چپتر 1164: فراموش نکن
0لکس با افسردگی، بیهدف نوشیدنیِ درونِ لیوانش را چرخاند. ساعتها بود کهاخیرِ در این بار نشسته بود. شبِ گذشته مخفیانه واردِ عمارتِ خاندانِ ویلیامز شدهفشار بود و به چشمِ خودش دیده بود که رئیسِ خاندان تغییر کرده است.
این موضوع موجی از ناامیدی در لکس به جا گذاشت، اما بهدخالت دلایلی غیرمنتظره. بیشتر از اینکه از نبودنِ بل در آنجا ناامید شده باشد،داده از این ناامید بود که نفوذ به عمارت تا این حد آسان بود.
با وجودِ دهها جاودانهٔ زمینی در آنجا، لکس تنها کاری که باید میکرد این بود که درونِ افکارِ یکی از خدمتکارانپدربزرگش پنهان شود و هیچکس هم متوجهِ حضورش نشد. علاوه بر این، با اینکه تعدادی جاودانهٔ زمینی دیده بود که با توجهچندانی به تلفاتِ سنگینِ اخیرِ خاندانِ ویلیامز و مرگِ بسیاری از قویترین افرادشان چشمگیر بود، اما از ضعفِ این خاندان ناامید شد.
همین بود؟ این همان نیروی قدرتمند و عظیمی بود کهتوجه به خانوادهاش فشار آورده بود؟ این همان نیرویی بود کههمین به اسم، خواهرانش را ربوده و برخلافِ میلشان نگه داشته بود؟
لکس امیدوار بود قویتر باشند. اینکهنشد از آنها بترسد. اینکه چالشی سهمگین باشندمرگِ که مجبور شود در برابرشان احتیاط کند.
اما راستشبهتنهایی را بخواهید،کلِ اصلاً چشمگیر نبود.
لکس کاملاً اطمینان داشت به محضِ اینکه به یکبسیار جاودانه تبدیل شود، میتواند بهتنهایی از پسِ کلِ اینداده خاندان بربیاید، البته بهجز ویلیام که یک جاودانهٔ آسمانی بود.
اما با توجه به اینکهمتوجهِ او بهندرت در مسائلِ خاندانتوجه دخالت میکرد، به حساب نمیآمد.
اما انصافاً لکس خودش هم بسیار قوی بود. منطقاً این را میدانست. و منطقاً این راافرادشان هم میدانست که این خاندان نبود که آن کارها را علیه او و خواهر و برادرانشمیلشان انجام داده بود، بلکه کارِ پدربزرگش بود. اما این موضوع تلخیِ ماجرا را از بین نمیبرد.
هیچ ارتباطِ خانوادگی با این افراد حس نمیکرد و راستش را بخواهید، بعد از امتحان کردنِبسیار نامهای خانوادگیِ باحالی مثل اژدهاکُش و آموره، لکس دیگر وابستگیِ چندانی به نامِ خانوادگیِ خودش همنمیبرد نداشت. شاید یک روز عوضش میکرد. فعلاً فقط میخواست در این بار کز کند و غصه بخورد.
امیدوار بود بل برگردد، اما برنگشت.حساب سرانجام، لکس اتاقی برای خودش کرایهمیدانست کرد و مشغولِ کارِ دیگری شد.
یکی از مهمترین بخشهای نقشهٔ انتقامش به پیدا کردنِ دیمیان بستگیتلفاتِ داشت. از آنجا که خویشاوندِ خونی بودند، این کار غیرممکن نبود.نیروی از نظر تئوری، میتوانست از خونِ خودش برای ردیابیِ او استفاده کند.
میتوانست همین کار را برای پیدا کردنِ بل و الیزا هم انجام دهد، امابسیاری چون پیش از این هرگز از این فن استفاده نکرده بود، مدتی طول میکشیداسم تا بر آن مسلط شود و کاربردش را بهدرستی درک کند. خوشبختانه وقتِ کافی داشت.
سه روزِ دیگر طول کشید تا مهمانخانه سرانجام به پانگهآبهندرت متصل شود و این بار نه تنها بل برنگشت، بلکهکارها لکس باز هم نتوانست دلیلی برای رفتنِ او پیدا کند.
مشکلی نبود. لکسبهندرت آماده بود تاحساب از این موضوع بگذرد.
اما استفاده از این فن برای پیدا کردنِ خویشاوندانِ خونی در پانگهآ ممکن نبود، زیرابسیاری سایرِ اعضای خاندانِ ویلیامز توجهِ فنِ او را به خود جلب میکردند. پیش از آنکه استفادهربوده از فن را آغاز کند، به مهمانخانه و سپس به سیارهٔ تصادفیِ دیگری آنی منتقل شد.
