست از آن بکشد و برود برج را بررسی کند. امید به یافتنِ راهِ خروجیِ سریع و‌کرده​ آسان از همان اول هم خیالی باطل بود. اگر می‌خواست خارج شود، باید طبقِ قوانینِ این مکان بازی می‌کرد، هرچند هنوز آن‌ها را نمی‌فهمید.

با نزدیک شدن به برج، از طریقِ چشمِ چپش دید که مانعِ دورِ‌نمی‌شدند​ آن از جنسِ مه نیست. در عوض، شبیهِ شبکهٔ پیچیده‌ای بود که به‌توسعه‌یافته​ هر شخص یا حمله‌ای که با آن تماس پیدا می‌کرد، واکنش نشان می‌داد.

متوجه شد که گاهی شبکهٔ پیچیده‌ای که راهِ همه را بسته بود، در واکنش به‌می‌رفت​ موجوداتی خاص نازک می‌شود، اما هرگز نه آن‌قدر که راهی باز کند. در عوض، وقتی‌کنند​ به آن حمله می‌شد، شبکه ضخیم‌تر و چندبرابر می‌شد و پیچیدگیِ مانع را بیشتر می‌کرد.

انگار قرار بود خودشان به‌نحوی راهِ عبور از مانع را پیدا کنند.‌می‌توانستند​ وقتی لکس به شبکه دست زد، آن هم کمی نازک شد، اما‌ضعیف​ اصلاً برای عبور کافی نبود. پس فنِ «دست‌های نفوذناپذیر» را امتحان کرد.

این بار فهمید که می‌تواند به‌راحتی شبکه را با دستانش به هر شکلی که می‌خواهد جابه‌جا‌ضعیف‌ترین​ کند؛ یا شکافی به وجود بیاورد یا مانع را ضخیم‌تر و محکم‌تر کند. لحظه‌ای با خود فکر‌موجوداتِ​ کرد که آیا شکافِ عظیمی باز کند و بگذارد همه وارد شوند، یا فقط خودش به‌تنهایی برود.

نمی‌دانست درونِ برج چیست، پس این کار خطر داشت. اگر دشمنی‌دچارِ​ مهیب در انتظارشان بود، با این کار برای خودش نیروی کمکی‌ازاین‌رو​ می‌آورد، و اگر برج به گنجینه‌ای ختم می‌شد، برای خودش رقیب می‌تراشید.

همه‌چیز به این بستگی داشت که چقدر به خودش اعتماد دارد و‌البته​ حاضر است چقدر خطر کند. به فنریر نگاه کرد، انگار که نظرِ‌توسعه‌یافته​ توله را بپرسد، و در او چیزی جز هیجان و اشتیاق ندید.

شبکه را فقط به‌اندازه‌ای که شکافِ کوچکی باز شود کنار زد و‌می‌توانستند​ زمزمه کرد: «خب، امیدوارم از این کار پشیمون نشم.» پیش از آنکه کسی‌وجود​ متوجه شود، فنریر را گرفت و از درونِ شکاف پرید و رد شد.

به‌محضِ اینکه دستانش از شبکه جدا شد، شکاف ناپدید و شبکه به حالتِ عادی‌اش برگشت. بی‌درنگ، میلیون‌ها‌حالتِ​ موجودِ گرفتار در درّه نگاهشان را روی لکس قفل کردند و موجوداتِ بی‌شماری به دنبالش پریدند تا از‌دوری​ او پیروی کنند، اما بی‌فایده بود. ازدحامی به پا شد، چرا که همه می‌خواستند شانسشان را امتحان کنند.

نگاه‌های پرکینه و خشمگینِ بی‌شماری روی لکس قفل شد، انگار که داشت از گورِ اجدادشان دزدی می‌کرد. با این حال، با‌می‌کردند​ ورود به برج، هیچ‌کدام از این‌ها برایش اهمیتی نداشت. تهِ دلش خوشحال بود که لباسِ دفاعیِ جدیدش را پوشیده است. هر‌نداشت​ اتفاقی که قرار بود بیفتد، دست‌کم خیالش راحت بود که دیگر لازم نیست نگرانِ این باشد که دوباره ناگهان لخت شود.

ناولها | novelha.net