چپتر 717: خیلی بلندپروازی نکن
0قلمروی نخستین، گورستانِ گایا
بیرونِ کلبهای ساختهشده از اعلاترین چوب، پیرمردی با یک آبپاشِ معمولی زمینحتی را آب میداد. آبپاش کاملاً و تماموکمال عادی بود و از استخوانهایانرژیِ شاهِ جاگرنات—که تنش سختترین مادهٔ موجود در جهان شناخته میشد—ساخته نشده بود.
آب هم آبِ چاهِ معمولی بود، نه شبنمِتکرارش نشسته بر سطحِ لوحِ زندگی، شیءِ ایزدی کهاوجِ برخی باور داشتند سرچشمهٔ تمامِ زندگی در جهان است.
عادتِ پیرمرد این بود که وقتش را صرفِ چنیننبود کارهای پیشپاافتادهای کند، چرا که حسِ سادگی به اوافتاد میدادند. در کارهایش اصلاً و ابداً هیچ نیتِ پنهانی نبود.
اما امروز، در این مکان که در حالتِ عادی کاملاً معمولی و بههیچوجه خیالی نبود،اتفاقِ اتفاقِ خارقالعادهای افتاد. طوماری بسته در دستش شروع به تجسد کرد؛ در ابتدا فقط بهچیزی شکلِ تصویری مبهم، انگار چیزی جز یک سراب نبود. اما رفتهرفته، شکلِ مادی به خود گرفت.
مرد لبخندی زد و طومار را در خزانهاش که پر از چیزهای معجزهآسای دیگر بود گذاشت. جلوی طومار پلاکِ کوچکی بود که رویش نوشتهانرژیِ شده بود «آغوشِ شاهانه». این فنِ تزکیهای با جایگاهی بینهایت چشمگیر بود و در تمامِ جهان تنها یک نفر میتوانست آن را به کار ببندد.کلبه هرچه باشد، «قویترین» لقبی نبود که بشود تکرارش کرد، وگرنه دیگر قویترین نبود. به همین ترتیب، تنها یک نفر میتوانست بهترین دفاع را داشته باشد.
اما حتی آغوشِ شاهانه، فنِ تزکیهای که در اوجِ خود به تزکیهگرش اجازه میداد از نابودیِ خودِ جهان جانِنابودیِ سالم به در ببرد، به منبعی به کمیابی و قدرتمندیِ انرژیِ پروتوس نیاز نداشت. در لحظهای که لکس آنبهره را جذب کرد، فنِ تزکیهاش از قابلیتهای چشمگیرِ این انرژیِ شگفتانگیز بهره برد و فراتر از آغوشِ شاهانه تکامل یافت.
هیچکس نمیتوانست با اطمینان بگوید در آینده به چه چیزی تکامل مییابد، حتیحالتِ پیرمردِ فروتنِ توی کلبه. اما از آنجا که از مرزهای دستاوردهای آغوشِ شاهانه فراترشکلِ رفته بود، آغوشِ شاهانه طبیعتاً یک بارِ دیگر برای تزکیه در دسترس قرار گرفت.
جداییشان بسیار کوتاه بود، بسیار کوتاهتر از آخرین باری کهامروز کسی سعی کرده بود آغوشِ شاهانه را تزکیه کند. تنها تفاوتشروع این بود که این بار، تزکیهگر پیش از موعد نمرده بود.
مهمانخانهٔ نیمهشب
اخیراً لکس تأثیرِ برنامهٔ شلوغش را بر تزکیهاش حس میکرد. بهسختی وقت برای تزکیه پیدا میکرد، اماتزکیهگرش در عوالمِ قبلیاش تأثیرِ این کمکاری همیشه جبران میشد. یا با جذبِ انرژیِ فراوانِ یک قلمروی کوچکِتزکیهاش تسخیرشده، یا با کشفِ گیاهی جادویی که تزکیهاش را تقویت میکرد، همیشه به روندِ تزکیهاش سرعت میبخشید.
اما در هستهٔ زرین، تقویتِ ناگهانیِ تزکیهاش بسیار سختتر بود. همچنین سرش خیلی شلوغتر شدهخیالی بود و نمیتوانست همینطوری به ماجراجویی برود و نتایجِ چشمگیری به دست بیاورد. وقتی هم کهچیزی در اوقاتِ فراغتش جسته و گریخته تزکیه میکرد، فقط میتوانست به حالِ رشدِ کُندش افسوس بخورد.
