چپتر 1247: مصیبتِ دوگانه
0جاودانهها با وحشت به لکس نگاه کردند. با چه جور هیولایی روبهرو بودند؟احضارِ چطور ممکن بود یک جاودانهٔ جدید و تنها، در برابرِ تلاشهای متمرکزِ نُهلحظهایِ جاودانه که باورهایشان را برای یک هدفِ واحد روی هم گذاشته بودند، بجنگد؟
چطور ممکن بود لکس به این راحتی به باورش تجسّدبرنامهریزی ببخشد؟ حتی اگر کسی از مزایای تجسّد بخشیدن به باورهایشدهم خبر داشت، رسیدن به آن در عمل اصلاً آسان نبود!
اما این، بهنوعی، از مزایای یک باورِ سادهدست و واحد بود. همنوا شدن با آن بسیارموضوع سادهتر بود. در نتیجه، تطبیقپذیریِ باورهای پیچیدهتر را نداشت.
جاودانهها واقعاً در شوک بودند، اما با گوش دادن به توصیهٔ جفری، از قبل برایخاصِ شکست برنامهریزی کرده بودند. به همین دلیل بود که تنها نُه جاودانه برای احضارِ ستوناست با هم همکاری کردند، نه دَه نفر. نفرِ دهم داشت حملهٔ بعدیشان را آماده میکرد.
با این حال، تأخیرِ لحظهایِتوصیهٔ ناشی از شوکشان، فرصتِ ادامهٔ حملههمین به لکس را از آنها گرفت.
حالا که لکس راهِ جدیدی برای حمله به باورها، راهِ جدیدی برای استفاده ازاحضارِ قوانین و راهِ جدیدی برای استفاده از باورش یاد گرفته بود، میخواست آن را امتحانشوکشان کند. بهخصوص که درکِ ذاتیِ چیزی به نامِ محدودهٔ اقتدار را به دست آورده بود.
بهبیانِ ساده، محدودهٔ اقتدار ناحیهای بود که در آن قوانین کاملاً تحتِ کنترلِتحتِ یک جاودانه قرار داشت. این موضوع لکس را به یادِ محدودههای اقتدارِ مُهرشده میانداخت؛خاصِ نواحیای که کاملاً از دنیا جدا بودند و گاهی قوانینِ خاصِ خودشان را داشتند.
در هر حال، مفهومِ محدودههای اقتدار بسیار جالب بود و لکس میتوانست از طریقِ تجربهٔ بسیارخودشان اخیرش درک کند که چرا ناحیهای که در آن به هیچ قانونی دسترسی نداشت، خطرناک است.درونِ بهبیانِ ساده، نُه جاودانه به هم پیوسته بودند تا لکس را درونِ یک محدودهٔ اقتدار قرار دهند.
لکس حس میکرد که در حالتِ عادی، جاودانههای زمینی احتمالاً نمیتوانند محدودههای اقتداراحضارِ را کنترل کنند. این قابلیت بیش از حد قوی به نظر میرسید، بماندلحظهایِ که او قبلاً هرگز چیزی دربارهاش نشنیده یا با آن روبهرو نشده بود.
او مشتاقانه منتظرِ آزمایشِ میزانِ کاراییِ آن بود، هرچند حس میکرد محدود کردنش به یک قانونِ واحد بسیارنفر حیف است. اگر میتوانست چند قانونِ دیگر را در آن بگنجاند و شاید حتی عناصری از چیرگی وراهِ دوزخِ زرینش را به آن اضافه کند، منظرهای باورنکردنی برای تماشا میشد. اما گفتنش راحتتر از انجام دادنش بود.
حتی خودش هم میدانست که تنها دلیلِ اینکه الان میتوانستبهبیانِ محدودهٔ اقتدارش را حفظ کند، تقویتِ موقتیِ همان یک باورشمُهرشده بود. بدونِ آن، لکس دیگر نمیتوانست از محدودهٔ اقتدار استفاده کند.
او همچنین شکِ پنهانی داشت که استفاده از محدودهٔ اقتدارنواحیای برایش از حالتِ عادی راحتتر است، چون تا حدودی وضعیتِمیتوانست یک قلمروی نوپا را داشت که طبیعتاً حاویِ قوانین بود.
لکس بیدرنگ حرکت کرد و سه تن از جاودانهها را به داخلِ محدودهٔ اقتدارشستون کشاند؛ جایی که تنها قوانینِ موجود مربوط به دفاع بود و قدرتشان را سلبشوکشان میکرد تا درست به همان اندازهای ضعیف شوند که لکس چند لحظه پیش بود.
آنها هم مبهوت بودند و هم وحشتزده، اما دقیقاً به همان دلیلی کهدلیل لکس نتوانسته بود فرار کند، راهِ گریزی نداشتند. با اینکه میدویدند و باتأخیرِ بیشترین سرعتِ خود حرکت میکردند، مسافتی که در واقع طی میکردند ناچیز بود.
