---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 883: بیدار شدن • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 883: بیدار شدن

0

دفعهٔ بعدی که لکس بیدار شد، هم‌زمان هم حسِ خیلی بهتری داشت‌هنوز​ و هم خیلی بدتر. تمامِ مدتی که در خلأ بود کم‌وبیش بی‌هوش‌زرینش​ بود، برای همین نمی‌دانست بدنش در آخرین لحظات به چه وضعی افتاده است.

وقتی اولین بار به هوش آمد، لکس در واقع هیچ‌چیز حس نمی‌کرد. هیچ دردی نداشت،‌شبح​ اما بدنش را هم نمی‌توانست حس کند. نمی‌توانست چشمانش را باز کند، نفس بکشد یا‌هستهٔ​ هیچ کارِ دیگری انجام دهد. اگر ذهنش آن‌قدر گیج و منگ نبود، حتماً وحشت می‌کرد.

صدای مری را مبهم به یاد می‌آورد، اما نمی‌توانست به خاطر بیاورد‌گوشتِ​ که چه گفته بود. هوشیاری‌اش خیلی زود از دست رفت. دفعهٔ بعدی که‌مانده​ بیدار شد، با اینکه اوضاع خیلی بهتر نبود، دست‌کم حواسش سرِ جایش بود.

نمی‌توانست هیچ انرژیِ روحی در بدنش یا هیچ‌یک از حواسِ دیگرش را‌اوضاع​ حس کند، برای همین از حسِّ روحی‌اش استفاده کرد تا اوضاع را‌روحی‌اش​ بررسی کند. آنجا بود که فهمید... تبدیل به یک تودهٔ لزج شده است!

او به خمیری تقریباً کروی از ماهیچه‌های پاره‌پاره، پوست،‌برگشته​ چربی، استخوان‌های خردشده و هر چیزِ دیگری که بدنش را‌کاملاً​ تشکیل می‌داد، تبدیل شده بود! هیچ‌چیزِ وجودش شبیهِ انسان نبود!

ترسناک‌ترین چیز برایش این بود که وقتی از حسِّ روحی‌اش برای بررسیِ‌فکر​ «بدن» خود استفاده کرد، فهمید که حتی مغز هم ندارد! برای یک‌درحالی‌که​ لحظه، لکس فکر کرد مرده است و به شکلِ یک شبح برگشته!

اما سرانجام متوجه شد هوشیاری‌اش هنوز به آن تودهٔ گوشتِ بدشکل‌هنوز​ متصل است، و بیشتر بررسی کرد. درحالی‌که بقیهٔ بدنش کاملاً متلاشی شده‌زرینش​ بود، فهمید که درست در مرکزِ وجودش، هستهٔ زرینش سالم مانده است!

کدر به نظر می‌رسید و انگار کمی ساییده شده بود، اما‌اینکه​ در کل سالم بود! حتی یک تَرَک هم رویش نیفتاده بود! اما‌حسِّ​ کنارِ هسته‌اش، چند شیء هم بود که مثلِ هسته سالم نمانده بودند.

انگشترِ پلوایلین پر از تَرَک بود و به نظر می‌رسید‌سرانجام​ در آستانهٔ شکستن است. وضعیتِ النگوی فضایی‌اش هم همین‌طور بود، هرچند‌درست​ گردنبندش که سرگردانِ خاموش را در خود داشت، وضعِ بهتری داشت.

هیچ‌چیزِ دیگری از دارایی‌هایش سالم نمانده بود،‌خود​ اما لکس چندان ناامید نشد. متأسفانه، هرچه‌شکلِ​ گشت، نتوانست زی را هیچ‌کجای اطرافش پیدا کند.

پیش از آنکه بتواند با مری صحبت کند، هوشیاریِ لکس یک بارِ دیگر از دست رفت. دفعهٔ بعدی که بیدار شد، وضعیتش «خیلی» بهتر بود.‌مانده​ دیگر شبیهِ یک تودهٔ لزج نبود و به نظر می‌رسید بدنش تا حدودی شکلِ خود را بازیافته است. تودهٔ بافتی که بدنش را تشکیل می‌داد‌همین‌طور​ کمی پخش شده بود و طرحِ مبهمی از یک نوزاد را تداعی می‌کرد. همچنین حس کرد رگ‌هایش در حالِ بازسازی‌اند و به هستهٔ زرینش متصل می‌شوند!

سعی کرد فنِ تزکیه‌اش را به جریان بیندازد، اما حتی‌رفت​ یک قطره انرژی در بدنش نبود. هسته‌اش تمامِ انرژی را‌هیچ‌یک​ خودبه‌خود جذب می‌کرد و برای ترمیمِ بدنش به کار می‌برد.

در ذهنش‌مغز​ با بی‌حالی‌لحظه​ پرسید: «مری، اونجایی؟»

«لکس! بالاخره!‌چیز​ بیدار شدی!‌این​ خیلی نگرانت بودم!»

