چپتر 1007: لئوپولد
0لکس تمامِ مسیر را تا شانهٔ لکسِ هیپ-لئوپارد پرواز کرد و نشست. هرچند نمیتوانست از ارتفاعِ دقیق مطمئن باشد،مردمتونه اما با یک نگاه میشد فهمید که قدِ این لکسِ دیگر کمی بیش از ۱۰۰۰ فوت (۳۰۴ متر) است.آشنا همین بس که اگر روزی گذرش به مهمانخانهٔ نیمهشب میافتاد، برای بالا رفتن از دیوارِ حیاط هیچ مشکلی نداشت.
لکس که روی شانهٔ لکس نشسته بود، حس میکرد شبیهِ یک ککاطراف یا کنه است. این وضعیت مسخره بود. تازه این در حالی بودبگردی که لکس، درست مثلِ خودِ لکس، از بقیهٔ افرادِ نژادش کوچکتر بود.
«تا حالا یکی از همنوعهای تونژادش رو ندیده بودم. یهکم ریزی، نه؟ بهتونیهکم چی میگن؟ منظورم مردمتونه، نه شخصِ خودت.»
«انسان. به ما میگن انسان. بیشترشون یهکم از من بزرگترن، هرچنداجازه از دیدِ تو احتمالاً فرقِ چندانی نمیکنه. تو چطور؟ این اولین باریهگذاشتن که میام تو این منطقه، واسه همین زیاد با اینجا آشنا نیستم.»
«من طبیعتاً یکی از اعضای پرافتخارِ نژادِ لئوپولد هستم. گفتی انسان؟ تا حالا اسمِ همچین نژادی رو نشنیدم. ولی خب، شاید با این اندازهای که داری، همون بهترچندانی که پنهان بمونی. لکس، برای یه انسان باید خیلی شجاع باشی. حالا که اینجا تازهواردی، اجازه بده یه دوری نشونت بدم. تو الان تو محدودهٔ لاهانای بزرگ هستی، اینپنهان اسمیه که رو این شهر گذاشتن. منطقهٔ اطراف هم بخشی از محدودهٔ نفوذِ ماست، پس تا وقتی که از قوانینِ لاهانا پیروی کنی، میتونی بیهیچ نگرانی واسه خودت بگردی.»
لکس پرسید: «لاهانا قوانینِ زیادی داره؟» راستش خیلی کنجکاو شده بود که نژادِ لئوپولد چطور پیشرفت کرده و رابطهاش نه تنهامیتونی با محیطِ اطرافش، بلکه با نژادهای دیگر چطور است. خیلی طول نکشید که بعد از بیرون آمدن از شوکِ اولیهٔ دیدنِبیرون اندازهشان، به این فکر بیفتد که شاید نژادِ لئوپولد اندازهٔ متوسط یا نزدیک به متوسطِ موجوداتِ این قاره را داشته باشند.
موجودِ هزارپایی که کشته بود بدنی داشت که مایلها امتدادهمنوعهای مییافت و حتی در میانِ موجوداتِ اینجا هم هیولایی غولآسا بهانسان حساب میآمد، اما به نظر میرسید این یک الگوی کلی باشد.
اما بعد فهمید که احتمالاً اینطور نیست،خیلی چرا که نژادِ لئوپولد حتی از بسیارینشونت از جنگلهای بومیِ اطرافِ مهمانخانه هم بلندتر بودند.
«لاهانای بزرگ قوانینِ زیادی داره، اما تو بهعنوانِکوچکتر یه مهمان فقط باید به چندتای اصلی عمل کنی.میگن دزدی نکن، قتل نکن، و یه کاناکا اینو نباش.»
لکس نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: «کاناکا اینو چیه؟» نژادِ لئوپولد در واقع کاملاً پیشرفته بود. به نظر میرسید تمدنشان معادلِ انقلابِ صنعتی روی زمین یا در همانکنجکاو حوالی باشد. خانههای شهرشان خوشساخت و محکم بود که با توجه به اندازهشان جای تعجب داشت. مغازههای بیشماری در اطرافشان بود که بهراحتی تشخیص داده میشدند و لکسِ انسانموجودِ حتی میتوانست بفهمد بیشترشان برای چه کاری هستند. به نظر میرسید لباسفروشیها از همه رایجتر باشند، و همین باعث شد تا او به سلیقهٔ مُد در میانِ لئوپولدها دقت کند.