پیدا کردنِ الیزا و بل تمرینی هم برای یافتنِ دیمیان میشد، چرا که اینبسیاری فن از همان ابتدا چندان آسان نبود. با توجه به اینکه داشت در مقیاسِاسم میانکهکشانی دنبالِ خویشاوندانش میگشت، استفاده از این فن حتی برای لکس هم بارِ سنگینی بود.
تازه استفاده از آن برای یافتنِ کسانیبهجز که بهنحوی فعالانه خود را پنهان میکردند،نمیآمد مثلِ الیزا و دیمیان، حتی سختتر هم بود.
اما با کمی راهنمایی از پل و ادراکِ بالای خودش، لکس خیلی زود فنعلیه را به کار انداخت. این در واقع فنی بود که در ترکیب با گلیفهاخانوادگی کار میکرد، چرا که باز هم تواناییای بود که اژدهایان ارزشِ زیادی برایش قائل بودند.
اژدهایان، بهعنوانِ موجوداتی بسیار زایا، زادوولدِ زیادی داشتند، اما همهٔتوجه فرزندانشان در بدوِ تولد اژدهای کامل نبودند. گاهی اوقات، تنها بعدهاهمان بود که فرزندانشان پس از خالصسازیِ تبارشان به اژدها تکامل مییافتند.
وقتی چنین اتفاقی میافتاد، اژدهایان ازنشد این فن برای یافتنِ نیاکان یااخیرِ نوادگانشان در سراسرِ قلمروها استفاده میکردند.
با جریان یافتنِ آرامِ چیرگیِ لکس به درونِ گلیف، تصویری از کهکشانی که لکس درانصافاً آن بود بهآرامی در اطرافش پدیدار شد و سپس رو به بیرون گسترش یافت. ذخایرِماجرا انرژیِ لکس بهسرعت رو به کاهش گذاشت، اما میتوانست این وضعیت را چند دقیقهای نگه دارد.
کهکشانهای بیشتری در اطرافش ظاهر شدند و لکس در آن کهکشانها کششهای مختلفی را حس کرد. هر کسی که حتی دورترین نسبتِتلخیِ خویشاوندی را با او داشت شروع به واکنش به این فن کرد. اما با توجه به بزرگیِ خاندانِ ویلیامز، از اینکه فهمیدنداشت روی کاغذ با آدمهای زیادی در سراسرِ کهکشانها فامیل است، تعجب نکرد. این موضوع اهمیتی نداشت، چون او فقط دنبالِ افرادِ خاصی میگشت.
از روی قدرتِ کششی که قرار بودنشد حس کند، میفهمید کِی پیدایشان کرده است.مرگِ اما انرژیاش بیهیچ نتیجهای مدام تحلیل میرفت.
درست وقتی لکس داشت حس میکردنشد این تلاش قرار است به شکستاخیرِ بینجامد، سرانجام واکنشِ بهشدت قدرتمندی دریافت کرد.
نمیتوانست با اطمینان بگوید واکنش از طرفِ چه کسی است، اما برای اینکه واکنش اینقدر قویبسیار باشد، نسبتِ خویشاوندی هم باید بهاندازهٔ کافی نزدیک میبود. مطمئن بود که یکی از خواهرانش است. حالا،هیچ با نگاه به تصویر، فقط باید میفهمید این کدام کهکشان است و کدام سیاره در آن کهکشان.
ناگهان مری گفت: «لکس، میدونمدخالت سرت شلوغه. فقط گفتم یادتقوی بندازم بازیهای نیمهشب بهزودی شروع میشه.»
لکس همانطور که آنی به مهمانخانهحضورش منتقل میشد، گفت: «اوه، نگران نباش،سنگینِ یادم نرفته.» مگر میشد فراموش کند؟
برنامهریزی کرده بود تا از تمامِ ابزارهای در دسترسش برایتلفاتِ شکارِ دیمیان و همهٔ افرادِ درگیر استفاده کند. بازیهای نیمهشبهمان که مهمانخانهٔ نیمهشب برگزارش میکرد، یکی از نمادهای بارزِ مهمانخانه بود.
رویدادِ عظیمی میشد، و طبیعتاً ازالبته آن برای چیدنِ مهرههای نقشهٔ خوددخالت و جمعآوریِ بیشترین اطلاعاتِ ممکن استفاده میکرد.
سپس لکس به فروشگاه رفت. این بار میخواست از همانجا مستقیماً بهمیدانست سیارهای که کشف کرده بود آنی منتقل شود، چون نمیخواست وقت رابین تلف کند. حس میکرد انتقامش نمیتواند زیاد منتظر بماند. دردسری در راه بود.