البته، فقط لکس میتوانست بگوید که باپنهانی سرعتی کُند تزکیه میکند، و هر کسِخیالی دیگری در جهان کاملاً با او مخالف بود.
اما با وجودِ شکایتهای فراوانش، تازه الان که مجبور شدهدفاع بود برای مدتی طولانی با تمرکز و بدونِ حواسپرتی تزکیهببرد کند، فهمید که واقعاً در حقِ تزکیهاش ظلم کرده است.
گرچه با خیالی آسوده تزکیه میکرد، چرا که به مراقبه نشستن عادت کرده بود، اما هرگزاوجِ غرقِ لذتِ آن نشده بود. هرگز به جریانِ مرموزِ انرژی در تنش فکر نکرده بود ولکس از فرایندی که بخشی از آن بود نیز لذتی نبرده بود. تمامِ حواسش فقط پیِ نتایج بود.
گرچه واقعاً نمیشد او را بابتِ اهمیت دادنِ صِرف به نتایج سرزنش کرد، اما فهمید که بایدخارقالعادهای به خودِ فرایند نیز توجه و احترامِ بیشتری نشان دهد. این همان فرایندی بود که از طریقِمادی آن داشت تکامل مییافت. داشت بنیانِ آیندهاش را میگذاشت. بینهایت مرموز بود. و... و... بینهایت هم خستهکننده بود.
لکس در حالی که بیحرکت نشسته بود و نمیتوانست کارِ دیگری بکند و فنِ تزکیهاش خودبهخود کار میکرد، افکارِبسته بیشماری در سر داشت. با اینکه متوجهِ ایرادِ وقتِ کافی نگذاشتن برای تزکیهاش شده بود، اما این را همطومار فهمید که اگر در آینده خودش را کاملاً شیفتهٔ این فرایند نکند، انجامِ این کار بسیار سختتر خواهد شد.
هرچه بیشتر تزکیه میکرد و ذهنش تکامل مییافت، قدرتِ پردازشش بهشدت افزایش پیدا میکرد. دراجازه حالی که پیش از این تمامِ تمرکزش صرفِ تزکیهاش میشد، در نهایت به مرحلهای میرسید کهتزکیهاش بخشِ بزرگی از ذهنش آزاد بود تا افکارِ پراکنده داشته باشد و همچنین حوصلهاش سر برود.
این مسئلهای بود که باید از پسش برمیآمد. فعلاً تنها میتوانست ذهنش را با تمرکز بر تغییراتِ فنش مشغولنابودیِ نگه دارد. برخلافِ امیدِ پنهانیاش، جذبِ پروتوسِ پلانک باعث نشد تزکیهاش مثلِ دورانِ عالمِ بنیان جهشِ ناگهانی کند. دربهره واقع، سطحِ تزکیهاش اصلاً تکان نخورد. در عوض، انگار فنش با هر چرخهای که میگذراند، در حالِ تکامل بود.
حافظهٔ تازهبهبودیافتهٔ لکس به او اجازه میداد حتی ظریفترین تغییرات را بهراحتی تشخیص دهد و دقیقاً بهخارقالعادهای خاطر بسپارد که در هر مرحله چطور عوض میشود. هرچند فعلاً ارتباطِ این تغییرات را نمیفهمید، امامادی شاید روزی در آینده میتوانست به گذشته نگاه کند و چیزی از آن بیاموزد یا کشف کند.
به این ترتیب، یک روزِ کامل بهآرامی گذشت و بعد هم بخشِحالتِ اعظمِ روزِ دوم سپری شد. تازه با فرارسیدنِ غروب بود که تزکیهٔ لکسفقط سرانجام به پایان رسید و او دوباره کنترلِ تنش را به دست آورد.
در کمالِ ناامیدی، تزکیهاش هیچ تغییری نکرد. انگار قرار نبود بهداشته این زودیها میانبری برای رسیدن به سطحِ تزکیهٔ بالاتر پیدا کند.کمیابی اما همزمان نمیتوانست بگوید که اصلاً هیچ تغییری رخ نداده است.
