چپتر 777: استخر
0در همان حال که لکس سرگرمِ غارت بود، در راهِ شیری تعدادی پهپادِ کوچک خلأِ فضا را کاوشلحظه میکردند. تلسکوپها، آرایهها و دیگر ابزارهای رصدِ جهانِ پهناور تنها میتوانستند ابتداییترین اطلاعات را دربارهٔ فضای درونِ یک کهکشانواگذاریاش ارائه دهند، چرا که انواع و اقسامِ انرژیهای روحی و دیگر ناهنجاریها رازهای بیپایانی را در خود پنهان میکردند.
این پهپادها که هوشِ مصنوعی پس از رسیدن به زمین فرستاده بود، دقیقاً به همین دلیل مشغولِ نقشهبرداری از فضای اطراف بودند. هرچه باشد، برخلافِ دیگر نژادها،بینهایت برای هوشِ مصنوعی مهم نبود که زمین داخلِ یک منطقهٔ مرده قرار دارد. غلظتِ انرژیِ روحی اهمیتِ چندانی برایشان نداشت. در نهایت، آنها تنها به موادِ ارزشمند اهمیتآخرین میدادند و حتی مناطقِ مرده هم میتوانستند چنین موادی را در خود بپرورانند. هوشِ مصنوعی میتوانست با استفاده از محصولاتِ این مناطقِ مرده، کالبدهای بیهمتایی برای خود بسازد.
در حینِ همین بررسیِ معمول بود که پهپاد سیارهای یاغی را کشف کرد که در هیچکدام از اسکنهای قبلیاش شناسایی نشده بود. طبقِ پروتکل، برای بررسیِ بیشتر نزدیکتر رفت.چیزی بهمحضِ اینکه در تیررس قرار گرفت، سیاره را اسکن کرد و در کمالِ تعجب متوجه شد که دادههای این سیاره از قبل در پایگاهِ دادهاش وجود دارد. این سیارهای شناختهشدهبنّاییِ بود، اما مکانش آنجایی نبود که باید باشد. هرچه باشد، پولبیتوی در کهکشانِ کاملاً متفاوتی قرار داشت! اما در این لحظه، درست روبهرویش بود، با فاصلهای نگرانکننده نزدیک به زمین!
بیدرنگ این اطلاعات راطبقِ مخابره کرد، چرا کهرفت میتوانست بینهایت ارزشمند باشد!
لکس نیازی نداشت غریزهاش به او بگوید که یشمِ پرونین چیزی فراتر از ظاهرش است، اما از قبلداشت قراردادی برای واگذاریاش امضا کرده بود، بنابراین فکر کردن به آن فایدهای نداشت. هر وقت فرصت میکرد کمیاست بیشتر بررسیاش میکرد، اما فعلاً دست از فکر کردن به آن کشید و یک بارِ دیگر بیرون رفت.
آخرین تالاری که گنجینهٔ اژدها را تشکیل میداد، بزرگ بود و با سنگتراشی و بنّاییِ بینقص، همراه بافاصلهای جواهراتِ بیشمار، فلزاتِ ارزشمند و سنگهای گوناگون بهشکلی پرزرقوبرق تزئین شده بود. اگرچه تزئینات فراوان بودند، اما همهٔکرده آنها یک ویژگیِ مشترک داشتند و آن این بود که انرژیِ روحیِ غیرعادی و داغی از خود ساطع میکردند.
لکس از قبل میدانست که انواعِ مختلفی از انرژیهای روحی وجود دارد و هر کدام اهدافِ متفاوتی را دنبالقبل میکنند، اما فعلاً سطحِ لکس آنقدر پایین بود که همهٔ آنها برایش یکسان به نظر میرسیدند. چیزی که برایشنزدیک اهمیتِ بیشتری داشت این بود که تکتکِ آن اقلام ارزشمند بودند و تا حدودی میتوانستند بهعنوانِ کود هم عمل کنند.
اما لکس بهجای اینکه فوراً بهسویشان هجوم ببرد، ابتدا با آرامش کلِ تالار را بررسی کرد. اینکه لکس عجله داشت،روبهرویش به این معنا نبود که حرفهای بودنش را از یاد ببرد. همهچیز باید با بیشترین بازدهی و به ترتیبِ درست انجامفکر میشد. او پیش از آنکه توجهش را به دیگر اشیای کمارزشتر معطوف کند، ابتدا گنجینههای اصلیِ این تالار را غارت میکرد.
