چپتر 1002: فریبخورده
0لکس با تماشای پهپادهای فراوانی که برای حمله به او میآمدند، واقعاً تحتتأثیر قرار گرفت. تقریباً مطمئن بودفیزیکی که قدرتش نزدیک به اوجِ این قلمرو است، بنابراین اینکه این موجودِ تصادفی اینقدر در برابرش مقاومت میکرد،میدانست بسیار جالبتوجه بود. جای تعجب نداشت که هیچکدام از بومیهای دیگر از خشمش جان به در نبرده بودند.
تازه این با در نظر گرفتنِ این بود که لکس میفهمید موجود هنوز به قدرتِ جدیدش عادتمیکردند نکرده است. اگر زمانِ کافی داشت، چهبسا مبارزهٔ سرسختانهتری به نمایش میگذاشت. لکس متوجه شد که آنلهشدن ۱۰۰ پهپادِ رهاشده، نوعی مکانیسمِ دفاعِ شخصی بودند. آنها هیچ عقلی نداشتند و از روی غریزه عمل میکردند.
بعضیها فرار میکردند، بعضیها سوختگیری میکردند و بعضی هم حمله میکردند. اگر حتی یکیآنقدر از آن ۱۰۰ تا موفق به فرار میشد، موجود میتوانست دوباره متولد شود، درستنمیتوانست همانطور که خودش بعد از لهشدن و تبدیل به خمیرِ گوشت دوباره متولد شده بود.
انرژیِ سیاهی که به کار میبردند هم جالب بود. لکس میفهمید که منبعِ خطرینوعی که حس میکرد همین انرژی است. این انرژی حاویِ نوعی قانون بود که پیش ازبعضی این با آن روبهرو نشده بود، اما آنقدر قدرت داشت که به او آسیب برساند.
با اینکه بدنش در برابرِ تمامِ حملاتِروبهرو فیزیکی، روحی و ذاتی بهشدت مقاوم بود،بدنش انگار نمیتوانست از تأثیرِ قوانین در امان بماند.
تهدیدی که از این موجود حس میکرد بهشدت کم شد، اما از بین نرفت. راستش را بخواهید، لکس این را کاملاً غیرقابلقبول میدانست. مطمئن بود که اگر هنوز داشت «آغوشِ شاهانه»همانطور را تزکیه میکرد، این فن راهی پیدا میکرد تا دفاعش را حتی در برابرِ قوانین بالا ببرد. انگار بیش از حد روی افزایشِ قدرتش تمرکز کرده و به جنبههای دیگرِ تزکیهفیزیکی توجهِ کافی نکرده بود. البته انصافاً، تنها بعد از اینکه به یک تزکیهگرِ عالمِ نوزادِ روح تبدیل شد، درک و آگاهیاش از قوانین با این سرعت رو به افزایش گذاشته بود.
لکس که کمی شاکی شده بود، حسِّ روحیاش را گسترش داد و روی تکتکِآنقدر پهپادها قفل کرد. نیازی نبود به سمتشان هجوم ببرد. لکس چشمک زد و پشتِ اولینتأثیرِ پهپاد ظاهر شد و با استفاده از «تیغهٔ دوزخ» آن را به دو نیم کرد.
قصد داشت با استفاده از «چشمک» به تکتکِ پهپادها حملهمتوجه کند و نبرد را در چند ثانیهٔ آینده به پایان برساند،نداشتند اما معلوم شد پهپادها خطرناکتر از چیزی هستند که فکر میکرد.
لحظهای که اولین پهپاد را برید، زنگِ خطرِ غرایزش به صدا درآمد. درست بهموقع با «چشمک» دور شد تا ازذاتی فورانِ پهپاد و تبدیلشدنش به یک انفجارِ عظیمِ انرژیِ سیاه در امان بماند. انگار یک واکنشِ زنجیرهای به راه افتادهراهی باشد، پهپادهای بیشمارِ دیگری هم شروع به انفجار کردند و باعث شدند لکس مدام با «چشمک» از آنجا دور شود.
اما با اینکه موفق شد از انفجارها در امان بماند، متوجه شد کلِ منطقه با ابریعمل از انرژیِ سیاه پوشیده شده است که پهپادهای باقیمانده را از حواسِ او پنهان میکند. ابرِخودش سیاه نهتنها پراکنده نمیشد، بلکه با پوساندن و بلعیدنِ اجسادِ بیشمارِ روی زمین، شروع به بزرگشدن کرد.
وقتی فهمید فریب خوردهمنبعِ است، آن هم از پهپادهاییقانون بیعقل، برقی در چشمانش درخشید.
اگر پای هر کسِ دیگری در میان بود، این حرکت عالی جواب میداد. بههرحال، این انرژیِ سیاه و عجیب وقتی حتینداشتند برای لکس خطرناک بود، برای هر کسِ دیگری میتوانست بهشدت مرگبار باشد. این ابر منطقهٔ بهاندازهٔ کافی وسیعی را پوشانده بود کهتبدیل میتوانست حرکاتِ پهپادهای باقیمانده را پنهان کند و حسِّ روحی را هم از کار بیندازد. بهنوعی، بلافاصله یک بنبست ایجاد کرده بود.
