چپتر 937: مغلوب
0روندِ شفا این بار اصلاً بهسرعتِ چیزی نبود که لکس پیشتر تجربه کرده بود، اما دستکم نسبت به درد بیحس شدهمتولد بود. لکس ابتدا کمی با ماتئو حرف زد، اما هرچه بیشتر میانِ این برگ پیچیده میماند، خوابآلودهتر میشد. با این احتمالبالا که بهزودی خوابش میبرد، فن را به کار بست تا جلوی هرگونه غیبگویی را بگیرد و سپس گذاشت تا به خواب برود.
صدای ملایمِ آبِ اطرافش همدمش بود، برگِاحساسِ نیلوفری را که درونش بود بهآرامی تکان میدادباز و گذاشت به خوابی فوقالعاده عمیق فرو برود.
وقتی لکس بیدار شد، احساسِ شادابیِ بینظیری میکرد و آمادهٔ شروعِ روز بود،شروعِ اما برگ هنوز باز نشده بود. با خود فکر کرد که آیا قرار استاول خودش آن را باز کند، اما خوشبختانه اول ماتئو را صدا زد و پرسید.
ظاهراً حالش عالی بود نه به این دلیل که شفای تنش تمام شده بود، بلکه چون برگباز تمامِ دردش را سرکوب کرده بود. روندِ شفا این بار بیشتر طول میکشید، چرا که اثراتِ انرژیِدلیل ایزدیِ فاسدشده بهاینراحتیها از بین نمیرفت و برای جلوگیری از هرگونه آسیبِ پنهان، بسیار دقیق عمل میکردند.
لکس میتوانست دوباره بخوابد، اما در عوض تصمیم گرفت تزکیه کند. قصد داشت وقتی قلمروی جدید متولد میشود، مرز راجدید بشکند و به عالمِ نوزادِ روح برسد تا از تمامِ انرژیهای کمیاب و قدرتمندِ موجود در آن زمان بهره ببرد. برایمطمئن این کار، باید در اوجِ عالمِ هستهٔ زرین میبود و مطمئن میشد که برای بالا رفتن در بهترین شرایط قرار دارد.
لکس انتظار داشت با تزکیه در این لحظه، شاید کمی در برابرِ الوهیتِ فاسدشدههنوز مصونیت پیدا کند، اما در عوض، فنِ او شروع به سازگاری با برگهای نیلوفرپرسید کرد. فن شروع به تقلید از شرایط و تأثیرِ آنها کرد و مشغولِ جذبشان شد.
اما اگر لکس میخواست تأثیرات را کاملاً شبیهسازیاحساسِ کند، باید ماهها در این محیط وقت میگذراند،باز ولی از همین وضعِ فعلی هم راضی بود.
همچنین میتوانست رشدِ هستهٔ زرینش را حس کند. رشد کلمهٔشادابیِ کنایهآمیزی بود، چرا که هرچه عالمش بالاتر میرفت، اندازهٔ هستهاش کوچکترکرد میشد. میدانست که بهزودی، اندازهاش از یک تیله بزرگتر نخواهد بود.
تزکیه با اختلاف یکی از اعتیادآورترین حسها بود و لکس هیچ فرصتیبخوابد را برای انجامش از دست نمیداد. متأسفانه، پیش از آنکه به حدِ نهاییاشعالمِ برسد جلسهٔ شفا کامل شد، بنابراین مجبور شد زودتر از موعد دست بکشد.
«حالا میبرمت اتاقِ مشاهده. از اونجا میتونی زی رو حسمیکرد کنی و حتی باهاش ارتباط بگیری. با این حال، شدیداًآیا توصیه میکنم فقط «مشاهده» کنی و حواسش رو پرت نکنی.»
لکس آنقدر هشدارهای مشابه دریافت کرده بود که بفهمد ماتئوبینظیری و حتی کاساندرا برای هر تغییری که زی داشت از سرآیا میگذراند، ارزشِ زیادی قائلاند. با این حال، لکس هیچ قولی نداد.
خودش وضعیتِ زی را میسنجید تا تصمیم بگیرد روند راشادابیِ قطع کند یا نه. این آخرین عاملِ تعیینکننده برای اینفکر بود که لکس تصمیم بگیرد به معبد اعتماد کند یا خیر.
فنریر هنوز داشت شفا پیدا میکرد،بسیار بنابراین لکس او را به حالِ خودعوض گذاشت و به دنبالِ ماتئو راه افتاد.