بخشِ اعظمِ تالار فضایی باز بود که با توجه به اندازهٔ اژدها منطقی به نظر میرسید. اما دوازده تالار و اتاقِ کوچکتر همنگرانکننده وجود داشت، شبیه به همان اتاقی که یشمِ پرونین را در خود جای داده بود. این هم منطقی بود. هرچه باشد، فضا محدود بودمیکرد و قرار نبود هر تالاری غولآسا باشد. گذشته از این، اگر حتی فنریر هم میتوانست اندازهاش را تغییر دهد، چطور ممکن بود اژدها نتواند؟
حرف از فنریر شد... توله زیرِ هیبتِ اژدها خیلی تقلا کرده بود، اما برای عقبنشینی هم زیادی لجباز بود. وقتینزدیک فشارِ اژدها از بین رفت، از حال رفت. اما تا وقتی لکس برگشت، دیگر هیچکجا دیده نمیشد. با این حال،فایدهای لکس از طریقِ پیوندش با توله، دقیقاً میدانست کجاست. داشت همان کاری را میکرد که لکس میکرد: داشت غارت میکرد!
لکس تکخندهای کرد و سپس بهسرعت واردِ نزدیکترین تالار شد.اینکه این اتاق، در کمالِ تعجب، اتاقِ مطالعهٔ کوچکی بود پر ازدادهاش کتابهای بیشمار و بلورهای حاویِ اطلاعات. لکس همه را جارو کرد.
اتاقِ بعدی آشپزخانه بود و گنجینهٔ ذخیرهسازیِ عظیمی داشت که تا خرخره از لاشههای یخزده پر بود؛ لاشههایی که همگی هالهای قدرتمند از خود ساطع میکردند. آشپزخانه همچنین موادِ اولیهٔ تازهٔ بیشماریچیزی داشت. لکس بعد از ذخیرهٔ آنها در تجهیزاتِ فضاییِ خودش، مجبور شد کمی وقت تلف کند و به مهمانخانه برگردد. هر چه نباشد، نمیتوانست یک تجهیزاتِ فضایی را داخلِ یکی دیگر بگذارد،همراه برای همین چیزی که لکس به آن «فریزرِ فضایی» میگفت باید دستی منتقل میشد. او از این فرصت استفاده کرد تا تجهیزاتش را هم خالی کند و بعد به انبارِ گنج برگشت.
سومین اتاقی که لکس واردش شد را فنریر از قبل زیرورو کرده بودباید و حتی یک لکه گردوغبار هم باقی نگذاشته بود. لکس با دیدنِ اینمخابره صحنه نمیدانست بخندد یا گریه کند، برای همین بهسرعت به اتاقِ بعدی رفت.
این اتاق کمی خاص بود، از این نظر که به نظر میرسید طراحیاش هدفِ خاصی را دنبال میکند. اتاق که شبیهِ گنبد بود، گودالِ عظیمی در خودیشمِ داشت که تا لبه پر از خون بود. لکس فوراً به یادِ خواستهٔ مری افتاد و خون را با حسِّ روحیاش برای یافتنِ فلس اسکن کرد، اما بهتشکیل مشکلی غیرعادی برخورد. خون بهشدت غلیظ بود و در برابرِ نفوذِ حسِّ روحیِ لکس مقاومت میکرد. اگر میخواست دنبالِ فلسی که مری خواسته بود بگردد، باید میرفت داخلش.
یا اینکه...
دستش را روی خون گذاشت و شروع کرد به مکیدنِمکانش آن به داخلِ بشکهٔ فضاییاش! لکس هیچ علاقهای نداشت کهروبهرویش بهمعنای واقعیِ کلمه حمامِ خون بگیرد، بنابراین این جایگزینِ بینظیری بود.
با تخلیهٔ آرامِ خون، اندازهٔ عظیمِ گودالدادهاش نمایان شد؛ چرا که حتی در عمقِپولبیتوی ده فوتی هم به کفِ آن نرسیده بود.
لکس منتظر بود خونِ حوضچه تمام شود و همزمان در ذهنشکهکشانِ یادداشت میکرد که بعداً بگردد ببیند این خون به چه دردیمخابره میخورد، که متوجهِ چیزی در حوضچه شد. هیکلی آن داخل شنا میکرد.
نکنه همونشناسایی بچهاژدهایی باشه کهپروتکل مری قبلاً گفت؟
لکس با احتیاط به این موضوع فکر کرد. بایداما دانست که حتی یک اژدهای نوزاد هم در عالمِ جاودانِدرست زمینی بود و چیزی نبود که لکس بتواند حریفش شود!
اما لحظهای بعد، حالتِ چهرهاش خشک شد. گرگی غرق در خون نمایانآنجایی شد که داشت به اطراف نگاه میکرد و در عجب بود کهنزدیک حوضچه دارد کجا غیب میشود. حسابی داشت از شنا کردن لذت میبرد.