---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 811: خیلی بی‌رحمانه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 811: خیلی بی‌رحمانه

0

گروهِ سه‌نفرهٔ لکس، آئوی و شاهدخت مدتی طولانی دویدند تا اینکه سرانجام به اقامتگاهِ وارث‌جالب​ نزدیک شدند. پیش از آنکه جلوتر بروند، شاهدخت ایستاد، سر و وضعش را مرتب کرد‌خبر​ و برگشت تا نگاهی به آئوی بیندازد. همان موقع بود که متوجه شد لکس هم آنجاست.

با دیدنِ او‌است​ جا خورد و پرسید:‌می‌خواهد​ «تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

لکس با معصومیت جواب داد: «مگه خودت قبل از اینکه شروع کنی به دویدن، ازم نخواستی دنبالت بیام؟»‌امم​ هم‌زمان به اطراف نگاه کرد. چند وسیله آماده کرده بود تا وقتی شاهدخت بالاخره متوقف شد و خودش‌نجاتِ​ مجبور شد سریع فرار کند، از آن‌ها برای ساختنِ بدل‌هایی از خودش استفاده کند. اما این اتفاق هرگز نیفتاد.

شاهدخت گفت: «نه، من... امم، در واقع بی‌خیال،» و برگشت تا به آئوی نگاه کند. نیمف فقط رو به الف سر تکان‌جزئی​ داد، انگار که از تصمیمش حمایت می‌کرد، هرچند هنوز کاملاً برایش روشن نبود که چطور از نجاتِ یک نیلوفر به دویدن تا‌آبرو​ اینجا رسیدند. حالا که بالاخره فرصتی گیر آورده بود، به اطراف نگاه کرد و با خودش فکر کرد که دقیقاً کجا هستند.

لکس بی‌اختیار پرسید: «به نظرتون عجیب نیست که هیچ‌کدوم از نگهبان‌ها جلومون رو نگرفتن؟» در ذهنش از قبل به این نتیجه رسیده‌خسته‌کنندهٔ​ بود که بدونِ شک آن کیهانی کار را برایشان آسان کرده است. شاید برایش جالب بود ببیند لکس چطور می‌خواهد کنتا را‌می‌رود​ از اینجا دور کند و می‌خواست از بخشِ خسته‌کنندهٔ ماجرا که لکس برای رسیدن به او باید در قصر مسیریابی می‌کرد، بگذرد.

روحش هم خبر نداشت که فرضش با یک تغییرِ جزئی، بسیار به حقیقت نزدیک بود.‌باید​ این پدرِ وارث نبود که بی‌طاقتی می‌کرد، بلکه یکی از همراهانش بود که می‌خواست ببیند‌یکی​ ماجرای بین شاهدخت و وارث چطور پیش می‌رود. این از هر برنامهٔ ریالیتی‌شویی بهتر بود!

محضِ شفاف‌سازی، آن‌ها هیچ نگرانی‌ای بابتِ مسئله‌ای به نام «حفظِ آبرو» نداشتند، چرا که این طرزِ فکر‌گفت​ بیشتر در اتحادِ مرکزیِ الف‌ها رواج داشت که اکثریتِ الف‌ها را تشکیل می‌داد. اما دقیقاً برای دوری‌نبود​ از همین طرزِ فکر هم بود که نیروها و سازمان‌های بسیار زیادی از این اتحاد فاصله گرفته بودند.

شاهدخت که تازه فهمیده بود نزدیک شدنِ آن‌ها واقعاً نباید به این‌رسیدن​ آسانی می‌بود، گفت: «این... بیا اصلاً دنبالِ دلیلش نگردیم.» ممکن بود کارِ کنتا‌پدرِ​ باشد؟ یعنی امیدوار بود که شاهدخت در آخرین لحظاتش به دیدنِ او بیاید؟

احساساتش فوران کرد اما خودش را مجبور کرد آرام بماند و به‌آرامی به درِ بسته نزدیک شد. برخلافِ لکس که به خودش آموزش داده‌رسیدن​ بود حتی در موقعیت‌های مرگ و زندگی آرام بماند چه برسد به این یکی، و برخلافِ آئوی که هنوز هیچ ایده‌ای نداشت کجا هستند،‌محضِ​ شاهدخت به‌شدت عصبی بود. با هر قدمی که برمی‌داشت، قلبش تندتر می‌تپید. در ذهنش کلنجار می‌رفت تا کلماتی برای گفتن به کنتا پیدا کند.