«دلیل اینکه باید بری اتاقِ مشاهده اینه که زی الان تو درونیترین لایهٔ معبده. تو مجوزِ لازم برای رفتن به اونجا رو نداری وکند هیچ راهی هم برای به دست آوردنش نداری. آزمونهای عبور از لایهها فقط تا یه جایی میبرنت جلو. بعد از رسیدن به یه سطحِبهاینراحتیها خاص، تنها راهت برای دسترسی به بخشهای بیشترِ معبد اینه که از طرفِ شخصِ بلندپایهای تو معبد دعوتنامه بگیری، یا دستاوردهای کافی داشته باشی.
ماتئو درست بیرونِ دری بسیار بزرگتر از تمامِ درهای قبلی که لکس تا به حال درباز معبد دیده بود ایستاد و گفت: «نه کاساندرا و نه من صلاحیتِ دادنِ اون اطلاعات روعالی بهت نداریم، واسه همین فعلاً کاری نمیشه در این باره کرد. حالا باید بهت هشدار بدم.
«علاوه بر زی، چند مجسمه تو اون اتاق هست. هر مجسمه نمایانگرِ یه شخصیتِشروعِ بزرگه و تاریخِ زیادی تو خودش داره. وقتی بهشون نگاه میکنی مراقب باش. برای مشاهدهشونصدا با دقتِ زیاد عجله نکن. اگه مغلوبِ هیبتشون بشی، کاملاً احتمال داره که صدمه ببینی.
«اتاقِ مشاهده بهطورِ خاص طراحی شده تا جایی که ممکنهمیتوانست تأثیرِ مجسمهها رو فیلتر کنه، اما اون هم تا یه حدیمتولد میتونه. آدمایی که ادراک و مشاهدهٔ بالایی دارن، بیشتر در خطرن.»
لکس فقط سر تکان داد. میفهمید که سعی دارند اهمیتِ اینآمادهٔ اتاق و بهطورِ خاص، اهمیتِ مزاحم نشدن برای زی را بهاست او گوشزد کنند، اما کمکم داشت از هشدارهای مکرر کلافه میشد.
انگار ماتئو حالوهوای لکس را حس کردهبیدار باشد، حرفش را قطع کرد و سرانجام،روز هرچند با تردید، درها را باز کرد.
تقریباً حیف بود که درهای غولآسایی به این بزرگی، بدونِ غیژغیژِ معمولی که لکس انتظارشروز را داشت، یا بدونِ وزشِ بادهای شوم از داخلِ اتاق باز شدند. سرِ جایش ایستاد وظاهراً از لای در به اتاق نگاه کرد، اما خودِ اتاقِ مشاهده چندان چنگی به دل نمیزد.
اتاقِ مستطیلشکل و نسبتاً کوچکی بود با سه ردیف صندلی، که هر کدام فاصلهٔ مناسبیگرفت از بعدی داشتند. همه رو به دیواری خالی بودند که لکس حدس میزد قرار استکمیاب بهعنوانِ پردهٔ پروژکتور استفاده شود، یا شاید به چیزی شبیه یک صفحهٔ تلویزیونِ عظیم تبدیل شود.
برگشت و به ماتئو نگاهوقتی کرد و تازه فهمید کهمیکرد آواتار قصد ندارد وارد شود.
ماتئو گفت: «برای این یکی تنهایی. وقتی بری تو و بشینی، در بسته میشه و دیوار بهت نشون میده که الان تو آخرین اتاقِ معبد چهخوشبختانه خبره. یه چیزی شبیه درگاه میشه، برای همین حس میکنی خودت هم تو اتاقی. در موردِ اینکه باید انتظارِ چی رو داشته باشی... خب، تقریباً هرچیبرای بود رو بهت گفتم، و حس میکنم دیگه دلت نمیخواد دربارهٔ احتیاط کردن چیزی بشنوی، پس حرفِ دیگهای نمونده. وقتی خودت تجربهاش کنی، میفهمی منظورم چیه.»
لکس اتاق را با حسِّ روحیاش کاوید و با چشمِ چپش نگاهی طولانی و دقیقروز به آن انداخت، اما چیزِ قابلتوجهی پیدا نکرد. وقتی دید چیزِ جالبی در اتاق نیستپرسید که حواسش را پرت کند، رفت و در ردیفِ جلو نشست و خودش را راحت کرد.
