چپتر 1303: بازگشت به قلمروی بلور (۱)
0لکس مستقیماً به پایتخت آنی منتقل نشد، اما دلیلش فقط این بود که با تغییراتی که در قلمروترلوپها رخ داده بود، مختصاتِ فضاییِ بسیاری از مکانها نیز تغییر کرده بود. در واقع وقتی آنی منتقل شد، بربهطورِ فرازِ تکهزمینِ بزرگ و سوختهای ظاهر شد که در تاریکی فرو رفته بود و هیولاهای بیشماری درونش خوابیده بودند.
لکس در واقع فراموش کرده بود که در قلمروی بلور، تاریکی میتواند ازبسیار هیچ هیولا به وجود بیاورد. خیلی کنجکاو بود بداند چنین چیزی از نظرِبگیرد قوانین چطور ممکن است و قطعاً زمانی را برای بررسیِ آن اختصاص میداد.
خندهدار بود؛ با بازگشت به قلمروی بلور، لکس حس میکرد دورانی که اینجا گذرانده شبیهِ تعطیلات بوده است. با اینبزرگترین حال در همین قلمروی بلور بود که با برخی از بزرگترین تحقیرهایش روبهرو شده بود. همینجا بود که نژادِ بلوردستِ سعی کرد زندانیاش کند. همینجا بود که کریون به میخانه حمله کرد و چیزی نمانده بود تمامِ کارمندانش را بکشد.
بهخاطرِ ضعفش مجبور شده بود از دستِ شاه کورنلیوسِ دومبهعنوانِ فرار کند، و همینجا بود که دو ایزدی که پرندگانِالبته سول و فریو را رهبری میکردند، او را حقیر شمرده بودند.
هرگز بیشتر از دورانی که در قلمروی بلور بود بهنمیبخشید ضعفِ خود پی نبرده بود، اما حالا که بهعنوانِ یکحالتی جاودانِ زمینی برمیگشت، همهٔ اینها بسیار احمقانه به نظر میرسید.
البته این موضوع اصلاً بیاهمیت نبود. لکس از آن آدمهایی نبود که برایبسیار هر چیزِ کوچکی انتقام بگیرد، اما قطعاً کارهای کریون را نمیبخشید. در موردِبگیرد بقیه... خب، تصویرِ چندان خوبی از نژادِ بلور نداشت، اما دستکم ترلوپها بد نبودند.
لکس با حالتی معذب، انگار که بخواهد دلیلِ شکستِ انتقالِ آنیاش را توضیح دهد، گفت: «قلمرو مشخصاً بزرگ شده. این قلمرو جزوِ محدودهٔ آکادمیِ ونتوراست. اونا بهطورِ مصنوعیزندانیاش یه خطر در حدِ انقراض اینجا درست کردن تا بتونن برای بعضی از دانشجوهاشون امتحان برگزار کنن. هرچند مدیرِ این قلمرو از طرفِ ونتورا ادعا کرده که واقعاًخود نمیذارن قلمرو نابود بشه، ولی کی میدونه این ادعا راسته یا نه. شاید اینطوری بزرگکردنِ مصنوعیِ قلمرو یکی از نقشههاشون برای برداشتِ گنجینههای بیشتر از نابودیِ قلمرو باشه.»
کاساندرا گفت: «کاملاً ممکنه. جنگهای قلمروها از این چیزا بیشمار به خودش دیده. تغذیهٔ قلمروهای بزرگتر از قلمروهای کوچیکتر برای سرعتبخشیدن به رشدشون الان یه منظرهٔچیزِ عادیه. همه میخوان قلمروشون قبل از اینکه جهان واردِ فازِ بعدی بشه، به بلوغ برسه. اگه بتونن یه قلمروی جدید رو به بلوغ یا نزدیک به بلوغجزوِ برسونن، ممکنه بتونن یه سرورِ دائوی دیگه پرورش بدن، یا سرورهای فعلیشون رو قویتر کنن. حتی یه دونه سرورِ دائو از دهها قلمرو مثلِ قلمروی بلور باارزشتره.»
