چپتر 1206: من ترتیبش رو میدم
0لکس برگشت و سگی را دید. اصلاً به لاغری و گَریِ سگی که درهمین رؤیا دیده بود نبود، اما بهعنوانِ یک جانورِ معمولیِ هستهٔ زرین، در برابرِ اوکارِ تفاوتِ چندانی هم نداشت. سگ بهسویش یورش برد... و وقتی میخواست گازش بگیرد، دندانهایش شکست.
سگ با آمیزهای از شوک، ترس وخود خشم عقب کشید و سعی کرد بهمحسوب او چنگ بزند، اما در عوض ناخنهایش شکست.
لکس آهی کشید و از سرِ دلسوزی، پیشفکر از آنکه سگِ بیچاره بیشتر به خودش آسیب برساند،این او را از شرِ درد و رنجش خلاص کرد.
رؤیا بازگشت و لکس صحنهٔ دیگری دید. با خود فکر کرد آیا همین عبور از سطحِ اول محسوب میشود؟ آخر این بیشخاص از حد راحت نبود؟ البته رسیدن به برج خودش از همان اول کارِ سختی بود. شاید رسیدن به برج بهخودیخود تضمین میکردکلِ که سطح را گذراندهاند، اما برای انگیزه دادن به شرکتکنندگان، شرطِ عبور از دستکم یک طبقه یا سطح را اضافه کرده بودند.
این بار در رؤیا انسانِ بزرگتری را دید، هرچند نهایتاً یک نوجوان بود. از شاخهای بهسطحِ شاخهٔ دیگر میپرید و درختانِ جنگل برایش مثلِ خانه بود. اما این یک رفتوآمدِ معمولی نبود.تضمین او در میانهٔ مبارزه با میمونِ درندهای بود که میانِ درختان تاب میخورد و تعقیبش میکرد.
آن دو بارها و بارها با هم درگیر شدند، اماهمین در یک درگیریِ خاص، انسان لغزید. به عقب پرتاب شدالبته و با اینکه سعی کرد شاخهٔ نزدیکی را بگیرد، شاخه شکست.
انسان با شاخهای نوکتیز در دست به زمین افتاد. پیش از آنکه میمون دوباره یورش بیاورد، بهزحمت فرصت کردراحت خودش را جمعوجور کند و در حرکتی که اولین ضربهٔ نیزه در کلِ قلمرو به شمار میرفت، انتهای تیزِطبقه شاخه را در بدنِ میمون فرو کرد. صحنه پایان یافت و لکس دید که روی شاخهٔ یک درخت ایستاده است.
غرایزش هشدار دادند که چیزی بهسرعت بهسویش میآید، اما لکس باز هم به خودش زحمتِ حرکتمیخورد نداد. این بار جانوری که با آن روبهرو شد در اوجِ عالمِ هستهٔ زرین بود، اماافتاد قدرتِ کافی برای آسیب رساندن به او را نداشت و لکس بهسرعت به مبارزه پایان داد.
رؤیا ادامه یافت و صحنهٔ روبهرویش بسیار متفاوت بود. یک مرد و زنِ غارنشین آنجاعبور بودند که در سرمای زمستان خود را در پوستِ حیوانات پیچیده بودند. هنوز برف نباریدهشاید بود، اما دمای پایین برای انسانهای فانی غیرقابلتحمل بود و یکی از آنها به زمین افتاد.
مرد سعی کرد او را بلند کند، اما زن توانش راعبور نداشت و خیلی زود سرما به جانش نشست. داشت میمرد، اما مردهمان نمیدانست چه کار کند. چشمانِ زن بسته شد و مرد دیوانه شد.
بر سرِ آسمانها فریاد کشید و از روی استیصالآیا بارها و بارها و بارها مشت بر زمین کوبید تاراحت اینکه دستانش غرق در خون شد، اما دردی حس نمیکرد.
اما در یکی از ضربههای ناامیدانهاش، ناخواسته دو سنگ رامبارزه به هم کوبید و جرقهای پدید آمد. خاشاکِ خشکِ رویشدند زمین بهسرعت شعلهور شد و آتشی کوچک به راه افتاد.
مرد مکث کرد؛ نگاهش مسحورِدرد شعلههای لرزانی بود که روبهرویش میرقصیدند.خود انسان آتش را کشف کرده بود.
صحنه در هم شکست و این بار بهجای یک دشمن، سرمایی استخوانسوز به لکس هجوم آورد.آخر آنقدر شدید بود که بهراحتی از سدِ دفاعیِ لباسهایش گذشت و حتی باعث شد دمای بدنشبرای یک درجه پایین بیاید، اما همهاش همین بود. اثر گذاشتن روی لکس به این سادگیها نبود.
