چپتر 837: نفوذ
0رجیس با آخرین نالهٔ خستهاش، خودش را از لبهٔ صخره بالا کشید. نگران نبود که بهخاطرِپیش سروصدایش شناسایی شود، چون تواناییاش مستقیماً هر صدایی را که تولید میکرد خنثی میکرد، چه میخواست چهچقدر نه. گذشته از این، در این لحظه خستهتر از آن بود که به این چیزها اهمیت بدهد.
با اینکه از مهمانخانهٔ نیمهشب بود و تنش چندین بار از طریقِ افزایشِ سطحِ ستاره تقویت شده بود،ردپایی اما در نهایت یک تزکیهکنندهٔ بدن نبود — هرچند باید اعتراف میکرد که حالا داشت به ورود بهاست این مسیر فکر میکرد. از وقتی لوتر مأموریتِ شناسایی را به او سپرده بود، بیوقفه در حالِ دویدن بود.
سرانجام، حدودِ یک ساعتِ پیش، ردپایی از موجوداتی غیر از ساکنانِ خلأ را بالای این صخرهٔ عظیم پیدا کردبرگشت و برای همین شروع به بالا رفتن کرد. اصلاً نمیدانست چقدر قرار است سخت باشد. حتی جنگیدن در یک نبردِداشتند مرگ و زندگی آسانتر از بالا رفتن از دیوارهٔ عمودیِ کوهی بود که جای پایی نداشت یا خیلی کم داشت.
چند دقیقهای را صرفِ تازهکردنِ نفسش کرد و گذاشت عضلاتِ دردناکش استراحت کنند،منظرهای تا اینکه بهزور خودش را وادار به ایستادن کرد. هرچه باشد هنوز درهستند حالِ انجامِ مأموریت بود و هر دقیقهای که هدر میداد میتوانست حیاتی باشد.
اما همان لحظه که برگشت، خشکش زد. برای دیدنِ چنینبیوقفه منظرهای آماده نبود. صدها هزار اهریمن دورِ هم جمع شدهساکنانِ بودند و به نظر میرسید همگی در حالِ ساختنِ چیزی هستند.
پیِ هر سازهای که داشتند برپا میکردند، بیش از سی فوت (۹٫۱ متر) عمق و بهراحتی صدها فوت عرضموجوداتی داشت. از صخرههای اطراف استفاده میکردند، آنها را به بلوکهای مربعی میشکافتند و برای ساختِ سازه به کار میبردند.باشد در برخی قسمتها، تنِ اهریمنها زیرِ صخرهها لِه میشد و خون و رودههایشان برای افزودن به سازه استفاده میشد.
مقیاسِ این ساختوساز عظیم بود، اما فکرِ ترسناکتر این بود که دشمن حتی با چنینمیداد ارتشِ عظیمی، به فکرِ حمله به قلعه با آنها نیفتاده بود. این یعنی از نظرِ آنها،نظر قلعه تهدیدِ جدیای محسوب نمیشد و در عوض با آن مثلِ یک مزاحمتِ ساده برخورد میکردند.
رجیس با فروخوردنِ لرزشِ قلبش، به جلو قدم برداشت. باخشکش اینکه این محلِ ساختوساز را کشف کرده بود، اما هدفِ آننظر یا نقشهٔ دشمن را نمیدانست. نمیتوانست بدونِ جمعآوریِ اطلاعاتِ بیشتر برگردد.
از یکی از تپههای عظیمِ صخرهای در آن نزدیکی بالا رفت ودویدن با دقت منطقه را بررسی کرد. دنبالِ چیزی میگشت که شبیهِ یکعظیم مرکزِ فرماندهی باشد، یا شاید جایی که ناظران در آن مستقر باشند.
در چنین منطقهٔ عظیمی و در میانِ اینهمه موجود، کشفِ هر چیزی دشوار بود. صدای هنوهن و فریاد،ردپایی صدای اهریمنهای در حالِ مرگی که زیرِ بلوکهای عظیم لِه میشدند و اهریمنهایی که با فریاد دستور میدادند، فضاسخت را پر کرده بود و مثلِ مِهی غلیظ روی محیط نشسته بود. با اینهمه محرک، تمرکز کردن سخت بود.
خوشبختانه، تمامِ لباسهایی که کارکنانِ مهمانخانه میگرفتند به مترجمهای جهانیهرچه مجهز بود، بنابراین رجیس سرانجام شنید که کسی دارد دربارهٔ مهماناندیدنِ حرف میزند و برای بررسی مستقیماً به آن سمت حرکت کرد.