«چقدره که این‌طوری‌ام؟‌لحظه​ بیرون چه خبره؟‌شکلِ​ گردان سالم برگشت؟»

«اوضاعِ داخلِ مهمان‌خانه کاملاً پایداره، هرچند فقط حدود صد هزار مهمان برامون‌اوضاع​ باقی مونده که اونا هم احتمالاً خیلی نمی‌مونن. سه هفته از تعطیل‌روحی‌اش​ شدنِ مهمان‌خانه می‌گذره، واسه همین مهمانِ جدیدی نمیاد و اوضاع حسابی راکد شده.

«حالِ گردان خوبه! بیشترشون فقط یکی‌دو روز استراحت کردن و بعدش آمادهٔ رفتن بودن. تعدادِ کمی‌شون هنوز تو اتاق‌های بازیابی‌ان. انگار اونایی که تبارِ اشتعالِ‌سالم​ نابه‌هنگام دارن، همگی بیشتر از حدِ توانشون به خودشون فشار آوردن و خستگی و آسیبِ جسمیِ ناشی از اون رو به تأخیر انداختن. الان دارن‌فضایی‌اش​ آروم‌آروم به خودشون اجازه می‌دن تا آسیب رو تحمل کنن و هم‌زمان اتاقِ بازیابی به بهبودشون کمک می‌کنه. بقیه همه خوبن. دو موضوعِ مهم هست...»

پیش از اینکه مری بتواند جمله‌اش را تمام کند، لکس بارِ‌لحظه​ دیگر حس کرد هوشیاری‌اش دارد از دست می‌رود. انگار همان اندک‌متصل​ انرژی‌ای که جمع کرده بود، تمام‌وکمال صرفِ ارتباط با مری شده بود.

لکس نمی‌دانست چقدر زمان گذشته است،‌شکلِ​ اما دفعهٔ بعد که بیدار شد، حس‌بدشکل​ کرد زمانِ بسیار بیشتری سپری شده است.

بدنش دوباره تا حدودی شبیهِ انسان شده بود و بخشِ زیادی از ماهیچه‌ها و اندام‌های‌حواسش​ درونی‌اش را بازسازی کرده بود. استخوان‌هایش نیز دوباره داشتند شکل می‌گرفتند. شبکهٔ رگ‌هایش بیش از هر‌تودهٔ​ چیزِ دیگری بهبود یافته بود و حتی ردپای ضعیفی از انرژیِ روحی در آن جریان داشت!

اگر چیزی بود که باعث می‌شد لکس‌شکلِ​ کمی احساسِ تأسف کند... این بود که قدِ‌متصل​ کلِ بدنِ جدیدش یک فوت (۳۰ سانتی‌متر) بود!

لکس که با وجودِ بیدار‌بررسیِ​ شدنِ تازه‌اش هنوز احساسِ خستگی‌ندارد​ می‌کرد، پرسید: «مری، چقدر گذشته؟»

مری با تردید در صدایش‌مرده​ گفت: «یک ماهِ تمام از‌متوجه​ آخرین باری که حرف زدیم می‌گذره.»

«لکس، قبل از اینکه دوباره خوابت ببره،‌هوشیاری‌اش​ یه موضوعِ خیلی مهم هست که باید در‌حواسش​ موردش حرف بزنیم. دربارهٔ ولما و چندتا دیوه...»

لکس که ناگهان نگران شده بود، پرسید: «چی شده؟» مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب‌متوجه​ و گردان هدفِ حملهٔ دیوها قرار گرفته بودند، بنابراین لکس در‌مرکزِ​ این لحظه نسبت به مسائلِ مربوط به آن‌ها حساسیتِ ویژه‌ای داشت.

«خب... یه گروه دیو هستن که... ظاهراً یه مجموعه کمیک که ولما می‌نویسه رو دنبال‌شبح​ می‌کنن. با اینکه از نامِ مستعار استفاده می‌کنه، هویتش رو کشف کردن. الان همه‌شون که‌هستهٔ​ روی هم سی و سه نفر می‌شن، اومدن مهمان‌خانه و مدام دارن ازش خواستگاری می‌کنن!

«بدتر از اون، ظاهراً کلی کشته‌مردهٔ پنهانی هم داشته. وقتی اونا فهمیدن دیوها می‌خوان باهاش‌بیشتر​ ازدواج کنن، همه‌شون شروع کردن به خواستگاری کردن. الان حدود هزار مهمان هر جا می‌ره‌کمی​ دنبالش راه افتادن و ازش تقاضای ازدواج می‌کنن! این... داره یه سری مشکلات ایجاد می‌کنه.

«ولما داشت به این فکر می‌کرد که یه حرمسرا راه بندازه، ولی خوشبختانه جرارد برگشت و سرِ‌جایش​ عقل آوردش، واسه همین فعلاً دست نگه داشته. اما خواستگارهاش می‌خوان یه تورنمنت راه بندازن و ادعا می‌کنن‌تقریباً​ فقط برنده حق داره ازش خواستگاری کنه. ولی چون تو خواب بودی، نمی‌تونن رسماً رویدادی رو شروع کنن...»

لکس دوباره از هوش رفت.

ناولها | novelha.net