چپتر 704: چپتر ۷۰۴
0بسط دادنِ حسِّ روحی برای بررسیِ یک همتا میتوانست بیادبی تلقی شود، و چهبسا برخی بهشدت از آن میرنجیدند. اما در عالمِ جاودانِ زمینیساطع چه نیازی بود حواسشان را عمداً بسط دهند؟ در این فاصله، بیناییشان بهتنهایی میتوانست اطلاعاتی فراتر از دیدنِ صِرف جمعآوری کند. وقتی روی لکس تمرکزجاودانهها کردند، که بیشتر غریزی و بهخاطرِ اخبارِ تکاندهندهای بود که شنیده بودند، بیدرنگ متوجه شدند که او تنها یک آواتار است. تنِ واقعیاش آنجا نبود!
این موضوع دوباره آنها را غافلگیر کرد! چطور ممکن بودقریبالوقوع چنین آواتارِ بینقصی بدونِ هیچ ردی از پیوند با تنِهشداری واقعی وجود داشته باشد؟ اگر تمرکز نکرده بودند، اصلاً متوجه نمیشدند.
اما پیش از آنکه سردرگمیشان برطرف شود، مورمورشدنِ پشتِ گردنشان، حسی خفیفهمه که بهسختی حس میشد، توجهشان را جلب کرد. نشانهای از یک هشدارهیچکدام بود. تنشان داشت به چیزی بینهایت، بینهایت خطرناک واکنشِ دفاعی نشان میداد!
درحالیکه لکس مثلِ همیشه لبخند میزد، گرمای وجودش تنها برای یک ثانیه به سرمایی یخبندان تبدیلملایم شد. بااینحال، آن ثانیه گذشت و لکس به حالتِ عادیاش برگشت، و حسِّ خطرِ قریبالوقوع نیزبروزِ از بین رفت. اما حالا همه محتاطانه رفتار میکردند. مشخصاً، این هشداری ملایم از سوی لکس بود.
هیچکس در آنجا قصدِ بیادبی نداشت، چراکه هیچکدام نمیتوانستند با قدرتی که از نامه ساطع میشد رقابت کنند. بااینحالچراکه همهٔ آنها بهشدت مطمئن بودند و در صورتِ بروزِ دردسر، چیزی برای تکیه داشتند. میراثِ غنی و سلاحهای پنهانشانمنبعِ منبعِ این اطمینان بود، اما خیلی زود به آنها یادآوری شد که تنها کسانی نیستند که رازهایی در آستین دارند.
لکس از واکنشی که جاودانهها نشان دادند کاملاً راضی بود. بسیار مهم بود که کنترلِ اوضاعمحتاطانه را در دست داشته باشد، کاری که در اتاقی پر از موجوداتِ جاودانه، آن هم رهبرانِرقابت نژادهای خود، دشوارتر بود. برای تحریکِ حسِّ خطر، او لحظهای آرایهٔ بیداریِ اژدهایش را فعال کرده بود.
هالهٔ قدرتمند و تهدیدآمیزی که ساطع میکرد بسیار فراتر از محدودیتهای این دنیا بود، بنابراین معمولاً عاملِ بازدارندهٔ قویای محسوب میشد. این بار، لکسهیچکدام آن را با تمامِ توان فعال نکرد، چراکه نمیدانست اگر بفهمند قدرتِ آن بالاتر از محدودیتِ دنیایشان است چه واکنشی نشان میدهند؛ و اگرنیستند کسی پتانسیلِ پیبردن به این جزئیات را داشت، قطعاً یکی از همین حاضران بود. اما صرفِ تحریکِ آرایه برای انتقالِ یک هشدارِ نامحسوس کفایت میکرد.
لکس گفت: «بله، همونطور که گفتم، بهمحضِ اینکه خبر رو بهشون دادم، سعی کردن ترورم کنن. درسوی نتیجه، حتی فرصت نشد دعوتنامه رو بهشون بدم. وقتی دعوتنامهها برای اینهمه آدم فرستاده شده، رازداری سخته،تکیه اما مگه اینکه کسی مشخصاً خبر رو بهشون داده باشه، وگرنه احتمالاً اصلاً از این جلسه خبر ندارن.»
سکوت بر اتاق حاکم شد، چراکه همه درهمه این فکر بودند که این موضوع نهتنها برای اینقصدِ جلسه، بلکه برای وضعیتِ کلیِ قلمروشان چه معنایی دارد.
غرق در همین افکار بودند که دو مهمانِ موردانتظارِ آخر به مهمانخانه رسیدند. دیدهبان انساننما بود ورفتار چیزی شبیهِ زرهِ شوالیهها به تن داشت، اما بهجای فلز، از مادهای استخوانمانند ساخته شده بود. در کنارشمطمئن موجودی حشرهمانند، کوتاه اما چاق حضور داشت که شبیهِ ملخی بزرگ و تپل بود. او همان پولیود بود.
