چپتر 748: عصرِ تاریکِ هستی
0چارلز با حرص به کریستالِ انرژی چشم دوخت و در حالی که چیزهایراستی مختلفی را سبکسنگین میکرد، ذهنش به تکاپو افتاد. او شخصیتِ لئو را نمیشناختآنکه و با اینکه تمایل داشت به یک همکار اعتماد کند، بهتر بود مطمئن شود.
«چه موضوعاتی برات جالبه؟ اگه یهطرفی راهنمایی بهم بکنی، بهتر میتونم انتخابنداشت کنم که چیا رو بهت بگم.»
چه چیزی برایش جالب بود؟ واقعاً چیزهای خیلی زیادی بود، اما هیچکدام موضوعاتی نبودند که آدمهای عادی بادارم آنها سروکار داشته باشند. اما از طرفی، چون از همان اول داشت چارلز را امتحان میکرد، دلیلی نداشتاینم به چیزِ سادهای اشاره کند. لحظهای به این فکر کرد که اخیراً چه موضوعاتی ذهنش را درگیر کرده است.
«علایقِ پراکندهٔ زیادی دارم، برای همین فقط ردیفشون میکنم. همم، این روزا خیلی به این فکر میکردم که یه قلمرو چهجوری شکل میگیره و بعد از به وجود اومدنش چه اتفاقی میافته. بهافکارِ اینم فکر میکردم که... «فضا» واقعاً چیه؟ اگه خودِ فضا پاره بشه، چهجوری ممکنه چیزی پشتش باشه؟ همم، دربارهٔ ایزدان و نحوهٔ به وجود اومدنشون هم فکر میکردم. چرا به پرستشکننده نیاز دارن؟قرار آیا هر کسی اگه بهاندازهٔ کافی پرستش بشه، میتونه یه ایزد بشه؟ آهان راستی، برام سؤال بود که مصیبتهای آذرخش از کجا میان و چرا تو چند تا قلمرو عینِ هم هستن. تصادفیه؟ همینطور...»
چارلز پیش از آنکه لکس واقعاً تمامِ افکارِ پراکندهٔ اخیرش را ردیف کند، گفت: «خیلی خب، خیلی خب، کافیه.»میان از نظرِ چارلز، اینها واقعاً فقط میتوانستند افکاری پراکنده باشند، چون چطور ممکن بود به کسی در سطحِ تزکیهٔپراکنده لکس ربط داشته باشند؟ اینها مفاهیمی بهشدت سطحبالا بودند که حتی جاودانهها هم حق نداشتند به آنها فکر کنند.
خوشبختانه، چارلز در موقعیتِ منحصربهفردی بود که نهتنها به بعضی از آنها، بلکه به همهشان پاسخلحظهای دهد! البته، قرار نبود این جوابها را به این راحتی فاش کند، چون این کار مشکلاتِهمم خاصِ خودش را به همراه داشت. هر چه باشد، یک فانی چطور میتوانست رازهای آسمان را بداند؟
چارلز گلویش را صاف کرد و گفت: «نمیتونم بگم یه قلمرو چهجوری شکل میگیره، امااست از شانسِ خوب، تصادفاً اطلاعاتی دربارهٔ سالهای اولیهٔ پیدایشِ یه قلمرو یاد گرفتم.» او همچنینمیگیره به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود تنها هستند و وقتی خیالش راحت شد، ادامه داد.
«هر قلمرو متفاوته، اما وجهِ مشترکشون اینه که با یه انفجارِ عظیمِ انرژی متولد میشن. این انرژیِ اولیه،برام خالصترین شکلِ انرژی تو جهانه، یعنی انرژیِ آشوب. اما بهخاطرِ قدرتش، بیشازحد خطرناکه و برای بیشترِ موجودات مثلِگفت سمه. فقط قویترین جاودانهها و همینطور بعضی از موجوداتِ یکتا میتونن این شکل از انرژی رو تحمل کنن.
«فازِ اولِ عمرِ یه قلمرو، تبدیلِ اون انرژیِ بهشدت خالص و قدرتمند به انواعِ انرژیهای قابلتحملتر و ملایمتره. این دوره به عنوانِ عصرِتصادفیه تاریکِ هستی شناخته میشه، چون تو این مدت تقریباً هیچ حیاتی نمیتونه وجود داشته باشه. اما هر موجود و هر چیزی که توسطحبالا این دوران متولد یا شکل میگیره، بهطرزِ استثنایی قدرتمند یا ارزشمنده. دلیلش اینه که با برترین انرژیِ جهان آبدیده میشن، پس کاملاً طبیعیه.»
