---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 756: تماشای نمایش • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 756: تماشای نمایش

0

طولی نکشید که لکس فهمید از همان لحظهٔ ورودش به سیاره، خیلی پیش‌تر از آنکه با اقتدارِ اژدها دربیفتد، افکارش بسیار پراکنده‌تر شده است. با این حال،‌دری​ هنوز نمی‌توانست با اطمینان بگوید که پای یک عاملِ بیرونی در میان است. چه‌بسا فقط حال‌وهوای فکر و خیال به سرش زده بود. گذشته از این، هیچ خطری‌ازنفس‌افتاده​ حس نکرده بود و هیچ افتِ تمرکزی نسبت به خطرات یا محیطِ اطرافش نمی‌دید. در بدترین حالت، فقط کمی بیشتر از حدِ معمول غرق در افکارش شده بود.

لکس به خودش یادآوری کرد که تا‌ذهنی‌اش​ وقتی اینجاست، کمی بیشتر حواسش به وضعیتِ‌اعماقِ​ ذهنی‌اش باشد و سپس به مسیرش ادامه داد.

هرچه بیشتر در اعماقِ این هزارتو پیش می‌رفت، با دقتِ بسیار بیشتری به فضای داخلیِ قلعه نگاه می‌کرد و در‌می‌رفت​ نهایت متوجه دو چیز شد. اول اینکه، اگر از دیوارِ بیرونیِ قلعه فاصله می‌گرفت و به‌سمتِ اعماقش می‌رفت، همهٔ مسیرها شیبِ‌مسیرها​ ملایمی به پایین داشتند. انگار داشت آرام‌آرام به درونِ شکمِ قلعه سرازیر می‌شد. دوم اینکه، هرچه پایین‌تر می‌رفت، دما بالاتر می‌رفت.

طولی نکشید که آن دو به اولین در رسیدند. تالارهایی که تا اینجا‌مسیرش​ قلعه را شکل داده بودند، همگی باز و به هم متصل بودند و‌نگاه​ بیرونی‌ترین لایهٔ آزاد را می‌ساختند. اما انگار داشتند واردِ دومین لایهٔ قلعه می‌شدند.

لکس موقعِ باز کردنِ در خودش را برای دردسر آماده کرد، اما با تعجب دید که اصلاً هیچ مشکلی در کار‌تعجب​ نیست. دری که نزدیک به ۲۰ فوت (۶ متر) بلندی داشت، به‌راحتی باز شد و آن‌ها را به مجموعه تالارهای دیگری‌متنوع​ رساند. اما تفاوتِ این تالارها با قبلی‌ها در این بود که پر از فرش‌های متنوع، دکوری‌ها، مجسمه‌ها، نقاشی‌ها و چیزهای دیگر بودند.

چند فریگال هم در حالِ گشت‌زنی بودند، هرچند همگی به‌شدت خسته و ازنفس‌افتاده به نظر می‌رسیدند، انگار مدت‌ها بود که استراحت نکرده‌قلعه​ بودند. با وجودِ این حال‌وروزِ نزار، لکس می‌دید که دارند تمامِ تلاششان را می‌کنند تا بیشترین دقتِ ممکن را به خرج دهند. اگر‌آرام‌آرام​ فنریر نبود، لکس نمی‌توانست از زیرِ نگاهِ تیزبینشان قسر در برود. یا حتی از چشمِ آن چند آدم‌کشی که دیده بود، پنهان بماند.

آخه اینجا چه خبر بود و چطور این‌همه آدم‌کش با چنین قابلیت‌های مخفی‌کاریِ‌مسیرش​ فوق‌العاده‌ای اینجا حضور داشتند؟ اگر حسِّ روحِ خودش نبود، لکس هرگز از وجودشان‌نگاه​ باخبر نمی‌شد. در واقع، حتی فنریر هم نتوانسته بود آن‌ها را تشخیص دهد.

از قضا، به نظر می‌رسید یکی از آدم‌کش‌ها دارد در همان مسیرِ لکس پیش‌ادامه​ می‌رود، پس شاید به‌زودی به جوابی می‌رسید. در حالی که این گروهِ عجیب از میانِ‌متوجه​ تالارهای پرزرق‌وبرق می‌گذشتند، لکس بی‌اختیار به این فکر افتاد که زندگیِ یک آدم‌کش چطور است؟

آیا دوست و رفیقی داشتند؟ آیا از خواندنِ کتاب یا تماشای نمایش خوششان می‌آمد؟ هرازگاهی تنقلات می‌خوردند؟ با‌برای​ خودش فکر کرد که فارغ از آن کلیشهٔ خونسرد بودن، آن‌ها هم باید یک وقتی از زندگی لذت‌دیگری​ ببرند، نه؟ برایش سؤال شده بود که آیا آدم‌کش‌ها ازدواج هم می‌کنند و بچه‌آدم‌کش‌های کوچولو به دنیا می‌آورند؟

این فکر آن‌قدر عجیب بود که لکس دوباره به‌سپس​ خودش آمد و فهمید ذهنش باز هم پر کشیده است.‌بیشتری​ اخم کرد و تلاشش را برای حفظِ تمرکز دوچندان کرد.