لکس آنی به کنارشان منتقلبرگشت شد و پس از خوشامدگویی، آنهاحالا را به اتاقِ جلسه راهنمایی کرد.
مثلِ قبل، کورنلیوسبرگشت اولین کسی بود کهبین به تازهواردان خوشامد گفت.
کورنلیوس با نگاهی شماتتبار بهبین دیدهبان چشم دوخت و گفت:رفتار «آبراس، میبینم که هنوز نفله نشدی.»
دیدهبان که بارِ دیگر مستقیماً در ذهن حرف میزد، جواب داد: «مشتت اونقدرها هم که فکر میکنی قوی نیست. اگههشداری میخوای من رو بکشی، باید بیشتر تلاش کنی.» دیدهبانها گونهای منحصربهفرد و مبتنی بر روح بودند؛ به این معنا که بامیراثِ وجودِ اینکه بیشتر، موجوداتی روحی محسوب میشدند، تنِ فیزیکی هم داشتند و همین موضوع آنها را در این دسته بیهمتا میکرد.
متأسفانه، تنشان بزرگترین نقطهضعفشان بود. اما با وجودِ چنین ضعفِ آشکاری،حالا نمیشد آنها را نژادی ضعیف در نظر گرفت، چراکه در زمینهٔ کنترلچراکه و دستکاریِ روح، برتریِ بسیار بیشتری نسبت به دستاوردهای احتمالیِ انسانها داشتند.
کورنلیوس به پولیود نگاه کرد و بیآنکهبین زحمتِ جوابدادن به آبراس را به خودمشخصاً بدهد، گفت: «کریتر، خیلی وقته منتظرِ دیدنتم.»
کریتر شاخکهایش راقریبالوقوع تکان داد و افکارشحالا به اطرافیان منتقل شد.
«کورنلیوسِ عوضی! خیلی خوب میدونم کهحالتِ یکی از دوکهای ما رو کباب کردیرفت تا بهعنوانِ یه غذای لذیذ امتحانش کنی!»
همهٔ حاضران در اتاق با نگاهی عجیب بهنیز کورنلیوس چشم دوختند، و در این میان تنهامشخصاً ادوارد بود که با کمی تحسین نگاهش میکرد.
کورنلیوس که اصلاً از این اتهام خم به ابرو نیاورده بود، جواب داد: «بیخیال کریتر، انگارملایم پولویدها تا حالا به انسانها حمله نکردن. بماند که همه میدونن وقتی پولویدها بدنِ قربانیهاشون روبروزِ به کندو میبرن چه بلایی سرشون میاد. دیگه تو یکی دیگ به دیگ نگو روت سیاه.»
بدنِ کریتر از خشم به لرزه افتاد، اما اوضاعمحتاطانه را متشنجتر نکرد. با این حال، باید خشمش رانداشت جایی خالی میکرد و کریونها تبدیل به قربانیاش شدند.
«آخه کی میتونه به من بگه قضیهٔ این تهاجمِ جدیدِ کریونها چیه؟ اونا هنوز به مرزهای جدیدِ مامیکردند نرسیدن، ولی اگه الان جلوشون رو نگیریم، کلِ قلمرو میشه زمینِ بازیشون! این بازی دیگه بیش از حد طولبروزِ کشیده! باید با هم متحد بشیم، وگرنه طولی نمیکشه که یکی از شماها هم به سرنوشتِ پولویدها دچار میشه!»
در پیامِ کریتر پرخاشگری و خشم موج میزد، اما لکس هم ناگهان متوجهِ چیزی شد. حرفهایش... انگارهشداری داشت به رازهای مشترکِ خاصی اشاره میکرد. بیدرنگ واردِ حالتِ فلو شد و به ریزهکاریهای عجیبی در حرفهایدردسر رهبرانِ مختلف پی برد. حرفهایشان در ظاهر یک معنی میداد، اما تحلیلی عمیقتر، معانیِ پنهانی را برملا میکرد.
«...چون تاریخ آخرین بار کِی به یاد داره که نمایندگانِ اینهمه نژاد برای یک جلسه دورِ هم جمع بشن...» کورنلیوس این را وقتی داشت از او تعریف میکرد گفته بود،مطمئن اما این جمله جای تفسیرِ دیگری هم باقی میگذاشت. چهبسا جلسهای مثلِ این که در آن رهبرانِ نژادهای مختلف دورِ هم جمع شده بودند، پیشتر هم اتفاق افتاده بود. چهکاری کسی جز نژادِ بلور قدرتِ احضارِ همهٔ نژادها را داشت؟ اما به نظر میرسید آنها خیلی نسبت به امورِ خارجی بیتفاوتتر از آن باشند که دست به چنین کاری بزنند.