چارلز خیلی بیشتر میدانست، اما در همانجا حرفش را قطع کرد. تا همینجا هم چیزهای زیادی فاش کردهفکر بود و قطعاً ارزشِ حرفهایش بیشتر از یک کریستالِ انرژی بود. لکس با دقت گوش داده بود. گرچهچهجوری نمیتوانست راست بودنِ حرفهای چارلز را تأیید کند، اما اطلاعاتی که او فاش کرده بود بسیار مهم بود.
اگر انرژی در زمانِ شکلگیریِ قلمروی جدید سمی بود، چطور میتوانست از مهمانها میزبانی کند؟ گرچه تقریباً مطمئن بود خودِ سیستم ترتیبی میدهدمیکنم تا مهمانها بهطورِ منفعلانه از محیط آسیب نبینند، درست همانطور که با هالههای طبیعیِ تزکیهگران میکرد، اما خودش هم باید احتیاط میکرد. هرچهایزدان باشد، بهخوبی به یاد داشت وقتی به او خبر دادند قلمروی جدید دو سالِ دیگر متولد میشود، به او گفته بودند «آماده باش».
به چارلز سر تکان داد، انگار میخواست بگوید این اطلاعاتِ جزئی را پذیرفته است، و با آرامش ۱۰برام کریستالِ انرژی به او داد. گرچه تعدادِ زیادی دمِ دست نداشت، اما برای تأمینِ نیازهای فعلیِ چارلز بیشگفت از حدِ نیاز داشت. هرچه باشد، پوارتی تنها کسی نبود که در طولِ عروسی هدایای زیادی گرفته بود.
لکس پیش از آنکه آنی منتقل شود، گفت: «اگه تو آینده بازم لازم داشتی،برام میتونی بیای پیشِ من. همین معامله رو میکنیم.» حالا که کارش با این موضوعتمامِ تمام شده بود، بهسمتِ فروشگاه میرفت تا بستهای را که مدتی منتظرش بود تحویل بگیرد.
ابرِ هستی
نبردی سهمگین در جایی که روزگاری بهشتِ طبیعت بود، جریان داشت. بقایایکافی سوخته و جزغالهشدهٔ چیزی شبیهِ به یک باغِ میوه هنوز اینطرف وچند آنطرف به چشم میخورد، گرچه بیشترِ چیزی که دیده میشد فقط جسد بود.
این میدانِ نبردی بود که نیروهای هنالی در آن بهشدت در حالِ شکست خوردن بودند و برایآذرخش یک بار هم که شده، حتی ورودِ گردانِ نیمهشب هم چیزی را عوض نکرد. اما چطور میتوانست عوضاینها کند؟ گردان تنها از تزکیهگرانِ سطحِ بنیان تشکیل شده بود، اما دشمنان نخبگانِ مطلقِ عالمِ هستهٔ زرین بودند.
در یک سو ارتشِ عظیمی بود که گردان داشت آن را تقویتنداشت میکرد و در سوی دیگر تنها چند ده جانورِ دوپا قرار داشتند، باپراکندهٔ این حال به نظر میرسید کفهٔ ترازو در این نبرد بهنفعِ جانوران است.
نیروهای کمکیِ بیشتری در راهچیزِ بودند، اما برای رسیدنِ آنهافکر باید بهاندازهٔ کافی زنده میماندند.
خوشبختانه با وجودِ وضعیتِ وخیم، هیچکس ازنیاز گردان کشته نشده بود، گرچه این بارمیتونه تمامِ اعتبارِ آن فقط به لباسهای مهیبشان برمیگشت.
در بحبوحهٔ نبرد، زی از تمایلِ فضاییِ خود استفاده کرد تا جانوری را که حمله میکرد مختل کند،کجا اما به دلیلی عجیب، بهجای ایجادِ مانع در فضا، خودِ فضا شکافته شد. گرچه این قصدِ او نبود،میتوانستند اما به نظر میرسید هدفش را برآورده کرده است، چرا که جانور برای دوری از شکاف بهسرعت عقب کشید.
متحدانش نفسِ راحتی کشیدند و به مبارزه ادامههمان دادند، اما تنها زی بود که اخم کرد واین همچنان به شکافی که داشت ترمیم میشد خیره ماند.
در حالی که در عجب بودسادهای چه اتفاقی افتاده است، مدام بااخیراً خودش میگفت قرار نبود اینطوری بشه.