سطح را گذراند.
رؤیای دیگری در ذهنش نقش بست و یکییکی، قدمبهقدم، شاهدِ تمامِ لحظاتِ تاریخیِ بشر در این قلمروتعقیبش بود. با هر قدمی که برمیداشتند، چالشی که با آن روبهرو میشدند بزرگتر میشد و تهدیدی که پیشِبیاورد روی لکس قرار میگرفت مرگبارتر. با این حال، هنوز مانده بود تا واقعاً برایش تهدیدی به حساب بیاید.
لکس دید که انسانها تجارت با قبایلِ دیگر را کشف کردند.خود زمانی را دید که کشاورزی را یاد گرفتند. وقتی کارِ گروهی راراحت شروع کردند و به استفاده از استراتژی روی آوردند، او آنجا بود.
وقتی سلاحهای دوربرد به روالِ عادی تبدیل شد، چالشهاییآیا که لکس با آنها روبهرو میشد بالاخره کمی چالشبرانگیزبیش شده بودند. دیگر یک ضربه برای ازپادرآوردنِ دشمن کافی نبود.
وقتی زره رایجخلاص شد، لکس مجبور شدخود واقعاً کمی تلاش کند.
وقتی انسانها ابزارهای پیچیده را کشف کردند، اولین باری بود که لکسدرندهای برای شکستدادنِ دشمن مجبور شد قدمی بردارد. وقتی انسانها فلزکاری را کشف کردند،پرتاب لکس بالاخره مجبور شد چیزی فراتر از قدرتِ بدنیِ صِرف به کار بگیرد.
وقتی انسانها با اولین جنگِدرد قبیلهایِ خود روبهرو شدند، لکسدیگری واقعاً مجبور شد جاخالی بدهد.
سپس انسانها بالاخره به یک جانور برخوردند. قدرتِ جانور تنها معادلِ عالمِ بنیاناول بود، و این اولین آزمونی بود که لکس دید انسانها در گذراندنِ آن شکستبهخودیخود خوردند. بهجای کشتنِ جانور، تنها چند زخمی و مجروح جانِ سالم به در بردند.
همان موقع بود که لکس بادیگری دشمنانی در عالمِ جاودانِ زمینی روبهرو شداول که داشتند کار را برایش سخت میکردند.
با این حال، درست وقتی لکس دشمنش را شکست داد ومیمونِ میرفت تا شاهدِ دستاوردِ بزرگِ بعدی باشد، مری روی شانهاش ظاهر شدانسان و حالتِ چهرهاش هیچ شباهتی به آن شور و شوقِ همیشگی نداشت.
با لحنی جدی گفت: «یه خبرِ بد دارم. یکی مون رو پیدا کرده. یکی جهانخوار رو مشغول نگهمحسوب داشته تا سوءقصد انجام بشه. خوشبختانه زی اونجا بود، واسه همین مون جونِ سالم به در برد وبرای آسیبی ندید. از اون موقع، جهانخوار دوباره جاش رو عوض کرده. ولی اگه بتونن یه بار پیداش کنن...»
چهرهٔ لکس در هم رفت ودیگری ذهنش به کار افتاد؛ بیتوجه بهسطحِ همهچیز در اطرافش، به دنبالِ راهحل میگشت.
«جرارد ورنجش لوتر هنوزبازگشت چیزی پیدا نکردن؟»
«هنوز نه.»
«خب بهشون خبر بده. بذار اگه لازمه از روشهای شدیدتری استفادهخود کنن. داریم مهلت رو جلوتر میندازیم. به ولما بگو همهچیز رو هماهنگراحت کنه. همهٔ نیروها آمادهباش باشن تا تو یه چشمبههمزدن واردِ عمل بشن.»
«فهمیدم.»
«حالِ مون چطوره؟خلاص ارتباطش با سیارهدیگری چقدر پیشرفت کرده؟»
«فعلاً خوبه، ولی بهخاطرِ اونمثلِ سوءقصد، سیارهاش حسابی آسیب دید.مبارزه همین پیشرفتش رو کُند کرده.»
لکس اخم کرد و برگشت تا دوباره به تصویریصحنهٔ که پیشِ رویش باز میشد نگاه کند. انسانها بالاخرهمحسوب آماده بودند تا اولین شاهِ خود را اعلام کنند.
«من حلش میکنم. حواست باشهصحنهٔ که جهانخوار مدام سیارهاش روهمین جابهجا کنه. یه جا مستقر نشن.»
لکس دکمههای پیراهنش را یکییکی باز کردخود و سپس دومین مُهرِ روی سینهاش را هممیشود باز کرد، تا تنها مُهرِ آخر باقی بماند.