هیچ بنای درستوحسابیای به چشم نمیخورد، اما پناهگاهی موقت در شکافِ میانِ دومنظرهای تختهسنگِ عظیم برپا شده بود. وقتی وارد شد، سرانجام چیزِ متفاوتی دید. بهجای اهریمنها،پیِ دو الف کنارِ هم کز کرده بودند و با تمسخر دربارهٔ اهریمنها حرف میزدند.
«نمیفهمم این کار چه فایدهای داره. فقط وقت تلف کردنه. با اینهمه نیرو،سرانجام باید به اهریمنها دستور بدیم حمله کنن و مستقیم کافرها رو بگیرن. یه قربانیِبرای خونین از دشمناش خیلی کمک میکنه تا سرورِ قادرِ مطلق قدرتش رو بازیابی کنه.»
الفی که حرف میزد، انگارمسیر لبریز از جنونی متعصبانه بودسپرده که به هر نفسش سوخت میرساند.
«ما فقط باید دستورات رو اجرا کنیم. نقشه رو نمیدونم، ولی شنیدم از حملههای تروریستیِ اخیر الهامحیاتی گرفتن. هرچند جورلامی دمِدست نداریم که سیاره رو از توی خلأ بیرون بکشه، ولی مقاماتِ بالا حتماً دلایلِچیزی خودشون رو دارن. بههرحال نمیتونیم خیلی بهشون فشار بیاریم. اگه راهی برای برگشتن به مهمانخانه داشته باشن چی؟»
«فکر میکردم قبلاً تأییدهدر کردن که کلیدها کار میکنه.برگشت پس چرا هنوز دستدست میکنن؟»
«کلیدها برای مهمانها کار نکرد، ولی معلوم نیست کارمندها چیزِ دیگهای برای فرار وحدودِ برگشتن به مهمانخانه داشته باشن یا نه. باید با احتیاط عمل کنیم. وقتی سیاره روشروع بکشیم توی خلأ، میتونیم هر کاری دلمون میخواد بکنیم. اونموقع گرفتنِ کافرها خیلی راحتتر میشه.»
الفِ اولی با نگاهی لبریزمسیر از سرسپردگیِ بیمارگونه، دوباره گفت:سپرده «دیگه برای قربانیِ خونین طاقت ندارم.»
با شنیدنِ این حرفها دلِ رجیس لرزید، اما آن دو متعصبِ مذهبی موضوعِ بحث را عوض کردند و باعث شدندخشکش فعلاً نتواند چیزِ دیگری بفهمد. چیزهایی که تا همینجا فهمیده بود بهاندازهٔ کافی نگرانکننده بود، اما نمیخواست فرصت را ازبرپا دست بدهد. باید تا جای ممکن اطلاعاتِ حیاتی به دست میآورد، برای همین بیشتر در دلِ محوطهٔ ساختوساز پیش رفت.
تنها حسرتش این بود که هیچ فنی برای خرابکاری بلد نبود، وگرنهچنین میتوانست با کار گذاشتنِ چند تله، روندِ ساختوساز را حسابی به تأخیرساختنِ بیندازد. باید وقتی به مهمانخانه برگشت، برای مأموریتهای آینده اینها را یاد میگرفت.
از آنجا که رجیس نیازی به پنهانکاری نداشت، نفوذشسپرده سریع و بیدردسر پیش رفت. هرازگاهی اطلاعاتِ جدیدی بهموجوداتی گوشش میخورد و با شنیدنِ هر کدام دلش میریخت.
وقتی فهمید اتحاد هنوز حتی از اتفاقاتِ رخداده بیخبر است — چون دشمن خودش را بهجای آنها جاردپایی زده بود — نگرانیاش دوچندان شد. این یعنی عملاً به این زودیها هیچ نیروی کمکیای در کار نبود.است اگر میخواستند به طریقی از این مخمصه جانِ سالم به در ببرند، باید فقط به خودشان تکیه میکردند.
اما درست وقتی که فکر میکرد دیگر هیچ امیدی نیست، سرانجام خبرِ خوبی از یک اهریمنِمیتوانست رهگذر شنید. ظاهراً بهجز قلعهٔ آنها، گروهِ دیگری هم بود که در برابرِ اهریمنها مقاومت میکرد.میرسید آنها نژادی بسیار سرسخت بودند و با وجودِ اینکه کاملاً تنها مانده بودند، توانسته بودند دوام بیاورند.
رجیس مکانی را که اهریمنها دربارهٔ حضورِ آن نژاد میگفتند به خاطر سپردمنظرهای و به راهش ادامه داد. هرچه بیشتر اطلاعات جمع میکرد، برتریشان بیشتر میشد.هستند در موردِ احتمالِ کمک گرفتن از نژادِ مارزو هم، تصمیمگیری بر عهدهٔ لوتر بود.