«...خیلی پیش نمیاد آدم دعوتنامهای دریافت کنه که اینقدر قدرت ازش ساطع بشه. من عادت دارم دوستانِ قدرتمند پیدا کنم...» این را النا موقعِ رسیدن گفته بود، اما حرفهایشصورتِ در لفافه به این هم اشاره داشت که این اولین باری نبوده که چنین هالهٔ قدرتمندی را میدیده! اما هالهٔ مهمانخانهدار ژرف و قدرتمند بود و تنها سرورانِ دائوکاری جرئت میکردند خود را با آن برابر بدانند، با این حال هیچ سرورِ دائویی نمیتوانست در این قلمرو وجود داشته باشد! او پیشتر چنین هالهای را کجا حس کرده بود؟
اما صبر کن...
«...چیزی که من میخوام بدونم اینه که اینهمه جاودانه از کجا پیداشون شده...» سابر موقعِ صحبت از کریونها این را پرسیده بود، با این حال لکس به یاد آوردرقابت که هیچکس جوابِ روشنی به سؤالش نداد یا حتی دوباره حرفش را پیش نکشید. در عوض، النا مستقیماً بحث را به سمتِ نبردِ ادامهدارِ ترلوپها با آنها کشانده بود. بعدتر،کنترلِ وقتی سابر دربارهٔ درخواستِ مداخلهٔ بلورها پرسید، کورنلیوس و النا حرفش را جدی نگرفتند و حتی به خودشان زحمت ندادند توضیح بدهند که چرا چنین کاری محکوم به شکست است.
اینهمه اشاره، با این حال لکس از همهٔ آنها غافل شده بود. تازه وقتی کریتر از راه رسید و بیپرده جنگ با کریونها را یک بازیساطع خواند، لکس متوجهِ این فضای عجیب شد. انگار دو گفتگوی متفاوت در این اتاق جریان داشت. یکی در سطح بود و حرفها دقیقاً همان معنای ظاهریشان راکاملاً میدادند. اما گفتگوی دوم انگار پشتِ عباراتِ هوشمندانه و واژهآراییهای خاص پنهان شده بود و بینِ کسانی جریان داشت که از پیش در جریانِ مسائلِ خاصی بودند.
نه صبر کن، چهبسا حتی بیش از دو گفتگوی مخفی در جریان بود، اما لکس هنوز متوجهشان نشده بود.چراکه تا جایی که میفهمید، سابر از دایره بیرون مانده بود و از این راز خبر نداشت. این احتمال هم وجوداطمینان داشت که آبراس هم بیخبر باشد، هرچند او هنوز حرفِ چندانی نزده بود و قضاوت دربارهٔ موضعش کارِ سختی بود.
لکس بهسرعت تمامِ درسهای سیاسی و تاریخیاش در آکادمی را مرور کرد تا ببیند دربارهٔ سابرمحتاطانه چه میداند. از آنجا که وارنها متحدِ انسانها بودند و مرزِ مشترکِ پهناوری با هم داشتند،رقابت اطلاعات دربارهٔ آنها کاملاً در دسترس بود و در آکادمی با جزئیاتِ زیادی دربارهشان خوانده بودند.
بله، در یکی از درسهایش به یاد آورد که پادشاهِ فعلیِ وارن، سابر، تازه حدودِ ۱۰۰ سال پیشملایم به قدرت رسیده بود و این مقام را از عمویش که در نبردی با کریونها بهشدت زخمی شدهتکیه بود، به ارث برده بود. شاهِ پیر از آن زمان برای بهبودی از جراحاتش در انزوا به سر میبرد.
لکس همانطور که در سکوت ایستاده بود، برقی در چشمانش درخشیدمحتاطانه و گذاشت گفتگو به مسیرِ خودش ادامه بدهد. هرچه این رهبرانِهیچکدام قلمرو بیشتر حرف میزدند، لکس رازهای بیشتری را میتوانست برملا کند.
«حتی اگه با هم متحد بشیم، اول باید سراغِ کدوم میدانِ نبرد بریم؟ سرزمینهایملایم کی اول نیروی کمکی میگیره و سرزمینهای کی بیدفاع رها میشه؟ اتحاد با هممطمئن غیرواقعبینانهست. یا دستکم تا الان اینطور بود، ولی حالا یه بازیگرِ جدید سرِ میز داریم.»
آبراس که تازه حرفش را تمام کرده بود، برگشت و بهنیز ادوارد نگاه کرد. پیش از این، هیولاها همیشه فقط بهعنوانِ دشمنِسوی تمامِ موجوداتِ زنده دیده میشدند. آیا ممکن بود این رویه تغییر کند؟