اما لکس راههای بسیار زیادی برای دور زدنِ این مشکل داشت. مثلاً میتوانست با زور راهشتمامِ را باز کند. حتی اگر انرژیِ سیاه به او آسیب میرساند، کشنده نبود و در نهایتراستش میتوانست بهبود یابد. اما لکس آدمِ بیکلهای نبود و نیازی نداشت به چنین روشهای زمختی تکیه کند.
از طرفی، میتوانست از حسِّ روحِ خود برای یافتنِ جای تمامِ پهپادها استفاده کند. با اینکه آنمیکردند انرژی جلوی حسِّ روحی را میگرفت، اما هیچ اثری روی حسِّ روح نداشت. لکس میتوانست پس ازلهشدن یافتنشان، از «چشمکِ معکوس» استفاده کند تا پهپادها را آنی پیشِ خودش منتقل کند و کارشان را بسازد.
یا اگر دلش میخواست، میتوانست پس از یافتنشان، از فنِّ «دریدن» از راهِ دور علیهشان استفاده کند. با اینکه اینتمامِ فن در عالمِ نوزادِ روح قطعاً ضعیفتر بود، اما باز هم صدمه میزد و در نهایت آنها را از پا درمیآورد.آغوشِ راههای بیشمارِ دیگری هم برای حلِ این مسئله داشت، خیلی پیش از آنکه حتی بخواهد به استفاده از آرایهها فکر کند.
اما از آنجا که داشت به شکلِ جدیدی در معرضِ قوانین قرارپهپادِ میگرفت، میخواست آزمایش کند که چطور میتواند با آنها مقابله کند. دوعمل قانونِ بیربط وقتی در برابرِ هم قرار میگرفتند چه رفتاری نشان میدادند؟
دستش را دراز کردحاویِ و یک بارِ دیگر ازاما فنِّ «پیچشِ فضا» استفاده کرد.
فضا تحتِ کنترلِ او شروع به خم شدن کرد و گرانش بارِ دیگرنداشتند بهشدت بالا رفت. اما در کمالِ تعجب، گرانش هیچ اثری روی لکس، پهپادها یادوباره هیچچیزِ دیگری نداشت. در عوض، به نظر میرسید فقط روی انرژیِ سیاه اثر میگذارد.
انگار انرژیِ سیاه مقاومت میکرد، اماهمین فارغ از هر مقاومتی که نشاننشده میداد، به درونِ فضای تابخورده کشیده شد.
با بالا رفتنِ شدیدِ مصرفِ انرژیاش، لکس فشاری رامیگذاشت روی خودش حس کرد. حتی حس کرد فنش داردآنها از هم میپاشد و «پیچشِ فضا» در آستانهٔ فروپاشی است.
لکس کفِ دستِ بازش را مشت کرد و «پیچشِاما فضا» قویتر شد. اثرِ گرانش بیشتر نشده بود، امافیزیکی با این حال مقاومتِ انرژیِ سیاه ضعیفتر به نظر میرسید.
این رفتار توجهِ لکس را جلب کرد، اما پیش از آنکه بتواند بررسیاش کند،روی اول باید کلکِ پهپادها را میکَند. در هر صورت، حس کرده بود که آن موجودشود اراده و تواناییِ اقدام علیهِ او را دارد، برای همین قرار نبود بگذارد زنده بماند.
کاردِ کرهٔ ایزدیاش را، همان که خودش ساخته بود، بیرون کشید و شروع کرد به چشمک زدن به سمتِ پهپادها.تمامِ دومین آزمایشی که میخواست حینِ کشتنِ دشمنانش انجام دهد، این بود که انرژیِ ایزدی چطور با قوانین واکنش نشان میدهد. همانطورآغوشِ که مشخص شد، تا زمانی که از انرژیِ ایزدیِ درونِ کاردِ کره استفاده میکرد، سرکوبِ فورانِ انرژیِ سیاه بسیار آسانتر بود.
تنها چند ثانیه بعد، همهٔ پهپادها جز یکی کشته شدند. حالا که یکرهاشده پهپاد را زنده اسیر کرده بود و گلولهای از انرژیِ عجیبِ سیاه درونِبعضیها تواناییِ خودش گیر افتاده بود، لکس میتوانست سرِ فرصت آزمایشهایش را انجام دهد.
در دورانِ دبیرستان، دربارهٔ روشِ علمی در آزمایشِ چیزها یاد گرفته بود. اما اول بایدبرابرِ دقیقاً تصمیم میگرفت که میخواهد چه جنبهای را آزمایش کند. اگر هنوز پای قوانین دربین میان بود، پس به تعدادی قانونِ مختلف نیاز داشت که همگی قدرتهای متفاوتی داشته باشند.
لکس چانهاش را۱۰۰ مالید. نیتِ شمشیرنوعی هم حساب میشد؟