همانطور که قول داده بود، بهمحضِ اینکه نشست، درها شروع به بستهشدن کردند.عوض ماتئو وسطِ چارچوب ایستاده بود، طوری که چهرهٔ مضطربش آخرین چیزی بود کهنوزادِ لکس پیش از بستهشدنِ کاملِ درها دید. انگار خیلی نگرانِ این موضوع بود.
لکس هشدارهای متعددِ او را نادیده نگرفت؛ دیدِشادابیِ عجیبِ چشمِ چپش را غیرفعال کرد و درحالیکه منتظرخود بود دیوار تغییر کند، حسِّ روحیاش را پس کشید.
اما پیش از تغییرِ دیوار، چند آرایه دورِ صندلیها فعالبینظیری شدند و مانعِ نرمی ایجاد کردند. به نظر میرسید آرایهها طوریآیا طراحی شدهاند که از شخصِ نشسته در برابرِ چیزی محافظت کنند.
حالا لکس اوضاع را حتی جدیتر میگرفت. چیرگی را فعالشادابیِ کرد و بهجای گسترش دادنش، صرفاً بدنش را با آنفکر پوشاند و با استفاده از هاله، چیزی شبیه به زره ساخت.
اتاق دستخوشِ چند تغییرِ دیگر هم شد، هرچند لکس نتوانست تشخیصدوباره دهد چه بودند، جز بوی خوشِ یک عود و نوعی پاکسازی. درمرز نهایت دیواری که لکس رو به آن بود شروع به تغییر کرد.
انگار به پنجرهای باز تبدیل شد که به تالارِ مرمرینِ عظیمی چشمانداز داشت. لکس چیزِ دیگری ندید، چون بهخاطرِکرد اضافهبارِ حسی مجبور شد چشمانش را ببندد. دردناک نبود، اما یادآورِ زمانی بود که آدم معمولاً موقعِ رانندگی درتمامِ ترافیکِ سنگین، صدای ضبطِ ماشین را کم میکرد. مغزِ انسان فقط میتوانست روی مقدارِ محدودی از چیزها تمرکز کند.
بهنحوی، تنها قرار گرفتن در معرضِ هوای آن اتاق داشت مغزش را ازشروعِ کار میانداخت. گوش دادن به صدای سکوتِ آنجا تقریباً داشت دیوانهاش میکرد. اگرخوشبختانه چشمانش را باز میکرد و واقعاً به تالار نگاه میکرد، حتماً بیهوش میشد.
لرزشِ آرایهٔ اطرافش را حس کرد که داشت اثراتِ تالار را خنثیمیکرد میکرد، و آرامآرام حس کرد فشارِ روی خودش کمتر میشود. واردِ حالتِ اوردرایوخودش شد و از لای چشمی که بهزور باز کرده بود، نگاهی دزدکی انداخت.
همان نگاهِ دزدکی و کوچک که فقط اجازه میداد سایههای درهمآمیختهٔ سفیدِبخوابد کفِ مرمرین را ببیند، دوباره تهدید میکرد که مغزش را از کار بیندازد،عالمِ برای همین مکث کرد تا اجازه دهد آرایه یک بارِ دیگر فعال شود.
آرایه با شدتِ بیشتریفرو لرزید، که نشان میداد داردبینظیری به مرزِ تواناییاش نزدیک میشود.
این فشارِ غیرعادی چنان تجربهٔ عجیبی بود که لکسشادابیِ تقریباً به این فکر افتاد که همینجا شروع بهخود تزکیه کند. اما اول باید حسِّ کنجکاویاش را ارضا میکرد.
بدونِ اینکه چشمش را بیشتر باز کند، با دقت به اطرافِ تالارمیکرد نگاه کرد. پیدا کردنِ زی آسان بود. چهارزانو و با چشمانِ بسته نشستهخودش بود، و خیلی پیشتر از آنکه لکس مجسمهای ببیند، در دیدرسش ظاهر شد.
لکس مدتی از نزدیک او را زیر نظر گرفت. سعی کرد بررسیبخوابد کند که آیا به هیچ شکلی درد میکشد یا آسیبی دیده استبشکند یا نه. اما از ظواهرِ امر پیدا بود که حالش خوب است.
لکس اخم کرد. ظاهر میتوانست فریبنده باشد. فقط با دیدنِ اینکه حالِ ظاهریاش خوبهنوز است، راضی نمیشد. اگر لکس حتی با وجودِ اینهمه محافظتِ همهجانبه اینطور تحتِ فشار بود،ظاهراً نمیتوانست تصور کند زی دارد چه چیزی را تجربه میکند. باید هرطور شده بیشتر میفهمید.