بارها و بارها به حرف‌هایش فکر کرد و بعد نظرش عوض‌بخشِ​ شد. همچنین با خودش فکر می‌کرد کنتا دارد چه روزگاری را‌فرضش​ از سر می‌گذراند. در عذاب بود؟ غمگین بود؟ در مرحلهٔ انکار بود؟

راهرو بی‌انتها نبود، از این رو پیش از آنکه سرانجام به درِ اتاقِ کنتا برسد، نتوانست افکارش را کامل کند. وقتِ‌نیمف​ زیادی نداشتند، پس درنگ نکرد و در زد. پشتِ سرش، لکس حواسش به نگهبان‌ها بود. همین که به کنتا می‌رسید، کار‌آورده​ عملاً تمام بود. احتمالاً آئوی و شاهدخت را هم با خود می‌بُرد تا بابتِ این‌طور استفاده کردن از آن‌ها عذرخواهی کند.

چند لحظه گذشت، اما در باز نشد و صدای هیچ حرکتی‌ماجرا​ هم از آن‌سو به گوش نرسید. البته این احتمال هم وجود‌جزئی​ داشت که اتاق عایقِ صدا باشد، بنابراین به انتظار ادامه دادند.

سرانجام، درست وقتی که حتی لکس هم داشت بی‌حوصله می‌شد، در باز شد و کنتا با ظاهری‌می‌خواهد​ ژولیده نمایان شد. موهایش آشفته بود و به نظر می‌رسید تازه از کما بیدار شده است. با‌جزئی​ اینکه صورتش را پاک کرده بود، لکس می‌توانست بفهمد که آبِ دهانِ وارث هم راه افتاده بوده است.

واقعاً درست بود کسی فقط یکی‌دو ساعت مانده به عروسی‌اش در چنین‌خسته‌کنندهٔ​ وضعیتی باشد؟ لکس آن شعر را از خودش درآورده بود، پس چرا‌جزئی​ کنتا واقعاً طوری به نظر می‌رسید که انگار دردِ عشق کشیده است؟

پیش از آنکه وارث بتواند هضم کند چه کسی‌ساختنِ​ به دیدنش آمده، و پیش از آنکه کسی فرصتِ‌امم​ حرف زدن پیدا کند، شاهدخت سیلیِ محکمی به صورتش زد.

شاهدخت با صدایی به‌شدت تند از او پرسید:‌می‌خواست​ «چطور جرئت می‌کنی قبل از عروسیِ خودت به‌بگذرد​ زن‌های دیگه فکر کنی؟ هیچ شرم و حیایی نداری؟»

آئوی، کنتا و لکس همگی از اتفاقی که افتاد‌کیهانی​ جا خوردند. کیهانی‌هایی که داشتند تماشا می‌کردند حتی بیشتر مشتاق‌دور​ شدند، چرا که هیچ‌کدامشان این نتیجه را پیش‌بینی نکرده بودند.

شاهدخت در‌آسان​ دل خودش‌شاید​ را سرزنش کرد.

یه‌کم زیادی تند رفتم.‌سریع​ بذار دوباره امتحان کنم،‌برای​ این بار یه‌کم ملایم‌تر.

سپس در حالی که صدایش ناگهان از آن لحنِ به‌شدت تند به لحنی بسیار ظریف و آسیب‌پذیر تغییر می‌کرد، گفت:‌فرضش​ «من... منظورم اینه که کنتا، تو داری مرحلهٔ خیلی مهمی از زندگی‌ت رو شروع می‌کنی. نباید با این‌جوری شروع کردنش، روی‌مسئله‌ای​ یه رابطهٔ جدید لکه بندازی.» از صدایش این‌طور برمی‌آمد که حتی موقعِ گفتنِ این حرف‌ها هم دارد دل‌شکستگی را تجربه می‌کند.

سیلیِ شاهدخت تا حدی به کنتا کمک‌رسیده​ کرده بود به خودش بیاید، پس پرسید: «لطفاً‌جالب​ بی‌ادبی‌م رو ببخشید اما... من شما رو می‌شناسم؟»

لکس که در ابتدا قصد داشت فوراً همه را آنی منتقل کند، تصمیم گرفت کمی‌باید​ صبر کند و اجازه دهد شاهدخت تا حدی احساساتش را بیرون بریزد. هیچ ابایی نداشت‌یکی​ که بگذارد وارث به‌خاطرِ دردسرهایی که درست کرده بود، تمامِ سیلی‌ها را به جای او بخورد.

خب راستش، بخشی از وجودش پنهانی از دستِ وارث شاکی بود که مجبورش‌این​ کرده بود پولِ غذا را حساب کند. مسئله پول نبود، بلکه آبروریزی‌ای بود که‌حمایت​ وقتی مغازه‌دار فکر کرد او می‌خواهد غذا بخورد و جیم شود، به بار آمد.

شاهدخت سرانجام به یاد آورد که هنوز در آن تغییرچهرهٔ بی‌نقص و هوشمندانه‌اش است. نگاهی عذرخواهانه به‌روحش​ او انداخت، گویی می‌دانست که اگر خودش را به او نشان دهد، بی‌شک احساسِ امید و شادی‌ریالیتی‌شویی​ به او دست می‌دهد. اما چون چنین چیزی ممکن نبود، این احساسات باید همین الان سرکوب می‌شدند.

ناولها | novelha.net