این... خب، خیلی برایش منطقی نبود، اماکوچکتر او را تا حدی یادِ لباسهای مسخرهای میانداختبهتون که در نمایشهای مد و مجلهها دیده بود.
لکسِ لئوپولد گفت: «کاناکا اینوها نژادی ازخیلی موجوداتِ پلید و آبزیرکاهن. طبقِ قانون، تونشونت سرزمینهای لاهانای بزرگ، بهمحضِ دیدهشدن باید کشته بشن.»
انگار لکسِ لئوپولد با شنیدنِ اسمِ کاناکا اینو بهشدت آشفته شد، برایندیده همین لکسِ انسان تصمیم گرفت بهتر است زیاد روی آنها تمرکز نکند.بزرگترن در عوض، سؤالاتِ پراکندهای پرسید تا بفهمد لاهانا واقعاً کیست یا چیست.
کاشف به عمل آمد که لاهانا اسمِ اولین لئوپولدِ تاریخ است.منطقهٔ انگار وسواسِ گربههای دراما به باب فقط مختصِ گربهها نبود، بلکهبیهیچ جریانی در سراسرِ قلمرو بود. شاید هم منطقی به نظر میرسید.
در هر حال، لاهانا قویترین لئوپولد بود و رهبریِ نژادشان را بر عهده داشت. انگار لاهانا با وجودِ اینکه اولین فردِ نژادشان به شمار میرفت، هنوز کاملاً زندهنمیکنه و سرحال بود. این موضوع اصلاً طبیعی نبود. تا جایی که میدانست، دستکم در قلمروی خاستگاه، یک تزکیهگرِ نوزادِ روحِ انسان بهطورِ میانگین ۵۰۰ سال عمر میکرد. حتیپنهان اگر این مقدار برای نژادهای مختلف فرق میکرد، باز هم کمی بیش از حد به نظر میرسید. شاید لاهانا یک موجودِ افسانهای بود، یا دستکم چیزی شبیه به آن.
سرانجام، لکسِ لئوپولد بهپنهان آبفشانها رسید که نسبتاًشجاع به شهر نزدیک بودند.
معلوم شد آبِ جوشانی که از زمین بیرونکوچکتر میزند، حمامِ محبوبی برای لئوپولدهاست و هتلِ لکس،بهتون یعنی هتلِ مهتاب، هم در همین منطقه قرار دارد.
لکس بدونِ داشتنِ یک سیستمِ قدرتمند که جاذبههای بیپایانیشهر برایش فراهم کند، باید در انتخابِ مکان هوشمندانه عمل میکرد.پیروی ساختِ چند حمامِ طبیعی با آبفشانها ایدهٔ بسیار خوبی بود.
ظاهرِ هتل، لکسِ انسان را به یادِکوچکتر میخانهٔ نیمهشب میانداخت و انگار با استانداردهای لئوپولدهابهتون برای یک جای دنج و باصفا همخوانی داشت.
«بفرما، لکس. از اینجا به بعد میتونی راهت رو پیدا کنی؟ قراره دوستی رو ببینی؟بدم اگه وقت داری، میتونی یه سر به خونهم بزنی. با توجه به این جثهٔ کوچیکت،قوانینِ میتونم آب و غذای مجانی بهت بدم. بعید میدونم بتونی ذخیرهم رو خیلی کم کنی.»
«ممنون از پیشنهادِ سخاوتمندانهت، ولی یهکم وقتم تنگه. اما شایدیکی وقتی کارم تموم شد، تو راهِ برگشت یه سر بهتشخصِ زدم. از اینجا به بعد میتونم راهم رو پیدا کنم.»
لکسِ انسان به پروازمحدودهٔ درآمد و موجودِ غولآسایاسمیه اسبآبی-پلنگ گفت: «خب، سفرت بیخطر.»
لکس این مکان را به خاطر سپرد. بعد از اینکه با پوچیِ شباهتهای خودش و این یارو کنار آمد،شخصِ تصمیم گرفت سرِ فرصت به هتلش سر بزند. وقتی شباهتهای بینشان تا این حد دیوانهوار بود، از کجا معلومنیستم لکسِ لئوپولد هم سیستم نداشته باشد؟ یا پایش به ماجراهایی کشیده نشده باشد که بهطرزِ مسخرهای از سرش زیاد بودند.
اگر لکس میدانست داخلِ هتلِ مهتابباید چه کسی منتظرِ لکسِ لئوپولد است،بده تازه میفهمید پیشبینیاش چقدر دقیق بوده است.