لکس شمشیرش را محکم گرفت و آمادهٔ حمله شد، امابهبیانِ نقصی در محدودهٔ اقتدارِ خودش کشف کرد. این محدوده تنهامُهرشده شاملِ قوانینِ دفاع بود، یعنی حتی حملاتِ خودش هم بیاثر میماند!
مهم نبود، راضی بود که به این جاودانهها همانطور حمله کند که آنها به او حمله کرده بودند. لکس با چشمِ راستش سپرهای محافظیدرک دورِ جاودانهها ظاهر کرد و آنها را در امنترین جای ممکن قرار داد. آنقدر امن بود که حتی اگر میخواستند هم نمیتوانستند تکان بخورند،قبلاً چرا که حصارهایشان هیچ فضایی برای حرکت باقی نمیگذاشت — درست مثلِ زمانی که لکس برای کنترلِ فضا در میخانهٔ نیمهشب به آرایهها متوسل میشد.
باورش سخت بودگوش که حالا میتوانست خودشقبل بهتنهایی چنین کارهایی بکند.
وقتی سه جاودانه را در حصارها گیر انداخت، بیدرنگ محدودهٔ اقتدار را تا جای ممکنستون تقویت کرد. این کار را با کوچککردنِ اندازهٔ محدودهٔ اقتدار تا حدِ امکان انجام دادفرصتِ تا انرژیِ کمتری هدر برود، و همزمان حرکاتِ فنونِ نگهبانِ استوار را پیوسته تمرین کرد.
رنگ از چهرهٔ سه جاودانه پرید واقتدار خون از پوستِ یکی از آنها بیرونکنترلِ زد، گویی تمامِ تنش تحتِ فشار بود.
جاودانههایی که بیرون بودند از بهت درآمدند و خشمگینانه بهنواحیای لکس حمله کردند، اما بیفایده بود. حملاتشان بهمحضِ ورود بهمیتوانست محدودهٔ اقتدارِ او، قدرتشان را از دست میدادند و محو میشدند.
جفری که از دور همهچیز را تماشا میکرد، چهرهبرنامهریزی در هم کشید و در ذهنش به فکرِ طراحیِنفرِ نقشهٔ فرار افتاد. بدش نمیآمد متحدانش را رها کند.
سرانجام بقیه هم همان استیصالیدادن را حس کردند که مدتهابرنامهریزی بود گریبانِ جفری را گرفته بود.
یکی از آن سه جاودانه مُرد و تنشدست چنان منفجر شد که گویی بمبی درونش کار گذاشتهیادِ بودند؛ دو نفرِ دیگر هم دستِکمی از او نداشتند.
چشمانِ لکس برق زد، چرا که سرانجام راهِمُهرشده دیگری هم برای کشتنِ جاودانهها پیدا کرده بود، هرچندداشتند این روش هم در نهایت باورها را هدف میگرفت.
ایدهٔ بعدیاش آزمایش روی ذهن بود، تا روی شخصیتشانبرنامهریزی اثر بگذارد و وادارشان کند برخلافِ باورهایشان رفتار کنند.نفرِ کنجکاو بود بداند این کار چه تأثیری رویشان میگذارد.
اما پیش از آنکه دو جاودانهٔ دیگر بمیرند، پیش از آنکهکرده بقیهٔ جاودانهها راهی برای رفعِ تهدیدِ لکس پیدا کنند، و پیشبعدیشان از آنکه لکس نقشهٔ حملهٔ بعدیاش را نهایی کند، تغییری رخ داد.
صاعقهای از مصیبتِ چهارمش به لکس زد، اما محدودهٔ اقتدارش بهراحتیناحیهای جلوی آن را گرفت. اما بلافاصله پس از آن اتفاقی افتادنواحیای که اصلاً قرار نبود ممکن باشد، چه برسد به اینکه رخ بدهد.
مصیبتِ پنجمِ لکس که قرار بود تنها پس ازمیانداخت پایانِ مصیبتِ چهارم آغاز شود، با صاعقهای به اومفهومِ کوبید و محدودهٔ اقتدارش را تا مرزِ درهمشکستن برد!
همه مات وگوش مبهوت ماندند، ازجفری جمله خودِ لکس!
آخر چطور... چطورشوک داشت همزمان دو مصیبتجفری را از سر میگذراند؟
هیچ منطقی نداشت، اما جاودانهها غرقِ شادیاقتدار شدند و جفری نقشههای فرارش را بهکنترلِ تعویق انداخت. شاید امیدی برای شکستدادنش وجود داشت.
لکس اما اخم کرد. اوضاعیادِ داشت از کنترل خارج میشد. بهتردنیا بود خانهتکانیِ بهاریاش را سرعت ببخشد.
نفسِ عمیقی کشید و گذاشت محدودهٔ اقتدارش محو شود. درست وقتیهمین جاودانهها فکر کردند انرژیاش تمام شده، هالهای عمیق و کوبنده ازآماده تنِ لکس بیرون زد که حتی از چیرگیاش هم بسیار فراتر بود!
روی کمرِ برهنهٔشوک لکس، خالکوبیِ یک نیلوفرجفری شروع به شکلگرفتن کرد.