خیلی زود به اتاقی رسیدند که غرایزِ لکس او را به آنجا می‌کشاند. انگار کسی داخلش بود. دو فریگال داخل بودند و‌بیشتری​ حرف می‌زدند، هرچند برای لکس سخت بود که فقط با نگاه کردن سن و جنسیتشان را تشخیص دهد. انجامِ این کار با‌پایین​ نژادی که تازه با آن‌ها آشنا شده بود، کارِ سختی بود. جلوتر رفت تا بشنود چه می‌گویند؛ آدم‌کش هم همین کار را کرد.

یکی از‌غرق​ آن‌ها گفت:‌یادآوری​ «...فقط مسئلهٔ زمانه.»

«واقعاً؟ الان هفته‌ها گذشته و حافظهٔ من هنوز برنگشته،‌لایهٔ​ مالِ بقیه هم همین‌طور. هیچ‌کس نمی‌دونه واقعاً چه اتفاقی‌برای​ افتاده و خانوادهٔ سلطنتی هم داره خیلی عجیب رفتار می‌کنه.»

«توقع داری چه واکنشی نشون بدن؟ کی می‌تونست پیش‌بینی کنه یه ارتش از اون پلیدی‌های یخی یهو‌می‌رفت​ از زمین بیرون بیاد و به قلعه حمله کنه؟ اونا مجبورن با تمامِ توان بجنگن، وگرنه اگه‌می‌گرفت​ آرامشِ سرورِ اژدها به هم بخوره، خانوادهٔ سلطنتی اون‌قدر آبروش میره که دیگه روش نمیشه زنده بمونه.»

«نمی‌دونم چرا سرورِ اژدها با یه ضربه کلکشون رو نمی‌کَنه. بیشتر از‌سپس​ شش ماه از وقتی که این موجودات یهو تو جنوب پیداشون شد‌داخلیِ​ می‌گذره و از اون موقع تا حالا همش دارن دردسرِ بیشتری درست می‌کنن!»

لکس بی‌درنگ کنجکاو شد. «بیشتر از شش ماه» در واقع ترجمهٔ حرفِ فریگال بود که‌داد​ خودبه‌خود به مفاهیمی که لکس می‌شناخت برگردانده شده بود. نکتهٔ مهم‌تر این بود که زمان‌بندیِ‌چیز​ ماجرا با زمانی که آن مردِ مرموز به لکس گفته بود به اینجا بیاید، هم‌خوانی داشت.

«بیشتر از اون عوضی‌های یخی، کاش خانوادهٔ سلطنتی این غریبه‌ها رو می‌کشت! چطور‌واردِ​ جرئت می‌کنن بگن سرورِ بزرگ مرده و این‌طوری بهش بی‌حرمتی کنن؟ مگه نمی‌تونن‌نیست​ شکوهِ هالهٔ اون رو حس کنن که با حضورش به این دنیا برکت داده؟»

یکی از فریگال‌ها، همان که متعصبانه اژدها را ستایش می‌کرد، چیزی از کمربندش برداشت که بی‌درنگ توجهِ لکس را جلب کرد.‌داخلیِ​ پیچکی عجیب و نارنجی‌رنگ بود که درخششِ ملایمی داشت. پیچک را از خاستگاهِ اصلی‌اش چیده بودند و داشت از بین می‌رفت، اما‌انگار​ با این حال هالهٔ رعب‌آوری از خود بیرون می‌داد. این دقیقاً همان چیزی بود که غرایزش او را به سمتش کشانده بود.

لکس تنها کسی نبود که متوجهِ پیچک شد؛ آدم‌کش هم به محضِ بیرون آمدنِ پیچک، به‌هرچه​ سمتِ فریگال راه افتاد. لکس به جای دخالت در ماجرا، تصمیم گرفت فقط بنشیند و تماشا کند.‌اگر​ دلش می‌خواست بفهمد اینجا دقیقاً چه خبر است و شاید تماشای برخوردِ آن‌ها سرنخ‌هایی به دستش می‌داد.

به محضِ اینکه آدم‌کش نزدیک شد، اتفاقِ غیرقابل‌باوری‌حواسش​ افتاد. نورِ پیچک توانست هیکلِ آدم‌کش را نمایان کند‌اعماقِ​ و دو فریگال را از وجودِ مزاحم باخبر سازد.

آن‌ها بی‌درنگ و با تمامِ توان با هم درگیر شدند. در‌می‌ساختند​ گوشهٔ اتاق، لکس و فنریر راحت روی دو مبل نشستند و در‌اصلاً​ حالی که لکس یک بسته دوریتوس احضار می‌کرد، به تماشای مبارزه نشستند.

لکس بستهٔ باز را به سمتِ توله‌گرگ گرفت و تعارف کرد: «می‌خوری؟» توله‌گرگ‌هرچه​ با کمالِ ادب یک جفت چاپستیک بیرون آورد تا پنجه‌اش کثیف نشود و‌متوجه​ چندتایی برداشت. در آن لحظه بود که لکس فهمید توله‌گرگش هم گنجینهٔ فضایی دارد!

ناولها | novelha.net