درست مثلِ زمانی که برای اولین بار واردِ عالمِ جدیدش شد، فنِ تزکیهاش ذهنش را با جریانی از اطلاعاتِ جدید بمباران کرد که به اوکمیابی اجازه میداد چیزهای بسیاری را با جزئیاتی بیشتر از همیشه درک کند. افزون بر این، با این حقیقت روبهرو شد که فنِ تزکیهاش تکامل یافته وتوی از «آغوشِ شاهانه» پیشی گرفته است، و از همین رو فعلاً نامی نداشت. اینکه چه نامی روی آن بگذارد، تصمیمی بود که باید در آینده میگرفت.
اما این اطلاعات اصلاً بهاندازهٔ معنایی که در پسِ خود داشت، مهم نبود. «آغوشِ شاهانه» بهترین دفاعخارقالعادهای در جهان را به لکس میداد، اما این کار را با اعمالِ محدودیتهای سنگینی روی او انجاممادی میداد که با بالا رفتنِ سطحش آشکارتر هم میشد. بارزترینِ این محدودیتها، ناتوانیاش در یادگیریِ حملات بود.
دلیلش این بود که قوانینی که «آغوشِ شاهانه» بر آنها تکیه داشت، چنان روی دفاع متمرکز بودند که این فن حتی ایدهٔتجسد حمله را هم پس میزد. فعلاً لکس با تکیه بر آرایهها راهی برای دور زدنِ این وضعیت پیدا کرده بود، اما در آیندهپلاکِ متوجه میشد که اوضاع به این سادگیها نیست. هیچکس نمیتوانست بدونِ کشیده شدن به نوعی افراط، در هیچ زمینهای به «بالاترین حد» برسد.
فنِ تزکیهٔ بینامِ جدیدش این نقص را برطرف کرده بود. در عینِ حال، ویژگیهای تزکیهٔ آیندهاش بهشدت انعطافپذیر شده بود. اما بخشِ زیادی از آن به اقداماتِنداشت خودش هم بستگی داشت. اگر حالا شروع به توسعهٔ فنِ تزکیهاش میکرد تا قوی شود و همزمان تمرکزش را روی دفاع کاهش میداد، در آینده دیگر نمیتوانستطبیعتاً به جایگاهِ قویترین دفاع دست یابد! دلیلش این بود که هرچند این فن از «آغوشِ شاهانه» پیشی گرفته بود، اما نتیجهٔ نهاییاش به خودِ او بستگی داشت.
انگار گزینهٔ یک نتیجهٔ خوبِ تضمینشده را فدای پتانسیلِ رسیدنهمین به نتیجهای بهتر کرده بود. اما در کنارِ پتانسیلِ یکخودِ نتیجهٔ خوب، احتمالِ رقم خوردنِ پیامدی بدتر هم وجود داشت.
لکس پوزخند زد. اصلاً از گرفتنِ نتیجهٔ بدتر نمیترسید. او با تمامِ آزمونهایی که پشتِ سر گذاشته بود، بارها و بارها ارزشِشروع خود را ثابت کرده بود و در واقع همین مسیر را ترجیح میداد. چون نمیخواست فکر کند همهچیز را صرفاً بهخاطرِ داشتنِگذاشت یک فنِ تزکیهٔ خوب به دست آورده است. حالا که تواناییِ تأثیرگذاری بر فن را داشت، میخواست به جایگاهی حتی والاتر برسد.
به یاد آورد که «آغوشِ شاهانه» میتوانست از نابودیِ جهانامروز جانِ سالم به در ببرد، و در کنارش فنِ دیگریدستش هم وجود داشت که میتوانست خودِ جهان را نابود کند!
اگر اینطور بود، او هم هدفِ خیلی بزرگی برای خودش تعیین نمیکرد. فقط میخواست به چناننابودیِ قدرتِ باورنکردنیای برسد که حتی بتواند «آغوشِ شاهانه» را در اوجِ خود در هم بشکند، وقابلیتهای چنان تنِ مقاومی داشته باشد که بتواند بدونِ پلک زدن در برابرِ قویترین حملهٔ «برکتِ مُو» بایستد!
حالا که این فن را داشت که میتوانست ازوگرنه «آغوشِ شاهانه» پیشی بگیرد، کاری میکرد که نه «آغوشِ شاهانه»نابودیِ و نه «برکتِ مُو» هرگز نتوانند به گردِ پایش برسند.
در جایی دوردست در قلمروی آغاز، یک کیهانی کهنبود مشغولِ تزکیه بود، ناگهان چشمانش را باز کرد. بیهیچ دلیلِطوماری مشخصی... حس کرد فنِ تزکیهاش به چالش کشیده شده است!