لکس حرفهایی را که کاساندرا پیشتر دربارهٔ جنگهای قلمروها به او گفته بود، به یاد آورد. جهان در شرفِ پایاندادن به فازِ اولیه یا آغازینِ خود بود؛ فازی که در آن قلمروها قویترمحدودهٔ میشدند. تولدِ یک قلمروی جدید برای پرورشِ یک سرورِ دائوی جدید خوب بود، و بلوغِ یک قلمرو برای تقویتِ یک سرورِ دائو به کار میآمد. به همین دلیل بود که همه عجله داشتند تانقشههاشون قلمروهای فعلیشان را تقویت کنند و به قلمروهای بالغ برسانند، یا قلمروهای دیگر را به چنگ بیاورند. اساساً هدف این بود که هر جناح بتواند سرورانِ دائوی بیشتری به دست بیاورد و آموزش دهد.
لکس از جزئیاتِ دورهای که پس از دورهٔ اولیه میآمد خبر نداشت. دورهٔ نوجوانی بود؟ دورهٔ میانی؟ اگر لکس میخواست حدس بزند،آدمهایی با در نظر گرفتنِ اینکه درونمایهٔ دورهٔ اولیه تولدِ سرورانِ دائوی جدید و تقویتِ سرورانِ فعلی بود، پس ماجرا بر سرِ گسترشِانتقالِ سریع بود. پس از آن دورهای فرا میرسید که نظمی جدید شکل میگرفت و تمرکز بهجای گسترشِ سریع، بر حفظِ برتری معطوف میشد.
البته این تنها حدسی ساده بر اساسِ دانشِ محدودش بود. اسمش هرچه بود و هر ویژگیهاییبوده که داشت، به سالهای بیشماری در آینده مربوط میشد و از لکس بسیار دور بود. مسئلهٔ مهمترنمانده این بود که هر اتفاقی درونِ قلمروی بلور میافتاد، نسخهٔ بسیار ملایمتری از وقایعِ کلِ جهان بود.
«کسی که قراره ببینیمش، یعنی شاه کورنلیوس، اونم عضوِ ونتوراست. دفعهٔ پیش که باهاش حرف زدم، میگفت دارهنظر سعی میکنه با دادنِ شایستگیِ کافی به ونتورا، قلمرو رو از مدیرِ فعلیش بازخرید کنه. نمیدونم اصلاً همچینخوبی چیزی ممکنه یا نه، ولی آدمِ جاهطلبیه. فقط برای پیشرفتِ خودش برنامه نمیریزه، بلکه به فکرِ کلِ قلمروئه.»
در هر حال، لکس امیدوار بود کورنلیوس راهی برای بازخریدِ قلمرو پیدا کند. قلمروی بلور دستکم از نگاهِ لکس بسیار عظیممعذب بود و موجوداتِ بیشماری را در خود جا داده بود. با اینکه خیلی از آنها بهشدت آبزیرکاه بودند، اما این بداندرست معنا نبود که کلِ قلمرو سزاوارِ نابودی است. گذشته از این، خودِ لکس هم حسابی به این قلمرو علاقهمند شده بود.
این قلمرو رازهای فراوانی در سینه داشت و با اینکه لکس دیگر علاقهای نداشت برای بهمیرسید دست آوردنِ منابع خطرهای بزرگی به جان بخرد، اما درونِ قلمروی بلور اکنون در نزدیکیِ اوجِچندان قدرت قرار داشت. اینجا از هیچچیز نمیترسید و این یعنی میتوانست آزادانه رازهای قلمرو را کاوش کند.
زمانی که لکس درکِ کمتری از ایزدان داشت، پیشِ خود فکر میکرد شاید ویژگیِ خاصیتعطیلات در این قلمرو هست که تولدِ ایزدان را در اینجا آسانتر میکند. هرچند حالا میدانست چنینمیخانه چیزی لزوماً درست نیست، اما حسی درونی به او میگفت که این قلمرو بههیچوجه عادی نیست.
لکس وقتی یک بارِ دیگر آنی منتقل شد و باز هم سر از پایتخت در نیاورد،بسیار پرسید: «راستی، تازه یهچیزی یادم اومد. یه نفر یه بار بهم گفت کریون دارن قوانینِ اینموردِ قلمرو رو میبلعن و ازشون برای پرورشِ جاودانههای زمینی استفاده میکنن. آخه چهجوری همچین چیزی ممکنه؟»
به نظر میرسید قلمرو تغییراتِ زیادی کرده است. پیدا نکردنِ پایتخت به جای خود،چندان اما چرا هیچ نشانی از ملتِ هام به چشم نمیخورد؟ مساحتی که آن امپراتوریتوضیح در بر میگرفت از مساحتِ کلِ زمین بیشتر بود. او باید در همان حوالی میبود.